دوست داشتی؟
رمان ظرفیت تکمیل اثر سحرناز بهرامی

رمان ظرفیت تکمیل

  • زبان فارسی
  • 78.5K 👁
  • 172 ❤️
  • 116 💬

خلاصه رمان طنز ظرفیت تکمیل

نیاز دختری شاد و پر هدفه.سختی ها و تلخی های توی زندگیش کمی بیشتر از ظرفیتش هست... روزگار باهاش جوری کنار میاد که حتی لحظه ای تو باورهاش نمیگنجه … نیاز دوست داره پیشرفت کنه اما چجوری ؟ شخصی وارد زندگیش میشه که ناخواسته راه پیشرفت نیاز رو سخت و تقریبا غیر ممکن میکنه.اما...

قسمتی از متن رمان ظرفیت تکمیل

خشمگین تر از این چهره تا به حال ندیده بودم حتی بوی عطرش هم کمکی به حسه ترسم نداشت ...
- نیاز بهرامی ... شما از همین الان اخراجی ...
چی ؟
با اخم تو چشماش نگاه کردم سینه به سینه جلوش ایستادم و گفتم
- چی ؟ نشنیدم ... بلند تر بگو یا گوشه من مورد پیدا کرده یا مغز معیوبه شما ... آقا کی باشن که منو اخراج بخوان بکنن ... بفرمایید آقا ... اولین روزه سال رو حسابی برامون شیرین و بیاد موندنی کردین ... اما راه های بهتری هم بود، برای خندوندنه من ... من کلا آدمه خوش خنده ای هستم نیازی به این همه فیلم بازی کردن ها نبود ...
صورتم تو هرم نفسهاش قرار گرفت دیگه خیلی نزدیک بود خدای من این مرد از هر زاویه ای جذابه اما حیف که کم داره ...
- لازم شده اسمتو برات بعد از این همه سال که عمرتو هدر دادی بهت بفهمونم ... میدونی نیاز یعنی چی ؟ چنان روزگاری برات بسازم که مرغهای آسمون به حالت های های گریه کنن ..
دستشو آورد جلو و کارتی که رو سینم نسب شده بود رو با شدت کند تا خواستم اعتراضی کنم رو به رضا کرد و گفت
-اتاق ولیان رو بهم نشون بده. از همین الان هم، این خانوم اخراجه .. در ضمن برای حسابرسی هم پیش حسابدار برن ... همین الان هم زنگ بزنین بگین ولیان تو هر خرابشده ای هست سریعا خودش رو برسونه
رضا با ترس نگاه کرد و با اندکی شک پرسید
- آقای محترم از شما بعیده ...
- اینکه چی از من بعیده چی نیست رو خودم تشخیص میدم ... زنگ میزنی به ولیان یا تو رو هم مثله او یکی اخراج کنم ؟
- ببخشید میتونم بپرسم در حاله حاضر با چه کسی صحبت میکنم و به خانوم ولیان بگم در حقیقت چه کسی خواستار دیدارشون هست ؟
این رضا بود که اینطور لفظ قلم حرف میزد ؟ این مردک دیوونست.! رضا دیگه چرا ؟
هنوز با اخم منتظر بودم که رضا حرفهاش تموم بشه که من باز اعتراضم رو اینبار با صدای بلند نشون بدم که با صدای مرد سر جام خشکم زد .
- بهشون بگین من کیان دادفر هستم
با کمی مکث و ابروهایی در هم کشیده و عصبانی به من نگاه کرد و ادامه داد
-رییس این خراب شده ...
چشمهام از تعجب چهار تا شد ...
درست شنیدم ؟ رییس ؟ این امکان نداره ... کم مونده بود پس بیفتم ... خراب کردی نیاز، خراب ... ای خاک عالم تو سرت که یه کار هم نمیتونی درست انجام بدی .آخه تو رو چه به بلبل زبونی ... انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ... این باور نکردنی بود من از بچه ها شنیده بودم که رییسه اینجا یه پیرزن رو به موته پس چی شد ؟این که یه پسره تر گل ور گله ... نه پیره، نه زن .. بر عکس هم جوونه هم مرد اونم چی از مدله رستمش ... بفرما نیاز خانوم ... خداحافظی کن با کارت .. خدافظی کن دیگه ... از سر صبح انقدر نق زدی غرغر کردی، بیا ... این هم جوابت . تا توباشی هی نا شکری نکنی ..
حالا با این کارم حسابی گوره خودمو کندم
این خشمی که من تو صورته این مرد میبینم تا عمر دارم سایم هم با تیر میزنه ...
بهتره حداقل این دمه آخری خودمو از تک و تا نندازم .این که آخر سر منو اخراج میکنه، بهتره خودم با پای خودم برم بیرون ...
آخی ... کاره قشنگم ... میزم ... تلفنم ... اتاق صد و ... حوله های دوبل .. هنوز کلی کاره نکرده دارم.
بیچاره به فکره این باش قبل از هر چیزی حد اقل حقوقه این ماهتو بگیر قرار بود ولیا ن به هممون
عیدی هم بده. ای وای خودم با دستهای خودم، خودمو بد بخت کردم .
حالا بیا دلیل بیار برای ولیان ... فوقه فوقش بگم یکی زیر آبمو زد دیگه ... ای خاک عالم تو سرت .آخه نفهم، با پرسنل و مسافر که دعوا نکردی ؟!؟! با رییسه هتل دعوا کردی !
خونه آخرش اینه که بار و بندیلمو جمع کنم برم دیگه ...
چه بامزه تو این موقعیت واسه خودت خونه سازی هم راه انداختی اصلا تو حقته که اخراج شی لیاقتت همونه که تو مسافرخونه های کوچیک و فکستنی کار کنی تو رو چه به هتل بیست طبقهء پنج ستاره تو شمال شهر ... نگاه کن ... حالا بشین زار زار گریه کن ... میشناسمت دیگه، تو گریه نکنی، کی گریه کنه؟ حالا برو تو خونه هی بشین تو کاغذ ده تا ده تا ستاره بکش ... اما دریغ از یه ستاره ... تازه قرار بود فردا پونزده تا توریست از آلمان بیاد ...
- شیر فهم شد ؟
با صدای خشن و قاطع دادفر، ،، سه متر از جام پریدم ...
از رو نرفتم یه اخم مهمونه صورتم کردم، به حالته تهدید، که نشنیدم یه بار دیگه بگو ... گفتم
- شیر، چی شد ؟
چشماش از عصبانیت کاسه خون شده بود فهمیدم که صد در صد عذرمو خواسته، حالا هم منتظره موافقتمه ... من که در هر صورت اخراجم ولی بزآر سنگ آخرم هم بندازم ...
-ادبت کجا رفته ... من نبودم یکی دیگه.. هر کی جای من بود باهات اینجوری بر خورد میکرد از اونوره آب اومدی که اومدی ... رییسه هتل هستی که هستی ... اما یادت نره اینجا ایرانه ... خدا رو شکر از جایی اومدی که زنو مرد حقوقشون مساویه ... چه طرز حرف زدن با یک خانومه ... از همون اول مثله آدم میگفتی من صاحبه این خرابشده هستم منم به وظیفم میرسیدم ... دیگه مثله این بچه های ده دوازده ساله، این، ادا اطوار ها، چی بود ؟
خیره شده بود، به من ... منم که دیدم میدون برام بازه، تا تونستم، تازوندم. یه دستمو زدم زیره چونم اون یکی دستم هم اهرم کردم برای نگه داشتنه آرنجم بدجور شکار شده بودم اداشو در بیارم من که دیگه موظف نبودم احترامشو نگه دارم میدونم اگر حرفمو نزنم شب خوآبم نمیبره
- مدارک ندارم .. دلتون میاد منه مسافر این گوشه بمونم ... رضا تو اینجا، همکاره من، در ماه چند تا ارباب رجوع این مدلی داریم ؟
جای رضا خودش اومد تو صورتم و آروم گفت
-فقط میخوام بدونم کی رزومه کاریه تورو تحویل گرفته و اینجا، رات داده، دماری از روزگارش در بیارم که عین الانه تو اینجا صدای ...
فهمیدم میخواد بی ادبی کنه واسه همین پریدم تو کلامش
-گفتم احترامتو دسته خودت نگهدار مردک .. هر چند از صدقه سریت امروز فهمیدم که مردی به ریش نیست به ریشست ... که اون هم (بقیش رو با پوزخند به اتمام رسوندم)
لحظه به لحظه خشمو تنفر رو تو صورتش بیشتر میدیدم، دیگه بسش بود ...
-معلومه سرکارت تا به امروز زیاد با ریش و ریشه بوده
نفهمیدم درست شنیدم یا نه اما بی اراده یه سیلی محکم خوابوندم تو صورتش دسته خودم به سوزش افتاد هم زمان صدای همهمه اطرافیان هم به گوشم میرسید
دست به صورتش نزد فقط دستشو، م*س*تقیم، جلوی صورتم، گرفت و به سمت در، نشونه رفت .قاطع و برنده گفت ..
- از اینجا برو بیرون ...
زور داشت برام اینجوری اون طلبکار باشه و من بدهکار اما کوتاه، نیومدم باز گفتم
- میرم اما فردا هشت صبح برای حساب کتابم میام برای اطلاع اینو میگم من صلواتی برای هیچ بنده ای کار نکردم و نمیکنم پس به نفعته حساب کتابم رو دقیق برسی تا این دفعه اون روی سگه من بالا نیومده آقای کیان دادفر .
م*ر*ت*ی*ک*ه باز تکرار کرد
-خانوم از اینجا برو بیرون ... نگهبان
رفتم پشت پیشخون رسیپشن، کیفمو برداشتم و جلوی اون همه چشم متعجب و هیجانزده پامو از هتل گذاشتم بیرون ...
خیلی ها از آخراجم خوشحال میشن ... یکیش همین سرپرست گارسونها، بیتا شادان
رضآ دلش برام سوخت. اما از هر کسی بهتر میدونم که ولیان، ناراحت میشه ...
توهمین فکرا بودم که تا به خودم اومدم دیدم میدونه تجریشم ...
دلم خیلی گرفته بود فکر کردم هیچی نمیتونه بیشتر از یه خلوت جانانه آرومم کنه ... میدون رو دور زدم و م*س*تقیم رفتم تو امامزاده صالح ... تنهاتر از اونی بودم که بخوام برم پیشه کسی تا براش درد و دل کنم امن ترین جا، برام، همین فضای دلنشینه ...
توی امامزاده، حال و هوای خودش رو داره ... هر وقت نیاز به تنهایی دارم میام اینجا، میشینم و یه دله سیر گریه میکنم ... تنها جایی هست که کسی جویای دلیل، واسه اشکهات، ۰نمیشه ... توی خونه هم هیچ وقت گریه نمیکنم چون احساس میکنم غم تنهایی میاد سراغم ... با خدای خودم راز و نیاز کردم ... ازش خواستم مثله همیشه کنارم باشه ...
تو راهه برگشت همش تواین فکر بودم که فردا رفتنم به هتل به جا هست یا اینکه این کار هم میشه یکی از حماقت های زندگیم که بعدا بهش پی میبرم ؟!؟!؟!
خیلی با خودم کلنجار رفتم تو هر مسیری هدفم رو قرار میدادم به این نتیجه میرسیدم که هر چه زودتر برم دنباله حق و حقوقم ...
درستش هم همین بود .. آصلا کسی که بی احترامی کرد، اون بود ... من چرا خجالت زده باشم ?!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ظرفیت تکمیل
  • Ensiye

    1

    اول رمان خیلی خوب بود و دوسش داشتم اما کم کم حوصله سر بر شد ولی درکل میشه گفت خوب بود

    ۵ روز پیش
  • سوگل

    1

    رمان خیلی چرت وآبکیه قلم نویسنده واقعا ضعیفه پسره دختره رو همش در سطح دخترای خیابونی میدون هر بار توهمین وتحقیر های خیلی زشتجلوی همه ولی آخرش با معذرت خواهی بیخیال همه چی میشن حیف وقت....

    ۳ هفته پیش
  • بهآرم

    1

    خانم بهرامی چند روزه منو و از کار و زندگی انداختی و منی ک حاضر نبودم رمان ایرانی بخونم و سکته دادی و بعد هم باعث شدی کلی ذوق کنم.خوب آدمو با نوشته است همراه میکنی ،عالییی بودد

    ۳ ماه پیش
  • سارینا

    3

    میتونم بپرسم چرا حاضر نبودی رمان ایرانی بخونی؟ یعنی خارجی میخوندی؟ بنظرت خارجیا بهترن؟ اخه راستش از رمانای ایرانی خسته شدم انگار هیچ ایده جدیدی کسی نداره همشون شدن یه دختر شر و شیطون و لجباز با یه پسر سرد و مغرور خیلی چندشن اگه رمان خوب سراغ داری معرفی میکنی؟

    ۳ ماه پیش
  • atna

    2

    تکنیکای مخ زنی رو بخون ۴ جلده توی همین برنامه هم هست واقعا محشره بعد از تموم کردنش تا یه مدت دلم نمیگرفت هیچ رمانی رو بخونم پیانولا هم قشنگه اون و هم بخون اگه چیز جدید میخوای این دوتا محشرن

    ۳ هفته پیش
  • سین

    1

    این رمان اصلا ارزش خوندن نداره

    ۴ هفته پیش
  • سین

    1

    تازه شروعش کردم ولی رمانی نیست که مخاطبو جذب کنه. فکر نکنم تا آخر رمانو بخونم. شروعش اصلا جالب نبود. از شخصیت زن نقش اصلی هم اصلا خوشم نیومد.

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    ببخشید منم بخشی از رمان فاروق ودیار وتوی یکی از کانال های *** خوندم دیگه ادامه ندادن میتونم بپرسم که لااقل اسم رمانش چی بود

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    به نظر منم خیلی قشنگ بود ودوستی داشتم از اون به بعد خیلی به خوندن رمان علاقمند شدم ممنون از شما

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    0

    به نظرمن رمانش خوب بود ولی بعضی جاهای که نیاز میگفت منطقی ترین حرف زدم به نظرم بی منطق ترین حرف ممکن زد هی میگفت من غرورم نمی زاره بگم پدر مادر ندارم صد بار تودعواها این حرف تکرار میکرد در کل رمان خوبی بود

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    نمیدونم چی بگم یعنی همه ی قسمت هاش گریه کردم و حرص خوردم قسمت اخرررررر تازه باهم ازدواج کردن و از حال خوبشون گفت خوب نویسنده عزیز بزار باهم توی حال خوبشون شریک باشیم ما که تموم بدبختی هاشون رو خوندیم به امید خوشی هاشون

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    0

    من قسمت های اولیه این داستان را داخل یه کانال *** خوندم اینقدرمشتاق بودم بقیه اش بخونم که کل گوگل راسرچ زدم تا تونستم داخل این برنامه پیداش کنم شب تا صبح همه اش رابخونم. از نویسنده عزیزم ممنونم بابت این رمان عالللللیییبیب. فوق العاده

    ۳ ماه پیش
  • Baran

    0

    کاش جلد دوم هم داشت 🥲خیلی قشنگن چندبار خوندم ، لطفا ادامه بدید این رمان رو 🙏

    ۳ ماه پیش
  • حداد

    0

    عالی بود رمان پر از اتفاقات غیر م نتظر بود آخرش خوش

    ۴ ماه پیش
  • عطا

    0

    و همچنین ابراز علاقه و عشقی که جای خودش رو به نفرت داده بود ادامه میدادید و هچنین بجا بود که در این عذاب وجدانها بیشتر از معنویات کمک گرفته میشد. در کل من خیلی از خوندنش لذت بردم و به شما نویسنده عزیز دستمریزاد عرض میکنم.

    ۴ ماه پیش
  • عطا

    0

    با عرض سلام و خسته نباشید.. رمانتون رو خوندم،خیلی جذاب و دوستداشتنی بود،چقدر زیبا و به جا از شخصیت های داستان استفاده کردید،فرود و نشیب هاش رو دوست داشتم،ولی به نظر من کاش میشد از جایی که بینشون فاصله افتاد رمان رو به زبان کیان و احساس گناه وندامتی که از پاکی و صداقت نیاز داشت و همچنین ابراز علاقه و

    ۴ ماه پیش
  • ملی

    8

    بنظرم از اون صبح که نیاز پیام آریا رو دید میتونست رمان جور دیگه ای نوشته بشه مثلا از جایی که نیاز میره و ناپدید میشه نویسنده میتونست از اون فصله ادامه رمان رو از زبون کیان بنویسه که اون مدت حسش چی بوده چیکار میکرده و کجا ها دنبال نیاز میگشته و چطور پیداش کرده و چطور نا محسوس حمایتش میکرده

    ۶ ماه پیش
  • عدنان

    1

    دقیقا نظر من مثل شماست تغییر راوی و قلم دادن به سایر کاراکترهای اصلی

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!