دوست داشتی؟
رمان نقاب عاشق اثر anital

رمان نقاب عاشق

  • به قلم anital
  • ⏱️۸ ساعت و ۳۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 69.3K 👁
  • 36 ❤️
  • 26 💬

خلاصه رمان عاشقانه نقاب عاشق

داستان در مورد پسری به اسم آرسام هست که بهترین دوستش را ازدست می دهد. بعد از آن تصمیم می گیرد که انتقام دوستش را از کسانیکه فکر می کند مقصر هستند بگیرد. برای این کار با دوست دختر دوستش،پانی ، دوست می شود ولی اتفاقاتی می افتد که باعث عوض شدنمسیر زندگیش می شه… .

قسمتی از متن رمان نقاب عاشق

آمار این پسره اردلان رو باید در بیاریم. باید ببینیم کلا توی کار پخش قرص هست یا نه. بعد نقشه بکشیم.
باربد گفت:
خیلی خب! پس تا آخر کلاس وقت داریم که به این موضوع فکر کنیم.
پرسیدم:
اصلا چه درسی داریم الان؟
باربد نگاه دلسوزانه ای به من انداخت و کوتاه گفت:
حقوق معماری.
دست به سینه نشستم و به سخنرانی کسل کننده ی استاد گوش دادم. همان پنج دقیقه ی اول کلاس خسته شدم. فکرم به سمت نقشه هایی که با باربد می کشیدم پرواز کرد. نگاهی به آرتین که سمت چپم نشسته بود انداختم. سرش را روی میز گذاشته بود. او خبر نداشت که من و باربد تا چه حد مشتاق انتقام گرفتن هستیم. ساناز می گفت که آرتین توی مهمانی ها مواد مصرف می کند. با خودم فکر کردم شاید به گوش اردلان رسیده باشد. منتظر ماندم تا کلاس تمام شود.
وقتی بالاخره استاد از کلاس خارج شد بهاره به سمتم آمد. در دل نالیدم:
ای خدا! چه جوری شر اینو از سرم کم کنم؟
بهاره بابت فوت شدن علی بهم تسلیت گفت. لب هایم را روی هم فشردم و خیلی خشک و رسمی تشکر کردم. بهاره با دیدن تغییر رفتارم جا خورد. باربد پیش دستی کرد و برای او پشت سر هم بهانه آورد. سرم را پایین انداختم و زمانی آن را بالا آوردم که بهاره از کلاس خارج شده بود. باربد به صورت غیر منتظره ای پس سرم زد و گفت:
چرا ناراحتش می کنی؟ آخر ترم به دردت می خوره.
با ناراحتی گفتم:
دیگه برام مهم نیست که حتما واحدام رو پاس کنم. به خاطر اینکه با علی برم آمریکا می خواستم نمره هام خوب شه.
باربد نگاه سرزنش آمیزی بهم کرد. با بی حوصلگی از جایم بلند شدم و گفتم:
تو این یکی نمی خواد منو امر به معروف کنی.
باربد بلند شد ولی قبل از اینکه چیزی بگوید رو به آرتین کردم و گفتم:
پاشو بیا کارت دارم.
خیلی خشک و رسمی جواب سلام پارمیدا را دادم و بی توجه به او از کنارش رد شدم. سه نفری به بوفه رفتیم. یک لیوان نسکافه جلویم گذاشتم و نقشه یمان را برایش شرح دادم. یک جرعه از نسکافه ام خوردم و گفتم:
تو برو سراغ اردلان. ازش بخواه برات مواد بیاره.
آرتین با چشم های گشاد شده نگاهم کرد و گفت:
شرمنده داداش! تو دانشگاه ازم بگیرن شر می شه.
باربد گفت:
پسر تو چه قدر خری! لازم نیست که ازش حتما جنس رو بگیری. فقط ببین برات می یاره یا نه. اگه اوکی داد فرداش برو بزن زیرش.
آرتین آهی کشید و گفت:
خیلی خب! فقط به خاطر علی.
باربد با پایش به پایم زد و با سر به جایی اشاره کرد. اردلان بود.از عصبانیت با دستم لیوان یک بار مصرف را خرد کردم. مشت محکمی روی میز کوبیدم. زیرلب گفتم:
پدرتو در می یارم.
باربد گفت:
این قدر خودتو تابلو نکن. یه جوری نشون بده انگار نمی دونستیم علی قرص مصرف می کنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
مگه می دونستیم؟
با خودم فکر کردم:
چرا علی هیچ وقت بهم نگفت؟ خدایا! کم کم دارم به این فکر می افتم که انگار هیچی از علی نمی دونم.
با حالتی عادی برای اردلان سر تکان دادیم. او دانشجوی عمران بود و توی مهمانی های بچه های دانشگاه با او آشنا شده بودیم. یک سال از ما بزرگتر بود. پسری بلندقد و لاغر اندام بود. موهای مشکی خوش حالت و چشم های کشیده ی مشکی رنگ داشت. پسر خوش قیافه ای بود. نگاهم را از او گرفتم. باربد به ساعتش اشاره کرد و گفت:
انقلاب اسلامی داریم ها!
از جایمان بلند شدیم و به سمت کلاسمان رفتیم.
******
رو به آرتین کردم و گفتم:
بیا دیگه! کلاس شروع شده ها!
آرتین سرش را خاراند و گفت:
چی داریم؟
باربد گفت:
روستا.
آرتین دستش را در هوا تکان داد و با بی حوصلگی گفت:
ولش کن! حسش نیست. یکم دیر می یام.
بجه های کلاس نگاهی گذرا به ما کردند. شانه بالا انداختم و همراه باربد به طرف کلاس رفتم. نیم ساعت از کلاس گذشته بود که سر و کله ی آرتین پیدا شد. بلافاصله کنارم نشست. با بی قراری پرسیدم:
چی شد؟ تو که حوصله نداشتی.
آرتین گفت:
اوکی شد. اردلان رو دیدم. نقشه رو اجرا کردم.
غریدم:
یعنی چی اوکی شد؟
آرتین گفت:
بعد کلاس برات تعریف می کنم.
با بی قراری به باربد نگاه کردم. داشت اس ام اس بازی می کرد. اخم هایش در هم رفته بود. وقتی نگاه پرسش گرم را دید پوزخندی زد و صفحه ی موبایلش را جلوی چشمم گرفت. اس ام اس از طرف عسل بود. نوشته بود:
آره معلوم نیس شما دو تا سرتون به کجا گرم شده. از وقتی خونه گرفتید دیگه من و پارمیدا رو تحویل نمی گیرید. هرچیزی جنبه می خواد.
خنده ی کوتاهی کردم. سرم را به طرفین تکان دادم و زیرلب گفتم:
از دست این دخترها!
باربد بدون اینکه به اس ام اس عسل جواب بدهد گوشی را در جیبش گذاشت. زیرلب گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نقاب عاشق

  • فاطمه

    1

    اون صحنه های مرگ علی و عزاداری آرسام خیلی رو مخ بود. این اسم حشمت هم من هی فکر میکردم مرده خیلی رو مخ بود. خوب بود ولی نسبت به نوشته خای دیگه این نویسنده ضعیف تر بود

    ۳ ماه پیش
  • زن آیوار

    6

    ولی پیشنهاد میکنم که رمان آن نیمه ای دیگر رو از همین نویسنده بخونید خیلی خیلی قشنگه اصلا پشیمون نمیشید واقعا زیباست

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    عاشقانه خیلی قشنگی داره دوبار خوندمش همیشه تو لیست رمان های مورد علاقم هس هم آن نیمه دیگر هم معشوقه شیطان اونم عاشقانه فوق العاده ای داره این رمان نقاب عاشق هم خیلی آموزنده و جدید بود

    ۵ ماه پیش
  • زن ایوار

    0

    اع جدی معشوقه شیطان رمان خوبیه ؟؟ تو این برنامه پیداش نمیکنم

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    چرا معشوقه شیطان رو حذف کردین لطفاً دوباره بزارین این رمان آموزنده بود ولی معشوقه شیطان و آن نیمه دیگر جز رمان هایی هستن که دوست داری صد بار بخونی شخصیت بارمان ورادین خیلی قشنگه و طرز حمایت شون متفاوت و جالبه حالا درسته تخیلیه ولی عاشقانه فوق العاده ای داشتن

    ۵ ماه پیش
  • زن ایوار

    0

    چرا باید اسم ی دختر حشمت باشه واقعا چراااا اون از دیبا که ی فامیلیه اسم دختر شده اینم از حشمت چه وضعیه

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    اتفاقاً دیبا برای اسم دختر خیلی قشنگه و جذابه،من خوشم میاد و معنیش پارچه ابریشمی نفیس و رنگین هستش

    ۵ ماه پیش
  • زن ایوار

    1

    خب حشمت و چی میگی فک نکنم نویسنده اصلا به معنی توجه کرده باشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    خب باید بگم بجز چند مشکل (اسم های پسر که رو دخترا بود و زیاد گریه کردن پسره)باید بگم واقعا رمان آموزنده ای بود پیشنهاد میکنم چه دختر هستید چه پسر حتما بخونید و اینکه از زبون شخصیت پسر بود برای من جدید و جالب بود درکل ارزش ی بار خوندن رو داشت و از خیلی از رمان ها بهتر بود وتو سطح متوسطی بود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    و ای کاش همه ازش درس بگیرند گاهی واقعا لازم نیست همه چیز رو تجربه کنیم تا درس بشه برامون

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    0

    وایییی چقده پسر لوس و چندش بود جوری زاری و گریه میکرد و حرفاش تو گریه انگار دختره« علیییی نرو تروخداااا چرا منو تنها گذاشتیییبی»🤣

    ۶ ماه پیش
  • زن آیوار

    1

    من این رمان رو تازه شروع کردم اینکه اسم ی دختر تو رمان دیبا باشه واقعا رو مخمه و اینکه اصلا شخصیت دختر به دلم نمیشینه

    ۶ ماه پیش
  • کوثر

    3

    رمان معشوقه شیطان چرا دیگه تو برنامه نیست واقعا بهترین رمانی بود که خونده بودم😍🥲

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    0

    راستی علم هم خیلی ضعیف بود خب تو رفتی با یه بچه رل زدی چه انتظار داشتی، تازه آرسامم گاگول 🤣🤢

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    0

    خیلی زگیل بازی *** بازی داشت اون از تنبلی شخصیت اصلی داستان، اونم از آخر قصه آخه آرسام چرا باید شوهر پانیذ شه این وسط فقط می تونستن پانیذ بکارتش ترمیم کنن اونم بره با همسطحش ازدواج کنه

    ۳ سال پیش
  • دنیز

    3

    فقط من بودم که دلم میخواست باربد و حشمت بهم برسن؟

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    داستان قشنگی داشت ولی لحن نوشتاریش خیلی سرد وبی روح بود

    ۳ سال پیش
  • 0

    نخونینش چرته وقتتونو هدر میدین سر و تهش اصن معلوم نی بائ

    ۴ سال پیش
  • *N*

    3

    رمان قشنگی بود ممنونم از نویسنده ی عزیز پیشنهاد میکنم حتما رمان آن نیمه ی دیگر رو هم بخونید من تا اینجا چند تا از رمان های ایشون رو خوندم و به نظرم رمان آن نیمه دیگر از بقیه کارهاشون جذاب تر بوده

    ۵ سال پیش
  • عسل

    3

    رمان اموزنده ای بود

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!