دوست داشتی؟
رمان حریم و حرام اثر باران عبدالهی

رمان حریم و حرام

  • زبان فارسی
  • 75.1K 👁
  • 128 ❤️
  • 133 💬

خلاصه رمان اجتماعی حریم و حرام

درمورد ماهک دختری که فریب معلمش رو میخوره و پا فراتر از حریم میگذاره….فصل اول زندگی ماهک براساس واقعیت است

قسمتی از متن رمان حریم و حرام

- مرسی داره فاطی جون!
سرش رو تکون داد:
- امروز نیومدی صبحونه بخوری؟
به طرف در برگشتم:
- از اول صبح کلی چیپس و تنقلات زدیم به بدن! فعلا هم معلم نداریم؛ دوباره بهت سر می زنم.
خندیدم:
- فعلا اینا رو برسونم بهشون!
خندید و زیر لب چیزی گفت. شونه م رو بالا انداختم و بیسکوییت به دست به طرف کلاس برگشتم.
در کلاس رو هل دادم. باز نشد. زیر لب:
- اِ.... لعنتی!
با آرنج دستگیره رو فشار دادم و با پا لگدی به در زدم و بلند گفتم:
- یکی بیاد....
و هم زمان در تا آخر باز شد و با صدایی گوش خراش خورد به دیوار:
- یکی بیاد بیـــــــــس....
همه ساکت سر جاشون نشسته بودن و داشتن من رو نگاه می کردن. مریم با ایما و اشاره لباش رو جمع کرد و در آخر سرش رو انداخت پایین.
نگام چرخید. دستاش رو تو جیب شلوارش به زور چپونده بود و داشت من رو نگاه می کرد. این دیگه کیه؟
چند قدمی به طرفم اومد.
سوژه ی نگاهش به روی دستام تغییر کرد:
- ظاهرا شمارفته بودین گچ بیارین! درست نمی گم؟!
واسه دیدنش سرم و کمی گرفتم بالا:
- من؟!
یکی از ابروهاش رو انداخت بالا و رو به یلدا با تحکم گفت:
- شما گفتید نماینده ی کلاس رفتن گچ بیارن! این طور نیست؟
یلدا سرش رو تکون داد وبا تته پته:
- قرار بود.... این طور باشه!
- خب؟!
برگشت و این جمله ی کوتاه رو چشم در چشمِ من گفت.
آب دهانم رو قورت دادم و کلافه گفتم:
- خب....!
نگاهی به محتویات توی دستم انداخت و با اشاره گفت:
- گچ!
دوهزاریم بی سر و صدا افتاد. آشکارا پوفی کشیدم و به سمت میزم رفتم. بیسکوییتای کوفتی رو ریختم روش و بی توجه به حضورش از کلاس خارج شدم.
زیر لب:
- این زغال اخته کی بود؟ گچ رو واسه چی می خواست؟ بچه ها چرا این قدر سیخ و میخ نشسته بودن؟
با این فکرا پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا. در شیشه ایِ دفتر رو باز کردم و به خانم قاری زاده سلام کردم. سرش رو از رو برگه های روی میز بالا آورد و جواب سلامم رو در کمال خوش رویی داد. اینم از دختر سفیر بودن!
سر خود رفتم سمت کشویی که متعلق به گچ بود. همین طور که تو فکر و خیال بودم از هر رنگ گچ چندتا برداشتم.
بی هوا به سمت خانوم قاری زاده برگشتم و با تن صدایی بالا پرسیدم:
- خانـــــــــــــــوم؟
چشمای گرد شده اش رو به سمتم چرخوند:
- بله؟
-این آقایی که...این آقاهِ...
از پشت میزش بلند شد. چادرش رو روی سرش مرتب کرد و دستش رو زد به سینه. میون این گیر و دار یاد یکی از شخصیت های فیلم هری پاتر افتادم!
خانوم قاری زاده:
- آهان! منظورت آقای کیانه؟
بدون این که چیزی بگم ادامه داد:
- از امروز ایشون دبیر شماست. شانس آوردین که به این زودی تونستیم یه فکری به حال شما بکنیم. معلوم نبود کِی براتون معلم بیاد!
با هم از دفتر بیرون اومدیم و اون همین طور حرف می زد و می زد! این قدر فکرم مشغول بود که بی توجه به ایشون از پله ها سرازیر شدم.
بعد از آخرین پله، ایستادم. آهان! باید برم سر کلاس...
دم در کلاس، کمی مکث کردم و بدون در زدن رفتم تو. انگار داشت حرف می زد که من پریدم داخل!
فهمیدم با طرز خاصی داره نگام می کنه، اما توجهی نشون ندادم. به طرف تخته رفتم. گچ ها رو با سر و صدا ریختم سر جاش، اَه... دستام حسابی گچی بودن! و من چقدر بدم می اومد از گچی شدن.
چهره ام تو هم رفت و شروع کردم به دستام رو بهم زدن.
متوجه سکوت کلاس بودم، اما انگار لج بازی بیشتر بهم مزه می داد!
زیر لب غر غر کنان پشت میزم قرار گرفتم. خم شدم که بشینم اما، صداش تو کلاس پیچید:
- مِن بعد، قبل از ورود من، شرایط کلاس رو آماده کنید خانومِ... نماینده!
هان؟ با من بود؟ راست شدم؛ نگاش کردم. روی صندلی سیخ نشسته و زل زده بود به من. با خودم فکر کردم چرا اینقدر جوونه؟
منتظر بود...
به خودم اومدم، مثل این که با من بود! منِ خانومِ نماینده!
سرم رو بالا و پایین تکون دادم و مثل خودش، با همون لحن جواب دادم:
- من مهدیان هستم، نه نماینده! آماده کردن شرایط کلاس وظیفه ی نماینده است، نه من!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان حریم و حرام
  • آوا

    1

    متاسفانه عزیزایی که نظر میدن درحد خوب یا بد بودن باشه خب داستان رو تعریف میکنین کی کما رفت کی مرد که چکار کرد دیگه چیو بخونیم 😏

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    قسمت اول رمان یجورایی انگار زندگی من بود یا این تفاوت ک اون معلم نبود ی فامیل دانشجو بود. 4 سال باهم بودیم. وقتی خانوادم فهمیدن با کتک و بحث و دعوا شوهرم دادن. 2 بار خودکشی داشتم. هردو ازدواج کردیم و هردو بچه داریم. اسمی ک قرار بود اسم بچمون رو اسم بچش گذاشته

    ۵ ماه پیش
  • الکس

    2

    ببخشید با اینکه شخصیه ولی هنوزم به همسرتون علاقه ندارید ؟ به نظرتون حس بینتون عشق بود یا عادت ؟

    ۱ ماه پیش
  • رها

    0

    ی سوالی ذهنمو درگیر کردکه موقع دبیرستان بچها تو چه کشوری بودن؟

    ۲ ماه پیش
  • سلما بدری

    2

    فقط اون قسمت اخر که گفتی ماهک بینمون نیست🥲🥲داغونم کردی لامصب

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    روحش در آرامش باشه

    ۲ ماه پیش
  • آیسل

    0

    به نظرم نخونین برین رمان مگس رو بخونین یکم بخندین . ماهک خیلی احمق بود بخاطر یک پسر بی ارزش خودش و از بین برد به خودش فرصت میداد خوب .

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    کا ش قسمت اول هم خیالی بود 😭

    ۲ ماه پیش
  • نیکی

    0

    خدا لعنت کنه دادبه و امثال اونو😭😭

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    0

    رمان قشنگی بود و خوب بود که واقعی بود حتی بخش دوم زندگی ماهک هم به دور از واقعیت نبود حتی اگه خودکشی هم نمی کرد می تونست برگ جدیدی رقم بزنه ولی افسوس که ما انسانها خیلی زود از بزرگی خدا غافل میشیم

    ۳ ماه پیش
  • کاربر

    0

    داستان قشنگی نبود...خیلی به سر و ته بود.

    ۳ ماه پیش
  • Sakineh

    0

    مرتیکه به نمی دادی چرا زنگی گوه و بهش دادی که آخر سر تاقط نیاره امیدوارم واقعا مرده باشه مرتیکه ی پوفیوز الدنگ هوس باز

    ۳ ماه پیش
  • Sakineh

    1

    ترو خدا بگو که اون تیکه اش که دادبه تو کما و هوشیاریش ۳ بود واقعی بود🥺 خیلی دلم سوخت برا ماهک الهی که روحش شاد باشه برای دوستتون واقعا متاسفم 🖤

    ۳ ماه پیش
  • ...

    4

    رمان غمگینی بود!:)پا به پاش گریه کردن و زمانی که فهمیدم زندگی ماهک واقعی بوده و مربوط به سال ۸۹ بوده عمیقا برایش ناراحت شدم!امیدوارم روحش در ارامش باشه و دادبه های واقعی نسلشون منتقرض بشه!ولی نویسنده عزیز،کاش زندگی ماهک در واقعیت رو کمی با جزئیات تر تعریف میکردین...مثلا کی و چجوری خودکشی کرده:)سپاس!

    ۳ ماه پیش
  • yara

    1

    واقعا قشنگ بود لطفا همه ی دخترا یه نگاهی بهش بندازن

    ۳ ماه پیش
  • گیسو

    2

    آخرش خیلی غمگین بود 🥲

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!