دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه لباس عروس اثر حمید درکی

داستان کوتاه لباس عروس

  • زبان فارسی
  • 10.7K 👁
  • 76 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان داستان کوتاه لباس عروس

داستان درمورد دختری به نام ناهید هست از بچگی علاقه به لباس عروس داشته وخیاط حرفه ای لباس عروسه. ناهید با پسری آشنا میشه قرار ازدواج میزارند درست وسط قول وقرارها ناهید احساس می کنه پاهاش حس ندارند به درخواست نامزدش دکتر می روند دکتر آزمایش می نویسه و درحین گرفتن جواب آزمایش ......

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه لباس عروس

ناهید بطرزعجیبی هنوزدارای روحیه مناسبی بود واتفاقا
اوبه جمشید دلداری می داد وازاعتماد به نفس بالائی
برخورداربود. وبه معجزه اعتقاد فراوان داشت ومطمئن
بود تا با ورزش ورژیم غذائی گیاهخواری وموتیشین و
امید به درمان بیماری براثرپیشرفت های داروئی
پزشکی بتواند ازدام این بیماری بیرون رود وبه زندگی
شیرین وپرانگیزه ای برسد . اما ازدیگرسوء اگرنتواند
چه‌ ؟ هرچند جمشید را ازدل وجان دوست می داشت اما
اخلاق وانسانیت حکم می کرد تا اورا ازحق داشتن یک
زندگی شاد وزیبا محروم نکند، آن دوبعد ازکلی حرف
زدن واشک ریختن ، مدتی را درکنارهم بسرعت بردند و
موافقت کردند تا یکی ، دوسال دیگرنیزصبرکنند تا نتیجه
درمان بیماری را ببینند ولی درمدت زمان بسیارکوتاهی
پاهای ناهید ازایستادن بازماند واورا به روی صندلی
چرخدارنشاند، دیگرازکسی پوشیده نماند که امید چندانی
به بهبودی ناهید نیست فقط بسته به روند پیشرفت بیماری
زمان ازقوانین عواطف درونی وعلاقه آن دوهرگز
تبعیت نمی کند وبا شتاب به راه خود ادامه می دهد .
جمشید دیگرنا امید شده بود وکمتربه ملاقات ناهید می آمد
وبلاخره بدون تماس تلفنی با یک تکه نامه به ناهید بر
خلاف معمول که همیشه اورا عزیزم خطاب می کرد
اینبارنوشت : خانم محترم ودوست عزیز برایتان از
خداوند متعال طلب شفای عاجل دارم . سپس بعد ازاین
عبارت کوتاه نوشت : جمشید . ودیگرهرگزسراغی از
ناهید نگرفت. ناهید که بسیاردلشکسته وافسرده، درحالیکه
با عوارض بیماری دست وپنجه نرم می کرد وزندگی را
با ملال وغصه ورنج پشت سرمی گذاشت بجززینب،
کم کم کلیه دوستانش وحتی فامیلش اورا ترک کردند و
ناهید پریشان دل ازنظرها پنهان ماند. تلاش زینب جهت
پرستاری وهدمی با اونتوانست ازروند پیشرفت بیماری
جلوگیری نماید، زینب ازروی سهل انگاری به او خبر
مراسم ازدواج جمشید با دخترعمویش را درهمان شب
داد که ناگهان وقتی تاثیرحرفش را بروی ناهید دید متوجه
اشتباه خود شد ناهید به سختی ساکت وسرد به گوشه ای
خیره شد وتا دقایقی طولانی هیچ سخن نگفت تا اینکه
روبه زینب کرد وازاو خواست اورا نزدیک به خیابان
محل مراسم جمشید که درخانه مجلل عمویش برگزار
می شد ببرد. هرچه زینب التماس کرد تا این فکر را از
ذهن ناهید دورسازد موفق نشد بلاخره تسلیم خواسته
ناهید شد واو را قسم داد تا هیچ عکس العملی نشان ندهد
وبا خوردن چند قرص آرامبخش ومفرح زاناکس به آنجا
بروند. ناهید قبول کرد وبا هم راهی آن محله که نزدیک
محل سکونت ناهید نیزبود رفتند ودرآن خنکای شب
به نزدیک محل چراغانی جشن رسیدند وسرد وخاموش
درحالیکه پتویی بروی پاهای ناهید انداخته بود‌. ایستادند.
ساعتی چند جمشید به همراه عروسش ازماشین پیاده
شدند وبعد ازاجرای مراسم وقربانی وذبح گوسفند داخل
خانه رفتند با دیدن لباس عروس منیژه به ناگهان ناهید
کنترل اعصابش را ازدست داد وفریاد زد: ببین زینب
ببین چطوردارم چوب می خورم وگریه کنان ادامه داد :
بخدا لباس عروسی که تنش بود رومن خودم دوختم، آخه
ازبین این همه لباس عروس باید امشب این لباس دست
دوختم تنش باشه، زینب چه خبره ؟ تو که نمازمی خونی
ازخدا بپرس چرا باید اینهمه منوزجربده ، لباس دست
دوخت من چجوری به دست اون رسیده زینب .‌‌…
زینب ‌..‌‌.. بعد گریه تلخی کرد، زینب هم ضمن آرام
کردن اوبا زحمت فراوان آرامبخش دیگری به اوخوراند
واو را به سرعت به خانه اش برد وتا سپیده صبح پیشش
ماند . ناهید بینائی خودش را نیزازدست داد و دیگربه


بیشتر بخوانید

نظرات داستان کوتاه لباس عروس

  • عسل

    0

    عالی ولی یکو غمگین بود

    ۱ هفته پیش
  • مهرسا

    0

    خیلی غمگین تموم شد و واقعا اشکم رو در اورد

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    7

    رمان خیلی خوبی بود با اینکه ژانر غمگینی داشت ولی من از نویسنده درخواست دارم که آدمه ی این رمان رو بنویسه و جور دیگه. ای آخرش رو تموم کنه ادامه ی داستان از این باشه که ناهید خوب میشه اول از بینایش شروع میشه که با یه پسری آشنا میشه اون پسر عاشق ناهید میشه اما نقبول نمیکنه آخرش خوب میشه و جمشید پشیمون

    ۱ سال پیش
  • مهرسا

    0

    ناهید مرده که

    ۲ ماه پیش
  • آنا

    0

    به شدت داستان غمگین و خفنی بود،به راحتی اشکم در اومد مثل داستان های دیگه دور از واقعیت نبود؛

    ۳ ماه پیش
  • نرجس

    1

    خیلی رمان عاشقانه و غمگینی بود😔

    ۴ ماه پیش
  • Sayeh

    0

    میتونست قشنگ تموم بشه و به این میزان عشق رو بد جلوه نده

    ۴ ماه پیش
  • مسخره بود

    6

    مسخره و چرت بود

    ۵ ماه پیش
  • نازلین

    1

    جدی گریم گرفت حقش نبود حیف اون دختر

    ۶ ماه پیش
  • nazi

    1

    من همچنان منتظرم اخرش خوب شه😁

    ۷ ماه پیش
  • خیلی مزخرف بود

    1

    نباید میمرد باید خوب میشود

    ۷ ماه پیش
  • Sayinar

    0

    منتظر بودم خوب بشه :) توقع داشتم به غمگینی دنیای واقعی نباشه و خوب بشه ولی نه.

    ۷ ماه پیش
  • ترانه

    0

    عالی و درخشان بود...واقعا داستانهای ایرانی خیلی خوبند...مثل ننه مشدی در جامعه کم نیستن...

    ۸ ماه پیش
  • نازیلا

    2

    خیلی چرت بود😑

    ۹ ماه پیش
  • فریبا

    1

    این رمان عالی بود حتما رمان رابخوانید

    ۱۱ ماه پیش
  • مانا

    4

    چقدر نامرد بود جمشید غمگین بود

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!