پارت یک :

مقدمه: 
مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما...
ناگه در رگ‌ احساسی که مرده بود، خون جریان گرفت. نوری پشت پلک‌هایم را روشن کرد. خنده‌های مستانه‌ای در گوش‌هایم زنگ می‌خوردند؛ دیگر صدای گلوله و فریادهای از سر خشم شنیده نمی‌شد...
و تمام! احساس‌های دفن شده‌ام، از خاک رطوبت‌ خورده‌‌ از اشک‌هایم بیرون زدند!
پارت اول
«کیانا شهریار»
نعره‌ای از عصبانیت زدم و هر چیزی رو که روی میز بود، پرت کردم. قفسه سینم از شدت عصبانیت تند- تند بالا و پایین می‌شد. دلم می‌خواست خفه‌اش کنم! 
مشتم رو روی میز کوبیدم و به سمت جلو خم شدم. چشم‌هام رو بهش دوختم و غریدم:
- گفتم بهت یا نگفتم که دور کیوان رو یه خط قرمز پررنگ بکش؟!
سرش رو تند- تند و با ترس تکون داد.
چشم‌هام رو بستم تا تمرکز کنم و دهنش رو خورد نکنم!
- پس لامصب چرا داشتی گند می‌زدی به همه چیز؟! مگه نگفتم دور کیوان و هر چیزی که به کیوان وصل میشه رو خط بکش یا حداقل تا پایان این بازی؟! دختره‌ی احمق، نزدیک بود همه بفهمن چه خبره! 
با ترس بهم نگاه می‌کرد. اعصابم به هم ریخته بود. خوبه خودش از همه چیز خبر داره و می‌دونه تو چه موقعیت حساسی هستیم!
دستم رو به سرم گرفتم و به میز تکیه دادم. چشم‌هام و شقیقه‌هام فجیح درد می‌کردن و دوست داشتم حرصم رو خالی کنم و کی بهتر از نیاز رو با روم؟
لب زدم:
- برو بیرون نیاز؛ برو بیرون که الان هر چی حرص دارم سر تو خالی می‌کنم!
بلند شد اما قبل از این‌که بره، گفت:
- شرمنده‌ام رفیق، شرمنده‌ام!
از در اتاق بیرون زد و من به در بسته نگاه کردم. پوفی کشیدم و به سقف خیره شدم. نمی‌دونستم چه غلطی کنم! شریف عوضی همین‌طور پشت سر هم گروهک‌های کوچیک تاسیس می‌کرد تا باند دومش رو افتتاح کنه؛ در صورتی که ما هیچ مدرک دقیق و مورد قبولی از باند اصلی نداشتیم! 
دیگه کم آورده بودم ولی دلیل نمی‌شد که تسلیم بشم. من به همه قول دادم از این امتحان سخت سر بلند بیرون بیام وگرنه وعده‌ی مرگ به خودم دادم؛ پس یا موفقیت یا مرگ! 
موهام رو محکم تر با کش بستم و با قدم‌های مطمئن سمت موتورم رفتم. دست‌کش های مشکیم رو دستم کردم و پشت موتورم نشستم. این موتور مشکی عشق من بود! از همون بچگی عشق موتور سواری داشتم و بابا و آبتین هم یادم دادن. دلم براشون تنگ شده! خیلی وقت هم هست نتونستم سر خاک مامان برم و تا اطلاع ثانوی هم نمی‌تونم.
نشستم. با این که پام سخت به زمین می‌رسید اما می‌تونستم کنترلش کنم. با سرعت از پارکینگ خارج شدم. عمارت پشت سرم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر میشد. موهام تو هوا موج گرفته بودن و باعث می‌شدن یکم حس خوب بگیرم. 
امروز حتما باید با سرهنگ ارتباط برقرار کنم و بهش اطلاع بدم؛ هر چند مطمئن بودم سیاوش زودتر از من به سرهنگ گزارش داده ولی اکثر اطلاعات دست من بود چون همیشه من توی مهمونی‌ها شرکت می‌کردم و با افراد اون باند، باندهای دیگه و نیروهای اصلی سر و کار داشتم. 
توی دور برگردون چرخیدم و به سمت عمارت رفتم.
به سمت دست‌شویی رفتم و در رو قفل کردم. شیر آب رو باز کردم تا کسی صدام رو نشنوه. 
سریع تماس رو برقرار کردم. 
- سلام.
- سلام دخترم. خبر جدید؟
لبم رو گزیدم، دستم رو به شقیقه‌هام گرفتم و تمرکز کردم.
- بله، از باند چشم سرخ و اژدهای سفید خبرهای جدید رسیده.
- چیشده؟
با حرص لب باز کردم.
- شریف داره گروهک‌های کوچیک‌تر تاسیس می‌کنه و می‌خواد باند دومش که انگار اسمش خون مشکی هست رو راه بندازه. اژدهای سفید هم نیروهای جدید و تازه نفس آورده. انگار تونستن از مرحله‌های سخت آزمون موندگاری توی باند عبور کنن. بچه‌ها خبر رسوندن زدن جلیل و خلیل رو ناکار کردن.
- نباید بزارید باند خون مشکی رو راه بندازه! گروهک‌ها رو دونه به دونه سر به نیست کنید! نقشه‌ی دست‌گیری هر گروه رو با مشخصات اون گروه برای سیاوش می‌فرستم. حواستون هم به نیروهای جدید باشه. احتمالا برای یه کار خاصی توی باند آوردنشون.
با اخم و جدیت گفتم:
- بله قربان! فعلا خداحافظ.
- مواظب خودت باش دخترم! خدانگهدار.
سرهنگ رفیعی مرد خیلی خوبی بود. مثل بابا عاشقش بودم و از این که من رو دخترم خطاب می‌کرد، غرق لذت می‌شدم.
پس باید گروهک‌ها رو دونه به دونه به سمت پایین بکشیم. لبخند شیطانی‌ای زدم. اصلا تخصص من توی سر به نیست کردن بود!
از دست‌شویی بیرون اومدم و به سمت طبقه بالا که مخصوص سیاوش بود، رفتم.
در زدم.
- بیا تو!
در رو باز کردم که دیدم روی تخت نشسته و با لب‌تاپ تند- تند یه چیزی تایپ می‌کنه. سمتش رفتم.
با ابروی بالا رفته گفتم:
- دستور جدید رو شنیدی؟
بی‌اهمیت سری به نشونه‌ی نه تکون داد که پوفی کشیدم و با یه حرکت لب‌تاپ رو از دستش کشیدم.
با اخم گفت:
- عع، بدش به من!
جدی گفتم:
- دستور بعدی رو نشنیدی؟! باید زودتر دست به کار بشیم؛ اون‌وقت معلوم نیست تو این ماسماسک چه... چیکار می‌کنی!
عصبی بهم زل زد و گفت:
- رایان بود. داشت برنامه‌های مهمونی فردا رو آماده می‌کرد.
لب‌تاپ رو توی بغلش پرت کردم.
- مهم اینا نیستن؛ مهم دستور سرهنگه.
با حرص گفت:
- الان یکی می‌شنوه احمق!
پوفی کشیدم. اصولا آدم بی‌خیالی‌ام و از همچین توهین‌هایی عصبی نمیشم ولی کافیه عصبی بشم! سیاوش هم می‌دونه و سعی می‌کنه پرش به پرم نگیره ولی خب اون هم اصولا آدم عصبی‌ای هست و کنترل زیادی روی زبونش و حرکت دستش نداره. یهو به خودت میای و می‌بینی قطع نخاع شدی! 
روی مبل رو به روی تختش نشستم و ریلکس پای چپم رو روی پای راستم انداختم.
- کسی نمی‌شنوه؛ اگر هم شنید...
شصتم رو زیر گلوم کشیدم و خندیدم. سری با تاسف تکون داد و مشغول تایپ شد.
- خب حالا دستور چیه؟
جدی شدم. به سمت جلو خم شدم و دست‌هام رو روی پاهام گذاشتم. لبخند شیطونی روی لبم نشست و گفتم:
- پایین کشیدن تمام گروهک‌هایی که شریف تازه تشکیل داده. باید همشون رو تحویل سازمان بدیم! قدم بعدی رو هم شب بهت میگم.
مثل من لبخند شیطونی زد و به ادامه‌ی کارش پرداخت. بیشتر نشستن رو جایز ندونستم و از اتاق بیرون زدم. پله‌ها رو پایین رفتم و به سمت اتاق خودم قدم برداشتم.
به زودی همه چیز شروع میشه. تازه اول راهیم!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رحیمی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • افسانه

    0

    ممنون خوبه

    ۲ سال پیش
  • Sh.T

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه‌

    0

    تااینکه که خوب بود برم بقیش روبخونم

    ۳ سال پیش
  • بهناز

    3

    چرا روی عکسا اسم شخصیت هارو ننوشتین

    ۵ سال پیش
  • ..

    0

    نوشته ب اینگلیسی

    ۴ سال پیش
  • ساتیا

    0

    فک کردم سیاوش باید جوون تر باشه ولی این سن بابامو دارع 😐

    ۴ سال پیش
  • shila

    4

    ای بابا من تو مغزم قیافه ها رو ایرانی تصور کردم بعد این نویسنده نشسته ترکی برداشته، من کلا کاری به عکسا ندارم😂😐

    ۵ سال پیش
  • دریا

    1

    کاش نویسنده افراد رمان رو معرفی میکرد

    ۵ سال پیش
  • صغری

    1

    اع شخصیتا همشون بازیگرن

    ۵ سال پیش
  • رها

    2

    برای شروع واقعا خیلی خوب بود و امیدوارم پایان خوبی داشته باشه

    ۵ سال پیش
  • :|

    20

    ناموسن عکس شحصیت هارو هم نزارین راضیم بوخودا 😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

    ۵ سال پیش
  • پلیس اینده?‍♀️

    9

    من عاشق پلیس شدن و چیزای پلیسی ام خیلی خوشم اومد مرسی

    ۵ سال پیش
  • نرگس

    6

    شروع خوبی داشت:)امیدوارم داستان هیجان انگیز داشته باشه😎

    ۵ سال پیش
  • ~Vida•°

    3

    خوب بود😊

    ۵ سال پیش
  • رکسانا

    5

    رمان پلیسیه🤩🤩🤩🤩🤩👌👌👌 برای شروع خوب بود

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!