مدیر معاون (عشق سریالی) به قلم نسترن قره داغی
پارت سوم :
ترسیده، اما از روی حرص چشم غرهی غلیظی نثارش کردم که بازور جلوی خندهاش رو گرفت و روش رو برگردوند.
منم پراسترس به سمت کیفم رفتم و فورا گوشیام رو بیرون کشیدم؛ شمارهی معراج رو با دستهای لرزون لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که بعد از دو تا بوق رد تماس داد و قطع شد.
عصبی و کلافه دوباره شمارهاش رو گرفتم که باز هم مثل دفعه قبل قطع کرد.
معلوم نیست چه خاکی به سرم ریخته که حتی جرئت جواب دادن به تلفنم نداره.
پراضطراب دوباره نیم نگاهی به میثم انداختم و بعد با یکم فکر، شمارهی نیما رو گرفتم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم که بعد از دو سه تا بوق صدای پر انرژیاش بلند شد: جونم خواهری؟
با واکنش نرمالش نفس حبس شدهام رو با خیال راحت بیرون فرستادم و به صندلیام تکیه دادم.
- سلام خوبی؟
خندهی آرومی کرد و جواب داد: سلام عزیزم، من خوبم اما مطمئن نیستم تو خوب باشی! چه خبره؟ جدیدا زیاد دلت برام تنگ میشه.
لبخند کم رنگی زدم و همونطور که از جام پا میشدم لب زدم: مسخره نباش؛ مگه من به تو زنگ نمیزنم؟
روبهروی پنجرهی پشت میزها وایستادم که صداش اومد: نه والا؛ تو توی خونه بازور با ما حرف میزنی چه برسه زنگ بزنی.
اهمیتی به حرفش ندادم یکم پرده رو کنار زدم و پرسیدم: کجایی؟
انگار که کسی و دیده باشه، مشغول سلام علیک شد و منم بیخیال به حیاط خلوت مدرسه زل زدم که بعد چند لحظه جواب داد: ببخشید چی میگفتی؟
خواستم حرفی بزنم که خودش زودتر گفت: آها یادم اومد؛ دارم میرم خونه داداش، راستی تو هم بعد مدرسه پاشو بیا اینجا!
متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم و همونطور که حرصی به معراج سرخوش توی حیاط نگاه میکردم لب زدم: باشه باشه من بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا خداحافظ.
بدون مکث قطع کردم و دوباره پشت میز نشستم تا آقا تشریف بیاره.
نمیدونم چند دقیقه منتظر بودم یا چند بار پام رو عصبی روی زمین کوبیدم که بالاخره در نیمه باز دفتر تا آخر باز شد و قیافه پرشیطنت معراج نمایان شد.
بیحرف فقط نگاهش کردم که با لبخند دندون نمایی، شاخه گل سرخی رو به طرفم گرفت و گفت: بفرمایید، گل برای بانو نیاز، ملکهی سرزمین پیا... عه یعنی ملکه سرزمین قلب بنده.
حرصی دستم رو دور شاخهی گل پیچیدم و از گوشهی چشم به میثم نگاه کردم که معراج هم متقابلا همین کار رو کرد.
میثم بیچاره هم با دیدن اینکه منتظر نگاهش میکنیم، با نفس عمیقی بار و بندیلش رو جمع کرد و همونطور که سمت در میرفت زمزمه کرد: میرم، اما تا ده دقیقه دیگه برمیگردم؛ دیگه خودتون میدونید.
هیچ کدوم چیزی نگفتیم که لنگون لنگون از در خارج شد و محکمم پشت سرش بست.
با رفتنش نفس آسودهی کشیدم و خیره به گل رز توی دستم لب زدم: از چهار راه گرفتی دیگه؟
چپ چپ نگاه چپکی بهم انداخت و همونطور که خودش رو توی جای میثم پرت میکرد گفت: چه فرقی داره؟ مهم نیته خانم خانما.
لبخند کم رنگی زدم، اما خیلی زود دوباره اخم کردم و جدی گفتم: بله! باید خدامم شکر کنم، مگرنه از معراجی که من میشناسم، احتمال اینکه بره از پارکی جایی بکنه زیاده.
حرصی به سمتم خیز برداشت که با جیغ خفهای عقب رفتم و داد زد: جلو نیا!
متعجب فقط نگاهم کرد که دستم رو دراز کردم و انگشتم و روبهروی بینیاش قرار دادم و گفتم: تا زمانی که نیومدی خواستگاری و من بله ندادم و محرم نشدیم، حق نداری از انقدر به من نزدیک بشی؛ مفهومه؟
مظلوم و نارضایت سر تکون داد و دوباره توی جاش نشست که ادامه دادم: دیشب چی شد؟ از خونهی ما نرفتی؟
با حرفم دوباره پرشیطنت لبخندی زد و گفت: به جون نیاز که میخواد سر به تنم نباشه من میخواستم برم، اما نمیدونم چرا خوابم برد؛ این داداشتم عجب بچه باحالیه، کلی باهاش کیف کردم.
چپ چپ نگاهی بهش انداختم و با چشمغرهی حرصی گفتم: تو خجالت نمیکشی با این سنت دروغ میگی؟
فقط گیج نگاهم کرد که با تکون دادن سرم از تاسف ادامه دادم: من با نیما حرف زدم؛ اگه تو رو دیده بود که یه چیزی بهم میگفت.
گوشهی لبش رو بدجنس کش داد و گفت: نیما رو نمیگم که، نریمان رو میگم؛ خدایی عجب پسر باحالیه! کلی باهم رفیق شدیم و حسابی هم ازم تشکر کرد که میخوام بیام تو رو بگیرم از دستت راحت شه. میگفت انقدر غر میزنی که دلش میخواد سر به بیابون بذاره؛ گفت بیا سریعتر ببرش از شرش خلاص شیم.
مظلوم و دلگیر لبهام رو آویزون کردم و ناراحت لب زدم: اینا رو جدی نریمان گفت؟
با لحن غمگین من نگاهش رو از برگههای روی میز گرفت و متعجب بهم نگاه کرد و بعد که فهمید از حرفش ناراحت شدم بلند خندید و گفت: قیافهاش رو نگاه! تو احساساتی هم بودی ما خبر نداشتیم؟
فقط نگاهش کردم که دوباره خندید و گفت: نه بابا اینا رو از خودم در آوردم؛ بیچاره وقتی فهمید من خواستگارتم ناراحتم شد، ازم قولم گرفت که اگه باهم ازدواج کردیم تو رو راضی کنم که بمونه پیش ما.
حرصی اخمهام رو توی هم کشیدم و طلبکار گفتم: اون وقت تو چی گفتی؟
دستهاش رو کامل قفل هم کرد و جدی گفت: گفتم حتما! معلومه که تو رو هم میاریم پیش خودمون.
چشم غرهی حرصی بهش رفتم و همون طور که شاخه گل و گوشهای میذاشتم گفتم: چرا امید الکی بهش دادی؟ من اتمام حجت با نریمان کرده بودم و گفته بودم که به هیچ عنوان اگه روزی عروسی کنم نمیتونه خونهی ما بمونه.
متعجب یه تای ابروش رو بالا انداخت و یکم صندلیاش رو جلو کشید و گفت: چرا؟ شاید اصلا من دوست داشته باشم که نریمان پیشمون زندگی کنه.
پوزخندی حرصی نثارش کردم و همونطور که دفتر غایبن رو باز میکردم لب زدم: هیچ دامادی دوست نداره که برادر زنش کوله بارش بشه و خرج اونم بده؛ پس حرف الکی نزن پاشو برو الان نمایندهها میان برای اعلام غایبین.
حرصی خودکاری که توی دستم گرفته بودم رو کشید و همونطور که روی میز پرت میکرد غرید: خواهشا چرت و پرت نگو نیاز و من رو عصبانی نکن! من با وجود نریمان هیچ مشکلی ندارم و اینم میدونم که تو از خداته پیشت باشه و حسابی به هم وابستهاید؛ پس الکی حرف نزن و دل اون بچه رو هم نشکون.
فقط نگاهش کردم که خواست حرف دیگهای بزنه، اما صدای میثم مانع شد.
- حالا شما مراسم خواستگاری رو راه بندازید و بله رو بگیرید؛ عروسی و عقد کنید بعد سر این چیزا دعوا کنید! پاشو معراج، پاشو میخوام تو جام بشینم.
نگاهم رو از معراج به میثم دوختم که دو تا لیوان چایی ریخته بود و یه لیوانش و روی میز من گذاشت و همونطور که سعی میکرد معراج و بلند کنه، یه لیوانشم روی میز خودش گذاشت و گفت: پاشو برو بیرون! از اداره بخشنامه اومده گذاشتم تو اتاقت؛ برو اونا رو چک کن انقدر هم اینجا نباش.
معراج فقط نگاه گذرایی بهم انداخت و بعد با تکون دادن سر از اتاق بیرون رفت.
منم گیج از حرفهاش به چایی جلوم خیره شدم و با خودم فکر کردم که خداروشکر حداقل میثم هنوزم مثل قبل برام چایی میریزه.
***
#معراج
کلافه و خسته از بدخوابی دیشب، آروم در خونه رو باز کردم و داخل رفتم که مامان با صدای در فورا از آشپزخونه بیرون اومد و مهربون گفت: خسته نباشی پسرم.
لبخندی نثارش کردم و آروم گونهاش رو بوسیدم و گفتم: سلام مامان قشنگم! حال شما؟ احوال شما؟ دماغتون چاغه؟ لبها خندونه؟ ما رو نمیبینید خوشید؟ بله دیگه؛ مهرسا خانم گل و گلاب که هست، دیگه معراج بیچاره رو میخواید چی کار؟
با خنده و حرص لپم رو کشید و همونطور که دوباره به سمت آشپزخونه میرفت زمزمه کرد: حرف بیخود نزن بچه؛ برو لباسات رو عوض کن و یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا که این مامان پسر دوستت، برای شاخ شمشادش یه غدای خوشمزه پخته.
لبخند ذوق زدهای زدم و همونطور که به سمت اتاقم میرفتم بلند گفتم: آخ گفتی مامان؛ این شکمم داره قار و قور میکنه.
فقط خندید و چیزی نگفت که وارد اتاقم شدم و فورا لباسهام رو عوض کردم؛ با انرژی از اتاقم بیرون پریدم و به سرعت خودم رو تو دستشویی جا دادم که صدای خندون مامان بلند شد.
- آرومتر بچه از قحطی که نیومدی!
هیچ جوابی ندادم و فقط خیلی زود دستهام رو شستم و بیرون اومد.
هم حسابی گشنهام بود و هم حالا که نه مهرسا خونه بود و نه بابا، باید حتما باهاش صحبت میکردم.
با نفس عمیقی وارد آشپزخونه شدم که دیس برنج رو وسط میز گذاشت و گفت: بیا بشین تا خودت رو نکشتی؛ تو خونه میثم چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه؟
با ذوق پشت میز نشستم و همونطور که برای خودم برنج میکشیدم گفتم: اگه میثم آشپزی بلد بود که در به در دنبال زن نمیگشت.
ناراحت روبهروی من نشست و با حال گرفته لب زد: الهی بمیرم، حتما خیلی سختشه! باید خودم براش آستین بالا بزنم، بچه داره پیر میشه دیگه.
قاشقم رو با عجله توی دهنم گذاشتم و با دهن پر لب زدم: شما لازم نکرده به فکر پیری اون باشید؛ اولویتها رو در نظر بگیرید! از قدیم گفتن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه.
گیج نگاهم کرد که با اشاره ازش خواستم نمک رو بده و ادامه دادم: باور کن جدی میگم؛ الان میشه بپرسم من چند سالمه؟
فقط نگاهم کرد که باز سوالم رو تکرار کردم و این بار جواب داد: دو سه ماه دیگه میشی سی و سه ساله؛ چطور؟
ابرویی بالا انداختم و همون طور که دوغم رو سر میکشیدم به صندلی تکیه دادم و بعد خوردنش گفتم: چطور که چی بگم؟ پریروز محسن رو دیدم؛ میدونی کدوم محسن؟ همکلاسی کلاس اولم که تا دبیرستان باهم بودیم.
باز هم فقط منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم: مامان باورت نمیشه، وقتی دیدمش کپ کردم؛ دو تا بچه داشت! اون وقت من چی؟ ویلون سیلون هنوز ور دل مامانمم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سحر
0رمانتو تنهایی نوشتی یا با کمک کسی؟؟
۹ ماه پیشکوثر
0معراج خیلی باحاله
۱ سال پیشعلی
0عالییییییییی
۱ سال پیشRoniya
0خوب بود ولی این که بعد هر پارت باید نظر بدی بده
۱ سال پیشمحی
0😍👏🏻👏🏻
۱ سال پیشآسو
2ویلیون سیلیون و خوب اومد 😂😂😂
۱ سال پیشآسو
0ویلیون سیلیون و خوب اومد 😂😂😂
۱ سال پیشمهرآنا
0💜💜💜
۱ سال پیشسمانه
1بی نظیره
۱ سال پیشدلنیا
0عالی بود
۱ سال پیشمحی
0عالی
۲ سال پیشاسما
0بی نظیر
۲ سال پیش?
1خوبه
۲ سال پیشخیلی قشنگه
0پشمااام
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سحر
0حرف نزدن مادر معراج و معراج درمورد نیاز به پدرش