کیتسونه ی آتشین

به قلم معصومه خلفی

عاشقانه تخیلی فانتزی

دختری به اسم آگرین،ده سال پیش سرپرست جوونشو میفرسته زندان و بعد از آزادشدن اون متوجه میشن آگرین روح روباه داره و خطرناکه و طی حرف و نقشه ی پدر آلونزو(سرپرست آگرین) میرن ماجراجویی و حل معما که وقتی وارد شهر مرموزی میشن که میفهمن آدمای عادی نیستن و قدرت‌های قوی و ماورائی دارن و باید علیه آلفا متحد بشن و شکستش بدن.


67
336 تعداد بازدید
3 تعداد نظر

تخمین مدت زمان مطالعه : کمتر از 5 دقیقه

مثل همیشه سر شیفتم بودم و با سیستم بیمارستان کار میکردم که مردی سن بالا مدام زمزمه میکرد: اون داره میاد، اون داره میاد!
آه امون از این دیوونه ها! پرستار سعی کرد مردک را به اتاق برگردونه و آرومش کنه که با صدای بلندی داد زد:هیولا آزاد شده! داره میاد هممون رو بکشه،مارو میکشه!
در ظاهر حالت سرد و نگاه مُرده‌ای داشتم اما درونم گیج و منگ بود! هیولا؟
-هی تو!
سر چرخوندم به سرپرستار: بله؟
-اتاق 13 داروهاشو نمیخوره و یه حالت عجیب غریبی پیدا کرده برو کارتو بکن!
بله‌ای گفتم و اون رفت. اما اتاق 13؟ برم پیش کسی که خودم گذاشتمش دیوونه خونه؟قطعا دوباره با دیدنم، اگه آزاد بودن دستهاش تیکه پارم میکرد!
کلید اتاق رو برداشتم و راه افتادم سمت اتاق نحس..
صدای چرخش قفل کلید بیشتر و بیشتر تپش قلبم رو به تلاطم می‌انداخت.
در با صدای بدی باز شد. دستهاش رو بسته بودن و سرش پایین بود..آروم رفتم سمتش و صداش زدم:میکائیل؟
بدون اینکه سرشو بالا بگیره فقط چشمای مُرده و آبی وحشی رنگشو بالا داد.
خنده‌ی دندون نمایی زد و کمی تو گلو خندید.
-تو مُردی!
با ابروهای بالا پرسیدم:چی؟
هیستریک خندید و گفت:
-هیولا شکارت میکنه و الان پنج دقیقه وقت داری فرار کنی تو لونه‌ی کثیفت، نمک نشناس!
از ترس بدنم تیک پیدا کردو دستهام میلرزیدن! هیولا! کابوس همه!
بدون قفل کردن در میکائیل، با دو با روپوش سفید از بیمارستان اعصاب و روان خارج شدم.
اونقدر آشفته و سرگردون بودم که تمام مسیر رو با دویدن به خونه رسیدم و تموم قفل هارو زدم.
آب خنکی خوردم و نفس عمیقی کشیدم و عمیق بیرون دادم.
-هنوزم نفست بوی نعناع تند میده مو قرمزی!
شکستن لیوان،حبس شدن نفس تو سینه و مهم تر لرزش دندون هام غیر قابل کنترل بود.
جرات نداشتم برگردم انتهای تاریک خونه.مطمئنم با ژست همیشگیش روی مبلی که با اشتیاق ازش خواسته بودم و خریده بود، نشسته.
صدای قدم‌هاشو شنیدم و نفس تند‌دارچین با عطر تلخ و سردش، کنار گوشم پچ پچ کرد:داداشتو انداختی تیمارستان و بعد منو زندان!
با هیستریک و پنیک، تته پته کردی:م..من.نخ..
حرفمو قطع کرد و با لحن سرد و خمار و دیپی گفت:هِششش...نترس،قرار نیس بمیری...ولی سرپرستت دلش برای همه اینا تنگ شده کوچولو!
دندونامو بهم سابیدم و سمتش چرخیدم.
اونقدر صورتامون نزدیک بهم بود که هرم نفس‌هامون تو صورت همدیگه میخورد.
چشای آبی وحشیش،خواب‌آلود و گربه‌سان بود.
بدون هیچ حسی بهم خیره شده بود.
-اینقدر سرپرست سرپرست نکن من نیازی به تو نداشتم مرتیکه عیاش قاتل!
-و تو با بودن این هیولای قاتل لذت می‌بردی با پولاش، دغل باز!
-هیولارو چطور رها کردن؟
-همونطور که تو ده سال یجوری رفتی داخل و مدیر تیمارستان رو قانع کردی تا داداشتو بندازی اونجا و حواست بهش باشه!
نفرت تموم صورتمو گرفته بود و سیلی محکمی زیر گوشش خوابوندم!
ولی اونقدر قدرت و هیکلی بود که صورتش تکونی نخورد! پر نفرت ادامه دادم:
-اوکی من مواظب میکائیل بودم، تو چی؟ یه پیرمرد قاتل؟
تک خنده ای کرد:
-قاتل؟....من فقط با دغل‌کاریت رفتم زندان!
ماتم برده بود.ادامه میداد و حیرت انگیز تر میشدم از آدمی که هیچوقت اینجوری نبوده.من این مرد رو نمیشناسم!
-درواقع همون اول که انداختیم زندان میتونستم آزاد بشم مدت حبسم کم بود ولی من خواستم و یکار کردم ده سال بمونم اونجا، ولی خب ده سال اونجا موندن یچیزیو یادم داد!
-چی؟
بیشتر رو صورتم خم شد:درندگی رو!
حالام داداشمون به جمع اضافه میشه بریم استقبالش!
اخمامو کشیدم توهم:کجا کجا!اون بستریه و نمیتونی آزادش کنی..اون...
ادامه حرفمو خورد:دیونس؟ده سال به خودت تلقین کردی میکائیل دیونس و من قاتل ولی خودت چی؟
سکوتمو که دید بیشتر تحقیرم کرد:استریپ کلاب،پارتی شبونه ، تظاهر به ادم خوب بودن درحالی که تو دقیقا روباهی!ذاتتو هیچوقت نمیتونی عوض کنی موقرمزی!
نفس زنان توپیدم:تو حق نداری...
-من سرپرستتم و حق دارم همین حالا بکشمت یا کبودت کنم جلوم تا زبون درازی نکنی. حالا هم مثل ضعیفا اونجا واینستا بریم دیدار داداشمون. یادم نمیاد،یادت داده باشم ضعیف باشی!
توان تکون دادن دست و پاهامو نداشتم.
حرفاش منو از حقیقت زندگی نکبت‌بارم بیدار کرد.
با وجود زندان بودنش ماه به ماه هزاران دلار به حسابم ریخته میشد ولی چرا باز ادامه میدادم به اون کارا؟
غرق فکر زندگیم بودم که دست محکمی پشت گردنمو گرفت و کشون کشون میبرد بیرون از خونه.
-پیرمرد، سگو که نگرفتی اینجور میبریم بیرون!
-پس از دست بگیرمت تا گاز بگیری وحشی؟
-ولم کن گربه‌ی احمق!
-گربه نه...بگو جگوار عزیزم!
با تمسخر گفتم:جگواری که با یه گل رام میشه!همون گربه مناسبته.
یهو پرتم کرد سمت در ماشینش و تو چشام زل زد:این گربه اگه گلش بمیره دنیارو به خون میکشه!یادت باشه سر به سرم نذاری،مراسم تدفین گرون شده!
از رو نرفتم:میخوای دخترخوندتو بکشی؟
-تو زیر نافمم نیستی بشین تو ماشین!
احمق عوضی! تو ماشین نشستم و باز همیشه با دیدنش بلبل زبونی کردم:میکائیلو چجور میخوای نجات بدی؟ با رشوه؟
همونطور که مهارانه ماشینو میروند گفت:رشوه؟ مثل کار تو؟
خنده ی تو گلویی کرد:ما نمیریم تیمارستان چون میکائیل عزیزت تو خونه منتظرته!
با چشای از حدقه بیرون زده داد زدم:چی؟ یعنی چی؟ چجوری از اونجا اومد بیرون؟
-یادت رفته هوشش بالاس؟ از همون اول میتونست به راحتی از اونجا بیاد بیرون ولی ده ساله داشت اسکلت میکرد، حالا برسیم خونه قراره من پاپ کورن پنیری بخورم و دعوای شمارو ببینم ولی گفتما حوصله پول دادن به مراسم دفن ندارم یخورده آروم تر کتک کاری کنید!
پوزخندی رو لبم نشست:اون در برابر من هیچی نیست..یادت رفته من روباهم؟
سرد نگاهم کرد و با حرفی که زد تموم تنم یخ بست:نه یادم نرفته..تو همون روباه حیله گری که مجبورم کردی قاتل بشم!
براق شدم تو صورتش:این تو و داداشت بودین مجبورم کردین اینکارو انجام بدم!
-با فرستادن من به زندان و انداختن داداشم به تیمارستان؟
دست به سینه جلومو نگاه کردم و سرد گفتم:حیله گری رو از تو یاد گرفتم این شماها بودین که میخواستین منو از سر راهتون بردارین،اگه نمیخواستی منو چرا سرپرستیمو قبول کردی؟که بزرگ تر شدم راحت...
ماشین ایستاد.با دست قدرتمندش محکم فکمو گرفت و صورتمو به سمتش برگردوند و نزدیک تر شد.این بودی دارچین و عطرش مثل قدیما دیوونم میکرد!
-خفشو و مواظب باش چی از دهنت در میاد بیرون!اگه به اصرار پدرم نبود عمرا سرپرست یه دختر نمیشدم که بعد بشه بلای جونم! با دغل بازیت منو قاتل کردی،بدنام کردی،داداش بدبختمو فرستادی دیوونه خونه و بدترش کردی اما من مثل تو نامرد نبودم بذارم بعد مرگ پدرم تو خیابونا ول بشی...تو...
حرفشو خورد و خیره نگاهم میکرد.بغض گلومو خفه میکرد جوری که الانه از بی نفسی بمیرم.اون همه چیزم بود ولی خرابش کرد.
-ت..تو خرابش کردی...
زمزمه وار اینو گفتم اما شنید. حس میکردم دلش میخواد محکم با هیکل بزرگش منو له کنه تو بغلش اما خودداری کردو ماشینو به حرکت انداخت.
یاد شبی افتادم که مست به خونه برگشت.اون موقع 17 سالم بود و میکائیل با دوستاش پی خوش‌گذرونی بود. بزور بردمش اتاقش و جگوار سیاه و ترسناکش غرشی کرد و از تخت پایین پرید اومد سمتش. اما اونقدر نا نداشت تا مثل همیشه به سمت عزیزترین‌کسش،جگوار نر سیاه بره،گاهی اوقات به رابطه‌ی بینشون حسودی میکردم.ولی هرموقع منو میدید با چشماش و دندون و چنگال هاش میخواست بهم حمله کنه و تیکه پارم کنه!
انداختمش روی تخت.هوووف بدنم له شد. میخواستم درست بخوابونش روی تخت و ملحفه رو،روش بندازم که محکم مچ دستمو گرفت و منو انداخت روش.سینه عضلانیش با بدنم مماس شده بود.اون سنش بالا بود ولی مثل بقیه مسن ها نبود،بیشتر ددی بودن بهش میومد! نفس های تندمون به هم میخورد و سر برد بالا و گردنمو بویید و بوسه ی عمیق اما کوتاهی زد. اولین تجربم بود اما حرارت بدنمو درک نمیکردم، این بار خودم پیش قدم شدم،لباشو نبوسیدم اما وقتی دید لبام بالا رفتن چشمای قشنگشو بست و لبای داغم روشون نشست. وقتی عقب کشیدم لبخند محوی رو روی لبش دیدم ناخوداگاه منم لبخندی زدم:تورو قد چرخه ی بی پایان زندگی میخوام...
اما نفس های منظمش نشون میداد که خیلی وقته خوابش برده بود.
-هی..لالمونی گرفتی یا از ترس مواجه شدن با میکائیل ساکت شدی؟
با صداش از گذشته نابم بیرون اومدم و به صورت احمقانه ای گفتم:آره شاشیدم به خودم!
تک خنده ای زد که دلمو برد:خرج ایزی لایف هم به مخارجت اضافه شد،میشه یکم کم خرجی کنی برشکست شدم از دستت!
-هی هی! اون داداش عوضیت با دوست دخترای نکبتش پولاتو میکشه بالا!
ماشین ایستاد و مقابل خونه ی بزرگ اجدادیشون ترمز گرفت. پیاده شدیم و همونطور که میرفتیم داخل صدای بوسیدن و بد میومد!
چشمام با دیدن صحنه روبه روم گشاد شد. میکائیل وسط کاناپه قیمتی لم داده بود و دکمه های پیرهنش باز بودن و سه تا دختر پیشش بودن.
منفجر شدم:عیاش دیوونه گمشو برو اتاقت!
نگاه سردی انداخت و دخترارو رد کرد برن.زیپ شلوارشو کشید بالا و اومد سمتم. دروغ چرا ولی ترس تو دلم رخنه کرده بود. الان که آزاد بود و میتونست کارمو خلاص کنه. تو صورتم خم شد و اخماشو کشید تو هم و جدی نگاهم کرد. صورتمو بردم عقب و با پرویی زل زدم بهش.
نیشخندی زد:پرستارم چطوره؟ حیف از لذت بردن محروم شدی ولی تا من هستم خیالت تخ...
سیلی محکمی زیر گوشش خوابوندم. با خشم نفس میزدم و با دستام هلش می‌دادم عقب: مرتیکه عیاش دیوونه،حقت بود ده سال بپوسی اونجا ،تو هیچوقت نمیتونی داداش من باشی تو فقط یه آشغال بدردنخوری هستی که ده سال پیش فقط نگاه هیزتو رو من میدیدی!
نیشخندی زدم و ادامه دادم:خیالت تخت اونجا که بستری بودی من فقط پرستار نبودم همه جا مشغول بودمو با بهتر از تو شبمو صبح کردم، لاشی دخترباز!
یه لحظه نگاهم به اون افتاد که پا رو پا گذاشته بود و پاپ کورن پنیری میخورد و نیشخندی رو گوشه لبش بود.منو میکائیل بهش نگاه کردیم.نگاهمونو که به خودش دید، ابرو بالا داد و گفت:ادامه بدید هنوز پاپ کورنم تموم نشده!
کوسنه ای که رو مبل کناری بود رو برداشتم و محکم کوبیدم تو قیافه دخترکُشش. هنوزم نیشخندی زده بود خواست حرفی بزنه که صدای شلیک گلوله رو شنیدیم که شیشه بزرگ پنجره رو شکوند! جیغ خفیفی کشیدم و اون اسلحه زیر عسلی رو برداشت و سمت پنجره رفت خواستم سمتش برم که میکائیل از پشت منو کشید و با لحن لرزونی گفت:توروخدا نرو..میترسم!
هنوزم ترسو بود،هنوزم از داداشش یاد نگرفته قوی باشه. هرچقدر اصرار کردم که چیزی نیست و  نترسه و پنیک نکنه نشد.میکائیل مشکل داشت و از بچگی ترامای بدی دیده بود بخاطر همینه تا یهویی صدا بشنوه یا چیزی ببینه پنیک میکنه و پشت من یا اون پناه میگیره! اون برگشت ولی نامه ای دستش بود. پشت نامه رد خون دیده میشد. میکائیلو ول کردم رفتم سمتش.
-چیشده؟کی بود شلیک کرد؟ تو اون نامه چی نوشته شده؟
سرد نگاهم کرد:قاتلی که ازم ساختی...
نگاه خیره‌مو که دید؛فکش محکم قفل شد و با لحنی جدی ادامه داد که باعث وحشتم شد:
نیشخندی زد: میخواد کارمو تموم کنه و بفرستتم کنار داداش استخون پوسیدش!
از همون حالت وحشت‌زدگی خارج شدم و نگاهی عاقل اندر سفیه‌ای بهش کردم: اون زیادی خوش خیاله!
میکائیل با ترس تته پته کرد:چـ...چی...میـ..میگی...برا...خودت...اونا..میـ...میخ..خوان..داداشمو...بکشن!
رو مبل راحتی گرون قیمتشون خودمو انداختم دستامو باز کردم و گذاشتم پشت کاناپه و پامو روی اون یکی پام گذاشتم.از وقتی وارد خونه خودم شده بودم روپوش پرستاری مزخرف رو در اورده بودم و گااااد شکر که تیپ سکسی قرمزمو با چکمه های بلند مشکیم پوشیده بودم.
میکائیل با دیدن حرکتم دادی زد:داداشمو تهدید به مرگ کردن، بخاطر تو..بخاطر توی عوضی، قاتل شد رفت زندان و اینجور لم دادی عین خیالت نیست!
اون به نامه خیره بود و توجهی به ما نمیکرد. یهو میخوکب شدم،حس میکردم چشمام در حدقه میچرخن و میسوزن.توانایی انجام کاری با اراده خودم نداشتم. عین رباتا حرکت کردم اما نمیدونم چطور و چرا، با سرعت خودمو به میکائیل رسوندم و با زانوم محکم کوبیدم به شکمش و ضربات سنگینی بهش وارد کردم! خدمه میخواستن دورم کنن اما اونقدر احساس قدرت داشتم که هرکدوم پرت شدن یه سمت. خواستم پامو محکم بکوبونم به اون صورت دخترکُشش که یه دفعه ای یکی محکم از پشت بغلم کرد و مهار شدم. بوی دارچین که به مشامم خورد فهمیدم خودشه. خدایا چقدر نیاز به آغوش بزرگ و امنش نیاز داشتم. کمتر سی ثانیه آروم شدم و اون هنوز نگهم داشته بود. یهو به خودم اومدم دستام و چکمه های بلندم خونی بودن و اصلا یادم نمیومد چه اتفاقی افتاده بود.حس کردم مردم و دوباره به زندگی برگشتم. نگاهم به میکائیل خون‌آلود و ترسیده و تو خودش مثل جنین خوابیده بود. م...من چیکار کردم؟ چرا یادم نمیاد چیکار کردم؟ خدمه ها به یه طرف پرت شده بودن و وقتی بلند شدن با فاصله زیادی ازم دور شدن و تو نگاهاشون ترس دیده میشد. یکیشون یخورده نگاهم کرد و چشماش گرد شدن و جیغ بلندی کشید و فرار کرد،میخورد زمین هی دوباره و دوباره اما دلیلشو نمیدونستم.
-هی بهتره بری استراحت کنی.
منگ گفتم:چیشد؟ من چرا چیزی یادم نمیاد؟
با تحکم گفت: چیزی نیست گفتم برو.....
ناله ای که میکائیل سر داد نگاه نگرانمو بهش دوختم خواستم نزدیکش بشم تا آروم بشه اما با دیدم جیغ بلندی کشید و با دردی که داشت خودشو کشید عقب و با التماس به داداش گفت: توروخدا نذار بکشتم..قول میدم آدم بشم از این به بعد! داداش توروخدا..توروخدا...
تو چشام اشک جمع شده بود:ببخشید..نخواستم اینجور بشه معذرت میخوام لطفا خوب شو داداش...
پشت سرهم اشک میریخت. تحمل این همه اتفاقاتو نداشتم و اینکه میکائیل که پشت من پناه میگرفت الان دوست نداره نزدیکش بشم یا حتی صدامو بشنوه، دیوونه ترم کرد. جیغ بلندی کشیدم که تموم شیشه های عمارت و وسایل خونه همه باهم شکستن!
با سری پایین از خونه بیرون رفتم.ماشین اونو برداشتم و روندم اما نمیدونم کجا. دلیل کارامو نمیفهمیدم. زمزمه وار گفتم:مامان،بابا..اگه اینجا بودین برام توضیح میدادین که چخبره!
موزیک رو روشن کردم چندتارو رد کردم رسیدم به یه آهنگ! آهنگ خاصی که ده سال پیش بالای پشت بوم من و اون نگاهمون به ستاره ها بود. و با شوق و خنده گفتم اون بزرگ ترین ستاره و قشنگ ترینشون برا منه! متوجه محوشدگیش به من رو نشده بودم ولی گفت:نه قشنگ نیست.
اخم کرده برگشتم سمتش:ولی قشنگه...
-ولی تو قشنگ تری...!
لبخندی زد که تموم بدنم اونو همین الان میخواست. محکم پریدم بغلش و زیر گوشش زمزه کردم:تو قهرمان منی...قهرمان من نباید بذاره دختر مو‌قرمزیش آسیب ببینه!
وقتی ازم دور شد نگاهمون بهم گره خورد. نگاهش درخشان بود. نزدیک تر شدیم و پیشنیمونو روی هم گذاشتیم و باهم گفتم: تا ابد،تا چرخه ی بی پایان زندگی باهمیم...
هردو لبخند زدیم.
Think I’ll miss you forever
فکر می کنم برای همیشه تو را از دست دادم…
Like the stars miss the sun in the morning sky
مثل ستاره ها که خورشید رو در آسمان صبح از دست میدن
زمزمه کردم: منو ببوس قبل از اینکه بری...
شوری تو دهنم حس کردم. اونقدر گریه کردم که اصلا حواسم نبود.
خاطراتی که با تو داشتم، زیاد بودن من چطور میتونم فراموشت کنم یا بدون تو زندگی کنم؟ چطور بی رحمانه ده سال انداختمت زندان و وقتی میومدم ملاقات قبول نمیکردی منو ببینی!
-تو تنها حامی منی، لطفا دستمو رها نکن...
*****
بعد آروم کردن میکائیل و چکاپ و معاینه دکتر، آروم خوابیده بود. درو بستم. دادم تموم شیشه هارو تمیز کنن و شیشه بزرگ بیارن نصب کنن‌. چرا اینجوری شد؟ پدرم یچیزایی میگفت اما منِ احمق مشغول بازی ویدیویی بودم و زیاد گوش نمیدادم. خواستم برم سمت اتاقم دستم رو دستگیره ثابت موند. دو دل بودم برم اونجا یا نه؟ آه لعنتی! کلید زیر زمین که فقط دست من بود رو برداشتم و رفتم اونجا. با بازکردنش،غبار شدیدی پیچید تو صورتم.صرفه پشت سرهم کردم و غبار جلو روم رو با دستم تکون دادم. اینجا صحرا بود نه زیرزمین. زیرزمین پر بود از وسایل پژوهشی و تحقیقات پدرم بودن. اون معتقد بود افسانه ها وجود داشتند سر این دیوونه شده بود! کِشو هارو باز کردم و چندتا برگه برداشتم و فوتشون کردم. پوزخندی زدم و انداختم دور. مزخرفات! همونطور که به اطراف نگاه میکردم نگاهم به میز چوبیش افتاد که یه دفتر نارنجی رنگ روی اون بود و جالب تر از اون هیچ خاکی روش نبود! دفترو برداشتم و با دیدن اولین صحنه چشمام گرد شدن!امکان نداشت. "کیتسونه به معنی روباه یا روح روباه و هرچقدر بزرگ تر و رشد کنه درون انسان، خیلی خطرناک و غیر قابل کنترل میشه و درنهایت با آسیب زدن به خیلیا بعد حمله های مختلف اون کیتسونه فرد رو میکشه!" صفحات بعدی رو خوندم و بیشتر شوکه شدم. اینجا همه چی راجب اون کیتسونه نوشته شده بود. "کیتسونه ها میتونن از نژاد های مختلفی باشن اما اگه از آتش باشن بیشتر اونی که فکرشو بکنید خطرناکه و کسی قادر به کنترلش نیست! وقتی قدرتشو به کنترل میگیره با یه دست میتونه زخمیت کنه یا پرتت کنه مایل ها دور، اون چشم هاش تبدیل به نارنجی میشن و گفته میشه بعضی ها دیدن که کیتسونه ها موقع جنگیدن و دعوا کردن روح روباهیشون،هاله ای که دورشون هست دیده خواهد شد"
کتابو بستم.شوک زده از حرفای پدرم نمیتونستم کاری کنم.نگاهم به یه عینک افتاد که خاک خورده بود."پسرم این رو از چهارده سالگی آگرین تا آخر نفسی که داری بپوش و ببین هاله ی دورش چقدر بزرگ و رشد کرده. -اما بابا اگه زیاد بزرگ باشه چی؟ -اونموقع تو میتونی شکستش بدی و آگرین رو نجات بدی. نجاتش بده پسرم...نجاتش بده"
کتاب و عینک رو برداشتم و با دو از زیرزمین خارج شدم. رفتم سمت خدمه ها اما اونی که میخواستم نبود.
-هی اون خدمتکاری که جیغ زد و فرار کرد کجاس؟
-ایشون تو اتاقشون هستن و شوک زده هستن میشه بگید چی شده چرا آگرین خانم اونجوری کردن؟
بی توجه به سوالاتش به سمت اتاق های خدمه رفتم و تک تکشون رو بررسی کردم تا بلاخره پیداش کردم‌. زانوهاشو بغل گرفته بود و بدون پلک زدن به زمین خیره شده بود. دستمو که رو بازوش گذاشتم تکون محکمی خورد و جیغی کشید که پرده گوشم پاره شد!
-هی هی...اون اینجا نیست لازم نیست بترسی. شاید جدید باشی اما امنیتتو تضمین میکنم،اوکیه؟
با اینکه ترسیده و مردد بود ولی سرشو تکون داد.
-آه..راستی ما باهم آشنا نشدیم اسمت چیه؟
-لونا آقا.
-نیازی به آقا نیست‌، یچیزی رو ازت میخوام.
منتظر نگاهم کرد: چی دیدی که وحشت زده شدی؟
چونش میلرزید،میخواست گریه کنه ولی مقاومت میکرد.معلوم بود از اون دخترای سرسختِ که گریه رو بی معنی میدونه!
-گریه کن و روح و قلبتو آروم کن!
اولش اینکارو نکرد من بعد چندثانیه گریه هاش شروع به هق هق شد و دستاشو روی صورتش گذاشته بود. آروم بدون اینکه بترسه شونشو نوازش کردم. آروم که شد شروع کرد به حرف زدن: اون یه هاله ی نارنجی داشت و چشماش نارنجی ترسناک شده بودن!
-میشه بپرسم اون هاله چقدر بزرگ بود؟
-یخورده بالای سرش بود شبیه حیوونی چیزی بود!
لعنتی! اگه به حرف پدرم گوش میدادم اینطور نمیشد.
-لونا مرسی که حرفاتو به من گفتی و دیگه نترس تا من هستم کسی آسیب نمیبینه،قول میدم.
ترس از چشماش دیده می‌شد. ثانیه ای بعد،لبخند کوچیکی زد و چشماشو بست و سری تکان داد منم تکرار کردم براش و از اتاقش خارج شدم.
امشب شب درازی رو در پیش داشتم برای خوندن کتاب. نیازی نبود به آگرین زنگ بزنم،با ماشینم رفته و جی‌پی‌اس فعال بود،تو شهر بود. رفتم‌اتاقم چراغ مطالعه رو روشن کردم و با دقت مشغول خوندن شدم.
"کیتسونه ها اغلب از نژاد ژاپن هستند و شمشیر تیز و بلندی دارند همانند سامورایی ها ولی قوی تر! اما در مقابل قوی ترین ادم، شکننده هست اما کیتسونه آتیش قادر به بازسازی اون هست، توی افسانه ها گفته شده در آینده یک کیتسونه قوی و یک نیمه جگوارِ جنگجو و قوی و وحشی،جنگ را خواهند شروع کرد و برای کیتسونه آتشین و آن جگوار، هیچ راه نجاتی برای زنده ماندن نیست زیرا روح روباه آتشین با رُشدش،صاحبش رو خواهد او را بلعید و نیمه انسان و نیمه جگوار، عمر کوتاهی خواهد داشت چون هروقت قدرتش را به نمایش میگذارد از عمرش کم میشود و هردو در نهایت خواهند مرد!"
با چشای باز به صندلی تکیه داد. همه چی عجیب بود. اگه آگرین کیتسونه باشه پس جگوار کیه؟! ته دلم می‌گفت باید آگرین رو فراری بدم به یه جای دور تا دست جگوار بهش نرسه. همینکارو هم خواهم کرد. میکائیلو نمیتونستم ببرم چون اختلال ترس داشت و بهتر بود تو کلینیک خصوصی بستری‌ش می‌کردم. تموم لوازم مورد احتیاجمو همراه وسایل آگرین رو جمع کردم، کِشوش رو باز کردم تا لباس براش بردارم که چشمم به انبوه لباس زیر خواب ناجور افتاد! این دختر برای کی اینقد ست میخرید از توری گرفته تا....هوووف. بیخیال چند ست همینجوری برداشتم ولی یدونش که طرح ستاره ها روشون بود رو تو کوله ی خودش گذاشت! دوتا کوله هارو برداشت و گذاشت دم در خونه. سمت اتاق میکائیل رفت. نیمه خواب و هوشیار بود و با دیدن داداشش گویی نیرویی به او داده شد. نیمه خیز شد  و رو تخت نشستند. میکائیل نگاهش به در بود و کمی تند نفس میکشید و عرق سردی روی پیشونیش دیده میشد.
-هی پسر...میتونی بدون دردسر یمدت یجا بری؟
-کجا؟
سکوتی کرد و پسی دیگر جواب داد:کلینیک خصوصی!
نگران،مضطرب شد: نه ببین فقط یه لحظه ازش ترسیدم بخاطر کتک هاش منو اونجا نفرست....
با گریه ادامه داد:خواهش میکنم...خواهش میکنم داداش...قول میدم اینجا داروهامو بخورمو کاری نکنم...داداش...
با دیدن ماشین مخصوص کلینیک، باورش و ایمان و اعتقادش به برادرش،حامی‌اش فرو ریخت. بدون تقلایی سوار شد و بدون هیچ حسی تو نگاهش خوابید رو تخت و کمربند هارو بستند و راه افتادند.
-منو ببخش..ولی نباید آسیبی میدیدی توی این جنگ!
کوله هارو برداشت و راه افتاد سمت آگرین.
گوشیشو دراورد و لوکیشن رو دید. آه!بازم کلاب.
تاکسی گرفتم و آدرس کلاب رو دادم. پیاده شدم.صف خیلی طولانی بود. نگهبان با دیدن من که جلوش ایستادم و دوتا کوله همراهمه و از اون درشت ترم گفت:توی صف منتظر بمونید آقا.
به چشماش زل زدم و زل زدم اما نمیدونم چی تو نگاهم دید که با تته پته و دست و پا چلفتی روبان رو باز کرد.
موزیک کر کنده بود. بین این همه آدم یه موقرمزی حیله گر رو باید پیدا کنم عالی شد!
با همون کوله ها بقیه رو کنار میزدم و میزا و صندلیارو چک میکردم ولی نبودش. خواستم پشتو ببینم که صدای زن و مرد که یه نفر رو تشویق میکرد تکیلا بخوره و با میله رقص خفن بره. سرمو سمش چرخوندم. موقرمزی خودم بود. وقت شکار کردنش بود. رفتم سمت دی‌جی و میکروفونو ازش گرفتم و موزیک قطع شد.
-حضار محترم،(کمی خم شدم برای احترام)خانم‌ها و آقایون،اون مو قرمزی که براتون شیک میزد مال منه،داراییمه...
با کمی مکث ادامه دادم که نگاه عصبی و پر نفرتشو یهو تغییر داد و مات نگاهم کرد: اون چرخه‌ی بی‌پایان‌ منه و تک ستاره پر نور من...
همه احساساتی شده بودن که نعره زدم: از گوشه چشم هم بهش نگاه کنین اون آخرین باریه که چشمتونو خواهید داشت!!
دیگه کسی به آگرین نگاه نمیکرد و توجه نمیکرد جز من. خدایا!اون لباس...با اون لباس جلوشون می‌رقصید و تکیلا میخورد؟ تنبیه نیاز داره دخترکم!همونجور سرد و بی تفاوت نگاهم میکرد، از سکوی دی‌جی پریدم پایین و سمتش رفتم و دستام از کمر گرفتمش اوردمش پایین. خیلی خیلی نزدیک هم بودیم. نمی‌تونستم بیشتر از اون نگاهش کنم پس سریع کوله‌ش رو انداختم بغلش:زود برو لباستو با لباسای گرم عوض کنم باید بریم جایی‌.
لجبازی کرد مثل همیشه:هی با تو بهشتم بهم بدن نمیام برو بذار به خوش.گذرونیم برسم!
کوله رو انداخت جلو پاهام و خواست بره که کم مچشو محکم گرفتم و سمت خودم چرخوندمش و از لای دنددنام غریدم:اونجایی که میخوای بری بهش میگی خوشگذرونی در وواقع فاحشه گریه که اندامتو به رخ مردم گذاشتی،مشروب میخوری و براشون با این لباسای باز میرقصی و عشوه میای!
کوله رو برداشتم و باز راست شدم:راستی تورو کسی بهشت راه نمیده،دوتایی تو جهنم خوش میگذرونیم خیلی خوبه ببینم از موهات اویزونت کردن یا دارن ازت بال کبابی میسازن!
محکم به کتفم زد. خنده ی ای کردم و سمت سرویس بهداشتی زنانه رفتم:کوله رو دادم دستش و گفتم عجله نکن.
بی حرف رفت و درو محکم کوبید. لبخند محوی زدم. حالا که مثلا از هم دور شده بودیم اینکارارو میکرد تا اذیتم کنه ولی درواقع دور بودنش ازم منو دیوونه میکرد.
بارون سیل‌آسا میبارید سقف کوچولوی ماشین رو باز کرد و رفت بالا:آگرین بیا پایین سرما میخوری!
-توروخدا خودتم بیا.
-دارم رانندگی میکنم کجا بیام.
-بابا ترافیکه پاشو بیا چش قشنگم!
لحن نازی که خواهش میکرد برم پیشش خودداریمو ازم گرفت و رفتم بالا. بارون انگار از چیزی گِله داشت می‌بارید.
داشتیم آسمونو نگاه میکردیم و اهنگ ریانا پخش میشد که با صدای آگرین نگاهمو بهش دوختم:تورو همه جا میخوام. برام مهم نیست بقیه راجبمون چی میگن، وقتی تو نباشی اون آگرین سرزنده تبدیل به یه روح بی هیچ احساسی میشه!تنهام نذار...تنهام نذار....
یهو با صدای به شدت باز شدن در و دیدن هودی و شلواری که اندازش نبود،خندمو بزور مهار کردم‌. دوتا دستاشو محکم  جمع کرد و هی میکوبید و فحش میداد. دستاشو گرفتم و آروم خیره به چهره عصبانیش زمزمه کردم:آروم باش،دستات درد گرفتن مو قرمزی!
یهو ایستاد.فهمیدم میخواست گریه کنه ولی جلوی خودشو گرفت:حالا کدوم گوری میخوایم بریم که کوله جمع کردی و هرچی ست لباس زیره انداختی برام؟
-قراره بریم ماجراجویی و معما حل کنیم.
-هِ!؟چجور معمایی؟
-معمای کیتسونه بودن تو!
چشاش درشت شد اما نه از تعجب!بلکه انگار اینو میدونست و توقع نداشت کسی بدونه اون چی هستش.
-تو میدونستی کیتسونه ای آره؟
دستاشو جمع کرد و به زمین خیره شد:آره..اما فکر میکردم چیز مهمی نیست و فقط خرافاته! مادرم ژاپنی بود پدرم کانادایی ولی نمیدونم چرا قیافم شبیه هیچکدومشون نیست...یروز اینو از مادرم پرسیدم گفت چون تو کیتسونه آتشینی!برای همین با ماها فرق داری!
-از اون موقع جدیش نگرفتم تا وقتی میکائیلو زخمی کردم و فهمیدم ماهیت اصلیم چیه؟ یه هیولا!
-هی اینطوری نگو پدرم خیلی چیزا راجب اینچیزا میدونه،بیا از این کلاب بریم بیرون برات توضیح میدم.
-اطاعت سوسمار!
اخمامو کشیدم توهم:درست بگوش!
-اوکی!سمارسیس خان! اخه این چه اسمیه ادم یاد سوسمار یا اسمارتیز میوفته! بقیه اسماتم بهم بگو وگرنه دست برنمیدارم!
-تاناتوس صدام کن!
-و معنیش؟
-مرگ!
-عجب اسمای مزخرفی داری ت...
حرفشو قطع کردم: و تو بهت میاد آپاتی باشی ،الهه ی فریب ولی فیلوتس بد نیست!
با حرص گفت:اون دیگه چیه؟
نیشخندی زدی:الهه محبت،
لبخندی زد اما با حرف بعدیم لبخندش جمع شد: و الهه آمیزش جنسی!
-مرتیکه عجیب الخلقه!
لبخند محوی گوشه لبم شکل گرفت. وارد تاکسی شدیم و حس کردم چشماش خواب آلود شدن ولی با این حال دست برنداشت از سوال پرسیدن: بابات چی گفت راجب من؟
نمیدونم حقیقتو بگم یا دروغ؟ ولی بهتر بود با حقیقت مواجه بشه تا خودشو کنترل کنه.
-نوشته که کیتسونه آتشین با نیمه انسان و نیمه جگوار وحشی جنگ میشه! یکیشون باید بمیره تا این چیزها از ابین برن!
-و جگوار کیه؟
بدون پلک زدن،قطع شدن نفسم و ناباوارنه گفتم:فکر کنم...
به سمتش چرخیدم و ادامه دادم:جگوار من باشم!
با داد جوری که راننده تاکسی با آینه مارو نگاه کرد:چیییی؟!
نگاه راننده رو دوست نداشتم،بیشتر به مو‌قرمزی من زل زده بود.نگاه عمیقی از آینه بهش انداختم که ترسیده روبه روش رو نگاه داد و رانندگی کرد. با مشتی که آگرین بهم‌ پشت سرهم میزد بلاخره چشامو به چشای وحشی و رام نشده‌اش زدم:شوخی بود!
چشماشو تو حدقه چرخوند و مسخره وارد گفت: آره تو فقط لقب جگوار داری، گربه احمق!
و در ادامه براق شد تو صورتم: اگه تو دشمن من بودی اون گذشته و خاطرات اتفاق نمی‌افتادن...جگوار خان!
گذشته!خاطرات!من هرچی حس و حال خوب رو از این وحشی مو‌قرمزی یاد گرفتم و حالا دست به سینه و با قیافه عبوس نگاهشو به بیرون دوخته بود.
وقتی 17 سالش بود اونموقع تازه باهم بیشتر وقت میگذروندیم. کنار دریا،تو جنگل،تو مهمونی ها که فراری میشدیم تا پدرم باز بحث مادوتارو پیش نکشه و غیبت‌های بقیه راجب رابطه مادوتا نشنویم. آگرین بیزار بود از اینکه کسی بهش بگه اون جای باباته درست رفتار کن! یکبار یک زن مسنی بدترین حرفارو بهش زد،من نفهمیدم چی گفته به آگرین ولی آگرین عصبی و خشمگین حمله کرد به زن مست و محکم میکوبید با سر و صورتش!هیچکس نمیتونست جداش کنه،آخر من از پشت بغلش کردم که دورش کنم،لگد آخر رو وسط پاهای زن زد و من اون لحظه واقعا خندم گرفته بود. آگرین رو بردم پشت درختای عمارت،جایی که مگس هم پر نمی‌زد. سرشو پایین انداخته بود و با دستم چونه‌ش رو گرفتم و سرشو سمتم چرخوندم. هردو خیره بهم بودیم:اون زن چی بهت گفت که ناراحتی؟
سکوت طولانی کردو زل زده بود بهم،به همه جای صورتم،چشمام،بینی‌م،ابروهام و در آخر طولانی به لبام خیره شد.
-گفت حتما خیلی به سرپرستت سرویس میدی که اینجوری میگردید عین دهاتی ها،نکنه حامله شدی؟!
بعد گفتم این حرفش اشک از چشاش جاری شدن تا لبهای سرخ اناریش. اون عاشق رنگ قرمز بود.
با اشکاش ادامه داد:چون قانونی سرپرست یا قیمم هستی نمیشه حسی پیدا کرد؟
آروم گفتم:چه حسی آگرین؟
-اینکه بخوامت تا ابد...تا چرخه های بی‌پایان زندگی!
همونطور که هنوز دستم رو چونه‌ش بود محکم فکشو گرفتم. تعجب کرد فکر کرد عصبی شدم و میخوام بزنمش. چشماشو بست و کمی صورتشو خم کرد برا ضربه‌ام.
اما...اتفاق نابی که تجربه نکرده بودم. شیرین  بود و میخواستم تا آخر عمر این لحظه رو تجربه کنم. همونطور که لبامون گره بهم خورده بود، اشکای صورت نازش رو با انگشت شصتم پاک کردم. کسی دیگه حق نداشت اشک موقرمزی منو دربیاره.
نمی‌خواستم این لحظه ی قشنگ تموم بشه و جدا بشیم از هم ولی نفس کم اورد و کشید عقب. تو چشماش برق خاصی بود.
-تو...چرا اینکارو کردی؟
موهای کنار صورتشو کنار زدم و انداختم زیر گوشش: چون تو مو‌قرمزی منی و این حسی که گفتی رو میخوام بهم یاد بدی چون تو چرخه ی بی‌پایان زندگی منی! هرجا باشیم حتی اگه بمیریم باز هم همو پیدا می‌کنیم...قول میدم!
با صدای راننده اینکه رسیدیم از گذشته و خاطرات تکرار نشدنی بیرون اومدم وآگرین کنارم ایستاد،کرایه رو حساب کردم و رو کردم بهش:جایی که پدرم گفته مسیرش از جنگل شروع میشه!
-چی؟تو این شب سرد و مه‌آلود میخوای ببریم وسط جنگل؟من نمیام!
پوف کلافه ای کشیدم:میای یا بزور دستتو بگیرم و روی زمین کشون کشون ببرمت؟
چهره‌ش سرخ شده بود:خفه‌شو،احمق بی شخصیت! فکر کنم بجای اون اکتشافات بابات باید رو تربیتت کار میکرد!
پشت کردم بهش:هرجور راحتی!
*******
آگرین
محکم پامو کوبیدم زمین. حسابی حرصیم کرده بود. بهتر بود همراهش بشم لااقل اگه حیوون وحشی خواست حمله گ کنه اونو بندازم جلوش تا بخورتش و از شرش خلاص شم.
-شنیدم زندان اونجا دختر میوردن!تو با چندتاشون خوابیدی؟
سعی کردم حسادتی تو لحنم نباشه اما اون زرنگ تر از این حرفاست.
-زنایی که میوردن لوند و زیبا بودن ولی من درگیر درندگی یاد گرفتن بودم!
-درندگی برا کی؟
-برا دشمنم!
تو طول جنگل ترسناک حرف می‌زدیم که یهو ایستاد و خوردم به پشتش. چیشده بود؟
-هی...
آروم گفت:هِش...یه حیوون اینجاست.
مدتی بعد صدا قطع شد و خیال کردیم رفته یا چیزی نبود.
بازوی تندمندشو چسبیدم:قبل زندان چی؟ تو خیلی خوشتیپو هیکلت مناسب اون چیزاس! با چندتا بودی یا چندتا دوست‌دختر داشتی؟
ضامن کلتشو کشید که از جا پریدم:سوییت هارت(عزیزم)خوابیدنو که خیلی ولی دوست دختر نداشتم تا دخترم آگرین عین بچه ها نق نزنه!
مشت محکمی زدم به بازوش که خودم دردم گرفت:میشه برگردی سمتم؟
مکثی کرد و برگشت. رفتم جلوتر، دوست داشتم طعم اون لبای گِس و دارچین دهنش رو دوباره حس کنم. انگار اونم اینو میخواست. خم شده بودیم سمت هم که یه شیر نر از رو درخت،پریدم سمتمون! لعنتی الانه که بشاشم به خودم. شیر باهوشی بنظر میومد چون هیچکدوم از تیرهای اون به شیر نخورد. خشمگین آماده حمله بود که چوب بلند و گنده ای که کنارم بود رو برداشتم و جیغ بلندی کشیدم و محکم کوبیدمش به درخت. تکون نمیخورد و و دهن و چشم‌هاش باز مونده بودن.
-من واقعا کشتمش؟
-هی..آروم باش.
-من یه شیر نر رو کشتم...ای جووووونممممم!
اون تعجب کرده بود از کارام ولی من خوشحال بودم احساس قوی بودم میکردم. یه لحظه نگاهم به اون افتاد که عینک گرد عجیب مانندی رو چشماش بود و زل شده بود بهم!
-هی..اون چیه؟
-آگرین،خشمتو کنترل کن بذار اون بره!
-کی بره؟ اجنه؟
با لحن خواهشی که تا حالا ازش نشنیدم بودم گفت:لطفا..آروم باش و نفس عمیق بگیر و به چیزای قشنگ فکر کن!
چیزای قشنگ؟ لعنتی اون ساحل! قرار بود باهم چیزای قشنگی تجربه کنیم.اون هیچوقت ساحل نمی‌اومد.
-چیزی به زیبایی این دریا ندیده بودم.
-میدونی قشنگه اما کشندس!
خیره نگاهم کرد.
-وقتی مدت زیادی بهش خیره بشی ناخوآگاه تورو میکشونه سمت خودت و وقتی بری و بری تو عمق تورو می‌بلعه و غرقت میکنه، قشنگه اما بی رحمه...
دوست دارم یکمی شنا کنم بریم شنا؟
-تازه گفتی خطرناکه!
-نه اون خط مرزی رو میبینی توپ‌توپیا اونارو گذاشتن کسی رد نشه اونور چون عمقش زیاده برا کشتی و اینجور چیزاس حالا لباسای شناتو برو بپوش منم میرم.کلبه هامون فرق داشتن و دوتاشون نزدیک هم بودن. اون شلوارک مشکی فقط پوشیده بود و عضلاتشو به نمایش گذاشته بود‌. نگاهی به خودم انداختم که انگار کل بدنم سوخته و خودمو پوشوندم. برگشتم‌داخل. اون منتظرم بود. و با صدام برگشت اما با دیدن مایو‌م چشماش گرد شدن و فکش قفل شد.
-بهت پنج دقیقه وقت میدم بری عوضش کنی!
-مایو به این قرمزی و قشنگی،عمرا عوض کنم!
خواست بگیرتش که چون ریزه بودم از زیر دستش در رفتم و خودمو تو دریا انداختم.
موهام و صورتم خیس شده بودن.
-هی به جای غیرتی بازی در اوردن بیا اینجا آبش خیلی خوبه!
روی صندلی ها کنار دریا بودن نشست و فقط نگاهم میکرد. اه مرتیکه یوبس! اینجوری میخوای دل منو ببری؟
نقشه ی پلیدی تو سرم افتاد. هی شنا کردم و سرمو بالا میوردم که نفس بکشم باز زیر آب رفتم به عمق رسیده بودم تقریبا اما سرمو بیرون نیوردم.
چیزای قشنگ؟ لعنتی اون ساحل! قرار بود باهم چیزای قشنگی تجربه کنیم.اون هیچوقت ساحل نمی‌اومد.
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    00

    عالی

    ۲ هفته پیش
  • maedeh

    ۲۵ ساله 00

    زیبا و دلنشین

    ۴ هفته پیش
  • مرضیه

    ۲۱ ساله 00

    عالی بود

    ۴ هفته پیش
دیار آشوب لحظاتی پیش

رمان به زندگی پر فراز و نشیب آشوب دختر افغانی میپردازد که سال هاست زندگی خود و خانواده اش را اداره میکند. ورود چکاد به زندگی اش مسیری را پیش رویش قرار می‌دهد که مجبور به تصمیم گیری می‌شود. تصمیم هایی که سرنوشتش را رقم میزند…

محبوبترین های هفته

راه های دانلود اپلیکیشن

اسفند

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

بهمن

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

دی

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آذر

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آبان

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.