دوست داشتی؟
رمان ویار اثر دریا دلنواز

رمان ویار

  • زبان فارسی
  • 82.1K 👁
  • 187 ❤️
  • 139 💬

خلاصه رمان عاشقانه ویار

درمورد زندگی دختری به اسم ساغره که دوتا برادر بزرگتر داره،پدر و مادر متعصبی داره اما خودش دختر شیطونیه و کودک درون فعالی داره... دوست و همکار برادرش عطا که یه پسر مذهبیه اما خشک مقدس نیست و خیلی عاشق و مهریونه ازش خواستگاری میکنه،با هم ازدواج میکنند و...

قسمتی از متن رمان ویار

_کپلِ احمق
_چقدرم به تو و نرگس بد میگذره...دائم که به مسافرت و عشق و حالید!
چشمکی حواله ام کرد و با صدای بلند زد زیر خنده
_ما که همیشه تو خلوت یاد حرف خاله می افتیم...
غش غش خندیدنش مثل نرگس بود...میگفت این داداشت آخر کار دست من میده و بهونه دست مامان...باور نمیکردم..فکر کردم آقا میتونه خودشو نگه داره...
_بسه دیگه بیاید کمک من...خسته نشدید از بس خندیدید؟
با صدای مامان و باز شدن در پارکینگ جفتمون به حالت آماده باش در اومدیم...
من رفتم سراغ حاج بابا...سامانم رفت سراغ مامان...
در پارکینگ و میخواستم ببندم که بابت بی روسری و مانتو بودنم گفت نیازی نیست...موقع روبـ ـوسی کردن با حاج بابا پهلومو قلقلک داد
_صدای خنده هاتون تا سر کوچه می اومد دختر جان
به ماشین تکیه دادم و با شرمندگی فراوون عذرخواهی کردم.جعبه ی شیرینی رو نرسونده به اشپزخونه بهش دسبرد زدم.
سامان مثل همیشه اش با حاج بابا خیلی سنگین سلام و احوالپرسی کرد...قهر دفعه آخرشون زیادی طولانی شده بود...
_ساغر بیا این شیرینی هارو بچین تو ظرف
نگاهمو از حاج بابا و سامان گرفتم.کمک کردن به مامان یه خوبی داشت اونم مدام ناخونک زدن به غذا و شیرینی ها بود...
_ساغر موبایلت داره زنگ میخوره.
با دهن پر به صورت مامان خیره شده بودم ...با تعجب داشت نیگام میکرد...مثل همیشه پرسید
_کی باهات کار داره؟
شونه هامو بالا انداختم و از آشپزخونه بیرون رفتم...موبایلم دست سامان بود که به نرده های بالا تکیه داد و بود و داشت گوشی رو واسم تکون میداد...
تند تند از پله ها بالا میرفتم که با خنده گفت
_کپل ندو می افتی...
همین یه کلمه کافی بود تا دوباره صدای بابا در بیاد
_صد دفعه گفتم بهش نگو کپل...تو دهنت مونده جلوی بقیه ام میگی.
آنی خنده ی روی لب سامان جمع شد...
_الان غریبه بین ماست حاج بابا؟
پیش سامان که رسیدم یه خورده نفس نفس میزدم.دستمو رو بازوش گذاشتم که دوباره بابا کنده به آتیش زد...
_سی سالته...نمیخوای بزرگ بشی.هنوزم همبازیت ساغرِ!
همین یه جمله کافی بود تا سامان از کوره دربره
_پدر من شما باز پیله کردی به من؟ ناراحتی بگو جلو چشمت نباشم...هم تو راحت میشی هم من!
حاج بابا یهو از روی مبل بلند شد و قدمی به سمت پله ها برداشت
_اگه بهت پیله میکنم واسه وضعیتی که برای خودت و نرگس درست کردی.عرضه نداری دست دختره مردم و بگیری بگو من دستتو بگیرم...اینجوری ام منو مسخره ی باجناق کچلم نکن!
اگه بازوی سامان و اونقدر محکم نگرفته بودم حتما میرفت پایین و دوباره تو روی بابا وایمیستاد.
زورم که بهش نمیرسید اما تونستم بکشمش عقب تا دیگه با حاج بابا چشم تو چشم نشه.مامانم اگه نمیرسید بابا باز این سر کلاف و اینقدر میکشید تا کار به جاهای باریک کشیده بشه...
در اتاقشو با پاش محکم بست..
نفسشو پر سر و صدا بیرون فرستاد که سهراب روی تخـ ـتش نیم خیز شد
_الهی بمیرم خواب بودی داداش گلم؟
حوله ی روی موهاشو پرت کرد سمت سامان که واسه خودش داشت تو اتاق رژه میرفت
_حیوون صد دفعه گفتم با حاجی دهن به دهن نشو...حالیت نمیشه؟
_برو بابا...!!
سهراب خودشو رو تخـ ـت ولو کرد و با چشم های باز زل زد به سقف...سامان هنوز تو همون وضعیت به سر میبرد که روی زمین نشستم.
_سامان بی خیال...بابا که از اولم همینطور بود...عادت نکردی داداشم؟
دستشو رو هوا تکون داد و همون کلمه ای رو که به سهراب گفت به منم گفت..ساکت واسه خودم یه گوشه نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد...سامان که از دست بابا عصبانی بود گوشی رو پرت کرد جلوی پام...
_کیِ اینقدر به تو زنگ میزنه؟
موج عصبانیتش داشت میرسید به من...
_نمیدونم...
شماره ی روی گوشی نا آشنا بود...جواب نمیدادم شماره ی غریبه ها رو...گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و از اتاق بیرون رفتم.
به مامان مونس کمک کردم ...بشقاب های میوه و قاشق چنگال هارو روی میز پذیرایی گذاشتم...میوه و شیرینی ام کنار همون ها بود...
کارم که تموم شد برای عوض کردن لباس به اتاقم رفتم...با وجود پسر خاله ی نازنینم نمیتونستم سارافن بپوشم..وگرنه هر بیست و چهار ساعت باید چشم های گرد بابا رو تحمل میکردم...
مانتو قهوه ای تیره امو که لاغر تر نشونم میداد با شلوار و شال کرم پوشیدم...یه خورده کرم به صورتم زدم تا این جوشای هنوز نرفته ی بلوغم محو بشه...سیاهی چشمامم که بدون سرمه امکان پذیر نبود..
حاضر و آماده رو تخـ ـتم نشستم...به دعوای حاج بابا و سامان فکر کردم...به اینکه چرا سامان از بابا پول نمیگیره تا خونه بخره...در صورتی که خاله تمام نیتش از اذیت کردنه این دوتا همینه...که بابا یه پولی به سامان بده و خونه بخرند...حقم داره...نرگس همیشه تو ناز و نعمت بزرگ شده...عمرا بتونه تو خونه اجاره ای اونم محلی که سامان میگه بتونه زندگی کنه...
بدبختی اینه که از سهرابم راضی نمیشه پول بگیره...خودم دیدم سهراب چندبار بهش گفته که میتونه نصف پول خونه رو بهش بده...حتی اوایل میگفت خونه ای که میخری و نصفشو بابت پولی که بهت میدم به اسم من کن...سامان قبول نکرد...سهرابم گفت اصلا هر وقت داشتی برگردون...بازم راضی نشد...
معلوم نیست چه مرگشه...میگه اگه نرگس منو میخواد باید هرطور که من دوست دارم زندگی کنه...نرگس بنده خدا حرفی نداره...میگه منم دوست دارم مثل سامان خودم واسه زندگی خودم تلاش کنم...
ای بابا...زندگی اینام شده نقل دعواهای خونه ی ما...آدم نمیدونه طرف کیو بگیره...
_ساغر؟
از توی اتاق با صدای بلند جواب سامان و دادم
_بله؟
_تو به کشوی من دست زدی؟
نفسم یه لحظه قطع شد...هم دو روز پیش از تو کشوش فیلم برداشته بودم هم امروز صبح جوراب
_نه به جون ِ ساغر...!
سر و صدایی دیگه ازش در نیومد...نفسمو با خیال راحت بیرون فرستادم و به لپ های سرخ شدم دست کشیدم...نه اینکه همیشه ازش بترسم...فقط امروز زیادی اخمالو شده بود...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ویار
  • غزال

    0

    خیلی خوب و عالی بود. برام جالب بود چون خیلی شبیه زندگی خودم بود.ساده و قابل باور و به دور از اغراق بود و میشد با شخصیت های داستان همزاد پنداری کرد.رمان سادگی های دلم از این نویسنده رو هم خوندم قلم خوبی دارن.تبریک بهشون

    دیروز
  • فریده یانو

    0

    قشنگ بود پر از درس زندگی . تیکه های خندارش ناب بود. آفرین به ذهن خلاق نویسنده

    ۷ روز پیش
  • Nino

    0

    رمان قشنگی بود ، عطا فوق العاده بود و دوستداشتنی ؛ ساغر هم خوب بود ولی انقد حرص آدم رو با افکار و رفتارش درمی آورد که حقیقتا دلم میخواست همچین بزنمیش که کف و خون بالا بیاره 😊( مح آدم ارومیم)

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    0

    خیلی رمان رو دوست داشتم خیلی قشنگ بود منونم از نویسنده رمان❤️❤️🥰

    ۴ هفته پیش
  • س‌ع

    1

    عالی بود خیلی دلنشین بود بدون هیچ اغراقی و اصلا کلیشه ای نبود خسته نباشید خانوم نویسنده عطا و ساغرو دوست داشتم و مطمئنم دلم برای خودشون و زندگی پاک و بی آلایش شون تنگ میشه🫠❤️ 🔥

    ۲ ماه پیش
  • مسائلی

    0

    خیلی متن الکی کش داده شده و در مظلومیت و معصومیت عطا اغراق شده . یه جور مرد به تصویر کشیده شده که فقط تو تخیل دختر هاست.انگار نوشته رو به دختر ۱۲ساله با رویا هاش نوشته.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خوب بود و دوسش داشتم

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    0

    عالی بود..تروخدا یه رمان معرفی کنید که شخصیت مردش مثل عطا آروم و عاشق باشه

    ۴ ماه پیش
  • هدیه

    0

    رمان خیلی خوبی بود قلم نویسنده عالیه من رمان کنعان رو هم از خانم دلنواز خوندم و ممنونم از این که همچین رمانای خوبی نوشتن

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    2

    درکل خوب بود ولی حوصله نداشتم تاتنام قسمتهاشابخونم،شخصیت ساغررااصلا دوست نداشتم لوس ننر، تا قست ۶بیشترنخوندم هیجانی داخل داستان نبود که جذبم کنه تااخربخونم ،قلمش بدنبود شاید بعضی ها حوصله خوندن داشته باشند،ولی ازلحاظ اینکه مذهبی بودن دوست داشتم چون به شخصیت خودم میخورد،فقط چون هیجانی نبود تا اخرنخو

    ۴ ماه پیش
  • ParPar

    0

    من دوست داشتم قشنگ و دلنشین بود

    ۴ ماه پیش
  • آرمی

    1

    عطا مظلوممم

    ۵ ماه پیش
  • نازگل

    2

    قشنگ بود اره واقعا زندگی واقعی رو میگفت

    ۶ ماه پیش
  • عشق رمان

    0

    یعنی آنقدر زیبا بود دلم نمی خواست تموم شه من حدود ۶ یا ۷ ساله رمان میخونم آنقدر جذب رمان شدم هر دو ماهی دو سه بار از اول میخونم اول رمان عادی بود که خوندم

    ۶ ماه پیش
  • یاسی

    2

    قشنگ بود جای عطا بودم به خاطر غرغرای ساغر سه طلاقش میکردم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!