رمان دلبر بلاگردان
- به قلم آیلار مومنی
- ⏱️۱۳ ساعت و ۱۵ دقیقه
- 28K 👁
- 77 ❤️
- 80 💬
تصمیمات احمقانهام مرا در سراشیبی مرگ قرار داد، در این سراشیبی هر آنچه را که ترس از دست دادنش را داشتم گم کردم. اکنون من ماندهام و یک دنیا هراس و پلهای شکستهی پشت سرم. چگونه به جایی که به آن تعلق داشتم برگردم؟ چگونه خود را از این مهلکهی عشق و عاشقی نجات دهم؟ همیشه میپنداشتم توان تمییز اتفاقات را دارم و آنچه بر آنها اثر می گذارد من هستم اما این نیز اندیشه ای پوچ و بیحاصل بود از همان اندیشهها که فکر میکنی هست اما نیست... فکر میکنی میشود اما نمیشود. من تا پایان این راه را خواهم رفت حتی اگر به قیمت جانم تمام شود. من میروم تا کسانی را که از دست دادهام نجات دهم من میروم تا حسرت های پوچ و تهی مرا به قعر آتش زندگی نکشاند. آری من ادامه میدهم من خود را فدا میکنم تا کسی جز من فدا نشود.
بهدنبال خندهی من جدی شد و گفت:
- چرا... یه خلو چل پیدا کردم. حالا ببینم چی میشه؛ میگیره؟ نمیگیره؟
یهکم صداش میلرزید. حس کردم داره دروغ میگه یا چیزی رو پنهون میکنه. زود حرفهام رو جمع کردم و بهش تبریک گفتم، تماس قطع کردم.
توی فکر رفتم. یعنی چی شده؟ نکنه باز خانوادهش میخوان به زور شوهرش بدن؟
همتا دختر حساسی بود. همیشه با خانوادهش مشکل داشت. با برادرش دعوا میکرد. البته حق بیشتر با همتا بود. یادمه یهبار باهام قرار داشت که برادرش تعقيبش کرده بود.
دختر خوشگلی بود؛ شاید خانوادهاش حق داشتن اما نه در این حد. قیافهی همتا جلو چشمهام اومد.
موهای خرمایی تیره و چشمهای بادومی قهوهای، لبهای نازک اما خیلی خوشفرمش و صورت قلبی شکلش.
لبخندی زدم. بعد از اینکه خواهر خودم نیلا ازدواج کرد و به آلمان مهاجرت کرد؛ تنها همکلام من همتا بود.
***
دو هفتهای از رفتن پریا به کاخ مخوف میگذشت. هر روز زنگ میزد ناله و شکایت میکرد. صبا انگاری واقعاً با پریا راه نمیاومد.
توی محوطهی حیاط دوباره با دنیز قدم میزدم که صدایی از پشت سرم شنیدم؛ صدایی شبیه به گریه.
برگشتم. دختری رو از دور شبیه به پریا دیدم. اگه پریاست، اینجا چیکار میکنه؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ سریع، همراه دنیز وارد ساختمون موسسه شدیم.
نگاهی به سالن کردم. در اتاق مدیریت باز بود. دنیز رو دوباره به مونا سپردم. در اتاق مدیریت رو زدم و واردش شدم. با دیدن پریا که چشمهاش اندازه کاسهخون شده بود، میتونستم حدس بزنم که چی شده. پریا با دیدنم بغلم کرد. توی بغلم، هقهق گریههاش شروع شد.
باتعجب به خانم مولافر، خیره شدم که خانم مولافر سری با تأسف تکون داد. باصدای کمی بلند پرسیدم:
- پری؟ چت شده؟
ازم جدا شد و بریدهبریده گفت:
- بهخدا من نمیدونستم به سیب حساسیت داره...بهخدا نمیدونستم. اگه میدونستم خل نبودم که... .
مانع حرف زدنش شدم. دلداریش دادم و روی صندلی نشوندمش. نگاهی به چشمهاش کردم. دستمال کاغذی دادم تا صورتش رو پاک کنه. یهکم آب ریختم، کمی آروم شد.
با نگرانی دوباره پرسیدم:
- پریا از اول ماجرا رو تعریف کن. چی شده؟ فقط آروم باش پری.
پریا نفس عمیقی کشید و هقهقکنان، شروع کرد:
- تو جشن تولد دانیال بودیم. من و صبا باهم نشسته بودیم. صبا از اولش هم بد عنقی میکرد... .
آب دهنش رو قورت داد و کمی از لیوان آبی که دستش داده بودم، خورد و ادامه داد:
- هر کاری میکردم، صبا هیچ واکنشی نشون نمیداد. همهی حواسم به صبا بود. براش میوه پوست کندم. الهی دستم بشکنه. کاش نمیکردم. بچه سیب رو خورد، دستهاش بعد نیم ساعت تاول زد. نمیدونستم حساسیته، بردم دستاش رو بشورم که صبا دردش گرفت، دادوهوار کرد. حالا هم که اخراجم کردن.
باز پریا گریهش گرفت و نالید:
- الان من چیکار کنم؟ اون زنیکه بهم گفت برای جبران خسارت، باید یه پرستاری برای صبا بگیرم؛ تازه، پیشپرداخت بهش بدم اون هم از جیب خودم.
رو به خانم مولافر کرد و نالید:
- سیما جون تو که از وضعیت زندگی من خبر داری. میدونی که اگه به پولش نبود، امکان نداشت قبول کنم.
خانم مولافر باتاسف گفت:
- متأسفم پریا. نمیدونم چی باید بگم. اگه میتونستم کمکت کنم دریغ نمیکردم.
دست پریا رو گرفتم و با حالتی جدی گفتم:
- نگران هیچی نباش. کاری میکنم اون زن بهپات بیفته.
باحرص ناخونهام رو جویدم و ادامه دادم:
- حالا بهجای اینکه حقوقت رو بده زبونش واسه من نیممتر دراز میشه؟ دارم براش.
از جام بلند شدم و با لبخندی شیطانی گفتم:
- من...من بهجای پری میرم.
پریا خشکش زد. خانم مولافر خواست اعتراض کنه که ادامه دادم:
- من رو به خانوادهی صبا معرفی کنید لطفاً.
پریا با ذوق بغلم کرد و گفت:
- شرمندهم رزا، من رو ببخش.
گونهش رو بوسیدم و لبخندی زدم. تمام نقشههایی که میخواستم انجام بدم رو تو ذهنم مجسم کردم.
***
بعد از اینکه از سرکار برگشتم؛ همهچی رو به مامانم توضیح دادم. همهی رفتارهاش رو از قبل پیشبینی کرده بودم. برای همهی سوالهاش جواب داشتم. بعد برگشت بابا از سرکار، باهاش حرف زدم. بابا اصولاً با حرف من زود راضی میشد. فقط مامان مخالف بود؛ اونهم چیزی نیست.
بابام بلده چهطور رضایت مامان رو جلب کنه. آدرس رو از پریا گرفته بودم و خیلی کنجکاو بودم که زودتر به کاخ مخوف برم. توی همین فکرها بودم که گوشیم زنگ زد. اوه اوه. وسط این همه ماجرا فقط همینرو کم داشتم.
صدام رو نازک کردم:
- الو؟
برسام، بریدهبریده جواب داد:
- سلام خانم بهادری. خوبین؟ شناختین؟
لبخند شیطنتآمیزی زدم و خودم رو اون راه زدم و جواب دادم:
- ببخشید. اممم...راستش نه. شما؟
ناامیدی از صداش موج میزد، جواب داد:
- برسام هستم. مهندس فکور.
جوریکه انگار تازه متوجه شدم، گفتم:
- آه...بله بله. شمایین؟ ببخشید نشناختمتون.
هول شد و گفت:
- خواهش میکنم. شما ببخشید که بدموقع زنگ زدم.
- نه نه بفرمایید. سرکار نیستم.
- زنگ زده بودم، اگه بشه باهم، قرار ملاقات اولمون رو بذاریم؛ البته جسارت نباشهها.
رویا
1خیلی افتضاح و آبکی بود . هر مکانی میرفت مساحت دقیقش رو میدونست ، اتاق ۱۰۰ متری ۸۰ متری ، خونه ها هم همه قصر . جمله بندی ها اشتباه بود ، کلمات بکار برده اشتباه ، اطلاعات درباره شغلها کم ، حداقل یکم تحقیق میکردین ، کسی که قاب میزاره برا دندونش امکان نداره کارش یه روزه تموم شه چون لابراتوار میسازش
۱ ماه پیشنسیم
0خیلی افتضاح بود فقط وقتمو حروم کرد
۲ ماه پیشEli1356
0متوسط بهر حال خسته نباشید
۳ ماه پیشآتنا
0افتضاح، بی محتوا، مسخره رزا انگار کی بود ک همه عاشقش بودن یه کنسرت رفتدژلو صندلو اکسسوریو لوازم ارایشش کامله این همه رمانو طولانی نوشتی نویسنده عزیز لااقل خوب مینوشتی شما که ایده نداری برای ادامه دغستان انقدر طولانیش نکن کع مسخره بشه و لطفا رمان نویسیو بزار کنار 🎀
۵ ماه پیشnadia
1خیلی خیلی قشنگ بود💛
۵ ماه پیششهلا
1با تشکر از نویسنده رمان قشنگی بود خسته نباشی عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی🌹 داستانت رو دوست داشتم بیشتر اوقات همراه با رزا استرس میگرفتم وبعضی موقع ها به دانیال حق میدادم آخرداستان خوب تموم شد ولی خیلی سریع تمومش کردی مثلا اگر رزا ودانیال برمیگشتن به ترکیه یا امارات جالبتر میشد
۶ ماه پیشیلدا
1عالی بود واقعا دست نویسنده درد نکنه
۸ ماه پیشعباسی
1سلام خسته نباشید خوب بود
۸ ماه پیشسمانه
2فقط میتونم بگم افتضاح بود
۱۱ ماه پیشSamira7300
2خداایش عالی بودمن ک خیلی خوشم اومدوخیلی لذت بردم ازخوندنش.
۱۲ ماه پیشسمیه
0خیلی رمان ابکی بیخودی بود فقط کپی از رمان های دیگه بود خیلی ابکی تر وبیخودتر
۱ سال پیشمریم
0متوسط
۱ سال پیشمحمدپور
1قلم نویسنده ضعیف بود
۱ سال پیشمهتاب خیلی بد
2خیلی بد. از قسمت دهم دیگه افتصاحتر همش کلیشه ای و مسخره.
۱ سال پیش
-
رمان زوال اطلسی ها ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #هیجانی #جنایی
-
تا تباهی ژانر : #پلیسی #عاشقانه #اجتماعی #جنایی
-
شبحی در تاریکی(شبح رقاص) ژانر : #پلیسی #عاشقانه #اجتماعی #جنایی
-
گلولههای شیطانی ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی #معمایی #جنایی
-
چه کسی مانع ویرانی خواهد شد؟ ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی #جنایی
Melika
0فوق العاده بود رمان واقعا حرف نداشت