دوست داشتی؟
رمان اعتراف در دقیقه نود اثر ژرژی

رمان اعتراف در دقیقه نود

  • به قلم ژرژی
  • ⏱️۳ ساعت و ۱۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 82.9K 👁
  • 182 ❤️
  • 144 💬

خلاصه رمان عاشقانه اعتراف در دقیقه نود

داستان درمورد دختری به نام تاراست که یه هفته مونده به ازدواجش براثریه سانحه رانندگی نامزدش روازدست میده ولی به دلیل ...

قسمتی از متن رمان اعتراف در دقیقه نود

باخودم گفتم مرگ یه بارشیون هم یه بار هرچه شد بشه .دلم روبه دریا زدم وگفتم :
مادرمن ازبهمن حاملم .
بعدسرم روبالاآوردم تاتاثیرحرفم روتوصورت خانم زمانی ببینم .بیچاره چشماش ازتعجب گردشده بود.
بادودستم شونه هاشو گرفتم وتکون دادم .
مادرجون یه حرفی بزنید . یه چیزی بگید.
چندلحظه ای گذشت تاازشوک حرفام بیرون بیاد . تودلم داشتم به خودم لعن ونفرین می فرستادم که مرضیه خانم روکرد به من وگفت:
ولی آخه این چطور ممکنه ؟
دوباره تمام بدنم گرگرفت واحساس خفگی کردم ازخجالت نمی تونستم سرموبالا بگیرم امامجبوربودم که توضیح بدم پس تمام داستان روبرای مرضیه خانم تعریف کردم . وقتی که به پایان ماجرا رسیدم اضافه کردم که بابا ومامان هم درجریان هستند.اما باز سرم پایین بود . نمی تونستم توچشمای مرضیه خانم نگاه کنم وساکت موندم .
مرضیه خانم بادیدن سکوتم گفت :
عکس العمل بابا ومامانت چی بود؟
میخوان بچه روسقط کنم . ولی من ولی ...
حرفم روقطع کرد وگفت :
نه من نمیزارم نوه ا م روازبین ببرن .
باحق شناسی نگاهی بهش کردم وگفتم :
پس شما هم بااونا مخالفین ؟
بعدباخوشحالی آمیخته باشرم گفتم :
یعنی کمک می کنید که این بچه رونگه دارم؟
مرضیه خانم گفت:
البته این نوه ی منه . هرکاری که بتونم برات انجام میدم .
بعددرحالی که هنوز مطمئن نبود گفت :
یه راه حل دارم . اما اول باید باآقای زمانی صحبت کنم .
درهمین حین آقای زمانی وارد سالن شدوباورودش بقیه ی حرفا ناتمام موند .
موقع خداحافظی خانم زمانی درحین روبوسی کردن آروم درون گوشم زمزمه کرد :
کاریت نباشه چندروزه دیگه خبرت می کنم . ازچیزی نترس وقوی باش .
بعد بالبخند محزونی نگاهی به شکمم انداخت وجوری که آقای زمانی نشنوه گفت :
مواظب این کوچولوهم باش .
ازخونه که بیرون زدم حس بهتری داشتم . احساس میکردم دلیلی برای زنده موندن وادامه دادن دارم . باقولی که مرضیه خانم برای کمک داده بود ته دلم اندکی روشن شده بود . بااینکه تواین چندروز خیلی خجالت زده شده بودم اما می خواستم برای این بچه بجنگم . گویامادرشدن به من جرات داده بود تا درمقابل همه چیز وهمه کس بایستم . نمیدونم خودم هم تعجب میکردم که چطوری اینقدر دل وجرات ورو پیداکرده بودم .
یک هفته ازرفتنم به خونه آقای زمانی می گذشت ولی هنوزخبری نشده بود. حتی پدرومادرخودم هم ازنقشه سقطی که برام کشیده بودند چیزی نگفته بودند.
دلیل تاخیربابا ومامان برام واضح بود .اونا دنبال یه فرصت مناسب بودند تا این موضوع رابامن درمیون بزارن چون هنوزازلحاظ بدنی وروحی ضعیف بودم وتوانایی انجام چنین کاری رونداشتم . اماچیزی که برام معلوم نبود تاخیر مرضیه خانم بود. هرروز که می گذشت من ازکمک مرضیه خانم مایوس تر می شدم .فکرمی کردم شاید می خواسته من روازسرخودشون وا کنه اون شب همین جوری یه چیزی گفته . دلم بدجوری شور می زد . خدایا اگه کمکم نمی کرد چیکارمی تونستم بکنم . آیا به تنهایی می تونستم درمقابل بابا ومامان مقاومت کنم .
کارهرروز وهرشبم فکرکردن به این موضوع بود . روزها می شد که توآیینه به خودم نگاه نکرده بودم . احساس ضعف وگرسنگی می کردم اما میلی به غذانداشتم . اشک وآه کار هرروزوهرشبم بود .انگاراین عزاداری پایانی نداشت . توهمین حال وهوابودم که باتقه ای که به درخورد ازعالم خودم بیرون امدم .
بیاتو
مریم خانم بامهربانی نگاهی به من کردوگفت :
تاراخانم تلفن داری .
بابی حوصلگی گفتم :
کیه؟
خانم آقای زمانیه تاراخانم میگه کارفوری داره.
باشنیدن اسم خانم زمانی انگاردنیاروبهم داده باشن بلندشدم و رفتم پایین بادستای لرزون گوشی روبرداشتم
الو
صدای مرضیه خانم توی گوشی پیچید:
سلام دخترم خوبی؟
سلام مرسی مادرجون شماخوبید آقای زمانی خوب هستند؟
مرسی مادرجون
چه خبر؟
سلامتی دخترم .ولی زنگ زدم که بگم آقای زمانی باراه حلم موافقت کرده ومن همه ی کارهای لازم روانجام دادم حالامی خواستم توهم درجریان بزارم تااگه موافق هستی موضوع رابا پدرومادرت مطرح کنیم .
بادلواپسی گفتم :
خوب راه حلتون چیه ؟
من باآقای زمانی تصمیم گرفتیم که اگه تورضایت بدی تورابرای کیان پسربزرگم بگیریم . ومی تونیم به فامیل بگیم که بهمن تولحظه آخراین جوری وصیت کرده . این جوری دیگه مشکل حل میشه حالا نظرت چیه دخترم ؟
برایه لحظه مخم هنگ کرد .باصدای الو الو گفتن مرضیه خانم به خودم اومدم وباحالت منگی گفتم:
خوب حالا باآقاکیان حرف زدین . اون بااین تصمیم موافقه ؟ آخه ...
خانم زمانی نگذاشت حرفامو تموم کنم وگفت :
آره آقای زمانی باهاش صحبت کرده واونم قبول کرده که به خاطر بچه برادرش هرکاری که بتونه انجام بده تونگران اون نباش حالا نظر خودت چیه ؟
توشوک بودم وقدرت فکر کردن نداشتم . اما می دونستم چاره ی دیگه ای ندارم . مرددبودم که چه جوابی بدم که دوباره باصدای خانم زمانی به خودم اومدم
دخترم زیادوقت نداریم باید هرچه زودتر اقدام کنیم قبل ازاینکه آشناها متوجه چیزی بشن می فهمی عزیزم .
باسکوت من دوباره صداش توگوشی پیچید:
اونجایی دخترم هنوزهستی گوشت بامنه؟
باصدای خفه ای گفتم :
آره می شنوم
دوباره تکرارکرد:
نظرت چیه اگه جوابت مثبته تافرداشب بیایم برای صحبت .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اعتراف در دقیقه نود
  • ساره

    0

    خوب بود ممنون از نویسنده ❤️

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    پس ادامه رمان چی؟؟

    ۱ هفته پیش
  • رضا

    0

    عالی بود ولی به پزشکی ربطین نداشت

    ۲ هفته پیش
  • بهار

    0

    خوب بود ولی ربطی به پزشکی نداشت

    ۲ هفته پیش
  • آوا

    0

    واقعا رمان چرت و بچگونه ای بود اصلاهم ربطی به ژانر پزشکی نداشت👎

    ۲ هفته پیش
  • آیدا

    0

    خوب بود خوشم اومد فقط کاش یه کم ادامه میداشت

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    اصلا خوب نبود در ضمن عقدشون باطل چون خانم باردار بودن.

    ۱ ماه پیش
  • F. M

    0

    خوب بود ممنون

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    1

    رمان خوبی بود داستانش کمی متفاوت تر از رمانایی که خوندم بود ولی کاش بیشتر ادامه داشت یکی بهم بگه کجای این داستان جنبه ی پزشکی داره😂

    ۲ ماه پیش
  • غزل

    0

    خوب بود ارزش یکبارخوندن داشت

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    2

    رمان نسبتا خوبی بود قشنگ بود کاش بعد از اینکه به عشق شون اعتراف کردند یه کم دیگه ادامه داشت رمان اینجوری درست جایی که جذاب شد رمان تمام شد

    ۳ ماه پیش
  • بهاره

    1

    رمان قشنگی بود ،خیلی سرسری تموم شد تارا خیلی بچه بود و ای کاش بیشتر وفادار میموند تا عروسی کرد دلش لرزید ای کاش یذره بیشتر سوگ بهمن رو نگه میداشت و خیلی سست عنصر بود از شخصیت تارا خوشم نیومد

    ۳ ماه پیش
  • گلی محمدی

    1

    عالی بود گلم شاید برای خیلی ها این اتفاق بی افته اصلا به نظر منفی بقیه توجه نکن واقعاً لذت بردم 💯💯💯💯💯💯قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • Sama

    1

    خیلی بچگانه بود درکل ارزش خوندن نداشت

    ۴ ماه پیش
  • خانم رمان خون

    2

    اولا ژانر پزشکی واسه چی بود؟! بعدشم این دختر عاشق نبود فقط شوهر میخواست انگار ! ایراد که زیاد داشت اما خب بد نبود

    ۴ ماه پیش
  • Fatemeh

    2

    عالی بود کاش ادامه داش

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!