دوست داشتی؟
رمان عقیق اثر نیل 2

رمان عقیق

  • به قلم نیل 2
  • ⏱️۶ ساعت و ۵۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 70.7K 👁
  • 95 ❤️
  • 80 💬

خلاصه رمان عاشقانه عقیق

ولی خب تو قصه ما قرار یه کار خوب دیگه هم بکنه! یه سنگ ارزشمند که قرار یک راز رو برملا کنه! راز زندگی آیه … آیه کیه!! او خدای من فکر اینجاش رو نکرده بودم! آیه باید چطور معرفی بشه؟خب چطور شرع کنیم؟ مثلا بگیم :یه دختر خاص که… نه .نه زیادی کلیشه ای شده نه؟ یا بگیم یه دختر معمولی مثل همه دخترای دیگه!! اوه نه خدای من اینم خیلی کلیشه ای شد!!! چطور بگیم آیه آیه است؟ آره این بهترین تعریف برای آیه است! آیه یه دختریه مثل خودش با تمام خصایص آیه گونه و مختص به خودش! که داره زندگیشو میکنه ولی عقیق انگشترش یه کار مهم دستش میده!! یه کار خاص!! میدونم خلاصه نویسی افتضاحی بود!! شما ببخشید چطور با آیه دنبال بشید و بفهمید داستان چیه؟

قسمتی از متن رمان عقیق

آهی کشید... به سمت دستشویی رفت و در آینه چند دقیقه به خودش خیره شد...
آرام زمزمه کرد:شیوا یه نگاه به خودت بنداز... بس کن ... خودتو ببین! تو تندیس هرچی کثافته تو عالمی ... که اگه ابوذر نبود معلوم نبود تو کدوم لجن زاری داشتی فرو میرفتی...پس تمومش کن...ازت خواهش میکنم شیوا از فکرش بیا بیرون ...شیوا قسمت میدم...تو ابوذر رو میشناسی ... اون اگه بفهمه ممکنه... شیوا...
و هق هقش بلند شد دستش را روی دهانش گذاشت مبادا مادرش بیدار شود از صدای گریه بی امانش امشب ابوذر با آن لحن نگرانش کار دستش داده بود... دلش خیلی تنگ بود... تنگ تنگ...
صدای ناله مادرش که آمد به خودش آمد تند تند صورتش را شست و برای هزارمین بار به این پوست سفید و چشمهای رنگی که محض رضای خدا به قدر یک دانه جو راز نگهداری نمیدانستند لعنت فرستاد.
مادرش ضعیف مینالید:شیوا...شیوا..کجایی؟
به دو خودش را به تخت ابوذر خرید مادرش رساند و نگران پرسید: جانم مامان؟ چی میخوای؟
لبهایش را روی هم فشرد و آب طلب کرد ...
****
ابوذر با تیشرت و شلوار راحتی که برای خودش در خانه عمه عقیله داشت روی راحتی نرم عمه دراز کشیده بود دلش میخواست همانجا و همان لحظه برای مدت نا معلومی به خواب برود اما نمیشد متاسفانه در دام عمه عقیله افتاده بود... بوی ذرت بو داده معده اش را به هیجان آورد و تازه یادش افتاد که از ظهر چیزی نخورده ...خنده اش گرفته بود اینقدر دغدغه داشت که یادش رفته بود غذا بخورد
صدای عمه عقیله از فکر بیرونش آورد...
_پاستیلامو کجا گذاشتی؟
ابوذر آرام به پیشانی اش زد و با خنده گفت:عقیله کوچولو قاطی خرت و پرتا تو کابینت وسطیه است
چند دقیقه بعد سرو کله عمه عقیله با کلی تنقلات و دی ودی از نظر ابوذر منحوسش پیدا شد!
فیلم شروع که شد عمه عقیله انگشت سبابه اش را روبه روی ابوذر گرفت و تهدید کرد: مثل اوندفعه خوابت ببره پدرتو در میارم شیر فهم شد؟
ابوذر نمیدانست بخندد یا گریه کند با شانه های لرزان و بریده بریده از فرط خنده گفت: عمه به خدا عین سامره میشی اینجور وقتا... خسته ام میفهمی خسته؟
عمه عقیله خنده اش را قورت میدهد و میگوید:نفهم خواهرته!! اولتی ماتومو دادم خواستم حواستو جمع کنی
آیات(فصل دوم)
_اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم،اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم،اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
صدا صلوات فرستادن های ریزش قطع میشود ... سرم را از پرونده اش بالا می آورم و به صورت چروکیده اما نورانی اش نگاه میکنم ... هروقت نگاهم به نگاهش می افتد درک میکنم چه دعای خیری است که میگویند
(پیر شی الهی) لبخند میزند لبخند میزنم و میپرسم: چی شد نرجس جان؟ قطع کردی صدای صلواتهای خوشگلتو؟
چشمش را که به چشمهایم خیره است پایین می آورد و پاین و پایین تر تا یک وجب پایین تر از گردنم و خیره به همان نقطه میگوید حواسم یه لحظه رفت پی عقیقت!
من هم چشمانم را از چشمانش میگیریم و گردنم را خم میکنم و حواسم را میهم پی عقیق از گردنم بیرون زده
با لبخند میگوید: انگشترش مردونه است!! مد شده به جای پلاک ازش استفاده کنی؟
پرونده اش را میبندم و قطره چکان سرمش را تنظیم میکنم و بعد کنار تختش مینشینم و دستهایش را میگیرم و نجوا میکنم: نه عزیز خانم مد نشده!! اینی که از گردن زده بیرون رگ گردنه! شاهرگ حیاته یه چیز عزیز از یه کس عزیز!! انگشتر نماز بابا بزرگمه که رسید به بابام و منم از بابام گرفتم...
با دستش عقیق را لمس کرد و چشمهایش را بست... لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:انگشت چهارم دست چپ عقیق انداختن ثواب داره وقت نماز...
زمزمه میکنم:آره انگشت چهارم دست چپ عقیق انداختن ثواب داره وقت نماز...
دوباره تسبیح تربتش را میچرخاند و صلوات زمزمه میکند و در هما حین میپرسد: مامان عمه ات چطوره؟
پتوی رویش را مرتب میکنم و میگویم: اونم خوبه از من و تو سالم تره...
میپرسد:هنوز هم نمیخواد ازدواج کنه؟
میگویم:هنوز هم نمیخواد ازدواج کنه... اون هیچ وقت رفتن عمو عیسی رو باور نکرد
میگوید: زنها لطیفن درست ولی برعکس جنسشون سخت دل میبندند! خوب میکنه ...وقتی عیسی هنوز تو دلشه خوب میکنه
بادلخوری میگویم: عمه فقط 40سالشه...جونیش حروم من شد و حالا هم میگه بعد از عیسی نداریم فقط عیسی
میگوید:عمه هم گاهی حق دروغ گفتن داره!! تو بهانه ای عمه نمیخواست جونیش و به غیر عیسی اش با کس دیگه ای سریک بشه
کلافه میگویم: نمیدونم نرجس جون ...نمیدونم... راستی چه خبر از دخترت؟ ندیدمش امروز؟
آهی میکشد و میگوید:اونم همش اسیر منه امروز که فهمیدم شیفت هستی گفتم بره خونش تو هستی ...با کلی زور و التماس رفت...
آیه از صمیم قلب خوشحال میشود با شنیدن این حرف و گونه نرجس پیر را میب*و*سد و میگوید: خوب کردی عزیز دل من هستم
صلوات فرستادنش را از سر میگیرد و با دست اشاره میکند که دیگر بروم و مزاحم خوابش نشوم دوباره میخندم و دستم را به چشمم میگذارم و اتاقش را ترک میکنم
بخش سوت و کور است در استیش به جز رزیدنت شیفت و هنگامه کس دیگری نیست
آرام سلامی به آن دو دادم و پرونده نرجس جان را سر جایش گذاشتم.هنگامه لیوان چایم را روبه رویم گذاشت تشکری کردم و کنارش نشستم! به لیوانش خیره شده بود و سکوت کرده بود...مترجم خوبی برای سکوت اطرافیانم بودم.یک رنج نامه پشت این سکوت بود.به چهره دلنشینش خیره شدم سرش را بلند کرد نگاهم کرد
با اشاره سر پرسید چی شده؟ با شاره سر گفتم هیچ!
مقنعه اش را مرتب کرد و گفت:آیه پرستار بخش اطفالی ولی نمیدونم تو بخش بزرگسالان چطور اینقدر خاطر خواه داری؟
بحث نگاهش را عوض کرد.شاید اینطور راحت تر بود
به چایم خیره شدم: مامان عمه میگه تو مثل جغد میمونی! مسئولای بیمارستان دیوار کوتاه تر از ما طرحی ها که پیدا نمیکنن!! تو یک ماه چهارده تا شیفت شب بهم دادن!!! بقیه یه سه چهار شب هم که به جای بچه ها معمولا وای میستم! وقت استراحتمو معمولا نمیخوابم به بچه ها سر میزنم و گاهی به جاشون به مریضا سر میزنم... داستان خاصی پشتش نیست
میگوید:داستان که پشتش نیست یه قلب رئوف چرا پشتش هست !
دستهایش را میگیرم...دوباره نگاهم میکند به آرامی میپرسم: چی شده هنگامه؟ لبخنذ میزنی ولی از گریه بدتره!حرفی تو قلبت سنگینی کرده؟
دستهایم را میفشارد چشمهایش را میبنددو بعد...بعد قطره های اشکش سرازیر شد... چند دقیقه فقط گریست و من فقط نگاه کردم کسی نبود و خدا را شکر کردم تنها شاهد اشکهایش هستم
بعد انگار منتظر بود خالی شود...: آیه...آیه...من...من هیچ وقت مادر نمیشم!! آیه... من ...من حالا باید چیکار کنم؟آیه من چجوری نگاه های سنگین محسن روی بچه های دیگه رو تحمل کنم؟
نگاهش کردم...تهی...بی هیچ حسی..خالی از ترحم..نگرانی و هر حس دیگری!!
خوب گریه کرد و خوب دردل کرد.. و من مثل همیشه شانه های ظریفم را گذاشته بودم در خدمت دیگران! عیبی ندارد بگذار دردت را روی شانه هایم
نمیدانم چقدر گذشت که به خودش آمد حرف زده بود و حالا دیگر سبک شده بود.حالا با رنگ نگاهش میکردم...نه رنگ ترحم نه دلسوزی نه نگرانی ..
من حالا فقط یک خواهر بودم...
آرام صدایش کردم:هنگامه... هنگامه منو نگاه؟
هق هقش قطع شد و به چشمهایم خیره شد
_هنگامه... نمیتونم بهت بگم غصه نخور...چون غصه داره نمی تونم بهت بگم فراموشش کن چون مطمعنا فاموش نمیشه...هنگامه باهاش کنار بیا !! این سوال سخته امتحان خداست!
اگه حلش نمیکنی پس با نگرفتن نمره اش کنار بیا! بزار خدا برات مثبت بزاره!! مثبت اینکه حلش نکردی ولی به فکرش بودی
کلافه میگوید: حرف زدنش راحته آیه ...تو نمیدونی چه زجری داره وقتی نتونی مادر بشی و همسرت همیشه حسرت بخوره...
_هنگامه به این فکر کن این خواست خداست! مقدر الهیه! امید داشته باش!! خودمونیم دیگه ما که بهتر این دکترا رو میشناسیم! اینا خدا هستن مگه؟
به خدا اون بخوادا همچین این دکترا رو سنگ رو یخ میکنه اون سرش نا پیدا...اصلا میخوای چیکار؟ بیکاری ؟ بچه بزایی که آخرش یکی بشه مثل من و خودت؟
میخندد : مرسی آیه مرسی که هستی... فقط واسم دعا کن


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عقیق
  • گلی

    0

    به شدت رمان زیبایی بود خیلی از شخصیت حاجی رضا علی خوشم اومد حرفاش خیلی سنگین و حق بود چندین بار هر کدوم از مکالماتش رو میخوندم تا کاملا موضوع رو متوجه بشم

    ۶ روز پیش
  • صالحه

    0

    بنظر من نکات اخلاقی عالی داشت این رمان من این رمان ۳دفعه بیشتر خوندم بیشتر از اینکه بفکر رسیدن نرسیدن تیپ قیافه باشید یک نگاهی به نکاتی که داشت بکنید نکات اخلاقی زیبایی داشت دنبال بقیه رمان های نویسنده میگردم کسی میدونه بگه

    ۲ ماه پیش
  • .T.S

    0

    به نظرم این داستان زیاد به عشق و عاشقی اشاره نداشت و ژانرش بیشتر خانوادگی بود ، اما در کل قشنگ و پر از انرژی مثبت بود 💕

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    رمان خیلی خوبی بود دومین باری بود که خوندمش وواقعا ،هم از خوندنش لذت بردم هم در حین خوندن یه آرامش خاصی بهت دست میده که باعث آروم شدن روح وروان میشه .

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    0

    سلام عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Ask

    5

    چرا به آیین نرسید چراااااا 😔😔😔😔 ایین که خیلی بهتر این پسر اوسکل بود من اگه بودم بی برو برگشت ایین انتخاب میکردم اخه این پسره خیلی اوسکل بود

    ۶ سال پیش
  • وای چرا به آیین نرسی

    3

    رمان زیاد باحالی نبود اما بدم نبود ولی امیر حیدر آخه چه اسمیه یا رضا علی نمیدونم سامره خداوکیلی اینا چیه بعدم اعتقادات مذهبی زیاد و زن ستیزی بود یعنی چه که من دوست دارم زنم تو خونه باشه ایش آیین چیش از این پسره ی ریشی کم داشت تازه زیادم داشت تمیز مرتب خوشگل جذاب والا یکم رو زمان فکر میکردی عزیز من

    ۷ ماه پیش
  • مهلا

    1

    بسیار زیبا... به کسایی که به رمانهای مذهبی علاقه دارن پیشنهاد میکنم... نمیگم بی عیب بود ولی به دل من نشست

    ۱۲ ماه پیش
  • (:هستی

    0

    جالب نبود ، مقدمه خیلی خوبی داشت اما یه سری چیز ها قابل درک نبود ، مکالمات عجیب بودن مثل رضا درد و فهمش برای مخاطب کمی سخته که باعث زده شدنش هم میشه.

    ۱۲ ماه پیش
  • زهره

    3

    اصلا خوب نبود الکی وقت هدر میدی

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    عالی بود خیلی دوست داشتم اعتقاداتش بهم نزدیک بود رمان خیلی خوب وعالی ،هرکس میگه خوب نبود رمان خون نبست ،مذهبی درست آرامش میده به آدم، رمان های آبکی که دختروپسرتوهم میلولندخوبه؟؟زمان عقیق عالی بود عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالی بود عالی خسته نباشی نویسنده جان خیلی حس خوبی از این رمان گرفتم واقعا ممنون

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • رستا

    3

    امیر حیدر خیلی خودخواه بود که نزاشت آیه کارشو ادامه بده گفت من دوس دارم زنم بپزه بشوره بسابه خیلی هم پررو بود انتظار داشت چادری بشه دختری البته بعد ازدواج خیلی امیدوار بود دختره هم خیلی شل گرفته بود

    ۲ سال پیش
  • حمیده

    1

    عالی بود. خدا قوت خسته نباشید نویسنده بزرگوار. توصیه می کنم حتما بخونید. نویسنده عزیز کاش غلط های املایی را تصحیح می کردید.

    ۲ سال پیش
  • رستا

    4

    والا من تا اونجایی که پسره گفت من مخالف کار کردنم دختره هم اون همه زحمت درس خوندشو زیر پا کذاشتو رفت استفعا داد دیگه ادامه ندادم بدم اومد خیلی خودخواه بود متنفر شدم از شخصیت پسره زحمات دختره به بادرفت

    ۲ سال پیش
  • آغاز

    1

    خیلی خوب بود ادبیات جالبی داشت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!