دوست داشتی؟
رمان دلبر بلاگردان اثر آیلار مومنی

رمان دلبر بلاگردان

  • زبان فارسی
  • 30.3K 👁
  • 81 ❤️
  • 88 💬

خلاصه رمان عاشقانه دلبر بلاگردان

تصمیمات احمقانه‌ام مرا در سراشیبی مرگ قرار داد، در این سراشیبی هر آنچه را که ترس از دست دادنش را داشتم گم کردم. اکنون من مانده‌ام و یک دنیا هراس و پل‌های شکسته‌ی پشت سرم. چگونه به جایی که به آن تعلق داشتم برگردم؟ چگونه خود را از این مهلکه‌ی عشق و عاشقی نجات دهم؟ همیشه می‌پنداشتم توان تمییز اتفاقات را دارم و آنچه بر آن‌ها اثر می گذارد من هستم اما این نیز اندیشه ای پوچ و بی‌حاصل بود از همان اندیشه‌ها که فکر می‌کنی هست اما نیست... فکر می‌کنی می‌شود اما نمی‌شود. من تا پایان این راه را خواهم رفت حتی اگر به قیمت جانم تمام شود. من می‌روم تا کسانی را که از دست داده‌ام نجات دهم من می‌روم تا حسرت های پوچ و تهی مرا به قعر آتش زندگی نکشاند. آری من ادامه می‌دهم من خود را فدا می‌کنم تا کسی جز من فدا نشود.

قسمتی از متن رمان دلبر بلاگردان

- اسم خودت رو روی من نذار. چه خبر؟ شوهر پیدا نکردی؟
به‌دنبال خنده‌ی من جدی شد و گفت:
- چرا... یه‌ خل‌و چل پیدا کردم. حالا ببینم چی میشه؛ می‌گیره؟ نمی‌گیره؟
یه‌کم صداش می‌لرزید. حس کردم داره دروغ میگه یا چیزی رو پنهون می‌کنه. زود حرف‌هام رو جمع کردم و بهش تبریک گفتم، تماس قطع کردم.
توی فکر رفتم. یعنی چی شده؟ نکنه باز خانواده‌ش می‌خوان به‌ زور شوهرش بدن؟
همتا دختر حساسی بود. همیشه با خانواده‌ش مشکل داشت. با برادرش دعوا می‌کرد. البته حق بیش‌تر با همتا بود. یادمه یه‌بار باهام قرار داشت که برادرش تعقيبش کرده بود.
دختر خوشگلی بود؛ شاید خانواده‌اش حق داشتن اما نه در‌ این حد. قیافه‌ی همتا جلو چشم‌هام اومد.
موهای خرمایی تیره و چشم‌های بادومی قهوه‌ای، لب‌های نازک اما خیلی خوش‌فرمش و صورت قلبی شکلش.
لبخندی زدم. بعد از این‌که خواهر خودم نیلا ازدواج کرد و به آلمان مهاجرت کرد؛ تنها هم‌کلام من همتا بود.
***
دو هفته‌ای از رفتن پریا به کاخ مخوف می‌گذشت. هر روز زنگ میزد ناله‌ و شکایت می‌کرد. صبا انگاری واقعاً با پریا راه نمی‌اومد.
توی محوطه‌ی حیاط دوباره با‌ دنیز قدم می‌زدم که صدایی از پشت سرم شنیدم؛ صدایی شبیه به گریه.
برگشتم. دختری رو از‌ دور شبیه به پریا دیدم. اگه پریاست‌‌، این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ سریع، همراه دنیز وارد ساختمون موسسه شدیم.
نگاهی به سالن کردم. در اتاق مدیریت باز بود. دنیز رو دوباره به‌ مونا سپردم. در اتاق مدیریت رو زدم و واردش شدم. با دیدن پریا که چشم‌هاش اندازه کاسه‎خون شده بود، می‌تونستم حدس بزنم که چی شده. پریا با دیدنم بغلم کرد. تو‌ی بغلم، هق‌هق گریه‌هاش شروع شد.
با‌تعجب به خانم‌ مولافر، خیره شدم که خانم مولافر سری با تأسف تکون داد. با‌صدای کمی بلند پرسیدم:
- پری؟ چت شده؟
ازم جدا شد و بریده‌بریده گفت:
- به‌خدا من نمی‌دونستم به‌ سیب حساسیت داره...به‌خدا نمی‌دونستم. اگه می‌دونستم خل نبودم که... .
مانع حرف زدنش شدم. دلداریش دادم و روی صندلی نشوندمش. نگاهی‌ به چشم‌هاش کردم. دستمال کاغذی دادم تا صورتش رو پاک کنه. یه‌کم آب ریختم، کمی آروم شد.
با نگرانی دوباره پرسیدم:
- پریا از اول ماجرا رو تعریف کن. چی شده؟ فقط آروم باش پری.
پریا نفس عمیقی کشید و هق‌هق‌کنان، شروع کرد:
- تو جشن تولد دانیال بودیم. من‌ و صبا با‌هم نشسته بودیم. صبا از اولش هم بد عنقی می‌کرد... .
آب دهنش رو قورت داد و کمی از لیوان آبی که دستش داده بودم، خورد و ادامه داد:
- هر کاری می‌کردم، صبا هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. همه‌ی حواسم به صبا بود. براش میوه پوست کندم. الهی دستم بشکنه. کاش نمی‌کردم. بچه سیب رو خورد، دست‌هاش بعد نیم ساعت تاول زد. نمی‌دونستم حساسیته، بردم دستاش رو بشورم که صبا دردش گرفت، داد‌و‌هوار کرد. حالا هم که اخراجم کردن.
باز پریا گریه‌ش گرفت و نالید:
- الان من چی‌کار کنم؟ اون زنیکه بهم گفت برای جبران خسارت، باید یه پرستاری برای صبا بگیرم؛ تازه، پیش‌پرداخت بهش بدم اون هم از جیب خودم.
رو به خانم مولافر کرد و نالید:
- سیما جون تو که از وضعیت زندگی من خبر داری. می‌دونی که اگه به پولش نبود، امکان نداشت قبول کنم.
خانم مولافر با‌تاسف گفت:
- متأسفم پریا. نمی‌دونم چی باید بگم. اگه می‌تونستم کمکت کنم دریغ نمی‌کردم.
دست پریا رو گرفتم و با‌ حالتی جدی گفتم:
- نگران هیچی نباش. کاری می‌کنم اون زن به‌پات بیفته.
با‌حرص ناخون‌هام رو جویدم و ادامه دادم:
- حالا به‌جای این‌که حقوقت رو بده زبونش واسه من نیم‌متر دراز میشه؟ دارم براش.
از جام بلند شدم و با‌ لبخندی شیطانی گفتم:
- من...من به‌جای پری میرم.
پریا خشکش زد. خانم مولافر خواست اعتراض کنه که ادامه دادم:
- من رو به خانواده‌ی صبا معرفی کنید لطفاً.
پریا با‌ ذوق بغلم کرد و گفت:
- شرمنده‌م رزا، من رو ببخش.
گونه‌ش رو بوسیدم و لبخندی زدم. تمام نقشه‌هایی که می‌خواستم انجام بدم رو تو ذهنم مجسم کردم.
***
بعد از این‌که از سر‌کار برگشتم؛ همه‌چی رو به مامانم توضیح دادم. همه‌ی رفتار‌هاش رو از قبل پیش‎بینی کرده بودم. برای همه‌ی سوال‌هاش جواب داشتم. بعد برگشت بابا از سر‌کار، باهاش حرف زدم. بابا اصولاً با‌ حرف من زود راضی می‌شد. فقط مامان مخالف بود؛ اون‌هم چیزی نیست.
بابام بلده چه‌طور رضایت مامان رو جلب کنه. آدرس رو از پریا گرفته بودم و خیلی کنجکاو بودم که زودتر به‌ کاخ مخوف برم. توی همین فکر‌ها بودم که گوشیم زنگ زد. اوه اوه. وسط این‌ همه ماجرا فقط همین‌رو کم داشتم.
صدام رو نازک کردم:
- الو؟
برسام، بریده‌بریده جواب داد:
- سلام خانم بهادری. خوبین؟ شناختین؟
لبخند شیطنت‎آمیزی زدم و خودم رو اون راه زدم و جواب دادم:
- ببخشید. اممم...راستش نه. شما؟
نا‎امیدی از صداش موج می‌زد، جواب داد:
- برسام هستم. مهندس فکور.
جوری‌که انگار تازه متوجه شدم، گفتم:
- آه...بله بله. شمایین؟ ببخشید نشناختمتون.
هول شد و گفت:
- خواهش می‌کنم. شما ببخشید که بد‌موقع زنگ زدم.
- نه نه بفرمایید. سر‌کار نیستم.
- زنگ زده بودم، اگه بشه با‌هم، قرار ملاقات اولمون رو بذاریم؛ البته جسارت نباشه‌ها.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دلبر بلاگردان
  • احلام

    0

    در هر کشور و قومیتی بد و خوب داره همزمان هم به قوم عرب و ترک توهین کردین ، رمان واقعا بی سر و ته و کاملاً خیالی بود ! نوسینده خیلی دگم بود قبل از به دست گرفتن قلم برای نوشتن ، نوشتن رو یاد بگیرید خانم نویسنده 🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • سما تقی پور

    0

    عالی بود خوشم اومد اخرش به هم رسیدن بیشتر از اینکه اینا به هم رسیدن خوشحال شدم

    ۲ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    داستان بیش از اندازه کش اومد. فضاسازی و چهره پردازی حس آمیزی. علائم نگارشی هیچ کدوم درست پرداخته نشده بود. بیشتر جمله ها زیادی بود. بود و نبودش فرقی نداشت. حقیقت مانندی نداشت. مثلا اینکه چرا نیلا با خانوادش مشکل داشت و وقتی به ایران اومد کسی رو تحویل نگرفت. چرا رزا باید به صبا وابسته شده بود؟

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    خوب بود ....

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خسته نباشید بالاخره زحمت کشیدین ممنون قشنگ بود بالاخره هررمانی به یکبارخوندنش میارزه همینکه رایگان دراختیارمون هست تشکر میکنم

    ۳ ماه پیش
  • رویا

    3

    خیلی افتضاح و آبکی بود . هر مکانی میرفت مساحت دقیقش رو میدونست ، اتاق ۱۰۰ متری ۸۰ متری ، خونه ها هم همه قصر . جمله بندی ها اشتباه بود ، کلمات بکار برده اشتباه ، اطلاعات درباره شغلها کم ، حداقل یکم تحقیق میکردین ، کسی که قاب میزاره برا دندونش امکان نداره کارش یه روزه تموم شه چون لابراتوار میسازش

    ۶ ماه پیش
  • 😂👍👍👍👍

    1

    بی سر و ته تموم شد 😐

    ۴ ماه پیش
  • سودا

    0

    رمان خوبی بود ولی خیلی چیز ها با عقل جور در نمی اومد و بعضی چیز ها رو هم مثل فیلم ایرانی نمی فهمیدیم برش می دادن ولی در کل خوشم اومد خوب بود دست نویسندش درد نکنه

    ۴ ماه پیش
  • نلا

    1

    رمان ضعیفی بود پرش داشت و دقت و توالی خیلی خیلی ضعیف بود به هر حال خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • Melika

    0

    فوق العاده بود رمان واقعا حرف نداشت

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    1

    خیلی افتضاح بود فقط وقتمو حروم کرد

    ۶ ماه پیش
  • Eli1356

    0

    متوسط بهر حال خسته نباشید

    ۷ ماه پیش
  • آتنا

    1

    افتضاح، بی محتوا، مسخره رزا انگار کی بود ک همه عاشقش بودن یه کنسرت رفتدژلو صندلو اکسسوریو لوازم ارایشش کامله این همه رمانو طولانی نوشتی نویسنده عزیز لااقل خوب مینوشتی شما که ایده نداری برای ادامه دغستان انقدر طولانیش نکن کع مسخره بشه و لطفا رمان نویسیو بزار کنار 🎀

    ۹ ماه پیش
  • nadia

    1

    خیلی خیلی قشنگ بود💛

    ۹ ماه پیش
  • شهلا

    1

    با تشکر از نویسنده رمان قشنگی بود خسته نباشی عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی🌹 داستانت رو دوست داشتم بیشتر اوقات همراه با رزا استرس میگرفتم وبعضی موقع ها به دانیال حق میدادم آخرداستان خوب تموم شد ولی خیلی سریع تمومش کردی مثلا اگر رزا ودانیال برمیگشتن به ترکیه یا امارات جالبتر میشد

    ۱۰ ماه پیش
  • یلدا

    1

    عالی بود واقعا دست نویسنده درد نکنه

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!