دوست داشتی؟
رمان طوفان تاریکی (جلد سه رمان زاده تاریکی) اثر ldkh

رمان طوفان تاريكي (جلد سه زاده تاريكي)

  • به قلم ldkh
  • ⏱️۵ ساعت و ۴۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.4K 👁
  • 217 ❤️
  • 141 💬

خلاصه رمان طوفان تاريكي (جلد سه زاده تاريكي)

همه چیز در سياهی و خاموشی غوطه‌ور است كه با آمدن شخصی مرموز، جرقه‌ی انتقام زده می‌شود. آتش دوباره به پا می‌شود و طوفان درست می‌كند. زاده‌ تاريكی برمی‌گردد با آتش انتقامی كه در سينه دارد و طوفانی كه در راه است؛ طوفانی از جنس تاریکی

قسمتی از متن رمان طوفان تاريكي (جلد سه زاده تاريكي)

ناليد:
- خانوم معلّم لطفا كمكم كنين!
خنديدم و گفتم:
- می‌خوای تقلب كنی؟ نخير من باهوش‌تر از اينام.
صدای پوف كشيدنش رو شنيدم، لبخندم عمق گرفت. يه لحظه تصوير محوی از كلاه پشميش جلوی چشمم نقش گرفت. با صدای تقريبا بلندی گفتم:
- آها!
تينا متعجب گفت:
- چيزی شده؟
سرم رو ناخودآگاه تكون دادم و گفتم:
- كلاهت! تو ماشينم جا گذاشتيش.
تينا با لحن كشيده‌ای گفت:
- اوه، آره!
با فكری كه به سرم زد از جام بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و در همون حال گفتم:
- برات ميارمش.
دستپاچه شد و تند تند شروع كرد به حرف زدن:
- نه، نه، نه، من خودم ميام می‌گيرمش.
خنديدم و درحالی كه در كمد رو باز می‌كردم گفتم:
- چی ميگی دختر خوب؟ تو كه نمی‌دونی خونه‌ام كجاست. بدون اون كلاه اون موهای قشنگت يخ می‌زنن.
با صدايی كه توشون ذوق پيدا بود گفت:
- موهای من قشنگن؟
لبم رو گاز گرفتم تا نخندم. دختره فسقلي! با كوچک‌ترين چيزی حواسش پرت می‌شد. يه شلوار جين بيرون كشيدم و گفتم:
- آره موهات خيلی قشنگن، وقتی نور خورشيد روی موهات میفته برق می‌زنن!
صدای شادش رو شنيدم:
- خيلی ممنون خانوم معلم! شما خيلی خوبيد.
دوباره لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون از تعريفت!
تينا: ببخشيد! من بايد برم به جمله‌ها برسم. اجازه هست؟
دوباره ناخوآاگاه سرم رو تكون دادم و گفتم:
- البته، البته. خداحافظ!
تينا: خدانگه‌دار!
تماس رو قطع كردم و موبايل رو روی تخت پرت كردم. لباسم رو با يه شلوار جين و يه بلوز سفيد عوض كردم. سويی‌شرتم‌ رو بيرون كشيدم و تنم كردم. يه شال پشمی سفيد هم بيرون آوردم و دور گردنم پيچيدمش. موبايلم رو گرفتم و توی جيب سویی‌شرتم گذاشتم و به راه افتادم. به آشپزخونه كه رسيدم به خاله نگاه كردم كه با جديت مشغول به كار بود. با صدای بلندی گفتم:
- خانوم سرآشپز من دارم ميرم بيرون. يک ساعت ديگه برمی‌گردم. چيزی هم اگه می‌خوای زنگ بزن بخرم!
نگاهش رو بالا آورد و با لبخند گفت:
- ممنون عزيزم، مواظب خودت باش!
چشمكی براش زدم و از آپارتمان خارج شدم. به طرف ماشين رفتم و روشنش كردم و به سمت خونه تينا به راه افتادم. ضبط رو روشن كردم كه آهنگ بی‌كلام پخش شد. نگاهم رو به طرف كلاه پشمی كه روی صندلی كناريم بود كشيدم.
دوباره لبخندی روی لبم شكل گرفت. ماشين رو روشن كردم و از پاركينگ خارج شدم و وارد كوچه شدم. صدای تيک مانندی رو شنيدم و بعدش قطره‌ای كه از بالای شيشه ماشين سر خورد و اومد پايين. دوباره صدا تيک شنيدم، قطرات بارون پشت سر هم فرود می‌اومدن. آهی كشيدم. يادم رفته بود چيز گرم‌تری بپوشم. اين سویی‌شرت كافی نبود!
سرعتم رو زياد كردم، بالاخره بعد از نيم ساعت رسيدم. پام رو روی ترمز فشار دادم‌، خواستم پياده بشم كه نگاهم به شيشه ماشين افتاد كه توسط قطره‌ها تار شده بود. نفس كلافه‌ای كشيدم. كلاه رو گرفتم تو دستم و در رو آروم باز كردم كه كمی آب رو پام ريخت. به در قهوه‌ای خونه تينا زل زدم و شروع كردم به شمردن:
- يك... دو... سه!
با سرعت از ماشين پياده شدم. موجی از سرما صورتم رو نوازش داد. اون‌قدر سرد بود كه از سرعتم كم شد. همين كه به در رسيدم، در خودش باز شد و بعد بدن مچاله شده دختری كاپشن به تن جلوم ظاهر شد. بی‌توجه به سرما و بارونی كه سرتاپام رو خيس كرده بود، با چشمای متعجب به تينا زل زدم كه سرش رو بالا آورد و نگاهم به صورت از سرما قرمز شده‌اش افتاد. با بهت لب زدم:
- تينا!
لب سفيد شده از سرماش رو گاز گرفت. دستم رو كه گرفت انگار رعشه به تنم افتاد! من رو به داخل برد و من هنوز توی بهت دستاش بودم كه چه‌طور اين‌قدر سرد بودن! به سردی دو تكه يخ. حتي از دستاي هميشه سرد من هم سردتر! اين نشون می‌داد كه اين دختر از موقعی كه تماسمون قطع شده اومده اين‌جا منتظر منه! دفعه پيشم همين‌طور بود. اما اون موقع هوا آفتابی بود و زياد مهم نبود ولی الان...
وارد خونه كه شديم، گرما آروم روی پوستم نشست و يخ زدگیش رو شكست. تينا دستم رو كشيد و من رو روی كاناپه نشوند. سرم رو به كاناپه تكيه دادم و چشمام رو بستم. خيسی بدنم اذيتم می‌كرد! صدای ضعيف تينا رو شنيدم:
- خوش اومدين!
اخمام تو هم رفت. چشمام رو سريع باز كردم و نگاه سرزنش‌وارم رو بهش دوختم. دستم رو جلو بردم و كلاه رو مقابلش گرفتم و ناراحت گفتم:
- بيا اينم از كلاهت!
و بعد جدی بهش زل زدم و گفتم:
- اين آخرين باريه كه ميام اين‌جا، برای همين ازت می‌خوام برای آخرين بار بهم يه شير داغ بدی.
گيج بهم زل زد و گفت:
- چرا؟
دندونام رو روی هم فشار دادم و با انگشتم به خودش اشاره كردم و گفتم:
- برو يه نگاه به خودت بكن! دختر جون، تو، توی اين بارون و سرما، منتظر من ايستاده بودی؟
لباش رو روی هم فشار داد و سرش رو پايين انداخت و گفت:
- شما از كجا فهميدين؟
بی‌توجه به تينا پاهام رو بالا آوردم و بالای ميز چوبی گذاشتم و گفتم:
- چون سر تا پات خيسه، دستات مثل دو تا تكه يخ‌ هستن، تمام صورتت از سرما قرمزه، در ضمن! دفعه پيش هم همين‌طوری منتظرم بودی كه هيچی نگفتم؛ چون اون روز هوا آفتابی بود نه اين‌قدر سرد و وحشتناک كه از آدم يه بستنی يخی بسازه!
تينا از جاش بلند شد و با صدای خفه‌ای گفت:
- ميرم براتون شير بيارم.
و بعد از ديدم خارج شد. نگاهم رو پايين كشيدم كه چشمم به دفتر و مداد روی ميز افتاد. يه تای ابروم رو بالا انداختم و با كنجكاوی پام رو روی زمين گذاشتم و به طرف ميز خم شدم. دستم رو دراز كردم و دفتر رو توب دستم گرفتم. لبخند محوی روی لبم شكل گرفت. زير لب نوچ نوچی كردم، بعضی از جمله‌هاش غلط داشت! هميشه جمله‌سازيش غلط بود. واقعاً هدفش از ياد گرفتن زبان آلمانی چی بود؟ يه بار كه ازش پرسيدم گفته بود می‌خواد بره آلمان، وقتي هم پرسيدم چرا می‌خواد بره آلمان سكوت كرده بود و چيزی نگفت.
مداد روی ميز رو برداشتم و غلطاش رو براش نوشتم و پايينش هم يادداشت كردم "به جای اين كه تو سرما يخ بزنی، جمله‌بندی‌هات رو درست كن!"


بیشتر بخوانید

نظرات رمان طوفان تاريكي (جلد سه زاده تاريكي)

  • مهسا

    4

    از نطر من فصل چهارم باید شکست دادن جک پسر مایک در فصل اول باشه😌یعنی از زندان ازاد بشه و بیاد با ارتمیس بجنگه😎

    ۱ سال پیش
  • ساحل

    0

    و میتونه با یه دشمنی هم دست بشه تا قوی تر شه

    ۱ ماه پیش
  • شادی

    0

    جلد ۴ نمیسازین؟ من خیلی وقته منتظرشم

    ۲ ماه پیش
  • یک نفر که عاشق رمانه

    1

    عاشق این رمانم❤️🫰میشه فصل 4رو هم بزاری؟ تازه میشه باهاش فیلم ساخت یعنی بهترین رمان تخیلی هستش که من خوندم عاشقشم خیلی عالی بودی پر انژی تر از قبل ادامه بده تو میتونی ومیشه فصل 4 اینجوری باشه که آرتیمیس و الکس برن زمین و بچه دار شن و...

    ۳ ماه پیش
  • عالیه

    1

    خوب بودفقط سوتی خیلی دادی مگه جوری نشد قلب ارتمیس دیگه نمیتپیدولی خیلی جاهاگفتی قلبم محکم میتپیده یاداشته ازسینش میومده بیرون بعداین اخری تبدیل به گرگ شدگفته تاحالاهمچین سرعتی تجربه نکرده بودم ولی توجلدقبلیاهم همینوگفته بودی تجربه کرده بودولی شایدمیشدگفت همچین حسیوتجربه نکرده اونم بخاطرخالش ها

    ۴ ماه پیش
  • Mohadeseh 🪐

    0

    عالی بود بازم 🥹😍

    ۴ ماه پیش
  • رویا

    0

    خیلی دوس داشتم قلمتو عالی بود ♥️🥹

    ۵ ماه پیش
  • Nilofar

    2

    سلام فصل3زیبا تموم شد و اینکه فصل چهارم هم داشته باشه،از بابت این رمان زیبا از نویسنده عزیز تشکر زیاد میکنم،..

    ۷ ماه پیش
  • Rena

    0

    فصل ۳ خیلی ساله اومده ... پایانشو بسه فک نکنم دیگه برگرده

    ۵ ماه پیش
  • Artemis

    2

    من واقعا از،شخصیت آرتمیس خشم اومد چون مث خودم با بقیه رفتار میکرد رک بود،و شبی که خالش انارو از زندان آزاد کرد

    ۷ ماه پیش
  • سارا

    2

    سلام اول اینکه خیلی خوشحال شدم پایان فصل سوم خوب تموم شد واین که کاش فصل چهارم نوشته بشه و در آخر تشکر از نویسنده رمان عالی بود

    ۷ ماه پیش
  • الیکا

    2

    خسته نباشی نویسنده عالی بود مخصوصن قسمتی که آرتمیس رزا رو به زنده کرد و امید وارم که فصل 4 رو هم بنویسی

    ۷ ماه پیش
  • محدثه

    0

    عالللللللی بود ولی از نظرم باید ارتیمیس دیانا رو میکشت یا حداقل ارتیمیس چون ادمای زیادی رو کشته مجازات بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • Y?

    0

    از ارتمیمیس بدت میاد😐😂

    ۱۱ ماه پیش
  • Mahak

    1

    😂😂😂😂 اما من فصل اول رو تو سه روز و فصل دوم رو تو دو روز و فصل سوم رو تو یک روز تموم کردم💪

    ۱ سال پیش
  • Mahak

    5

    عالی بود عالی کاش فصل چهارمی هم وجود داشت

    ۱ سال پیش
  • رزا

    1

    بهترین رمان تخیلی بود که خوندم بعد دو فصل پایان ارامش بخشی داشت من فصل یک و توی یه هفته تموم کردم فصل دو توی دوروز و فصل سه هم توی چهار روز خیلی رمان خوبی بود دوباره بنویسسس تا من بخونم😅☁

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    4

    بهترین رمان تخیلی هست و شما هم بهترین نویسنده تو تخیل کردن هستید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!