پارت صد و دوم :

قبل از اینکه ما در بزنیم و وارد خانه شویم، در باز شد و مینا در چهار چوب در نمایان...
نگاه مرددی به امیر انداخت که همان برای صد برابر شدن اضطرابم کافی بود. مینا با صدایی لرزان سلام کرد و من حتی آن قدری حال نداشتم که جواب سلامش را به درستی بدهم.
امیر دستم را محکم تر فشرد و نیم نگاهی با من انداخت.
یک بار چشم هایش را باز و بسته کرد و آرام گفت: به من اعتماد کن.
بعد بلافاصله با قدم هایی مØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hanieh

    2

    ممنون خیلی رمان قشنگیه ولی اگه یکم هیجانش بیشتر بشه عالی میشه😁❤

    ۶ سال پیش
  • من منم ???

    0

    من از پارت 93 دارم میخونم🙂💔واقعا چقدر سخته خیلی در درک و فهم ما نیست تا وقتی نبینیم یا جاش نباشیم😕😔ولی رمان قشنگیه ممنون آمنه جوون🙂از سازنده هم ممنون که رمان رو در اختیارمون گذاشتن☺

    ۶ سال پیش
  • رومینا

    5

    من روزی اگر این اتفاقات برام میوفتاد و بدتر از همه صمیمی ترین و بهترین دوستم من رو باور یا حتی قبولم نمیکرد نابود میشدم وقتی خودم رو جای اون تصور میکنم خیلی دلم براش میسوزه گناه داره😭😭😭😭😭

    ۶ سال پیش
  • دلسا

    17

    خیلی سخته یه روزی بهترین دوستت باورت نکنه

    ۶ سال پیش
کپی شد!