دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,اجتماعی, رمان وای از این طوفان, نویسنده پگاه کرمی

رمان وای از این طوفان

  • زبان فارسی
  • 12.9K 👁
  • 49 ❤️
  • 62 💬

خلاصه رمان عاشقانه وای از این طوفان

در دلِ طوفانی سهمگین، روایتی لطیف جان می‌گیرد؛ از مردی که گمان می‌برد به آسانی از مهلکه می‌گریزد، و زنی که در دلِ تاریکی، کورسویی از امید را جستجو می‌کند. نه قهرمانِ این ماجرایند، نه قربانی. انسان‌هایی هستند با قلب‌هایی که در دلِ سیاهی می‌تپند، و صداهایی که خاموش نمی‌شوند، حتی اگر شنیده نشوند. داستان، قصه‌ی رفاقتی است که گویی با گره‌ای کور، سرنوشت دو انسان را به هم پیوند زده بود. اما طوفانِ سرنوشت، این گره را گشود و هر یک را به سویی پرتاب کرد. قصه‌ای از انسان‌هایی که خود را عاقل می‌پندارند، اما در دلِ بحران، درمی‌یابند که هنوز برای لافِ خردمندی، بسی زود است.

قسمتی از متن رمان وای از این طوفان

-قبول باشه!
-برای تو هم قبول باشه
-دختره چی می گه حالا؟
-نمی دونم
-خوبه دیگه انقدر زن نگرفتی نگرفتی خدا خودش تو خوابت حوری می فرسته
لبخندی زدم. نمی شد انقدر ساده نگاه کرد آن هم وقتی می دانستم رویاهای من صادقه هستند و تماما واقعیت می شوند. شب به محض اینکه به خانه رسیدیم با مادر صحبت کردم و عذر خواهی کردم که یادم رفته بود به او بگویم که رسیده ام.
وقتی به خواب رفتم باز هم همان دختر آمده بود و به جای خدا دوباره از من کمک می خواست! دستش به سمتم دراز بود و من مانده بودم که مدد برسانم و نجاتش دهم و یا .... تا آنکه با صدای اذان صبح بیدار شدم!
سر سجاده نشسته بودم و ذکر می گفتم که مهدی وارد اتاقم شد:
مومن مسجد نرفته پاشو که وقت صبحانه است! نماز جماعت هم که نمیای!
-ساعت چنده مگه؟
-هفت عزیزم !! هفت!
-من از کی بیدارم؟
-من باید بگم؟
سجاده را جمع کردم و برای صبحانه به مهدی پیوستم!سنگک گرفته بود با حلیم! آخ که چقدر دلم تنگ حلیم بود! بوی سنگک آدم رو مست می کرد.
با طمانینه غذا را خوردم و بوی چای و نان تازه به من یادآوری کرد که چقدر دلتنگ وطن بوده ام.
-بریم بازار امروز؟
-آره ظرفا رو بشورم بریم.
-بذار بمونه شب میایم میشوریم.
-پاشو پس یا علی
بازار همان بازار قدیم بود. بازار قبل از رفتنم و در دلم می گفتم کاش این جماعت یادشان می رفت که من چه کسی هستم تا باز غوغا نشود. اما انگار به قول مهدی حضور دو پسر مجرد پولدار بچه مثبت واجد شرایط یک شاهزاده سوار بر اسب، خودش غوغاست! محشر کبری است.
وارد چارسو که شدیم صدای کسی از پشت سر آمد نوه ی حاج غلام آمده و به یکباره غوغا شد. صلوات ها و بوسه ها بود که رد و بدل می شد.اغلب راسته ی پارچه فروش ها من و پدرم و عمویم را می شناختند به ویژه آنکه هنوز انحصار وراثتی صورت داده نشده بود و البته عده ای هم فقط پدربزرگم را می شناختند و می گفتند:
خدابیامرز سه تا نوه داره که یکیشون ناخلف
و دیگری می پرسید:
این که خلف است. من شنیدم ناخلف تو لاس وگاس زهرماری می فروشه!
کس دیگری می گفت:
همه ی این هایی که دورشن می خوان که این پسر دامادشون بشه! می دونی چندتا حجره تو همین راسته فقط به نامش!
تمام تلاشم را کردم تا از آنها فاصله بگیرم ولی جماعتی به دنبالم افتاده بودند و من با سرعتی آهسته وارد راسته ها می شدم که از جمعیت کسی فریاد زد:
بر محمد وآل محمد صلوات
و خیل جمعیت بود که بازهم روانه شد و این بار اسم پدر مادرم بود که می آمد و همه می گفتند:
تنها نوه ی حاج کاظم که مالک اون نه تا حجره است که پایین راسته است بقیه حجره ها هم یکی در میون برای مادرش
و دیگری می گفت:
این پسر ماشین پول چاپ کن! شنیدم میزان عایدی هرساله اش رو 15 تا حسابرس هم نمی تونن محاسبه کنند از بس زیاده! تازه تو عراق و سوریه هم کلی مال داره و تازگی ها شنیدم تو مالزی هم داره کارهایی می کنه
خودم از تعجب شاخ در آوردم! در آن راسته من پنچ حجره بیشتر نداشتم و مادرم مالک همه ی حجره های قسمت غربی بود نه قسمت شرقی که آن برای عموی مرحومش بود که آن هم وقف شد.
از جمعیت فاصله گرفتم و حالا مهدی هم گم شده بود و پیدایش نبود وارد راسته ی لباس فروش ها شدم و خوشحال بودم که اینجا کسی من را نمی شناسد که به یکباره صدا آمد:
زائر کربلامون اومده .....
حجره ها خالی شد و من حالا دلم به حال مردم بیچاره می سوخت که حالا با سه راسته نیمه خالی مواجه شده بودند.
به سختی از جمعیت جدا شدم و به زحمت به راسته ی کفش فروش ها رفتم که سرکشی کنم به حجره های رسیده از پدر مرحومم و سری به عمو بزنم که باز همان صدا فریاد زد :
دردانه ی علی اومده.... صلوات رو محمدی تر بفرستید
و من در دلم لعنت فرستادم بر این صدای شیوا که معلوم نبود اجیر شده ی کیست. حدس می زدم شوخی مسخره مهدی باشد.
عمو به سرعت از حجره خارج شد و من با شتاب به سمتش رفتم و آغوش گرفتم مردی را که عجیب بوی پدرم را می داد. تقریبا هم قد بودیم و تنها تفاوتمان سر سفید شده او بود که برایم یادآور پدرم بود. از من جدا شد و با دست بر پشتم محکم کوبید و گفت:
چطوری مرد!
انگار چشم هردویمان پر بود و هر دو به یک چیز فکر می کردیم. پدر من و برادر او
انگار من بوی علی می دادم
و حتما که او بوی پدر را می داد
دستش را دورم انداخت و من را به خودش فشرد و گفت:
آخ یه چیزی رفت توی چشمم
همان لحظه احساس کردم که چیزی هم در چشم من فرو رفت. اشک در میان چشممان قل قل می کرد که بر روی صورتمان جاری شود و رسوایمان کند از دلتنگی.
جمعیت یادمان رفته بود و دلمان تنگ علی بود. علی جان کجایی؟
پدر من حاج علی موسوی که به جان دوستش داشتم. چقدر زود از کنارمان رفت.
باید جو بینمان عوض می شد وگرنه گرد وغبار پدر چشمهایمان را در می آوردو همه فکر می کردند که ما اشک می ریزیم.
-چرخ اقتصادی کشور خوابید که
عمو:نترس!این جماعت از صبح خوب فروش کردند که الان اومدن برای فضولی
-کاملا موافق
-اومدی برای جریان حبیب؟
دستانم را گره زدم و گفتم:
خدا کنه واقعی نباشه که من شرمنده ی مردم نشم
-بریم طلافروش ها
حالا من و عمو با جمعیت پشت سرمان به سمت راسته ی طلافروش ها می رفتیم.
و لعنت به مهدی با این شوخی مسخره اش که باز صدایی از میان جمعیت آمد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان وای از این طوفان
  • باران

    1

    خیلی مسخره بود .رفتارشون با زنها .اینهمه تعصب . بله هنوز هم هستن چنین شخصیتهایی . مگه زنها فقط باید هر چی مردها بگن درسته اونو انجام بدن .خرف نزنن ..اصلا خوشم نیومد .

    ۱ هفته پیش
  • زینب

    0

    خداااا آخه این چرتو پرتارو از کجاشون در میارن بعضی از این نویسنده ها چه زودم دختر خواب هاشو تو خیابون پیدا کرد یک داستان ب شدت تخیلی و مسخره ثروت بی کران خدا شاهده پسره از ایلان ماسک پولدار تر بود بعد مثل یوزارسیف خواب هاش ب واقعیت میپیوست عاشق دختر *** تو خواب هاش شد تف

    ۲ هفته پیش
  • عسل

    0

    اصلا دوست نداشتم چون معلوم نشد آخرش چی شد خیلی چرت بود

    ۳ هفته پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    ایده خوب بود ولی حقیقت مانندی نداشت. شخصیت پردازی ها افراطی شده بود. فضاسازی و چهره پردازی و حرکات کاراکتر نداشت. آخرش بد تموم شد. خیلی کشش دادین.

    ۴ هفته پیش
  • امیر

    2

    درمورد آدمای مذهبی هم اصلا واقعیت رو نگفته بود ...همش توهم بود ...اصلا کجا آدمای مذهبی اینجورین همین چیزا و مینویسین که جوونا فکرای بد میکنن از دین و مذهب و آدمای مذهبی فراری میشن

    ۱ ماه پیش
  • امیر

    1

    به نظر من که خیلی واقعیت نبود یعنی بعضی از جاهاعقلانی نبود هم درمورد ثروتش هم درمورد ستاره که از مادرش جداش کرد...هم از نظر دخترایی که میرسوندشون خونه ...ببخشید اینو میگم ولی یه جوری بود که به دل نمی نشست

    ۱ ماه پیش
  • سلام ببخشید

    0

    ولی افتضاح بود من که دوست نداشتم

    ۱ ماه پیش
  • ساری

    0

    میشه یکی چندتا رمان قشنگ بهم معرفی کنه

    ۷ ماه پیش
  • فرزانه

    3

    اسطوره عالیه تا تقاطع دو خط موازی هم خیلی خوبه قبله من قشنگ و مذهبی اینا رو فعلا بخون اگر سلیقه مون یکی بود بازم میگم

    ۶ ماه پیش
  • رویا

    0

    خب بازم بگو سلیقمون یکیه

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    2

    به گسی خرمالو عمارت سرخ عاشق شدیم نسخه ی اصلیش نه اینکه تو این برنامه ست

    ۴ ماه پیش
  • یاسی

    1

    هیچکسان پادشاه

    ۲ ماه پیش
  • عارفه

    0

    عزیزم هرچی نوشتی نوشتی فداسرت مرسی بازم مهم اینه زحمت کشیدی و اصلا مهم نی که چه قشرو چه چیزی رو زیر. پا گذاشتی مهم اینه ذهنیاتتو نوشتی دمت گرم

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    سلام آخر رمان خوب نبود کاش با هادی ازدواج میکرد من که خیلی ناراحت شدم😔

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خلیلی

    9

    چرا یک خانم نباید رشته روانشناسی بخونه؟ چرا یک خانم حق نداره در بازار با استقلال خرید کنه؟ تا کی میخواید مذهبیون رو زیر سوال ببرید؟ از طرفی چرا یک آدم مدعی دین و مذهب باید به رفیقش خیانت کنه؟ بیشتر تحقیق میکردید خواهر من. هر توهم ذهنی رو که نمیشه نوشت.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خلیلی

    5

    سلام. خدا قوت. نویسنده عزیز، دغدغه مندی شما رو برای کم کردن قاصله بین قشر مذهبی و غیر مذهبی، کاملا حس میکنم. اما این راهش نیست. در بخشهایی از رمان دچار افراط شده بودیدد درمورد هر دو طرف.

    ۳ ماه پیش
  • ساناز راد

    2

    داستانش خوب اما یه جاهای برا ثروتش دیگ زیادی دور از تصور بود واینک برا ستاره زیادی حساسیت داشت هرچقدر هم وابسته اون دختر بود اما اینک یه دخترو از مادرش بگیره دور از واقعیت بود .برا دوستای نازنین و رسوندشون ب خونهب اون ربطی نداشت اصلا .و اینکه یه خانواده مذهبی هیچوقت رفیق ادم اینقدر صمیی نمیشه .ممنون

    ۳ ماه پیش
  • عباسی

    15

    سلام من که اصلا نپسندیدم،چرا نویسنده عزیز بیشتر در مورد قشر مذهبی وطلبه های کشور مطالعه نکرده ،این برای من سئوال بود!چرا اینقدر نسبت به سادات وطلبه ها جبهه گیری تا جایی که آنها رو هوس باز ،خشک مذهب،وزرگگو قلمداد میکرد ،آیا شناخت داشتین به اخلاق همه یا نه سر خود ،همه را به یک چوب روندید

    ۹ ماه پیش
  • شقایق

    5

    چون خیلی مذهبی ها همین طور هستن مگه هر کی *** قرآن خوند آدم خوبی هست دلسوز بسیاری آدم ها در ظاهر مذهبی در باطن پر گناه

    ۴ ماه پیش
  • M.H

    2

    تمام آدم ها خوب نیستن..توهمه ی قشر های جامعه هم هست.... بعدم تو این رمان دوتا فردی که خصوصیات متفاوتی دارند رو نشون داد...مثالِ حاجی که واقعا شخصیت مورد تحسینی داشت

    ۴ ماه پیش
  • A-R

    5

    شخصیت اصلی بیشتر مذهبی نما بود هر کجا که دوست داشت از نفوذش استفاده میکرد و برای همه تعیین تکلیف میکرد

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!