دوست داشتی؟
رمان گیسو کمند اثر نگین حبیبی

رمان گیسو کمند

  • زبان فارسی
  • 90.4K 👁
  • 433 ❤️
  • 239 💬

خلاصه رمان عاشقانه گیسو کمند

کمند دختری از باند عتیقه کالفرنیا ماموریت میگیره وارد باند عتیقه تهران بشه و توجه و علاقه رییس باند”دان”رو جذب کنه..اما این فرد بویی از احساس نبرده و برای کمند که اولین ماموریته کار خیلی سختیه…در این بین هم مشکلاتی پیش میاد و ماجراهای جالبی براش اتفاق میوفته.

قسمتی از متن رمان گیسو کمند

یهویی گفتم:
-آها!
که بیچاره یه متر پرید هوا!خنده ام گرفت...با خنده گفتم:
-ببخشید.فکر کنم منو میشناسی دیگه.
نفسی آسوده کشیدو گفت:
-آره.بیا بریم.
باهم به سمت پراید سفیدی رفتیم...سوار شدیم و اون شروع کرد به صحبت:
-مطمئنا ورود به باندش کار راحتی نیست.باند دان هر سال...
حرفشو قطع کردمو گفتم:
-باند چی؟!
نیم نگاهی نثارم کردو گفت:
-باند دان.عجیبه؟
-دان دیگه چه صیغه ایه؟
زیبا-اسم رییسه بانده.
-جان من؟چه اسمی داره!
زیبا-خودشم مثل اسمش عجیبه.
-دیدیش؟
زیبا-نه بابا!ولی درباره اش زیاد شنیدم.امیدوارم بتونی توجهشو جلب کنی وگرنه...
دستشو زیر گلوش گذاشتو گفت:
-پخ پخ!
با ترس دستمو روی گلوم گذاشتمو گفتم:
-وای نه!
قهقه ای سر داد و گفت:
-وای دختر!تو با این روحیه چطور میخوای عضوی از اونا بشی؟از همون اول بندو آب دادی.
معلوم بود که از زنای پایین شهره.لحن و تیپش لاتی بود.منم عین خودش پایین شهری بودم...ولی وقتی رفتم کالیفرنیا نازک نارنجی تر شدم!!!تک سرفه ای کردمو گفتم:
-خوبه حالا!
لپمو کشید و گفت:
-بانمکی.امیدوارم دان از تو خوشش بیاد.
سریع برگشتمو گفتم:
-یعنی چی؟!چرا باید از من خوشش بیاد؟
چشمکی زد و گفت:
-به اون جاهاشم میرسیم.
عین منگا بهش زل زده بودم...رومو برگردوندم به سمت شیشه...به خیابونا و آدمایی که شش سال ترکشون کرده بودم خیره شدم...
پوفی کشیدمو به روبرو خیره شدم...علاقه ای به زنده کردن خاطراتم نداشتم...صدای زیبا رو شنیدم که گفت:
-میتونم یه سوال بپرسم؟
بدون اینکه نگاهش کردم گفتم:
-بگو.
-چجوری با مادام آشنا شدی؟راستش...برام جالبی.
-دوست ندارم گذشتمو به یاد بیارم.
سریع سرشو تکون دادو گفت:
-اوکی.درک میکنم.
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم...ازش ممنون بودم که موضوع رو کش نداد...بالاخره یه جایی توقف کرد...چشمامو باز کردمو به اطراف خیره شدم...حدسم درست بود...زیر پوست شهر!پیاده شد و اطرافو با چشماش کاوید و با صدای هشدار دهنده ای گفت:
-کلاه سویی شرتتو بکش رو سرت.
کاری که گفتو کردم...ادامه داد:
-وایسا.هروقت اشاره کردم پیاده شو.
سرمو تکون دادم.اینهمه موش و گربه بازی برای چی بود؟رفت سمت در کوچیک خونه ای و با سر اشاره ی نامحسوسی کرد...سریع کولمو برداشتم و پیاده شدم و رفتم سمتش...رسیدم بهشو گفتم:
-چمدونم؟
هولم داد داخل حیاط و گفت:
-شب شد میارمش.برو تو.
پشت سرم درو بست...چند قدم بیشتر نرفته بودم که یخ کردم!هینی کشیدمو عقب رفتم که به زیبا خوردم...نزدیک بود هردو بیوفتیم که نگهم داشت...به لباسای خیس از آبم نگاه کردم...حرصی به بچه هایی که لب حوض نشسته بودن نگاه کردم...زیبا زودتر گفت:
-آخه من به شماها چی بگم ها؟مگه چشم ندارین؟
منکه حوصله نداشتم گفتم:
-بیخیال زیبا.
زیبا هم که منتظر رضایت من بود دستشو پشت کمرم قرار داد و راهنمایی ایم کرد سمت یکی از خونه ها...از پله ها بالا رفتیم...درشو با کلید باز کرد و وارد شدیم...بر خلاف بیرونش اینجا شیک تر بود...درو که باز میکردی وارد سالنش میشدی...کمی جلوتر سمت راست دری بود و کنارش دریچه ای که نشون میداد آشپزخونه ست...روبروم و آخر سالن هم دری بود...زیبا به سمت کلید برقا رفتو روشنش کرد...رفت سمت آشپزخونه و گفت:
-کولتو بزار توی اتاق.بعدش بیا باهم صحبت کنیم.
در حالی که خونه ی نقلیشو از زیر نظر میگذروندم رفتم سمت اتاقش که ته سالن بودو درشو باز کردم..داخل نرفتم همون اول کوله رو پرت کردم گوشه اتاق و بیرون اومدم...روی یکی از کاناپه های رنگ و رو رفته نشستم..زیبا با یه سینی چایی اومد و نشست روبروم..در حالی که فنجونی رو روبروم میذاشت نگاهی بهم انداختو گفت:
-عجب شانسی داری.
-منظورت چیه؟
زیبا-منظورمو میفهمی.حالا چاییتو بخور.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گیسو کمند
  • عالییییی بود

    0

    خیلی دوسش داشتم

    ۲ ماه پیش
  • Nary

    0

    رمان خیلی قشنگی بود کسایی که در مورده رمان بد گفتن باید بگم که خیلی هم بد نبود و به نظره من پایان قشنگی داشت از نویسنده بابت رمان ممنونم😘

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    0

    رمان خونای عزیز رمان خوب میخام جدید باشه

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh

    1

    من این رمان هفت سال پیش خوندم و ارزش دوبارخوندنو داشت اخرشم قشنگ تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • Koko

    6

    این رمانا واقعا ۱۰ سال پیش واسه ما پراز خاطره بودن و حس خوب هی یادش بخیر چقدر آدم باذوق و شوق تا صبح بیدار میموند اینارو میخوند الان از بی نتی داریم میخونیم😂

    ۳ ماه پیش
  • Sanha

    1

    فوق العادی بی نظیره عاشقشم خیلییییییی قشنگ تمومش کردی عالی بودی ادامه بده و رمانای دبگه بنویس ولی کاش ۲ این رمان و نمی نوشتی هیچ رمانی که انقد قشنگ تموم بشه نیاز به ۲ نداره ۲ رو نمیخونم چون مطمعنم که خرابش میکنه این حس قشنگو

    ۳ ماه پیش
  • ماهی

    2

    من این رمان رو وقتی کم سن بودم خوندم و خیلی دوستش دارم😍❤️ اما مجدد که دارم میخونم تا پارت ۳ یه باگ کوچولو داره توی ایران اگر پلیس شما رو با الکل بازداشت کنه مجازات داره مگر این که پلیس آشنا باشه اما تو پارت اشاره ای به هیچکدوم نشد(نه محازات شد نه گفته شد پلیس اشناعه).

    ۴ ماه پیش
  • رمان

    2

    من نمی دونم رو چه حسابی این همه تعریف کردین از این رمان من هرچقدر می خوندم که شاید به بخش قشنگش برسم نمیشد فقط رفته رفته هی آبکی تر میشد این سه تا ینی مثلا مافیا های کله گنده ای بودن اصلا منطقی نبود انقد با این دختر باملاحظه فتار کنن،بعد دان این همه از ترسناکیش میگفتن والا هیچ ابهتی نداشت به نظرم😐

    ۴ ماه پیش
  • Rryh

    3

    موضوع داستان خوب بود مشکل قلم نویسنده بود که به شدت افتضاح و بچگانه بود

    ۴ ماه پیش
  • Faezeh

    0

    عالیییی بودددد ممنون از نویسندش دانیال عشقههههه

    ۵ ماه پیش
  • ....

    0

    اولین رمانی بود که عاشقش شدم. مرسی ازت ✨🤍

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    1

    فصل یکش که بینظیر بود..برم فصل دومم بخونم ببینم چطوره

    ۵ ماه پیش
  • غزل

    1

    عالی بود اگر جلد دومم داشته باشه عالی تر میشه

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    1

    عالی عالی عالی خیلی قشنگ و جذاب بود نخونی ضررکردی

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    بی نظیر ترین رمانی بود که خوندم ممنون از نویسندش👌🏻

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!