پارت بیست و پنجم :

دستانم را در هم تنیدم و با لحنی مردد جواب دادم:
_ نه، یعنی قراره یه قدم جلوتر از اونا باشیم.باید قبل از اینکه به دست پلیس واقعی بیفته پاکشون کنیم. فیلمی هم که دست حسامه رو هم باید از بین ببریم.
آتوسا نفسش را با صدا بیرون داد، معلوم بود که هنوز یک دل نشده و میان تردیدهایش دست و پا میزند. آهسته گفت:
_ چجوری؟
به سمتش گام برداشتم و دستانم را بر روی دوشانه اش گذاشتم.در چشمانش خیره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • انسیه

    0

    بله اتوسابابا بذار بخونیم

    ۱۲ ماه پیش
  • حافط

    0

    چرا اینجوری شد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️