سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هفده :
اشک در چشمم می جوشید و این جانان بود که پشیمان نگاهم می کرد. رنجیده بودم، خیلی هم رنجیده بودم. دردی مثل کشیدن خنجر در قلبم پیچید... می سوختم و نگاه اشک آلودم روی صورت جانان می گشت.
- پری...
فقط با صدای گرفته ای گفتم: هیچی نگو!
فشاری به عسلی وارد کردم و تکیه ام را گرفتم. با همان قدم های سست به سمت در رفتم و آن را گشودم. بی رمق اشاره ای به خارج اتاق کردم.
- برو اتاقت.
چند قدمی جلو آمد
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
دلسا
2من اگه جای آنوشا بودم با جانان دیگه رفیق نبودم ،😒😏
۵ سال پیشنگار
0فکر کنم بازم شهاب دروغ میگه و امیر زنده اس و این برنامه هاشو از قبل چیده در هر صورت ماله چند ساله پیشه و خیلی وقته پرونده اش بستس فکر کنم همینه دیگه...🤷🏻 ♀️
۵ سال پیشزهرا
2خیلی رمان عالی هستی فکر میکنی واقعی هست
۵ سال پیشدختر طبیعت
3من مطمئنم که جانان از شهاب خوشش امده تاشهاب بهش گفته اونم به خاطره اینکه به چشم شهاب بیایه قبول کرده هه چه دوست خوب و مورد اعتمادی ولی منم به شهاب شک دارم از طرف پدرام باشه ولی رومانت عالی بودعزیزم
۵ سال پیشFatemeh
12انوشا ب جانان اعتماد کرده بود ک تمام رازهاشو بش گفت و اون نباید از اعتمادش سوءاستفاده میکرد... بعدم اگ خودش میخاست ک به شهاب میگفت چرا جانان خودشو انداخت وسط؟سر پیازه یا تهش عایا ؟! :///
۵ سال پیشپرستو
4پدرام احتمالا زنده اس و شهاب از موضوع خبر داد شهاب از خیلی چیزا خبر داره مطمئنم ولی بعد مشخص میشه خیلی قشنگه عالی دوسش دارم😍💚
۵ سال پیششیما
8پوووف ازشهاب متنفرم تهش انوشابه این برسه مسخرس واقعا😒مطمئنم پدرام زندس واین شهاب دروغ میگه
۵ سال پیش(。♡‿♡。)
9واقعا خیلی سخته یکی از محرم ترین هات که راز هات و بش میگی حتی برای خود ادم هم که باشه راز هاش و بیش کسی بگه🥺😔با این کار بد تر احساس تنهایی به آدم دست میده🥺 رمان هم داره عالی بیش میره😍
۵ سال پیشHesel
6عالییییی👌😍🤩 داستان داره جذاب میشه😍
۵ سال پیشمریم
7مثل همیشه عالی
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
...
1برا جانان متاسفم متاسفففف😏💔