اولین مرگ به قلم مبینا حاج سعید
پارت دوم :
تخصص سیاوش توی آیتی بود و اطلاعاتهای کامپیوتری باندها رو سرقت میکرد. بیشتر کارهای عملی و نشست و برخاست با باندهای مختلف و همچنین شریف، جزو کارهای من بود. اطلاعات جمع میکردم، به سرهنگ میرسوندم و قدم بعدی رو دریافت میکردم. سیاوش بین همه به عنوان دست راست من شناخته شده بود. نیاز افراد جذب میکرد. توی پارکها و مکانهای شلوغ مینشست و ادای دخترهای شکست عشقی خورده رو در میآورد تا دخترها رو سمت خودش جذب کنه و وارد باند کنه.
اینجوری نجاتشون میداد و از لجن بیرونشون میکشوند. اونها که خلافکار واقعی ندیده بودن و نمیدونستن خلافکارها ممکنه تا چه حد بیوجدان باشن، فکر میکردن اومدن توی یه باند و قراره خفن بشن و از اون زندگی فلاکتبار خلاص بشن اما در اصل ما بودیم که از نابودی نجاتشون میدادیم!
لباسهایی که برای مهمونی آماده کرده بودم رو پوشیدم. یه لباس مشکی بلند که از شونههاش تا روی مچ دستم حالت تور داشت و روشون قلب و پروانهی مشکی کار شده بود.
یه آرایش ملایم مشکی هم روی صورتم نشوندم. حوصله آرایشگر و این چرت و پرتها رو نداشتم. اسلحهام رو از توی کشو برداشتم؛ اسلحهی خاص و نقرهای خودم!
با پوزخند توی یه جایی از لباس بلندم که معلوم نباشه، جا ساز کردم. در اتاق رو باز کردم و با آرامش از پلهها پایین اومدم. چشمهام رو گردوندم. بقیه با دیدن من ساکت شدن و اکثرا بلند شدن.
نیاز از بین جمعیت خودش رو بهم رسوند و همقدمم گفت:
- بستهی پستی به دست صاحبش رسید. راضی بود.
سری تکون دادم. در حالی که کنار هم به سمت به میز بزرگ وسط سالن میرفتیم، گفتم:
- دستمزد پستچی یادت نره!
چیزی نگفت و با همون سرعتی که اومده بود، با همون سرعت هم غیب شد.
ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. به تمام کسایی که دور میز بزرگ وسط سالن نشسته بودن، دست دادم.
هفت تا مرد و چهار تا زن بودن.
چلسی گفت:
- خوشحالیم که تونستیم با شما ملاقات کنیم.
ابرویی بالا انداختم و تنها گفتم:
- ممنون!
معلومه که خوشحاله. از آمریکا کوبیدن، به دبی اومدن؛ فقط برای اینکه شراکت با من رو امتحان کنن اما... حیف که نمیدونن دارن خودشون رو تو چاه پرت میکنن!
تمام مدت با پوزخند به حرفهاشون گوش میدادم. وقتی صحبتهای متفرقهاشون تموم شد، به آدریان اشاره زدم که کیفها رو بیاره. آدریان کیف رو دست آدام داد. بعد از اینکه کمی در کیف رو باز و چکش کرد، گفت:
- اوم... خوبه! امروز پولتون میرسه.
ابروی بالا انداختم و گفتم:
- فکر میکنم گفته بودم که هر وقت محموله به دستتون رسید باید پول آماده باشه!
هولزده نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- و... ولی کسی که باهامون صحبت کرد همچین چیزی نگفت.
چند ثانیه با نگاهم به عمق مغزش نفوذ کردم. پوفی کشیدم. حیف که ذهن خوانی بلد نیستم وگرنه چه حالی میداد!
سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- باشه. تا آخر امروز پولها باید به دست آدریان برسن؛ اگه نرسیدن...
با پوزخند ادامه دادم:
- میتونید از موردهای قبلی یه اطلاعی راجب من بگیرید. فکر نکنید میتونید من رو گول بزنید! من راهی رو که شما میاین، خیلی وقته طی کردم!
به سمت جلو خم شدم و گفتم:
- یه حرکت اشتباه از شما، یه حرکت کیش و مات از من!
چهرههاشون بهتزده بود. این احمقها خلاف کردن رو توی خوش گذرونی میدیدن؛ اصلا نمیدونستن خلافکارهای واقعی چیکار میکنن!
از جام بلند شدم و میز رو ترک کردم. آدریان، رایان و نیاز هم با من و سیاوش وارد باند شدن. الان تقریبا سه سال از روزی که این باند رو افتتاح کردیم میگذره. سه ساله که نتونستم خونوادم رو ببینم. دلم خیلی براشون تنگ شده!
کنار نیاز و سیاوش روی صندلی نشستم. سیاوش مثل همیشه لب تاپش جلوش بود و تند- تند تایپ میکرد. هیچوقت نتونستم بفهمم با اون لبتاپ لعنتی چیکار میکنه!
با زنگ خوردن گوشیای که توی گوشم گذاشته بودم، تماس رو با دکمهی پشتش فعال وصل کردم. صدای سرگرد نجفی رو شنیدم.
- سرگرد یه نفر داره سعی میکنه وارد انبار بشه!
با بهت سمت سیاوش برگشتم که سرش رو بلند کرد. لب باز کرد و گفت:
- یکی داره میره تو انبار!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- الان رسیدگی میکنم.
زیر لب گفتم:
- آدریان! آدریان، فوریه؛ جواب بده!
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
افسانه
0خوب
۲ سال پیشتینا
5من حدس میزنم بعدا دختره تو اون باند که بره عاشق یه پسره میشه قلم نویسنده هم تحکم زیادی از نظر من نداره باید اقتدارشو کمی بیشتر کنه تا اکشن تر و پلیسی بشه لطفا تهشم به سازمان خیانت نکنه ممنون میشم
۵ سال پیش
مبینا حاج سعید | نویسنده رمان
عزیزم، من خواستم با یه موضوع تکراری، یه داستان متفاوت بسازم.قرار نیست کسی به سازمان خیانت کنه یا سرگردمون عاشق خلافکار یا یه پلیس بشه. در آینده متوجه میشید داستان از چه قراره. اما در کل ممنون از نظرتو
۵ سال پیشفوسا نسیم
9من هم یه نویسنده هستم از نظرم این رمان یکم باید حالت طنز بین دو شخصیت اصلی بگیره اینطوری یکم سبک رمان پر بیننده تر به حساب میاد و اشخاص زیادی به رمان طنز معمایی عاشقانه علاقه دارن این سه ژانر عالیه ❤
۵ سال پیش
مبینا حاج سعید | نویسنده رمان
این رمان تمام ژانرها رو داره اما چون ژانر اصلیش عاشقانه، پلیسی بود دیگه ننوشتم. کلکلی و طنز هم هست❤
۵ سال پیشآشوب
4تا اینجا که عالی بود👌
۵ سال پیش???
1تا اینجا که خوندم به نظرم جالبه 😆😆
۵ سال پیش??
16بریدید دوختید تنشم کردید یکم صبر کنید بجا اینکه قضاوت کنید یا اینکه اعتراض کنید تازه پارت دومه مث اینکه یه بچه که تازه بدنیا میادو بدونی در اینده چه شکلی میشه و چه رفتاری داره😐😐
۵ سال پیشرزا
1امیدوارم تکراری نباشه و نویسنده دیگه کلا وارد فاز عاشقانه نشه
۵ سال پیشHwny
8تا اینجا عالی بود لطفا عکس شخصیت ها رو هم بزارین :)
۵ سال پیشیلدا
3پارتاش چن وقتیه؟ منظورم اینه که می ب کمی میاد .😅😄😃😊
۵ سال پیشرکسانا
4با اینکه هنوز پارت دوممه اما ازش معلوم که خیلی قشنگ و هیجان انگیزه🤩🤩👌👌لطفا عکس شخصیت هارو بزارید🤗🤗
۵ سال پیشرائیتی
7عکس شخصیت ها رو لطفا بزارید ممنون من خودم خیلی رمان های پلیسی رو دوست دارم با اینکه پارت 2هست ولی خیلی دوستش دارم منتظر پارت بعدی 😍
۵ سال پیشآتنا
6تا اینجا که خوب بوده منتظر پارت بعدیم(。♥‿♥。)
۵ سال پیشزلزله
8پارت دومیم ولی عجیب رمان به دلم نشسته😅فقط اگه عکس شخصیتا هم بزارید دیگه عالی میشه😄👌
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
رحیمی
0خیلی عالی