سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و سوم :
بدون اینکه نگاه از من بگیرد، سرش را کمی خم کرد.
- نه مامان.
پسرش دوباره کنجکاو پرسید: حرف خوبیه؟
- نه!
- پس چیه؟
کسری که دید در این شرایط پسرش بی خیال سوال پرسیدن نیست، گفت: واسه بزرگاست، تو نگو!
سر تکان داد و دوباره مشغول بازی شد. مهتاب چند قدمی جلو آمد... صورتش پخته تر شده بود. عینک طلایی رنگ ظریفی که چشم هایش را قاب گرفته بود، به صورتش می آمد.
هجده سال پیش، قبل از آن اتفا
لطفا صبر کنید...

گمنام
1نویسنده جون رمانت کم کم داره جذابیت اولیه رو از دست میده.یکم هیجانیش کن لطفا.