دوست داشتی؟
رمان نام تو زندگی من اثر darya

رمان نام تو زندگی من

  • به قلم darya
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۱۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 71.3K 👁
  • 78 ❤️
  • 43 💬

خلاصه رمان نام تو زندگی من

آیه , یه دختر چادری ولی شاد و شیطونه که به هیچ عنوان حاضر نیست تن به ازدواج اجباری که پدربزرگش واسه ش درنظر گرفته بده.. بنابه دلایلی می خواد شناسنامه ش رو عوض کنه که موضوع داستان ما از همین شناسنامه شروع میشه.. دلیلش هم اینه که وقتی شناسنامه رو تحویل می گیره می بینه تو قسمت نام همسر اسم یه مرد نوشته شده..

قسمتی از متن رمان نام تو زندگی من

- می دونم ماه بانو (عزیز) همه چیزو بهت گفته، ولی من هم بگم، فکر کنم خیالت راحت تر بشه.
بار دیگه تسبیحشو توی انگشتاش جا به جا کرد. نگاهی به عزیز کردم که با اخمی به آقاجون زل زده بود.
- شهاب رو که دیدی و شناختی. من از همه نظر قبولش دارم. پسر با خدا و با ایمانیه. توی مسجد همیشه می بینمش سر به زیرِ، سرش تو کار خودشه. فعلا که درسش تموم شده و داره توی شرکت آقای شیدایی، پدرش کار می کنه. امروز هم آقای شیدایی اومد مغازه، درباره ی تو صحبت کرد. برای نامزدیتون قراره بیان.
دستامو مشت کردم و نگاهم رو به زیر دوختم و چشمامو بستم.
- هر چی شما بگین آقا جون.
خواستم از جام بلند بشم که صدای آقا جون اجازه نداد و سرجام نشستم.
- امروز قراره بیان که نامزدی کنید. من هیچ برای نامزدی راضی نبودم. می خواستم عقد و عروسی با هم باشه ولی شماها، بچه های امروزی هستین. برای همین بهتره همدیگر رو بشناسین و بعد عقد و عروسیو راه میندازیم.
آهی کشیدم. مگه چاره ای جز قبولی داشتم.
- بله آقا جون هر چی شما صلاح می دونین.
بار دیگه از جام بلند شدم.
- با اجازه خسته ام.
آقا جون سرشو تکون داد.
بلند شدم و به طرف پله ها رفتم. روی پله ی اول بودم که صدای عزیز متوقفم کرد.
- نمی خواین چیز دیگه ای بگین؟
به طرف هر دوی اون ها برگشتم. عزیز دست به سینه و با اخمی به آقا جون نگاه می کرد. آقا جون سرشو تکون داد و نگاهم کرد.
- می تونی اگه دانشگاه قبول شدی درست رو ادامه بدی.
- واضح تر بگین. ما متوجه نشدیم.
خندم گرفته بود. بار دیگه نگاهم رو به آقا جون دوختم.
- کسی مخالف ادامه تحصیلت نیست. خودم پی گیر ادامه تحصیلت هستم.
لبخند پهنی زدم. می خواستم به طرف آقا جون برم و گونه اش رو بب*و*سم.
- ولی اگه قبول نشدی دیگه ...
منظورش رو فهمیده بودم. باید قید تحصیل رو می زدم. سرمو تکون دادم. نگاهم رو به عزیز دوختم. عزیزم برای خودش جذبه ای داشت و ما ازش بی خبر بودیم!
- برو موهاتو خشک کن دخترم. سرما می خوری.
سرمو تکون دادم و پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم.
اتاق بالا فقط اتاق من بود. عزیز و آقا جون همیشه پایین بودن. بالا سه اتاق داشت که اتاق وسط که به طرف حیاط دید داشت مال من بود. لبخندی زدم و پریدم توی اتاق. از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم. دیگه تحمل سخت بود. جیغی از شادی کشیدم. با ذوق بالا و پایین پریدم. دور خودم چرخیدم. بار دیگه جیغی کشیدم.
- مــــــــمنونـــــــــم خــــــــــدا جونــــــــــــم.
****
نگاهی به سینی چایی که توی دستام بود کردم. سینی توی دستام می لرزید. صدای بگو بخند از پذیرایی به گوش می رسید. با ناراحتی بار دیگه نگاهی به سینی کردم و آه پر دردی کشیدم.
با صدای عزیز به خودم اومدم.
- آیه دخترم، چایی بیار.
چادرمو روی سرم درست کردم. با قدم های لرزون از آشپزخونه خارج شدم. نگاهی به جمع کردم. مادر و پدر شهاب نگاهشون به من بود. ولی نگاه شهاب به زیر. با نگرانی نگاهی به عزیز کردم که با لبخندی جوابمو داد. نگاهم رو برای دیدن آقا جون گردوندم که اول سالن سرجای سلطنتیش نشسته بود. اخمی کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سینی دوختم.
همون طور که عزیز یادم داده بود، اول به بزرگ ترها تعارف کردم. به شهاب رسیدم.
خانم شیدایی با لبخند گفت:
- پسرم بردار دیگه.
آهی کشیدم. هیچ از صدای جیغ جیغوی این زن خوشم نمی اومد. خود شیفته بود و به تمام چیزهایی که داشت می نازید و فخر می فروخت.
شهاب سرشو بالا گرفت و نگاهی به من کرد. سینی رو جلوش گرفتم که لبخند شیطونی، روی لبم اومد. می
دونستم حالا چشمام از شیطنت داره برق می زنه. شهاب با تعجب یک تای ابروشو بالا داد. باز هم لبخندمو تکرار
کردم.
- بهتره چاییتون رو بردارین.
حرکتی نکرد، ولی بعد آروم دستشو به طرف استکان چایی دراز کرد، که استکان از سینی سر خورد. هر دو نگاهمون به استکان بود که به طرف پایین حرکت می کرد. استکان برعکس شد و صدای فریاد شهاب بالا رفت.
- وای ســـوختم.
از جاش بلند شد. چون سینی بالای سرش بود سرش محکم به سینی خورد.
- آخ ســـرم.
دستپاچه شدم که سینی از دستم افتاد رو پای شهاب. شهاب فریاد بلندتری کشید.
- آخ پــــــام.
جلوی دهنمو گرفته بودم. با اشک تمساحِ توی چشمام نگاهش کردم. صدای مامان شهاب که از تعجب بود، بلند شد.
- چی کار کردی دختر؟!
با صدایی که خودمم نمی دونستم چطور بغض دار شده بود، یک قدم به عقب برداشتم.
نگاه همه روی من بود.
- من ... من معذرت میخوام.
و با هق هقِ گریه ی ساختگی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
دیگه نتونستم تحمل کنم از خنده منفجر شدم. با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. این قدر خندیده بودم که اشک از چشمام سرازیر شد. تکیه ام رو به دیوار کنار پنجره دادم و روی زمین نشستم. هنوز خنده روی لبم بود. دلم خنک شده بود. پیچاره، حتما اون شلوار خوش دوختش خراب شده.
خنده ی دیگه ای کردم که سایه ای بالای سرم افتاد. نفسم توی سینه حبس شده بود. نفس های عصبی کسی و بالای سرم احساس می کردم. لرزش اون نفس ها، باعث شد که قلبم تند تند توی سینه بزنه. چشمامو بستم.
- من ... من ... نمی ...
با صدایی که شنیدم چشام گرد شد. سرمو بالا گرفتم.
- سوزوندی که پسر مردمو!
با چشمای شیطون نگاهمو به عزیز دوختم. خیالم با دیدن عزیز راحت شده بود.
- آخ عزیز یعنی دلم خنک شــــدا.
با خوردن پس گردنی از عزیز اخمی کردم و سرمو مالوندم. عزیز روی صندلی نشست و خنده ای کرد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نام تو زندگی من

  • فریبا

    0

    رمان خوبی بود ممنونم

    ۱ ماه پیش
  • ماه

    0

    موضع متفاوت و جالبی داشت نویسنده واقعا ایده جالبی به کار برده بود خوب بو دوسش داشتم مرسی از نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • شیما

    1

    هی بد نبود،ولی از اینکه حرفاش همش نصفه میموند ادم خسته میشد،بعضی جاهادیگه خیلی هندی شده بود چادر ش به ساعت گیر میکرد،یاشناسنامه اشتباه شده،مگه میشه اینجوری،بیشتر رو موضوعات وقت بزارین،واقعی تر باشه،ممنون

    ۶ ماه پیش
  • Masi

    0

    رمان کمدی ،احساسی و جالبی بود. از همون رمان هایی بود که با یکبار خوندنش دوست داری چندین بار دیگه هم بخونی

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    ممنون رمان زیبایی بود ارزش یکبار خوندن داشت واقعا

    ۱۲ ماه پیش
  • Maede

    3

    اصلا خوشم نیومد نصفه ول کردم یعنی چی که یه اسم توشناسنامت ثبت شده بجای اینکه بگی چیشده میری منشی شرکتش میشی😑😑 بعدم که داستان پلیسی شد کاش اینارو توی خلاصه بنویسید اگه کسی دوست نداره وقتش هدر نده😑

    ۱ سال پیش
  • حوریا

    2

    عالی بود عاشق این رمانم دوست دارم بازم بخونمش

    ۱ سال پیش
  • سحر 35

    0

    بد نبود

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    اولاش اصلا جالب نبود فقط دو قسمت آخرش آدم رو شوکه کرد اتفاقهایی افتاد که اصلا حدس نمیزدم.

    ۳ سال پیش
  • نیلا

    7

    خوب بود ولی بعضی از قسمت هاش غیر قابل هضم بود آخه آراسب مهندس بود.بعد سرگرد شد 🤣

    ۵ سال پیش
  • 2222

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • بهار

    0

    متوسط بود

    ۳ سال پیش
  • لیلی

    1

    خوب بود فقط هی قضیه شناسنامه رو طولش میداد واینکه بعضی از قسمت های رمان کتابی بعضی هم به زبان گفتاری بود همش باید یه جورباشه ولی خدایی فکر نمی کردم آرش ومهری خلاف باشن

    ۳ سال پیش
  • هدیه

    1

    هر چی بگم کمه عالیییییییییییی بود مرسی

    ۳ سال پیش
  • سروستانی

    0

    واقعا عالی بود

    ۳ سال پیش
  • پول

    0

    تبنبن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!