پارت سوم :

نگاه خیره‌اش روی پسر ثابت مانده بود.
هرچه سرجایش خشکش زده بود و فکرش را به سوی فامیلی "اخوان" هدایت داد، چیزی به ذهنش نیامد که نیامد!
مطمئن بود جایی این فامیلی را شنیده.
مطمئن بود و از این بابت کوچک‌ترین شکی نداشت.
با بشکنی که پسر با تعجب بخاطر ثابت ماندنِ نگاهِ آذر روی خودش کرده بود، آذر با قورت دادن بزاق دهانش به خودش آمد و انگار که پیوندش با اخم را فراموش کرده باشد، دوباره دستِ اخم را گرفته و میان ابروان پرپشت و مشکی‌اش نشاند:
- آقای اخوان، امروز این میز از آنِ شما. امیدوارم دیگه هیچوقت چشمم به چشم‌تون نیفته توی این فضا.
این را گفت و با چنگ زدن کیفش از روی میز، همزمان که صدای بوت‌های پاشنه‌دارش در فضای شلوغ و مدرن کافه به پیچش در آمده بود، صلابت و ابهت خودش را حفظ و سعی کرد اعصاب خوردی از بابت خراب شدن حال و هوایش در کافه را به خودش راه ندهد.
از درب چوبیِ کافه که بیرون آمد، با دیدن شلوغی و صدای همهمه در شهر، آه از نهادش برخاست.
حال با این سردرد فجیعی که صدقه سریِ دیدار با آن پسر شرور و حاضرجواب بود، چه می‌کرد؟
شلوغی و ازدحام جمعیت شهر نیز تف سربالا بود در آن موقعیت وخیم!
کیفش را محکم به بغل زد و با لب‌های برچیده شده از بی‌حوصلگی و پاهایی که بخاطر پاشنه‌ی بوت به درد آمده بود، ناچار قدم به سمت پیاده‌رو کشید.
به خشکی شانس، ماشینش باید همین امروز به خر-خر می‌افتاد؟! آن هم در همان روزی که از خیلی مدت‌ها پیش منتظرِ این جشن در کافه بود؟ لعنت به این شانسِ تیره‌گونش!
هنوز چند قدمی راه نرفته بود که از گز-گز پاهایش به ستوه آمد.
دندان روی هم فشار داد و ایستادنش برای لحظه‌ای استراحت، مصادف شد با توقف خودرویی مدل بالا و چشمگیر که انگار برای ایجاد مزاحمت برای آذر، کنارش توقف کرده بود.
اما آذر نمی‌دانست که چرا لحظه‌ای تصور کرد که راننده‌ی آن ماشین ممکن است هاتف اخوان باشد؟
آه که چقدر خوب می‌شد این تصور به واقعیت می‌پیوست! ای کاش که همان‌طور می‌شد و با دست‌های خودش، انتقامِ این سردرد و پیاده رفتن را از گلوی هاتف، بازپس می‌گرفت.
آخر قرار بود رأس ساعت نوزده بعد از اتمام مراسم موسیقی در کافه، توسط پدرش به خانه بازگردد. به همین خاطر حتی فراموش کرده بود با خودش قدری پول برای گرفتن تاکسی با خودش بیاورد! نفسی گرفت و جانی تازه کرد تا خشمش را کنترل کند. بی‌توجه به بوق‌های مکرر خودرویی که پا به پایش می‌آمد و نادیده گرفتنِ دردِ پاهایش، با قدم‌های سرعتی به طرف خانه می‌رفت.
این حرکت تا جایی که مجبور شد وارد خیابان شود، طول و تفصیل یافت.
تا اینکه خودرو با پیچیدن صدای جیغ لاستیک‌هایش در خیابان و قرار گرفتن مانند یک سدِ مانع جلوی پاهای آذر، او را از حرکت متوقف کرد و آذر جیغی با ترس کشید.
خواست برای نجات خودش از شر آن مزاحم، داد و هوار راه بیندازد و مردم شهر را خبر کند که ناگهان با پیاده شدن راننده از پشت رول، صدایش در دم درگلویش خفه و چشمانش از حدقه بیرون زد!
دست روی دهانش گذاشت و ناباور زمزمه کرد:
- بابا! شمایین؟!
آریامنشِ بزرگ بود که داشت با اخم‌های نه چندان تندش، آذرِ مبهوت شده را نظاره می‌کرد.
سری با تأسف تکان داد و همزمان لب به شوخیِ نامحسوس باز کرد:
- درسته که رو دادن به مزاحم کار درستی نیست و توئم سالم از این امتحان بیرون اومدی، ولی آخه دختر تا کِی می‌خوای بی‌توجهی کنی؟ با خودت نگفتی یه سری به سمت این مزاحمِ شاید دلباخته بچرخونم؟ نگفتی شاید این بدبخت همون خدا زده‌ای باشه که زده به سرش تا بیاد و بگیرتت و مارو از دستت خلاص کنه؟!
آذر اما وا رفته و کفری از شوخی‌های نابه‌جای پدرش، بلند و با اعتراض گفت:
- وا بابا؟
پدر خندید و اشاره‌ای به ساعت مچی دستش کرد:
- بیا بشین که دیرمون شده به قدر کافی.
آذر چینی به بینی‌اش انداخت و داخل ماشین نشست.
به نیم‌رخ پر شیطنت پدرش نگاهی انداخت و لبخند ریزی زد.
در روزگاری که اکثر دخترها با پدرهایشان رودربایستی داشتند و رابطه‌شان با پدر، مانند رابطه‌ی دو غریبه می‌ماند، رابطه‌ی پدر و دختریِ آذر و مسعود آریامنش، چنان گرم و صمیمی بود که آذر را از داشتن هرگونه تکیه گاه مذکرِ دیگری، بی‌نیاز می‌کرد.
- خوردی من‌و بابا جان! بگو ببینم چرا تو خیابون پرسه می‌زدی؟ مگه قرار نبود تا ساعت هفت تو مراسم باشی؟
آذر، کلافه و رنجیده از به یاد آوردن هاتف اخوان، پوفی کرد و بلافاصله دستش را جلوی بخاریِ خودرو گرفت که گرمای دلنشینی روی پوست دستش نشست.
و به ناچار، لب به کتمان باز کرد و گفت:
- هیچی باباجون، مشغول کارهای مراسم بودن و معلوم بود مقدمات‌شون قراره طولانی باشه. منم که خودت می‌دونی صبر ندارم، حوصله‌ام به نشستن قد نداد و از کافه بیرون زدم.
مسعود؛ همانطور که شش دانگ حواسش به رانندگی بود، دستی با رضایت پنهانش روی ریش‌های بلندش کشید و گفت:
- خوب شد پس. امشب یه مهمون خیلی مهم داریم برای شام. می‌دونی که مادرت اصرار داره خودش برای مهمون‌های مهم‌مون تدارک غذا ببینه و همه‌ی خدمتکارهارو رد می‌کنه. شدیداً هم منتظر رسیدن توئه که بهش توی غذا آرایی کمک کنی.
آذر، مشکوک و با چشم‌های ریز شده به نیم‌رخ مرموز پدرش نگاه کرد و گفت:
- بازم مهمون؟
پدر، لبخند ریزی به روی دخترش زد.
غافل از اینکه آذر نمی‌دانست که پدر، چه خواب‌هایی برای آینده‌ی او دیده است...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    چقدر حس خوبی بهم داد رابطه شوند💖

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۶ ساعت پیش
  • Helia

    0

    چقدر رابطه پدر دختری شون باحاله🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره😁

    ۴ هفته پیش
  • سارا

    1

    خواب شوهر دیده از دستش خلاص شه 😂💚

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    ای جونمم بابای آذر واسه منن،چه کیوتت،عالیی،دستتون درد نکنه هه🥹😎🎀

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نیومده کراش زدی باز😂🤦🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی مرد خوبیه

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    وایی اره🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    سال ۱۳۰۴ ماشین بوده؟

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    ایران چه پیشرفته بوده اون سالها

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم‌ سریالایی که زمان روایت‌شون تقریبا با زمان روایت رمان ما یکیه رو اگه دیده باشین توی شهری مثل تهران افرادی که از طبقه ثروتمندن ماشین دارن، خیلی جای دور نریم، توی همین سریال بامداد خمار هم منصور ماشین آورده بود

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همیشه بوده و هست

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    0

    مهمونی همین هاتفه و اینکه هاتف آدم توصیه نه بی شرف رفت با خدمتکار ریخت روهم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خاک تو سرش

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره هاتف مهمونشون بود

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    0

    احساس میکنم یکی از مهموناش همین آقا هاتف باشه😁

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید😁

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احساست درسته

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان معصومه جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    هربار بیشتر دل می بره این رمان😍❤️ چه بابای خوبی داره آذر😍

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شماهم با کامنت‌هات دل آدم رو می‌بری🥲♥️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره باباش خیلی مرد خوبیه

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    0

    بله اونم چه خوابی خواب راحت کردن خودشون 😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    ممکنه اون دعوا شروع همه چیز باشه 🫠 به به رابطه پدر و دختری آذر و مسعود خیلی قشنگ نوشته شده عالی بود 🥺💓

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دقیقاً 😍

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره با باباش رابطه ی خوبی داره، ممنون فاطیما جانم

    ۴ ماه پیش
  • تی دا

    0

    از شخصیت اذر خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🙏🏻😁

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دختر قشنگمه دیگه😌

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    0

    بلهه پس چی این آقای بابا میخواد برا بومون خواستگاری چیزی بیاره؟وایی خیلی پارت باحالی بود از بابای آذر خوشم اومد آدم خون گرم و شوخی بود مرسی ازتون عزیزای من برای پارت های باحالی که میزارید💙💙

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره باباش خیلی خوبه🥹مرسی♥️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره باباش مرد خوبیه، ممنون عزیزم مرسی همراه رمان هستی

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    اینطور مشخصه بابا میخواد هرچه زودتر آذر و بفرسته قاطی مرغا😂🤣

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دیگه وقتشه آذر رو بفرستیم خونه بخت😂

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دیگه مجردی تا کِی😂

    ۴ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    هعی خدا شکرت😑😑

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️