پارت صد و یک :

با لبخند و چشمانی که عشق در آن موج می زد، بدرقه‌اش کردم و بعد به داخل برگشتم.
***
- امیر مطمئنی مهتاب باور می کنه؟
شانه ای از سر ندانستن بالا انداخت.
- باورو که آره اما سخته یکم.
انگشت اشاره اش را به شقیقه اش نزدیک کرد و چرخاند.
- اینجا درکش نمی کنه.
آهی کشیدم و با انگشتان سبابه ام چشم هایم را مالیدم و زیر لبی زمزمه کردم: امیدوارم اونم زود باور کنه.
- ان شاء ا...
به ویل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر طبیعت

    2

    جان من عکس شخصیت هارو بزار تا بتونم درست تجسمشون کنم 😭😭😭😭🙏🙏🙏

    ۶ سال پیش
  • S.A

    5

    هیجانش کم شده. دیگه زیاد مشتاق خوندنش نیستم. لطفا یکم از حاشیه ها دور شید

    ۶ سال پیش
  • الـی

    14

    الان دو سه پارت سر همینه که میخواد مهتاب رو ببینه پارتهارو زیاد کنید خواهشا😠آدم دیگه حسش نمیشه بیاد بخونه

    ۶ سال پیش
  • رومینا

    6

    چرا انقدر طولش میده تا مهتاب رو ببینه 😡😡😡 میشه لطفا عکس شخصیت ها رو بزارید از اول پارت ها همه میگن ولی توجهی نمیکنید 😣😣😣 خواهشا یکم پارت ها رو طولانی تر کنید 😒😒😒😒

    ۶ سال پیش
  • هانی

    4

    چقد خانواده انوشا رو دوست دارم کاش میشد کلا با اونا زندگی کنه

    ۶ سال پیش
  • م

    15

    پس امیر آقا خبرارو به شهاب خان میداده، قضیه پدرامم حتما امیر بهش گفته

    ۶ سال پیش
  • آنیا

    12

    من حرفی ندارم امیدوارم مهتابم زود باور کنه . دلم برای امیر سوخت چقدر سخته براش 💔😐

    ۶ سال پیش
کپی شد!