پارت صد و سوم :

بدون اینکه نگاه از من بگیرد، سرش را کمی خم کرد.
- نه مامان.
پسرش دوباره کنجکاو پرسید: حرف خوبیه؟
- نه!
- پس چیه؟
کسری که دید در این شرایط پسرش بی خیال سوال پرسیدن نیست، گفت: واسه بزرگاست، تو نگو!
سر تکان داد و دوباره مشغول بازی شد. مهتاب چند قدمی جلو آمد... صورتش پخته تر شده بود. عینک طلایی رنگ ظریفی که چشم هایش را قاب گرفته بود، به صورتش می آمد.
هجده سال پیش، قبل از آن اتفا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گمنام

    1

    نویسنده جون رمانت کم کم داره جذابیت اولیه رو از دست میده.یکم هیجانیش کن لطفا.

    ۶ سال پیش
  • ⁦(。♡‿♡。)⁩

    3

    انوشا خیلی قویه که با این همه درد بازم داره ادامه میده👊👊 نویسنده ی عزیز عالی بود خسته نباشید ❤️❤️

    ۶ سال پیش
  • Fatemeh

    3

    مثل همیشه عالی و جذاب 😋😈

    ۶ سال پیش
کپی شد!