دوست داشتی؟
رمان آدم دزدی به بهانه عشق اثر natanayel

رمان آدم دزدی به بهانه عشق

  • به قلم natanayel
  • ⏱️۸ ساعت و ۳۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 99.6K 👁
  • 228 ❤️
  • 204 💬

خلاصه رمان عاشقانه آدم دزدی به بهانه عشق

داستان درباره ی دختر پولداری به اسم اِلین وقتی میبینه مجبوره با ماکان که علاقه ای بهش نداره ازدواج کنه از خونه فرار می کنه و به عنوان پرستار تو خونه ای مشغول به کار میشه که باعث آشنا شدنش با حامین میشه ولی ماکان به این راحتی نمیتونه ازش بگذره و …پایان خوش…

قسمتی از متن رمان آدم دزدی به بهانه عشق

عمه ستاره وسوزان و ساغر و ب*غ*ل کردم و کلی قربون صدقه شون رفتم
مامانو دیدم که پیش زن عمو مژگان وایساده داره با لبخند نگام میکنه. منم یه لبخند بهش زدم
- دستت چطوره؟
- خوبه عمه ستاره. یکم درد میکنه ولی چیز زیاد مهمی نیستی داره خوب میشه دیگه
- خدا خیلی بهت رحم کرد دختر خوب ، بیشتر مواظب خودت باش
عاشق عمه هام بودن خیلی دوسشون داشتم .ولی با عمو هام زیاد راحت نبودم . شاید به خاطر اخلاق زن عموهام بود . نمیشد زیاد با اخلاقاشون کنار اومد .دو تا زن عمو هام با هم خواهر بودن . خیلی حساس بودن . به زمین و زمان گیر میدادن . همون جوری که داشتم با عمه ستاره حرف میزدم سنگینی نگاهی و رو خودم احساس کردم .سرم رو بلند کردم دیدم ماکان همون جوری که داره با عمو حرف میزنه نگام میکنه . تا فهمید متوجه نگاهش شدم یه پوزخند زد وسرشو یکم به علامت آشنایی واسم خم کرد بعد هم روشو کرد طرف عمو و شروع کرد باهاش حرف زد
حس میکردم دستام داره یخ میزنه . آدم مگه اینقدر پرو میشه؟
یواش از عمه پرسیدم بدون اینکه تابلو بازی در بیاره ببینه کیه که داره با عمو حرف میزنه
عمه یه نگاه اون سمت کرد و گفت:اون ماکان پسر دایی زن عموت
دلم میخواست زمین دهن باز کنه من محو بشم از روی زمین ، یعنی ماکان پسر دایی زن عمو بود ومن داشتم اونجوری راجع به زن عمو صحبت می کردم !!!! ای خدا من چرا اینجوری شدم امروز همش خرابکاری میکنم !!!
- پس چرا من تا حالا ندیدمش؟
آخه انگلیس درس میخونده الان چند ساله اومده ، این چند وقتم تهران نبوده با یکی از دوستاش شریکی تو اصفهان کارخونه زده بوده ، بیشتر اونجا بوده . ولی مثل اینکه دیگه کارش آورده تهران . اینم آخرین اطلاعات . بعدم خندید
- گفتم : عمـه ، همینجوری پرسیدم آخه قیافش واسم آشنا نبود
حالا باید چیکار میکردم
بیخیال خسته شدم از فکرو خیال به جهنم بزار هر فکری که دلش میخواد بکنه راجعبم ،واسه اینکه از فکرو خیال بیام بیرون رفتم سمت بچه ها ،همین که نشستم پیش گیلدا سرو کله سیاوش پیدا شد دلم میخواست سرشو از تنش جدا کنم . شروع کردم بهش چپ چپ نگاه کردن. یه نگاه به من کرد. قیافش و یه جور بامزه ای مظلوم کرد و گفت :
- چیه مگه عمو بهت غذا نمیده که با چشمات درسته داری قورتم میدی ؟
بعدم اومد با خونسردی تمام پیشم نشست و یه خیار برداشت و شروع کرد به خوردن ، آروم کنار گوشش گفتم :
- خیلی روت زیاد تو خجالت نمیکشی یکی دیگه رو به جا خودت میفرستی دنبالم خبرم بهم نمیدی؟
- بد به فکرت بودم بیا و خوبی کن .
بعد بلند گفت : با خودم گفتم کسی که نمیاد دختر عمو های منو بگیره بیچاره عمو های من چه گ*ن*ا*هی کردن تا کی باید خرج شما ها رو بدن ؟ گفتم شاید اینجوری خدا یه مرحمتی به عموم بکنه یه نفرم از تو خوشش بیاد عموم یه نفسی بکشه
تا حرفش تموم شد منو گیلدا و گلاره شروع کردیم به زدنش . اونم همینجوری که میخندید فرار کرد بدبخت خبر نداره باکاری که من کردم امیر تا چند روز روحیش از یادآوری کارام شاد میشه
داشتم با گلاره حرف میزدم که بازسنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم تا سرمو بلند کردم نگاهم تو نگاه ماکان قفل شد.این بار ولی نگاهش انقدر طولانی شد که من کم آوردم و سرم و انداختم پایین ، ای خدا این چی میخواد از جون من ؟زیر نگاهش احساس ناراحتی می کردم
همین جوری که داشتم فکر میکردم یکدفعه یکی دستمو گرفت و از جا بلندم کرد نگاه کردم دیدم سیاوش. دستمو کشید با خودش برد جایی که جونها داشتن میر*ق*صیدن ،
- وای سیاوش اصلا حسش نیست
ولی به حرفم گوش نکرد و منو برد وسط جمعیت و خودشم شروع کرد خیلی آروم روبه روم ر*ق*صیدن ، عاشق مدل ر*ق*صیدنش بودم ، خیلی مردونه و قشنگ میر*ق*صید. گفت :
- الین جونم باز کن اون اخمای خوشگلتو، باور کن کاری واسم پیش اومد نتونستم خبرت کنم ،باشه ؟
انقدر قیافش خواستنی شده بود که ناخودآگاه لبخند زدم ، مثل داداشم دوسش داشتم .تا دید دارم میخندم لپم وکشید و گفت :
- قربون او دهن گشادت بشم من
یه جیغ زدم و از پهلوش نیشگون گرفتم و گفتم:
- باز من به تو رو دادم پرو شدی ؟
در حالی که دستمو میگرفت با خنده منو کشید سمت خودش
از ب*غ*لش اومدم بیرون وگفتم :
- خیلی بدی کجای دهن من گشاده؟
- باشه بابا خانم لب غنچه ای ،خوبه عزیز دلم؟
خندم گرفت ، خیلی رو داشت . یکدفه آهنگ تموم شد و یه آهنگ ملایم پخش شد .
آروم به سیاوش گفتم :
- خسته شدم دیگه من میرم بشینم تو هم تلاشت وبکن مخ یکی و بزنی این وسط
یه چشمکم واسش زدم . اونم یه ب*و*س واسم فرستادو خندید و رفت سمت آتنا ، دختر دوست عمو تا باهاش بر*ق*صه . داشتم از تو جمعیت میومدم بیرون که یکدفعه خوردم به یه نفر سرمو گرفتم بالا تا ازش معذرت خواهی کنم که دیدم ماکان داره با شیطنت نگام میکنه ، این دیگه اینجا چیکار میکنه ؟!!! خواستم بی تفاوت از کنارش رد بشم که یکدفعه دستم رو گرفت و شروع کرد آروم با آهنگ تکون خوردن
شوکه شدم مخم هنگ کرد یه آن .این الان چیکار کرد؟پسره پرو به چه حقی این کارو کرد . دستمو گذاشتم رو سینش و خواستم ازش جدا بشم که محکمتر گرفتم.از فشاری که بهم آورد کمرم درد گرفتم. دستمم تیر کشید ، آروم گفتم :
- معلوم هست چه غلطی داری میکنی . ولم کن برم .
- چرا ؟ مگه جات بده ؟ وقتی با سیاوشی اینجوری بی قراری نمی کنی چرا ؟
با عصبانیت نگاش کردم احساس کردم برعکس حرفاش که با شوخیه ، چشماش خیلی عصبانی و قرمزبود
دوباره تلاش کردم از ب*غ*لش بیام بیرون هم زمان هم گفتم :
به تو هیچ ربطی نداره من با کی راحتم و با کی نیستم ، فهمیدی؟ !!!
دوباره شروع کردم به تلاش کردن ، ولی هر کاری کردم نتونستم دستاشو باز کنم واز حلقه دستش بیام بیرون. از بس گنده بود. اونم همینجوری داشت با لبخند به تلاشم نگام می کرد ، انگار داشت یه فیلم کمدی میدید ، سرش و آورد پایین کنار گوشم گفت :
- زیاد تلاش نکن کوچولو خسته میشی ، از این به بعد هم ، همه کارات به من مربوط میشه فهمیدی ؟!!
نفس هاش که به گوشم خورد قلقلکم اومد باعث شد گردنم وجمع کنم سمت شونم و لرزیدموسرمو کشیدم عقب با عصابانیت نگاش کردم که دیدم با لذت داره نگام میکنه . گفتم :
- تو چیکاره منی که واسه من تعیین تکلیف میکنی ؟بابامی ؟ داداشمی ؟ چیکارمی ،هان ؟ من هر کاری میکنم به خودم مربوطه آقا پسر ، پس کم تو کار من فضولی کن ، تو هم فهمیدی یا نه ؟
سرمو گرفتم بالا و با یه لبخند روکم کنی بهش زدم
تا جملم تموم شد دستمو کشید وبردم طرف راهرویی که پشت سرمون بود یه نگاه به اطراف کرد بعد در اتاق باز کرد و منو کشید تو اتاق و درم بست
نفسم از ترس بند اومد.
احساس میکردم هیچ حسی توی تنم نیست. منو محکم کوبید به دیوار که یه جیغ زدم که با دستش محکم جلو دهنم و گرفت و گفت :
- صدات در بیاد همین جا خفت میکنم فهمیدی ؟
از ترس داشتم میمردم .اتقدر دهنم و محکم فشار میداد که داشتم خفه میشدم . با صدای خفه ای که سعی میکرد جلوی بلندیشو بگیره کناره گوشم گفت :
- فهمیدی ؟
سرمو تکون دادام که یعنی آره . دستشو برداشت انگار اکسیژن با شدت وارد ریم شد . چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم عادی شد .آخه من درست نمیتونست با بینیم نفس بکشم . به خودم اومدم با دست کوبیدم تو سینش و گفتم :
- چته وحشی ؟ برو اون طرف خفم کردی
ولی با اون هیکل گندش یه سانتم از جاش تکون نخورد. دوتا دستمو گرفت باز کرد و گذاشت رو دیوار. دیگه نمیتونستم از جام تکون بخورم . سرش و آورد جلو ،نفساش میخورد به صورتم . چشماش از عصبانیت قرمز شد بود .با آبروهای گره خورده گفت :
- داشتی واسه خودت یه چیزایی میگفتی دوباره بگو ؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آدم دزدی به بهانه عشق
  • زهرا

    0

    قشنگ بود 🙏🏾🙏🏾🙏🏾

    ۲ هفته پیش
  • zahra

    2

    الین خیلی لجبازبود اصلا از شخصیتش خوشم نیود برعکس ماکان، ولی درکل رمان خوبی بود خوشم اومد ممنون از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • حسنا

    0

    من عاشق این رمانم کسی رمانی مثل این خونده بهم معرفی کنه؟

    ۴ ماه پیش
  • انا

    2

    عالی بود اصلا پایانش مشخص نبود واقعا لذت بردم و خیلی از رفتار نلین لذت بردم چون زود پا نداد درکل عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • مطهره

    0

    رمان رو میزارم به اسم

    ۶ ماه پیش
  • مطهره

    1

    با این حال رمانت عالی بود دوستش داشتم و به چیز دیگه من دارم رمان نوشتم حدود دوسال پیش اسم شخصیت اصلیم الین بود و اسم شوهرش مهیار اسم برادر شوهرش هم ماهان بود😂 یعنی خواستم بگم که این رمان رو بیشتر به خاطر اسم شخصیتش خوندم ،اگه شرایط جور بشه رمان رو توی این سایت میزارم به اسم

    ۶ ماه پیش
  • مطهره

    0

    که اونم اجباری بود عاشق شد سیاوش هم که عشقش سرطان گرفت و مرد بعدم رفت آلمان این بده که همه ی شخصیتات یه جوری زخم خوردن و اینکه...منم عتشق دکسترم خیلی فیلمش خوبه حتما پیشنهاد میکنم که ببینید راجب یه قاتل سریالی ولی شغلش پلیسه خیلی خوبه فیلمش...دلم نمیخواست هیربد بمیره کاش به واقعیت پی میبرد با این

    ۶ ماه پیش
  • مطهره

    0

    ولی درواقع حامی یه نقش گذرا بود و اصلی هیربد بود شایدم فقط دلت میخاست که خواننده نتونه ته داستانت رو پیش بینی کنه آخرش رو خیلی زود جم و جور کردی و فکر میکنم تنها کسی که تونست با آراپش پیش عشقش باشه فرنوش بود چون حامی که زخم خورد هیربد هم عشقش خودکشی کرد الین هم بعد ازدواج که اونم اجباری بود عاشق شد

    ۶ ماه پیش
  • مطهره

    1

    خب خواستم بگم که خلاصه رمان باید جوری باشه متن رمان رو منتقل کنه من از خلاصش فهمیدم که یه مردی به اسم مالک عاشق الین شده ولی اون از دستش فرار میکنه و تویه خونه ای کار میکنه بعد اونجا یه پسره هست اسمش حامی...خب انتظار داشتم حامی عاشقش بشه و یه جوری جلوی مالک به ایسته ولی درواقع حامی یه نقش گذرا بود

    ۶ ماه پیش
  • میو

    5

    ماکان فقط ی سایکوپت روانی تاکسیک بود کسی که عشقش مریض بود و به الین عنوان ی شیٔ نگاه میکرد که مال خودشه، کسایی که دوستش داشتن تو زندگی خودتون همچین آدمی بیاد که همه خواسته ها و آزادیتونو نادیده بگیره روانیم باشه واقعا فرار میکنید

    ۶ ماه پیش
  • Ainaz

    7

    دوستانی ک میگن شخصیت الین مسخره بود، آیا به این فکر کردید شخصیت ماکان داغون تر از همه بود؟ ی آدم سایکو پت روانی سادیسمی که هیچی از عشق حالیش نیست چون عشق واقعی این نیست اوناییم ک از ذوق این رمان کف و خون بالا آوردن یا سنتون کمه یا تازه با رمان و کتاب و این داستانا آشنا شدید بوس ب همتون،(اتلاف وقت)

    ۶ ماه پیش
  • میو

    2

    وای باورم نمیشه ی نفر بلخره گفت، به نظرم الین خیلیم شخصیتش خوب بود تا لحظه آخر داشت سعی میکرد زیر بار زور نره

    ۶ ماه پیش
  • rasta

    0

    رمان خوب معرفی میکنین؟

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    2

    خیلی قشنگ بود و اصلااا بچگونه نبود. داستان کشس داشت و من از خوندنش لذت بردم

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    2

    حرفی ندارم فقط کاش نمیخوندمش متاسفم واسه وقتی ک گذاشتم

    ۹ ماه پیش
  • آرامش

    1

    سلام رمان را دوست داشتم،شخصیت ماکان را هم دوست داشتم ،صحنه ای که تصادف میکنندو الین عشقش به ماکان را اعتراف میکنه خیلی قشنگ بود داستان برای من جذاب بود و دوست داشتم بدونم آخر داستان چی میشه خوشحالم که پایان خوش داشت

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!