مروارید دوست داشتنی

به قلم یکتا ارقبایی

عاشقانه طنز تخیلی

داستان در مورد مروارید راد، یه دختر زیبا و شیطون که تازه فارق التحصیل شده و چون جهشی خونده ۲۱ سال بیشتر نداره و یه برادر دوقلو به اسم شروین داره که ازش ۵ دقیقه بزرگتره. دختر داستان ما یه ابر قهرمانه و شب ها با نقاب و لباس مخصوص به کمک مردم میره و این موضوع رو فقط برادرش میدونه. قدرت های این دختر از ۱۸ سالگی فعال شده و از اون موقع رنگ چشماش بنفش شده که با لنز سبز میپوشونه. حالا چرا سبز؟ چون قبل از اینکه رنگ چشماش بنفش شه چشماش سبز بوده. حتی پدر و مادرشم نمیدونن. این داستان ژانر هیجانی و تخیلی _عاشقانه داره.(وقتی او امد دلم لرزید. اوکیست؟ چشمانش مرا جادو میکند.)


91
1,201 تعداد بازدید
20 تعداد نظر

تخمین مدت زمان مطالعه : کمتر از 5 دقیقه

بععععععع، بعععععهععععععع، بابا میگم بعععععععععععع من: اههه مرض شروین بزار بخوابم. شروین: پاشو گمشو بینم برات کار پیدا کردم بزغاله
وقتی اسم کارو شنیدم تازه شاخکام فعال شدن از رو تخت با یه جهش پریدم پایین و گفتم: بگو ببینم چه کاری؟ اصن کجا هست؟ با رشتم مرتبطه؟ اصن کجا باید ب... پرید وسط حرفم و گفت: یه دیقه نفس بگیر بزار بگم خو. منتظر نگاش کردم که بعد یه کم مکث گفت: عرضم به حضورتان که برات تو شرکت پارسیان (یه شرکت خیالی و معروف) کار پیدا کردم. با شنیدن این جمله هنگ کردم. بعد یهویی با جیغ بالا و پایین پریدم که شروین بدبخت از جاش پرید و از وحشت دار فانی را وداع گفت ولی من هنوز بالا و پایین میپریدم و جیغ جیغ میکردم. شروین برام سری به نشانه تاسف نشون داد و گفت: بدبخت رییس شرکت که یه روزه از دست تو سکته میکنه. نچ نچ عقب افتاده. دیگه داشت زر اضافی میزد دمپایی هامو پوشیدم و افتادم دنبالش توی خونه میدویدم دنبالش وقتی دیدم مامان تو اشپز خونس و حواسش نیست از ابر سرعتم استفاده کردم و پریدم رو کولش که نزدیک بود بیفته و شروع کردم به کشیدن گوشاش که باعث شد عین دخترا جیغ بزنه. مامان که صدای شروین رو شنید از اشپز خونه اومد بیرون و وقتی وضعیت ما رو دید با هر دو دستش زد تو صورتش و گفت: هیییه وای خاک به سرم مروارید از رو کول بچم بیا پایین نگا کن قرمز شد صورتش. اخم کردم اومدم پایین اهه این مامانم که فقط بلده از گل پسرش طرفداری کنه گفتم: مامان خانم فقط یه بچه داری شما؟ ینی من دیگه باید برم دنبال پدر و مادر واقعیم. شروین که نیشش به خاطر طرف داری مامان باز بود گفت: عه فهمیدی؟ چع خوب چون میخواستیم بهت بگیم که اضافی و از تو جوب پیدات کردیم. مامان با خنده رفت تو اشپز خونه تا ناهار بپزه منم که دیگه از کلم دود بلند میشد. شروین که دید هوا پسه دوباره دوید که منم دنبالش کردم و گرفتمش و پرتش کردم تو اتاقم و درو قفل کردم. دستامو به هم کوبیدم و گفتم: که منو از تو جوب پیدا کردین؟ که من اضافی ام؟ شروین که کم مونده بود از ترس خودشو خیس کنه گفت: کی؟ من؟ من به شخصه چیز خوردم منظورم خودم بود. ترو خدا مروارید دوباره از سقف اویزونم نکن دفه قبل حس میکردم که تو کلم وزنه صد کیلویی گذاشتن. از لحن مظلومش خندم گرفت. ببین بچه چقد از من ترسیده ها حال کنین جذبه رو خخخخخ. دلم به حالش سوخت اخه اون بیچاره که مثل من ابر قدرت نداشت فقط به زور بابا تو رشته تکواندو کمربند مشکی گرفته بود. ولی من با علاقه خودم رفتم کنگ فو و تکواندو و بوکس همه رو کامل و فشرده یاد گرفتم. با خنده گفتم: خب حالا دلم سوخت نمیخواد قیافتو عین خر شرک کنی. از لحنم چشاشو گرد کرد و گفت: من کجام شبیه خر شرکه؟ من به این خوشگلی. خدایی هم راست میگه خیلی خوشگل و جذابه درست شبیه همیم. جفتمون چشمامون سبز بود که الان مال من بنفشه که لنز گذاشتم. رنگ پوستمون سفیده ولی نه اونجوری که بزنه تو ذوق ادم. بینی متناسب داریم که مال من یکم سر بالاست ولب های شروین بزرگ و گوشتیه ولی مال من کوچیک و غنچه ای. موهای جفتمونم لخت و مشکیه. مال من تا گودی کمرم میرسه که با اسپری موقع معموریت ته موهامو بنفش میکنم و بعدش دوباره رنگ مشکی میکنم. وقتای معموریت هم لنزامو بر میدارم و یه نقاب مشکی میزنم صورتم. شروین که دید همینجوری خیره نگاش میکنم صداشو زنونه کرد و با ادا و اصول گفت: وا خاک به سرم چشاتو درویش کن به شوهرم الان میگم بیاد چشاتو از کاسه در بیاره. با خنده از اتاق بیرونش کردم و رفتم جلو اینه تا موهامو ببندم و لباسمو عوض کنم.
از زبان سپهر: خوشگلا باید برقصن 🎵خوشگلا باید برقصن🎵داداشی باید برقصه🎵داداشی باید برقصه🎵 اههه خفه شو دیگه سونیا بزار بخوابم. دیگه صدایی ازش نشنیدم که یهو حس کردم خیس شدم. چشمامو باز کردم که دیدم سونیا با یه پارچ اب بالا سرم ایستاده و داره خبیث نگام میکنه. با سه حرکت از رو تختم پریدم دنبالش کردم که از شانس بدم دوید و رفت پیش ناجیش که یعنی مامان. ینی من شانس ندارم اهه مامان اولش وقتی دید سونی داره میدوه تعجب کرد ولی وقتی منو خیس اب پشت سرش دید که دارم دنبالش میکنم اومد و شد سپر بلای خانم. با خشم دور مامان میچرخیدم تا بگیرمش که همش جاخالی میداد میگیرمت دختره ی خیره سر. مامان با خنده گفت: سپهر اروم بگیر چیکار دخترم داری؟ سونیا که حسابی خر کیف شده بود از پشت مامان برام زبون در اورد و گفت: مامان نگا کن مظلوم گیر اورده نزار بیاد جلو ها الان منو میخوره این میر غضب. با عصبانیت گفتم: تو یکی خفه سونی مگه دستم بهت نرسه برا چی منو خیس میکنی الاغ. سونیا که از سونی گفتن من حواسش پرت شده بود و عصبی بود گفت: اههه هزار بار گفتم به من نگو سونی یاد وسایل اشپز خانه سونی میفت... منم که دیدم حواسش پرته با یه جهش پریدم و گرفتمش تو بغلم
که باعث شد کلی جیغ و داد کنه بردم انداختمش تو اتاقم و درو هم قفل کردم و گفتم: سونی ببی.. پرید وسط حرفم و گفت: سونـیا با حرص گفتم: ببین سونیا تو۱۹ سالته دیگه بزرگ شدی انقد بچه بازی در نیار. دیگه وقت ازدواجته. سونیا با قیافه مظلومی گفت: خب چیکار کنم هر کاری کردم بیدار نشدی منم روت اب ریختم. اخه باید بری شرکت نوبت توعه دیگه. اصلا به ساعت نگه کردی؟ ساعت ۲ ظهره صبح یه پسر به شرکت زنگ زد و گفت که میخواد عصر خواهرش رو بیاره با مدارکش برای استخدام منم قبول کردم. گفت ساعت ۵ میان شرکت. باز این سرخود و بدون اجازه ادم استخدام کرده. اخم کردم و گفتم: مگه نگفته بودم که بدون اجازه کسی رو استخدام نکن؟ دوباره با مظلومیت گفت: خب استخدام که نکردم فقط گفتم با مدارکش بیاد شرکت ببینیم چی میشه. کلافه دستی تو موهام کشیدم و گفتم: باشه حالا بیا بریم ناهار بخوریم. سونیا یهویی اخم کرد و گفت: در ضمن من ۱۹ سالمه و هنوز ازدواج برام زوده تو یه فکری برا خودت کن که پیر پسر شدی و ۲۶ سالته هنوز زن نگرفتی. و قفل رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت. رفتم جلو اینه و دستی تو موهای خوش حالت مشکیم کشیدم. حق با سونیا بود ولی چیکار کنم هنوز دختر مناسبی رو پیدا نکردم. وگرنه موقعیت خوبی دارم هم وضع مالی خوبی داریم و هم خوش تیپ و جذابم. موهای براق و مشکی، چشمای طوسی و گیرا، بینی مناسب با صورتم، لب های گوشتی، پوست سفید و هیکل عضلانی. سونیا هم تغریبا شبیه منه. موهاش بلند تا باسنشه و مشکی و لخته، چشماش طوسیه مثل من، بینیش حالت عملی داره و لب هاشم بزرگ و خوش حالته هیکلشم خوش فرمه....
از زبان مروارید: موهامو شونه کردم و بافتمشون نشستم رو تختم و گوشیمو برداشتم ببینم ساعت چنده.
اوه اوه ساعت ۱ ظهره والا به خرس قطبی گفتم تو برو من جات هستم. مامان: مروارید بیا ناهار. عه چه زود حاضر شد ناهار. صدامو انداختم پس کلم داد زدم: باشه ننه. خخخخ الان داد مامان در میاد انقد بدش میاد بهش بگم ننه ۱.. ۲.. ۳ یهو در اتاق کوبیده شد و مامان کفگیر به دست وارد اتاق شد و گفت: دختره ی بزمجه اخه ذلیل مرده مگه صد بار نگفتم به من نگو ننه؟ ها؟ ای خدا من از دست این بچه ی.. استغفرالله گمشو بیا ناهار و بعد درو کوبید و رفت. ای خدا اینم ننس ما داریم؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    ۱۸ ساله 00

    رمان خیلی خوبی هستش لطفا پارت های بعدی رو بزارین

    ۱ ساعت پیش
  • ppppppppppppp

    ۲۲ ساله 00

    عالی بوس خسته نباشی

    ۲ روز پیش
  • ایناز

    ۱۹ ساله 00

    عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • علی رضا

    ۲۱ ساله 00

    خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    ۱۷ ساله 00

    سلام وقت بخیر،عالییی،هرچه سریعتر دوست دارم دنبالش روبخونم عزیزم اگه میشه لطفااا پارت بعدی روبذارید چون من به شخصه از موضوع رمانتون خوشم اومده واز این تنوع، واقعا باید بهتون احسنت گفت با قلم زیباتون 👏

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    ۱۳ ساله 00

    راضی هستم رمان خوبیه لطفا زودتربزاریدش 🤍🐢

    ۲ هفته پیش
  • زینب سادات میردهقان

    ۱۲ ساله 00

    عالییییییییی

    ۲ هفته پیش
  • هانی

    00

    رومان قشنگی هست ولی خوب اگه میشه پارت بعدی رو بذارید ممنون

    ۳ هفته پیش
  • Melorin

    10

    خیلی قلمتون خوب بود لطفا بزارین

    ۳ هفته پیش
  • هلیا

    00

    جالب به نظر میاد:)🖤🦕

    ۳ هفته پیش
  • ۱۸ ساله 00

    عالی بقیشو هم بزارید

    ۳ هفته پیش
  • مهرآوه

    ۱۲ ساله 00

    رمان خوبی بود از نویسنده بابت زحماتش تشکر میکنم

    ۳ هفته پیش
  • ،،،،

    00

    انتخاب ژانر ابر قهرمانی خلاقانه است ولی بقیه داستان کمی کلیشه ای شده متاسفانه

    ۳ هفته پیش
  • ....

    00

    شبا قبل خواب لنز رو باید درآورد وگرنه چشم عفونت می کنه بعد چه جوری دختر۷ بلافاصله بعد از بیدار شدن رفته جلوی مامانش که چیزی نمی دونه؟ نویسنده ی عزیز نوشته تون جالبه اما یه جاهایش با منطق جور درنمیاد.

    ۳ هفته پیش
  • M

    ۲۵ ساله 00

    عالی بود

    ۳ هفته پیش
دیار آشوب لحظاتی پیش

رمان به زندگی پر فراز و نشیب آشوب دختر افغانی میپردازد که سال هاست زندگی خود و خانواده اش را اداره میکند. ورود چکاد به زندگی اش مسیری را پیش رویش قرار می‌دهد که مجبور به تصمیم گیری می‌شود. تصمیم هایی که سرنوشتش را رقم میزند…

محبوبترین های هفته

راه های دانلود اپلیکیشن

اسفند

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

بهمن

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

دی

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آذر

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آبان

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.