دوست داشتی؟
رمان حریم و حرام اثر باران عبدالهی

رمان حریم و حرام

  • زبان فارسی
  • 75.7K 👁
  • 129 ❤️
  • 142 💬

خلاصه رمان :

درمورد ماهک دختری که فریب معلمش رو میخوره و پا فراتر از حریم میگذاره….فصل اول زندگی ماهک براساس واقعیت است

قسمتی از متن رمان حریم و حرام

- مرسی داره فاطی جون!
سرش رو تکون داد:
- امروز نیومدی صبحونه بخوری؟
به طرف در برگشتم:
- از اول صبح کلی چیپس و تنقلات زدیم به بدن! فعلا هم معلم نداریم؛ دوباره بهت سر می زنم.
خندیدم:
- فعلا اینا رو برسونم بهشون!
خندید و زیر لب چیزی گفت. شونه م رو بالا انداختم و بیسکوییت به دست به طرف کلاس برگشتم.
در کلاس رو هل دادم. باز نشد. زیر لب:
- اِ.... لعنتی!
با آرنج دستگیره رو فشار دادم و با پا لگدی به در زدم و بلند گفتم:
- یکی بیاد....
و هم زمان در تا آخر باز شد و با صدایی گوش خراش خورد به دیوار:
- یکی بیاد بیـــــــــس....
همه ساکت سر جاشون نشسته بودن و داشتن من رو نگاه می کردن. مریم با ایما و اشاره لباش رو جمع کرد و در آخر سرش رو انداخت پایین.
نگام چرخید. دستاش رو تو جیب شلوارش به زور چپونده بود و داشت من رو نگاه می کرد. این دیگه کیه؟
چند قدمی به طرفم اومد.
سوژه ی نگاهش به روی دستام تغییر کرد:
- ظاهرا شمارفته بودین گچ بیارین! درست نمی گم؟!
واسه دیدنش سرم و کمی گرفتم بالا:
- من؟!
یکی از ابروهاش رو انداخت بالا و رو به یلدا با تحکم گفت:
- شما گفتید نماینده ی کلاس رفتن گچ بیارن! این طور نیست؟
یلدا سرش رو تکون داد وبا تته پته:
- قرار بود.... این طور باشه!
- خب؟!
برگشت و این جمله ی کوتاه رو چشم در چشمِ من گفت.
آب دهانم رو قورت دادم و کلافه گفتم:
- خب....!
نگاهی به محتویات توی دستم انداخت و با اشاره گفت:
- گچ!
دوهزاریم بی سر و صدا افتاد. آشکارا پوفی کشیدم و به سمت میزم رفتم. بیسکوییتای کوفتی رو ریختم روش و بی توجه به حضورش از کلاس خارج شدم.
زیر لب:
- این زغال اخته کی بود؟ گچ رو واسه چی می خواست؟ بچه ها چرا این قدر سیخ و میخ نشسته بودن؟
با این فکرا پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا. در شیشه ایِ دفتر رو باز کردم و به خانم قاری زاده سلام کردم. سرش رو از رو برگه های روی میز بالا آورد و جواب سلامم رو در کمال خوش رویی داد. اینم از دختر سفیر بودن!
سر خود رفتم سمت کشویی که متعلق به گچ بود. همین طور که تو فکر و خیال بودم از هر رنگ گچ چندتا برداشتم.
بی هوا به سمت خانوم قاری زاده برگشتم و با تن صدایی بالا پرسیدم:
- خانـــــــــــــــوم؟
چشمای گرد شده اش رو به سمتم چرخوند:
- بله؟
-این آقایی که...این آقاهِ...
از پشت میزش بلند شد. چادرش رو روی سرش مرتب کرد و دستش رو زد به سینه. میون این گیر و دار یاد یکی از شخصیت های فیلم هری پاتر افتادم!
خانوم قاری زاده:
- آهان! منظورت آقای کیانه؟
بدون این که چیزی بگم ادامه داد:
- از امروز ایشون دبیر شماست. شانس آوردین که به این زودی تونستیم یه فکری به حال شما بکنیم. معلوم نبود کِی براتون معلم بیاد!
با هم از دفتر بیرون اومدیم و اون همین طور حرف می زد و می زد! این قدر فکرم مشغول بود که بی توجه به ایشون از پله ها سرازیر شدم.
بعد از آخرین پله، ایستادم. آهان! باید برم سر کلاس...
دم در کلاس، کمی مکث کردم و بدون در زدن رفتم تو. انگار داشت حرف می زد که من پریدم داخل!
فهمیدم با طرز خاصی داره نگام می کنه، اما توجهی نشون ندادم. به طرف تخته رفتم. گچ ها رو با سر و صدا ریختم سر جاش، اَه... دستام حسابی گچی بودن! و من چقدر بدم می اومد از گچی شدن.
چهره ام تو هم رفت و شروع کردم به دستام رو بهم زدن.
متوجه سکوت کلاس بودم، اما انگار لج بازی بیشتر بهم مزه می داد!
زیر لب غر غر کنان پشت میزم قرار گرفتم. خم شدم که بشینم اما، صداش تو کلاس پیچید:
- مِن بعد، قبل از ورود من، شرایط کلاس رو آماده کنید خانومِ... نماینده!
هان؟ با من بود؟ راست شدم؛ نگاش کردم. روی صندلی سیخ نشسته و زل زده بود به من. با خودم فکر کردم چرا اینقدر جوونه؟
منتظر بود...
به خودم اومدم، مثل این که با من بود! منِ خانومِ نماینده!
سرم رو بالا و پایین تکون دادم و مثل خودش، با همون لحن جواب دادم:
- من مهدیان هستم، نه نماینده! آماده کردن شرایط کلاس وظیفه ی نماینده است، نه من!


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 130 رای
5 ★
65%
4 ★
32%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان حریم و حرام

  • مژگان

    0

    ممنون از نویسنده عزیزخیلی لذت بردم بدون حاشیه وسردوندن نوشته و اینکه گاهی اجبار والدین شاید خودخواهی باشه از نظر بچه ها ولی در اصل به نفع اونهاست

    ۱ ماه پیش
  • Azadeh

    1

    بهترین رمان که خوندم همین بود محشر بود مرسی از نویسنده اش♥️

    ۲ ماه پیش
  • Reyhane

    1

    رمانش فوق العاده بود خیلی دوسش داشتم. برای همه ارزو میکنم بعد از یک عشق اشتباه به یک عشق پاک و درست برسن

    ۲ ماه پیش
  • دیانا

    0

    با احترام به نویسنده عزیز من نتونستم با این رمان ارتباط برقرار کنم و متوجه داستان بشم خیلی گنگ بود انگار که مجبورتون کردن رمان بدین بیرون میتونست در قسمت های غیر واقعی بهتر ایده پردازی بشه و سر و ته داشته باشه من الان تموم کردم رمان رو و حس میکنم گم شدم😂چیشد آخرش کلی سوال بی جواب دارم

    ۲ ماه پیش
  • لاوین

    2

    محشر بود چند سال از خوندن این رمان میگذره و من هنوز عاشقشم و هنوز می خونم ولی یه نکته بد داره اونم فصل ۲ و خیلی مضخرف بود و اصلا یه رمان دیگه شروع شد زندگی واقعی ماهک قشنگ تر بود

    ۸ ماه پیش
  • سمیه

    0

    تو رو خدا بگین فصل دو اسمش چیه ممنونتون میشم بگین

    ۲ ماه پیش
  • سمیه

    0

    فصل دو اسمش چیه؟؟

    ۲ ماه پیش
  • ونوس

    0

    کاش زنده بود،منم رودست خوردم.کم نه.ولی خیلی. قشنگ نوشته بودین آخرهمه داستانهاخوب تموم نمیشه.دخترخاله منم چندوقت پیش خودکشی کردخیلی جوون بود.الان که ایناخوندم دوباره بهم ریختم 😭

    ۲ ماه پیش
  • سمیه

    0

    اعصابم خورد شد از سر شب ک خوندم رمانو بهم ریختم خصوصا اونجایی که گفتی دیگ ماهک بینمون نیست روحش شاد میگم رمانش فصل دو هم بذار وقتی گذاشتی برامون بگو ک چ اتفاقی واسه دادبه افتاده و دعا میکنم خبر مرگش اومده باشه خدا لعنتش کنه بیچاره مهناز.. چقدر گریه کردم

    ۳ ماه پیش
  • زرگل

    0

    هوشیاری ۳ که اصطلاحا کما میگیم با مرگ دائم خیلی فرقی نداره چون فرد فوت شده هم همین میزان از هوشیاری رو داره و در این صورت برای اهدای عضو از خانواده رضایت میگیرند و اینکه احتمال این که الان زنده نباشه خیلی زیاده و نیاز به معجزه است

    ۳ ماه پیش
  • آوا

    1

    متاسفانه عزیزایی که نظر میدن درحد خوب یا بد بودن باشه خب داستان رو تعریف میکنین کی کما رفت کی مرد که چکار کرد دیگه چیو بخونیم 😏

    ۴ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    قسمت اول رمان یجورایی انگار زندگی من بود یا این تفاوت ک اون معلم نبود ی فامیل دانشجو بود. 4 سال باهم بودیم. وقتی خانوادم فهمیدن با کتک و بحث و دعوا شوهرم دادن. 2 بار خودکشی داشتم. هردو ازدواج کردیم و هردو بچه داریم. اسمی ک قرار بود اسم بچمون رو اسم بچش گذاشته

    ۸ ماه پیش
  • الکس

    2

    ببخشید با اینکه شخصیه ولی هنوزم به همسرتون علاقه ندارید ؟ به نظرتون حس بینتون عشق بود یا عادت ؟

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    ی سوالی ذهنمو درگیر کردکه موقع دبیرستان بچها تو چه کشوری بودن؟

    ۵ ماه پیش
  • سلما بدری

    3

    فقط اون قسمت اخر که گفتی ماهک بینمون نیست🥲🥲داغونم کردی لامصب

    ۵ ماه پیش
  • رها

    0

    روحش در آرامش باشه

    ۵ ماه پیش
  • آیسل

    0

    به نظرم نخونین برین رمان مگس رو بخونین یکم بخندین . ماهک خیلی احمق بود بخاطر یک پسر بی ارزش خودش و از بین برد به خودش فرصت میداد خوب .

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    کا ش قسمت اول هم خیالی بود 😭

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️