پارت پنجم :

پلک راستِ آذر با احساس حرص و ولع از شنیدن متلک او، بالا پرید.

به خشکی شانس! اگر آنقدر سریع از کنار آذر رد نمی‌شد، حتماً جواب دندان شکنی به او می‌داد.

اصلاً چرا باید به روی او لبخند می‌زد؟ چه دلیلی برای لبخند زدن، وجود داشت؟

آه، کاش ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!