یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت پنجم :
پلک راستِ آذر با احساس حرص و ولع از شنیدن متلک او، بالا پرید.
به خشکی شانس! اگر آنقدر سریع از کنار آذر رد نمیشد، حتماً جواب دندان شکنی به او میداد.
اصلاً چرا باید به روی او لبخند میزد؟ چه دلیلی برای لبخند زدن، وجود داشت؟
آه، کاش ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
متاسفانه به خاطر کندی سرعت اینترنت، پارت به صورت کامل بارگذاری نشد. لطفا پارت را مجدد بارگذاری کنید
بارگذاری مجدد پارتبا تشکر از صبر و شکیبایی شما
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینطوره
۱۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره دقیقا همینطوره
۷ ساعت پیشستاره
0اخ نکنه آذر همون دختری ک عمارت رو آتیش میزنه و سه تاشون میمیرن ؟؟ یعنی کدوم یک از برادر ها بهش خیانت کردن !🥲😐😭
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فکر کنم🫣
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
جلوتر میفهمیم چی به چیه😁
۴ روز پیشعسل
0بابا من منتظر کنده شدن سر هاتف بودم😂
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منم😂آذر خیلی با مراعات رفتار کرد
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۴ روز پیشفرشته
0اگه مرجان نرسیده بود، قطعا آذر یکی می زد تو گوش هاتف😂🤭😉 رمانی دلبر و جذابه که هرچی از زیباییش بگم، کمه❤️ قلمتون محشره، هزاران ماشاءالله بهتون❤️
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی عزیزدل
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مطمئن باش😂مرسی عزیزم
۴ روز پیشمرضیه
2ازالان معلومه چه قداین هاتف خان ازخودراضی هستش
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حالا صبر کن این هاتف قراره کلی حرصمون بده
۷ روز پیشزن حدیث
0ایی جونمم😁
۶ روز پیشآتانازدلارام
0چرا ما کلا از پسر های پرو خوشمون میاد من برای خودم واقعا نگرانم
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منم واست نگرانم حقیقتاً
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دور بزن برگرد😂
۶ روز پیشآتانازدلارام
0آخه ترمز بریدم همینجوری دارم مستقیم میرم 😁
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🫣
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آخخخخ از هاتف
۷ روز پیشزن حدیث
0نه بابا بچه کجاش از خودراضیه 🙄
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
من و معصومه باید دست به دست بدیم اینجائم هاتف رو سقط کنیم
۶ روز پیشزن حدیث
0الان که فکر میکنم تو با من مشکل داری😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اشتباه فکر میکنی😂
۶ روز پیشبهار
0قراره خونمونو بکنه تو شیشه😬😜😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻😂
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۶ روز پیشزن حدیث
0حدیث کلا همینجوریه اخر سرم معصومه رو مثل خودش خبیث میکنه زن گوش نکنی به حدیث 😂😜♥
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بذار من از خودم و بلاهایی که سر کاراکترام آوردم هیچی نگم😂
۶ روز پیشزن حدیث
0خو د هیچی😂
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای نامرد😂تبلیغ منفی نکن از من
۶ روز پیشزن حدیث
0متأسفانه نشد یکی بدتر از خودت گیرمون افتاد خدا بخیر کنه😂
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از دست تو😂
۴ روز پیشفاطیما
0یکم دیگه تنها میموندن باید حلوای هاتف رو میخوردیم🤣، عالی بود خسته نباشید میگم به هر دوتون با این رمان جذاب💕🥰
۵ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی جیگر
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا😂
۵ روز پیشنگار
0وایی من اگه جای آذر بود این هاتف رو تحمل نمی کردم یجوری میزدمش که نتونه از جاش پاشه (آره جون عمم اونم منی که تو دوس دارم هاتف آذر بهم برسن)خیلیی پارت باحالی بود دمتون گرم حدیث و معصومه جونم خدا قوت بهتون با این قلم زیباتون💙💙
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اتفاقا جاش بود آذر یه دل سیر هاتف رو کتک بزنه😂ممنون عزیزم که انقدر کامنتای خوشگل میذاری
۵ روز پیشنگار
0آخ من این آذر رو واقعا درک میکنم میخوای یه کی رو تا میخوره بزنی ولی نمیتونی اون زمان چقدر حرص میخوری خیلیی رمان خوبی مرسی از معصومه جونم💙💙
۵ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره دقیقاً 😂
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آذر رو ول میکردی همونجا هاتف رو میفرستاد اون دنیا😂ممنون عزیزم
۵ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁آدم میمونه تو دوراهیِ کراش زدن روی عارف یا هاتف😂
۵ روز پیشنگار
0اره دقیقا موافقم باهات💙💙
۵ روز پیشسحربانو
0عالی بود .بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم🌹🌹
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۵ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت سحر جان❤️
۵ روز پیشYas
0به نظرم آذر تناسخ پیدا کرده و به عنوان کیمیا به دنیا اومده دوباره و زندگی گذشتش رو یادشه و احتمالا قراره در آخر داستان استاد هم که همون هاتفه مثل کیمیا زندگی قبلیشو به یاد بیاره و احتمالا متوجه بشن که اون مشکلات بینشون که باعث شد آذر خونه رو آتیش بزنه سوء تفاهم بوده و توی زندگی جدیو باهم خوشبخت بشن
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هنوز زوده پایان و بقیه داستان رو حدس بزنی😁
۵ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حدست تا یه جایی قشنگ بود :)
۵ روز پیشNana
0عالی بود..
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نوش نگاهت جانم♥️🌱منتظر پارتهای بعدی باشید (فردا شب پارت داریم)
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۶ روز پیشزهرا
0اذروکیمیا چه ارتباطی دارند.🤔عالی بودورمان جذاب وزیبا.ممنون.وطرفدار آذر وهاتف.😁🙏👏
۷ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قدری صبور باشید🙏🏻بزودی متوجه میشید عزیزم
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۶ روز پیشزن حدیث
1فکر کنم روح آذر رفته تو جسم کیمیا
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻👏🏻
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حدس قشنگی بود
۶ روز پیشآتانازدلارام
0اگه روح آذر رفته تو جسم کیمیا یعنی روح هاتفم رفته تو جسم استاد من نفهمیدم کلا گیج شدم
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عجله نکن کمکم همه چی مشخص میشه
۶ روز پیشآتانازدلارام
0حدیث منو می شناسه می دونه تا همه چیزو نفهمم از فضولی میمیرم ولی دیگه چه میشه کرد 😓😔
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فعلا باید صبر کنی😁
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره خلاصه یکمی باید صبر به خرج بدید
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اندکی صبرررر
۶ روز پیشآتانازدلارام
1🤣🤣این پسر ها چقدر پرو هستن هم میاد خاستگاری هم میگه مجبورم بگیرمت عجباا😅
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هاتفه دیگه چه میشه کرد😂
۶ روز پیشآتانازدلارام
0متاسفانه چون طرفدارشم فوشم نمیتونم بدم آخه ای بابا 😓
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متأسفانه 😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂 خصوصا اگه هاتف باشه
۶ روز پیشآتانازدلارام
0این پرو بودن هاتف منو شدیداً یاد مهراب میندازه
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خدایی انصاف نکردیا🫠😂 درجهی شرورت مهراب خیلیییی بالاتر از هاتفه. در مورد این مورد هاتف خیلی گوگولیه در برابر مهراب
۶ روز پیشآتانازدلارام
0نه در مورد پرو بودنش گفتم آخه مهرابم به آشوب می گفت میام خاستگاریت تا از ترشیدگی درت بیارم ..وگرنه از همین اول رمانم معلومه درجه شرارت مهراب از هاتف خیلی بیشتره به قول ما ترکا باید پشت هاتف *** بخونیم از بس که از مهراب مهربونتره دوستان نویسنده می دونم که جمله بندیم داغونه لطفاً اعتراض نکنید
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه خیلیم قشنگ توضیح دادی عزیزم
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره از این لحاظ درست میگی
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به قول حدیث هاتف در برابر مهراب خیلی گوگولیه😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
گوگولی مثل سهراب توی مهجوری 🫠
۶ روز پیشنمیدانم اطلاعی ندارم
0واا چقده این هاتف پروعه نمیشه آذرو واسه عارف بگیرن؟😂بچه ی خوبی به نظر میاد
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی، نگو دلم خون میشه واسه عارف
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم عارف که ماهه اصلا
۶ روز پیشFatemeh
0تا تهش هستم طلا هستم به تو مبتلا طلا😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۶ روز پیشزن حدیث
0زن بگم خدا چیکارت نکنه الان دلم میخاد بزارم اهنگشو برقصم ولی حیفف چیکار میکنی با من😂🤦🏻 ♀️
۶ روز پیشبهار
1نمیشه تند تند پارت بزارید از همین اول کاری من دیوونه این رمان شدم 🤌🏻🔥🔥😂
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فردا پارت جدید داریم انشالله 🌹
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فردا پارت داریم انشاءالله
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...
ساجد
0هاتف خیلی پررو و از خود راضیه ولی از عارف خوشم اومد مشخصه پسر باادب و مهربونیه