لیست کلیه پارتهای رمان اولین مرگ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان اولین مرگ - پارت 1
مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن میکردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه، اولین مرگ روح من! صحنهها پشت صحنهها، دروغها پشت دروغها، گلولهها پشت گلولهها! احساسات مرده، هرگز زنده نمیشوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شدهی خدا در وجودت ه...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 2
تخصص سیاوش توی آیتی بود و اطلاعاتهای کامپیوتری باندها رو سرقت میکرد. بیشتر کارهای عملی و نشست و برخاست با باندهای مختلف و همچنین شریف، جزو کارهای من بود. اطلاعات جمع میکردم، به سرهنگ میرسوندم و قدم بعدی رو دریافت میکردم. سیاوش بین همه به عنوان دست راست من شناخته شده بود. نیاز افراد جذب می...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 3
کمی بعد صداش رو شنیدم. - چیشده؟ در حالی که سمت حیاط پا تند میکردم، گفتم: - یه نفر داره میره تو انبار. مگه اون خراب شده نگهبان نداره؟! - الان خودم میرم. در رو باز کردم، پلهها رو طی کردم و چیزی نگفتم. به انبار رسیدم. یه نفر که سر تا پا مشکی بود، داشت روی قفل در کار میکرد و محافظها هم بیهوش...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 4
چهرهی یکی از اعضای گروه جلومون نمایان شد. با دیدن من، سیاوش و رایان، هنگ کرده بهمون نگاه کرد. با تته پته گفت: - ب... بفرمایید؟ ش... شما؟ با پوزخند بهش زل زدم و چیزی نگفتم. رایان هلش داد و وارد شد. گفت: - واسه جوجه ترسوهایی مثل تو وقت نداریم. بکش کنار! من و سیاوش هم وارد شدیم. عینکم رو از روی صو...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 5
سرم رو تکون دادم و عکسها رو براش فرستادم. رانندهی عمارت و تقریبا ده تا از بادیگاردها، نفوذی سازمان بودن که وقتی ما توی دردسر افتادیم، بتونن یه کاری بکنن. توی عمارت فقط پنج تا خدمتکار بود که توی یه روزهای خاصی میاومدن و فقط یه آشپز بود که اون هم از طرف سازمان فرستاده شده بود؛ چون سرهنگ میگف...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 6
پام رو روی اون یکی پام انداختم، قند رو توی دهنم پرت کردم در حالی که فنجان چای رو به لبم نزدیک میکردم، گفتم: - ولی دلم براش سوخت. به نظرت این یارویی که میگفت کی هست؟ سیاوش شونهای بالا انداخت و سرش رو به تکیهگاه کاناپه تکیه داد. با خستگی گفت: - چمیدونم! سرم درد میکنه. هر چی کاره یه سره سر من ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 7
به سمت چپ نور انداختم و قدمهام رو تندتر کردم. صدای سیاوش رو توی همون گوشی که همیشه توی گوشم بود، شنیدم. - کجایی پس؟! آروم و پر حرص گفتم: - نمیدونم چرا سرهنگ من رو میفرسته دنبال این کارها. تموم شد بابا، تموم شد! نفس کلافهای کشید و چیزی نگفت. سرهنگ دوباره دستور داده بود که من مدارک رو پیدا کنم...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 8
نفس عمیقی کشیدم. درد قلبم کمی بهتر شد. از اون روزی که مامان مُرد، همش صحنهی مرگش جلوی چشمهام تداعی میشد و یادگاری اون روز هم مشکل قلبیم شد؛ البته همچین جدی نبود اما توی موقعهای هیجانی و حساس تند تر میکوبید که باعث تیر کشیدنش میشد. روی زمین دراز کشیدم، چشمهام رو بستم و خون کنار لبم رو پاک ک...
بروزرسانی در : ۱۸۴۰ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 9
نامه رو از توی پاکت نازکش بیرون کشیدم. نیاز و پسرها هم بودن. با آرامش ظاهری و آشوب درونیم، نامه رو کامل باز کردم. شروع به خوندن کردم. «سلام دخترم. گوشیم خراب شده بود و گفتم بعد از این که درست شد بهت زنگ بزنم ولی کارم مهم بود؛ بنابراین مجبور شدم برات نامه بفرستم.» معنیش رو میدونستم. احتمالا خط...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 10
با تعجب نگاهش کردیم که گفت: - بله، رو دست خوردیم. تمام این مدت کسی رو زیر نظر داشتیم که از خودمون بود. دهنم از بهت و تعجب باز مونده بود. بقیه هم دست کمی از من نداشتن. سیاوش گفت: - تعجب نکنید! راست میگم. شریف هم پلیسه که مثل ما وارد این قضیه شده. اطلاعات اون تکمیل تره و میدونه با کی طرفیم ولی اط...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 11
پوفی کشید و کلافه دستهاش رو توی موهاش فرو برد. - معلومه اینجا چه خبره؟ قبل شما هم چند نفر اومده بودن و حرف از بازی خطرناک میزدن. چی دارید میگید؟ آدریان بهش نزدیکتر شد و گفت: - یسری مدارک مهم دست شماست. پدربزرگتون اون هارو پیش شما جاساز کرده. ما دنبال اونهاییم. باید خونه و شرکتتون بازرسی بشه....
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 12
آب دهنم رو قورت دادم و با بغض کنترل شدهای گفتم: - همون شبی که من و اون رفته بودیم تا ببینیم مدارک اونجا هستن یا نه، لو رفتیم. اون دیوونهی همیشه بیخیال برای اولین بار جدی شده بود. ترسیده بود. داد میزد فرار کنم. نباید میرفتم اما در عین حال باید میرفتم! از بچههای سازمان شنیده بودم اونا پلیسها...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 13
«کیانا شهریار» سرم رو به سمت آسمون گرفتم. باد شبونه میوزید و موهام رو تکون میداد. اومده بودم رو پشت بوم و میخواستم با خودم خلوت کنم. فکر کنم... به تصمیمی که دارم میگیرم. این راه، یه راه بیبرگشته. نباید پشیمون بشم؛ اگر هم شدم نباید پا پس بکشم. گذشته رو مرور کردم. همه چیز از روزی شروع شد که...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 14
نزدیک یه عمارت شدیم. بزرگ بود و صدای پارس سگهاشون از اینجا هم شنیده میشد. معلوم نبود چی شده. درختهای قطور و بلندش از بیرون عمارت هم معلوم بود. دو تا بوق زد که در آروم باز شد. ماشین رو برد داخل و پارک کرد. با هم پیاده شدیم. دستی به موهام کشیدم و کتم رو مرتب کردم. با ابروی بالا رفته به سگهای س...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 15
خندید و بیتفاوت به قیافههای زار ما، یه عکس دیگه به تخته چسبوند. - ایشون کاملیا مجد، خواهر کارن مجد هستن. گفته شده نامزد وحیده اما بیشتر جاها یا با کارن دیده شده، یا حمید. کمی مشکل روانی داره. میگم مشکل روانی یعنی کلا عقلش رو از دست داده! یه بار میخواست با یه چاقو وحید رو بکشه که البته من به شخ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 16
پشت فرمون نشسته بودم و رو به روی عمارتی که سیاوش آدرس داده بود، نگه داشته بودم. چون عشق ماشین و رانندگی بودم، اکثرا من پشت فرمون بودم. یه دستم رو فرمون بود و یه دستم رو دنده. برای ماموریت نمیشد چادر بپوشم ولی غیر از ماموریتها همیشه چادر داشتم. نگاهی به عمارت کردم و گفتم: - الان این عمارت شریفه...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 17
پوفی کشید و با یه حرکت، هیکل کارن رو روی شونهاش انداخت. از جلوم رد شد. پاهای کارن از جلو آویزون بود و کله و دستهاش هم از پشت با هر حرکت تکون میخورد. اینقدر وضعیتش خنده دار بود که میخواستم همونجا قاه قاه بخندم! آخه اون مرد با جذبه که عکسهاش رو دیدم کجا، الان اینی که روی شونه رایانه کجا! با خ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 18
در ورودی سالن رو باز کردم و به سمت زیر زمین رفتم. با مشت دو بار به در ضربه زدم که در باز شد. وارد شدم که با کلی غول چماغ مواجه شدم. دو نفر سمت در زیر زمین بودن، دو نفر سمت در ته راهرو. فهمیدم باید اونجا باشه. به سمت همون ته راهرو راه افتادم و اشارهای به یکی از هرکولها زدم که یه روپوش سیاه سمتم ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 19
روی تختم نشستم و گوشیم رو از جیبم برداشتم. رفتم تو مخاطبین. ناخودآگاه دستم رفت سمت اسم آبتین و شمارهاش رو گرفتم. صدای بوق توی گوشم میپیچید و به استرسم دامن میزد. پوفی کشیدم و خواستم قطع کنم که صدای ابتین رو شنیدم. - الو، بفرمایید. آب دهنم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. اون فکر میکرد من واقعا مُر...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان اولین مرگ - پارت 20
کمی دقت کردم که دیدم لولهی اسلحهاست! آب دهنم رو قورت دادم و بقیه ساختمونها رو نگاه کردم. تحت محاصره بودیم! رایان با حرص لب زد: - فقط من کارن رو ببینم! آدریان اسلحهاش رو در آورد و گفت: - الان وقت این حرفها نیست. یه جا پناه بگیرید. سریع پشت یه دیوار نصفه و نیمه نشستیم. اولین گلوله از طرف م...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش