رویای نیمه شب

به قلم پرواز جوینده

عاشقانه طنز اجتماعی

شخصیت پسر:شایان شمس(صاحبِ جوانِ اولین فرودگاه خصوصی ایران)بیست و هفت ساله شخصیت دختر:رویا مجد(تو محله بهش میگن رورو جیب‌بُر یه سریا هم بخاطر اخلاق بدی که داره بهش میگن رورو روانی)بیست و پنج ساله یه پسر خلبان که با یه ازدواج از پیش تعیین شده تو شرایط سختی قرار میگیره و با خیانت نامزدش از محل زندگیش دور میشه و دور از ویلای خودش، تو پایینشهر یه زندگی برای خودش میسازه که با یه دختر پایینشهری اشنا میشه و... یه کلیشه پر از عشق...داستانی که قرار بود فقط یه نقشه باشه...ولی مگه دستا چقدر میتونن همو لمس کنن و عادت نکنن؟چشما چقدر میتونن ببینن و عاشق نشن؟شایان دل میبنده به چشمای مظلوم دختری بی‌ریا و رویا قلب میده به گرمای آغوش مردی محکم و حامی...


41
520 تعداد بازدید
4 تعداد نظر

تخمین مدت زمان مطالعه : کمتر از 5 دقیقه

اگر دوست داشتید تصویر شخصیتها و قسمتهایی از رمان رو به صورت کلیپ ببینید میتونید به پیج من در اینستاگرام سر بزنید:parvaznovel
شایان:
داشتم وسایلامو جمع میکردم و همزمان به این فکر میکردم که یه دختر چقدر میتونه عوضی و پست باشه که منی که نه از قیافه نه از مال و نه از هیچی کم ندارمو ول کنه بره با یه بی سر و پا بهم خیانت کنه...از دیشب تاحالا که مچشو گرفته بودم حرفاش مدام تو سرم اِکو میشد.
*دیشب*
راوی:
مایا:شایان عزیزم بزار برات توضیح بدم...بخدا اونوجوری که فکر میکنی نیست،شایان من عاشـ...
شایان داد زد:خفه شووو خفه شووو
دیگه حق نداری اسممو به اون زبون کثیفت بیاری...
همینطور که یه چرخ دور خودش میزنه و دستشو میبره تو موهاش ،خنده هیستیریکی میزنه و میگه:آخه با سعید؟اصلا به اینکه بزرگترین دشمن و رقیبمه هیچ کاری ندارما...فقط واسم سواله که چی توی اون دیدی که تونستی باهاش به مــــن به من شایان شمس خیانت کنی؟
هی با خودم میگم شاید بخاطر قیافه‌مه(یه پوزخند بلند میزنه و ادامه میده):که میبینم اون سعید بیخاصیت انگشت کوچیکه منم نمیشه
به ثروت و مال و اموالشم که فکر میکنم میبینم کل زندگیو جفت کلیه‌هاشو هم بفروشه بازم نمیتونه یکی از ماشینای منو بخره
دقیقا بهم بگو چی توی اون دیدی که رفتی باهاش به من خیانت کردی؟
مایا:من میتونم همه‌چیزو برات توضیح بدم عزیزم...فقط آروم باش عزیزمـ...
شایان:چیه هی همین یه جمله رو تکرار میکنی؟توضیح بده...توضیح بده دیگه
شایان که به شدت عصبی بوده و چشماش سرخ و ترسناک شده بودن داده میزنه:چیــــــه؟چرا خفه خون گرفتی؟مگه نمیخواستی توضیح بدی؟خب بگو دیگه...
مایا میترسه و چند قدم به عقب میره که شایان به سمتش میره و میگه:چیشد؟ترسیدی؟چرا میری عقب؟
مایا به دیوار میخوره و شایان دقیقا توی فاصله‌ی ده سانتیِ صورتش می‌ایسته...
به لباش زل میزنه و آروم میگه:فکر کردی منم مثل تو و اون سعید عوضی هرزه‌م؟متنفرم...هم از تو...هم از اون که به سگای تو خیابونم رحم نمیکنه
گلوی مایا رو جوری که داشت خفه میشد محکم گرفت و به دیوار چسبوند و ادامه داد:اگه حتی روزی اتفاقی هم دور و بر من پیدات شد فاتحه‌ی خودتو همه‌ی دور و بریاتو بخون
چون محاله بزارم زنده بمونین.
گلوی مایا رو ول میکنه و ازش دور میشه که مایا میوفته زمین و پشت سر هم سرفه میکنه تا بتونه هوا رو به ریه‌هاش بفرسته...
شایان:
صبح رفتم دفتر و همه‌ی مسئولیتا رو به حسام سپردم. توی این شهر بعد از بابام حسام تنها کسی بود که از چشمامم بیشتر بهش اعتماد داشتم...بالاخره اون یه روزی باعث نجات جونم شده بود...وقتی فهمید یه مدت خیلی طولانی نیستم قشقرق به پا کرد. دلیل این غیبتو هم که فهمید خیلی بیشتر از قبل عصبی شد ولی خودش خوب میدونست که نمیتونه از پس من بر بیاد برای همین فقط ساکت شد و با بدخلقی بدرقه‌م کرد.
تو خونه دیگه کاری نداشتم. لباسامو برداشته بودم خونه رو هم سپرده بودم به نگهبان. خونه‌ی جدیدو هم بی هیچ دردسری اجاره کرده بودم. فقط چون از دیشب تاحالا چندان نخوابیده بودم خیلی خسته بودم. داشتم میرفتم یکم بخوابم که نگهبان گفت مهمون دارم. در باز شد و حسام با همون اخمش که معلوم بود اگه رفیق نبودیم یه کتک حسابی ازش میخوردم اومد جلو.
قبل اینکه شروع کنه به غرغر خودم گفتم:حسام جون من شروع نکنا...بخدا خیلی خستم...میخوام برم یکم بخوابم که هم ذهنم اروم شه هم جسمم.
حسام:دو دقیقه ساکت باش...نیومدم دعوا راه بندازم...اومدم ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده که داری بخاطرش همچین غلطی میکنی
با کلافگی گفتم:نپرس...اصلا دلم نمیخواد به خودم یاداوریش کنم
حسام:باید درباره‌ش فکرکنی و به یاد بیاریش تا بتونی تصمیم درست بگیری
همینجور شد که دستمو گرفت نشوندم و به اجبار همه‌ی اون تصاویر مسخره دوباره از جلوی چشمام رد شد:دیروز طرفای عصر تو راه خونه بودم که این برنامه که مایا رو گوشی جفتمون نصب کرده بود آلارم داد که مایا این نزدیکیاس...کنجکاو شدم ببینم کجاس که دیدم داره شرکت این مرتیکه شهابیو نشون میده
حسام پرید وسط حرفمو با تعجب گفت:م...منظورت که سعید شهابی و باباش نیست؟
زده بود وسط خال...پوزخندی زدم و گفتم:چرا دقیقا منظورم همونه...کنجکاو شدم ببینم اونجا چیکار میکنه پس رفتم شرکتشون و اونجا هم از رو برنامه تونستم جای دقیق مایا رو پیدا کنم...در اتاق مدیریت باز بود... یکم رفتم جلو که صدای خنده‌های مایا و سعید خان بلندتر به گوشم رسید...رفتم جلوتر دیدم جفتشون با نیم‌تنه‌های لخت رو مبل رو همدیگه افتادن...اون موقع فقط تونستم خداروشکر کنم که هیچکس تو اون خراب شده نبود و منو تو اون وضع ندید...داشتم بدون اینکه سر و صدا کنم از اونجا میرفتم که مثل اینکه مایا منو دیده بوده. دیگه نتونستم اونجا بمونم و قبل از اینکه بهم برسه خودمو رسوندم خونه...از اینجا به بعدشو تصمیمی هم که گرفتمو که صبح تو دفتر واست گفتم...
حسام:اگه این نقشه سعید باشه که تو رو از دفتر و فرودگاه و کارا دور کنه چی؟تو همچین موقعی نباید جاخالی کنی
دستمو گذاشتم رو شونشو با لبخند اطمینان بخشی گفتم:تو اونقدرا خودتو ثابت کردی که بتونم با ارامش و بدون فکر همه‌چیو بهت بسپرم و برم...فقط امیدوارم خیلی خسته نشی تو این مدت...بعدم هر اتفاقی افتاد میتونیم باهم تلفنی درباره‌ش حرف بزنیم...
حسام:واسه خونه و ماشین چیکار کردی؟
—خونه که تو یه محله‌ی جنوب شهر اجاره کردم، ماشینم که دیگه کاری لازم نیست بکنم اینهمه ماشین دارم...با یکیش میرم.
حسام با قیافه‌ی عاقل اندر سفیهی که انگار داشت بهم میفهموند خیلی خرم گفت:لابد لباسم نرفتی بخری و داری با همین لباسای مارک و کت شلوارای گرونت میری؟
—آره مگه چیه؟
حسام:ببین تو یا خیلی خر و آکبندی یا داری منو مسخره میکنی.
وقتی دید گیج زل زدم بهش گفت:آخه عقل کل تو ارزون‌ترین ماشینی که تو پارکینگ خونت داری سوزوکیه...فکر نمیکنی اگه با این ماشینا و لباسا بری تو همچین محله‌ای زندگی کنی خِفتِت میکنن کل زندگیتو ازت میدزدن؟
اونجا جایی نیست که بتونی با ماشینای لوکس و لباسای مارک بری...پایینشهر خفت‌گیر و جیب‌بُر زیاد داره...اگه ذره‌ای حس کنن از خودشون پولدارتری دار و ندارتو ازت میگیرن مخصوصا که غریبه هم هستی...
وقتی به حرفاش فکر کردم تازه به اوج نادون بودن خودم پی بردم...از اونجایی که نمیدونستم باید چیکار کنم حسامو مجبور کردم باهام بیاد بگه چجور لباسا و ماشینی باید بخرم...
از اونجایی که حسام قبل از آشنایی با من و نشون دادن تواناییاش بهم از قشر متوسط جامعه بود خیلی خوب میدونست باید چه مدلی لباس بپوشم که خیلی جلب توجه نکنم...بعد از خرید وسایل لازم رفتیم یه پراید دست دومم پیدا کردیم خریدیم و من دقیقا تبدیل شدم به یه پسر بیکار و الاف که یه خونه تو پایینشهر داره...
هوا تقریبا تاریک شده بود و لباسامو پوشیده و اماده بودم که برم...
حسام که رو‌به‌روم ایستاده بود با خنده گفت:با این لباسا‌ی قدیمی و اسپرت بازم واسه یه بچه‌ی پایینشهر خیلی خوشتیپ به نظر میای...مخصوصا اون موهای حالت گرفتت...
جلوتر اومد و دست کرد تو موهامو به کل به همشون ریخت و باز با خنده گفت:حالا بهتر شد
توی دیوار آینه‌ای اتاق خودمو نگاه کردم دیدم این قیافه دقیقا همون چیزی بود که اگه روزی کسی بهم میگفت قراره همچین تیپی بزنم بهش میگفتم حتما روانی شده...شایدم من به عنوان یه پسر خیلی رسمی و سوسول بار اومده بودم که به لطف بابام بوده...
حسام:فکر کنم بار اولته همچین لباسایی میپوشی...درسته؟
—آره...یادم نمیاد قبلا یه بارم همیچین چیزایی پوشیده باشم...حتی از نزدیکم ندیده بودم...
حسام:ولی خیلی خوبه...حسابی بهت میاد...
راست میگفت...از اون حالت کت شلواری در اومده بودم...همیشه تصوراتم از تیپ اسپرت همون کت‌های تک و شلوارای کتون خودم بود ولی مثل اینکه اسپرت واقعی به این تیشرت و شلوارای جین میگن...
بعد از رفتن حسام کلاه سیاه نقاب‌دارمو گذاشتم سرمو به سمت ادرسی که املاکی داده بود راه افتادم...
بعد از رد شدن از کوچه‌ی پر از چاله چوله به خونه رسیدم که رسما همه‌ی تصوراتم خراب شد. دقیقا مصداق بارز یه خرابه بود...کلیدو تو در چرخوندم که در باز نشد...کلیدو در اوردم داشتم نگاهش میکردم ببینم مال این قفله یا نه که یه صدای زنونه از پشت سرم اومد:پوففففف....این اکبر بنگاهی نَسناس دوباره اینجارو به یه بچه سوسول اجاره داد...
رو کرد به من و بدون اینکه ذره‌ای بهم توجه کنه گفت:برو اونور بینیم بچه...
هلم داد اونطرف و کلیدو ازم گرفت یه چرخ توی قفل داد...
داشتم به این فکر میکردم که این دختره که قدش به زور به سر شونه من میرسه بهم گفت بچه که با یه لگد محکم درو باز کرد...
تو شوک ضربه محکمش بودم که همینجور که از بغلم رد میشد گفت:این درا همه همینطوری وا میشن...یه دور کیلیتو پیچ میدی یه جفتکم میندازی...
داشتم نگاهش میکردم که در خونه‌ی بغلی روهم همینجور باز کرد و رفت داخل و درو محکم بست.
همینطور که رفتم توی خونه داشتم به این دختره و رفتار عجیبش فکر میکردم که وضع توی خونه اشکمو در اورد...حیاط خونه جوری که حتی نمیشد توصیفش کرد کثیف بود...روی زمین جوری پر از برگ و اشغال بود که انگار بیست ساله هیچکس اینجا پا نزاشته...پیشاپیش میتونستم حدس بزنم توی خود خونه چه خبره...از اونجاییم که نمیتونستم کسیو استخدام کنم خونه رو تمیز کنه مجبور بودم خودم دست به کار شم.
ساک ورزشیم که لباسام توش بودو یه گوشه انداختم، رفتم وسایل شوینده و کیسه زباله و جارو خریدم و برگشتم.
لباسامو با یه پیرهن شلوار راحت عوض کردم و شروع کردم به جمع کردن آشغالدونی که توی حیاط راه افتاده بود...خداروشکر بابا جوری بارم اورده بود که تو هر شرایطی بتونم گلیممو از آب بیرون بکشم...دوران سربازیَم که کاملا تمیزکاری رو بهم یاد داده بود...
بعد از جمع کردن آشغالای حیاط تازه تونستم ببینم یه حوضچه کوچیک کف حیاطه...
طرفای ساعت سه صبح بود که کار حیاط تموم شد...تا ساعت پنجم تونستم فقط یکی از اتاقای خونه رو جمع و جور کنم که بتونم فقط بخوابم...
طرف ساعتای دو ظهر بود که از خواب بیدار شدم...تمام بدنم بخاطر رو زمین خوابیدن کوفته شده بود و فقط یه دوش آب گرم میتونست حالمو خوب کنه.
داشتم تصمیم میگرفتم برم حمام که یادم افتاد من حتی همین اتاقی که توش خوابیدمو هم کامل تمیز نکردم.
به ناچار لباسامو عوض کردم رفتم بیرون ببینم چی برای خوردن میتونم پیدا کنم. یه ساندویچ خریدم و بعد از اینکه همون بیرون غذا خوردم برگشتم تا بقیه خونه رو سر و سامون بدم که امشب بتونم راحت بخوابم.
تو راه خونه بودم که گوشیم زنگ خورد...بنا به عادتی که همیشه داشتم دستمو بردم سمت ضبط که صدا رو وصل کنم که یادم افتاد پراید از این اپشنا نداره...گوشی رو برداشتم دیدم حسامه. جواب دادم که گفت:هنوز خسته نشدی از اون اوضاع؟ببین نمیتونی زیاد تحمل کنیا...تا دیر نشده برگرد به کار و زندگیت برس.
—الکی سعی نکن منصرفم کنی...اینجا تنها جاییه که اون دختره‌ی عوضی فکرشم نمیکنه برم...دلم نمیخواد ریخت مایا و اون سعید کثافتو ببینم...بعدم اینجا خیلی خوبه، منم واقعا راحتم، همه‌ی خاطرات سربازیمم واسم تداعی شده حتی به نظرم تو هم بیا
حسام خندید و گفت:قربون دستت داداش من تازه یه مدته تونستم به این خونه زندگی که واسه خودم جور کردم عادت کنم...بعدشم مثل اینکه یادت رفته یکی همه‌ی زندگیشو سپرده به من و خودش رفته پی استراحتش؟
خندیدم و گفتم:استراحت؟!بزار عکسی که از حیاط خونه گرفته بودمو قیافه الانشو برات بفرستم ببینم من دارم استراحت میکنم یا تو...فعلا تو رانندگیم بزار رسیدم خونه برات از وضع خونه عکس میفرستم
حسام:خیلی خب برو به تمیزکاریت برس بعدا دوباره آمارتو میگیرم...فعلا...
بعد از رسیدن به خونه دوباره لباسامو عوض کردم و مشغول تمیزکردن خونه شدم. داشتم آشغالا و جونورایی که تو خونه مرده بودنو میبردم بزارم پیش زباله‌های توی حیاط که یکی گفت:هی خوشتیپ
سر گردوندم ولی کسی رو ندیدم که دوباره گفت:کجا سِیر میکنی؟این بالارو بِپا.
سرمو بالا بردم که دیدم همون دختر دیروزیه با یه کبوتر توی دستش لبه‌ی پشت‌بوم خونه‌ش نشسته و پاهاشو آویزون کرده...از این حجم از نترس بودنش واقعا متعجب شده بودم و داشتم به سر و وضعش که یه تاپ سفید و یه شلوار ارتشی و یه کلاه سرش بود نگاه میکردم که دوباره گفت:اوی بچه...بالا رو بپا...دیدبانی بالاتره
منظورشو که گرفتم خنده‌مو نگه داشتم و به چشماش نگاه کردمو با جدیت گفتم:چیه؟
با تمسخر گفت:اوهو! چه غلطا...چیه چه صیغه‌ایه دیگه؟
سعی کردم مثل خودش باشم و لو ندم که از کجا اومدم برای همین با نهایت لاتی که میتونستم گفتم:صدای زدی...بگو ببینم چیکار داشتی...
همینطور که بال کبوتر توی دستشو باز میکرد و بهش نگاه میکرد گفت:به تریپ معاشرتت نمیاد اَ بچه‌محلامون باشی...اَ کجا تشریف فرما شدی اینجا؟
—به تو چه؟نکنه بازرس محلی؟
—از بلبل زبونیت تابلو شد که واقعا بچه اینجاها نیستی وگرنه میفهمیدی نباید با رورو روانی اینجور زر زد...
طرز حرف زدنش واقعا زننده بود و دیگه تحمل این حجم از توهینو نداشتم برای همین با اخم گفتم:زرو که فعلا فقط تو میزنی...من دارم حرف میزنم
از همون فاصله‌ی زیاد پرید رو دیوار خونه‌ی منو از رو دیوارم پرید کف حیاط و اومد سمتم
برای اینکه بتونه تو چشمام نگاه کنه باید سرشو تا جایی که میتونست بالا بگیره. همینجور که سعی میکرد مستقیم تو چشمام نگاه کنه حق به جانب گفت:چی گفتی؟الان دقیقا به من چی گفتی؟
—دقیقا همونی که شنیدیو گفتم
دستشو مشت کرد که بزار توی شکمم. منم از اونجایی که هیچوقت فکرشو نمیکردم با این همه سابقه‌ی باشگاه و مربی‌گری کیک‌بوسکینگ از یه دختر بچه کتک بخورم اومدم دستشو بگیرم که متاسفانه خیلی دست کم گرفتمش و مشت سنگینش دقیقا خورد وسط شکمم
درد داشتم ولی ذره‌ای توی صورتم تاثیر نزاشت. مچ دستشو با فشار گرفتم که اونم هیچ اثری از درد توی صورتش به من نشون نداد.
با پوزخند گفتم:شاید اگه میخواستی همسن و سالای خودت یا اراذل و اوباش این محله رو بزنی این ضربه جواب خوبی بود ولی واسه یکی مثل من یکم ضعیف بود...
دستشو با ضرب از توی دست من در اورد و با گستاخی تمام گفت:اونقدر سوسول و ناشی که نفهمیدی گوشات از درد قرمز شده بچه‌جون
با اخم و تعجب دستمو بردم سمت گوشم که رو زمین نشست و پاشو کشید زیر پاهامو افتادم زمین.
از حرص و درد چشمامو بسته بودمو داشتم دندونامو روی هم میسابیدم که روبه‌روم زانو زد و گفت:به من میگن رورو روانی...بهتره سر به سر من نزاری بچه‌جون...
هنوز چشمام بسته بود که حس کردم از کنارم بلند شد...چشمامو باز کردم دیدم داره به سمت در میره. مچ پاشوگرفتم کشیدم که با دوتا آرنج افتاد زمین...از جام بلند شدم و گفتم:من دقیقا رییس همون تیمارستانیم که تو روانیشی...پس سر به سر من نزار بچه‌جون
به سمت در رفتم و درو باز کردم که بلند شد و اومد سمتم. وقتی داشت از در بیرون میرفت با عصبانیت گفت:تقاصشو بدجور پس میدی...
وقتی رفت و درو بستم داشتم میرفتم تو خونه به ادامه‌ی کارم برسم که دیدم روی زمین جای دوتا لکه‌ی خون مونده...احتمالا وقتی کشیدمش آرنجاش زخم شده...بیخیال رفتم توی خونه و مشغول کار شدم.
غروب بود که کارم تموم شده بود و کل خونه تمیز شده بود.
همه‌ی کیسه زباله‌ها که توی حیاط گذاشته بودمو برداشتم گذاشتم تو ماشین تا ببرم یه جا بریزم دور...
وقتی برگشتم خواستم برم تو خونه که دیدم در خونه‌ی اون دختره بازه...یهو یاد زخمای دستاش افتادم. اگه بهش نمیرسید امکان اینکه عفونت کنه زیاد بود چون اینجا اصلا محیط تمیزی نیست. دوباره اون رگ دلسوزم زده بود بالا و هیچ کاری‌هم نمیتونستم بکنم...رفتم تو خونه و جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ای که برای مواقع ضروری از خونه‌ی خودم اورده بودمو برداشتم رفتم طرف خونه‌ش...خوشبختانه از این آدمای فضول محله‌ها که توی همه‌ی کارای دیگران فضولی میکنن خبری نبود...در زدم ولی کسی جواب نداد...چند بار دیگه هم در زدم ولی جوابی نشنیدم که دیگه رفتم توی خونه. توی حیاطو یه نگاه انداختم که دیدم رو یه تخت زوار در رفته خوابش برده و زخماشم توی همون حالت ول کرده...میدونستم اگه الان بیدارش کنم و بخوام زخمشو براش تمیز کنم اول که چیز دیگه‌ای برداشت میکنه بعدشم اگه اهل این فکرا نباشه چیزی جز دعوا نداریم پس به ناچار یه دستمال از توی جعبه برداشتم و روش نوشتم:آدمی نیستم که ضعیف‌تر از خودمو بزنم پس بچه‌ی خوبی باش و هی سر به سر من نزار تا مشکلی برات پیش نیاد. اون زخماتم تمیز کن تا عفونت نکرده.
دستمالو گذاشتم زیر جعبه و از خونه‌ اومدم بیرون. درو هم محکم بستم تا بیدار شه و این موقع تو حیاط نخوابه...یـ...یه لحظه...چی میگم من؟ولش کن...اصلا بیدارم نشد به درک...کل امشب اینجا بمونه تا همه‌ی بدنش بگیره...اصلا خوندن بلده؟بعید میدونم بلد باشه...
شونه‌ای بالا انداختم و به سمت خونه‌م رفتم. بعد از یه دوش آب گرم خواستم برم غذا بخورم که یادم افتاد این خونه جز آب و برق هیچ چیز دیگه‌ای نداره...یادم باشه فردا برم وسایل بخرم...


اگر دوست داشتید تصویر شخصیتها و قسمتهایی از رمان رو به صورت کلیپ ببینید میتونید به پیج من در اینستاگرام سر بزنید:parvaznovel


رورو:
همیشه وقتی سیم‌پیچی مُخم اتصالی میکرد میوفتادم به جون خونه و حالا بساب و کِی نساب...این مرتیکه بدجور رفته بود رو اعصابِ نداشته‌م واسه همین آوار شدم رو سر حیاط و شروع کردم به جارو کردن. تازه بعد از جارو زدن اون آشغالدونی که اِسی کچل تو حیاط راه انداخته بود خوابم برده بود که با یه صدای بلند تو مایه‌های جفتک‌پرونی طلبکارا به در خونه از خواب ناز پریدم. به دور و برم نگا انداختم دیدم کسی نیست...خواستم دوباره بخوابم که دیدم یه جعبه بغل دستمه. برش داشتم نگاش کنم که دیدم یه دستمالم زیرشه. نوشته‌ی رو دستماله رو که خوندم فهمیدم کار این بچه‌ تخسیه که دیروز اومد. به دستخطش میخورد از اون بچه خوشکلا باشه که حسابی میشه تیغیدشون ولی تیپ و قیافش یه چی دیگه بلغور میکرد. دلم میخواست ببرم اینو بکنم تو حلقش ولی این زخما خیلی درد میکردن...باید ببندمشون وگرنه مریض میشم...منم که اصن آدمِ مریضی و تو خونه نشینی نیسم. یعنی اگه بخوامم نمیتونم اینجور باشم چون نون شبم به همین سالم بودن چهارستون بدنم بنده...
حالا بازم الهی شکر ننه خدابیامرزم دوزار خوندن و نوشتن حالیم کرده بود وگرنه از کجا میفهمیدم اینا از کجا اومده...
جعبه رو ورداشتم بردم تو خونه تا قشنگ زیر نور این زخما رو دوا درمون کنم.
همینطور که زخمامو میبستم به این پسره فکر میکردم. بهش نمیومد بچه‌ی بدی باشه ولی واسه منی که یه محله ازم حساب میبردن خیلی زبون دراز بود. باید زبونشو کوتاه میکردم ولی الان نه. ناسلومتی کمکم کرده بودا.
بعد از بستن دستام از اونجایی که گشنگی امونمو بریده بود پاشدم یکم ماکارونی پختم که بخورم. وقتی داشتم واسه خودم غذا میکشیدم یادم اومد این خرابهه که این پسره توش زندگی میکنه هیچی نداره پَ حتما تاحالا چیزی نخورده...اَ اونجا که خیلی بچه دلرحمیَم یه بشقاب ماکارونی کشیدم بردم بهش دادم که قضیه‌ی جعبه رو هم تلافی کنم...


شایان:
رو زمینی که فقط یه موکت کهنه داشت نشسته بودم و سرمو با گوشیم گرم میکردم. از وقتی اومدم اینجا همه‌ی محدودیتا به زندگیم سرازیر شده بود. به قدری که حتی نمیتونستم واسه‌ی خودم غذا سفارش بدم و بیارن دم خونه‌م. یکم غیر منطقیه تو این محله که آدماش حتی پول واسه خریدن غذا ندارن یکی بیاد پول پیک برای اوردن غذا هم بده. اونقدرا هم حوصله و توان نداشتم که برم بیرون غذا بخورم در نتیجه تصمیم گرفتم بخوابم و فردا یه فکری برای این وضع بکنم.
میخواستم شروع کنم موهای خیسمو سشوار بکشم که صدای در اومد. به ناچار با همون موهای خیس که رو پیشونیم ریخته بود رفتم دم در ببینم کیه این موقع. درو که باز کردم دیدم قلدر کوچولوی محله با یه سینی که توش یه بشقاب ماکارونی و یه لیمو هست روبه‌روم ایستاده. از وقتی رفتارشو که دقیقا نقطه مقابل ظاهر معصوم و هیکل ریزه‌میزه‌ش بود دیدم تصمیم گرفتم قلدر کوچولو صداش کنم. اسمشو هم که درست و حسابی نمیدونستم پس همون لقبی که بهش دادم بهترین گزینه برای صدا زدنشه. جفتمون داشتیم با تعجب همدیگه رو نگاه میکردیم که یهو اون به خودش اومد و با اخم سینی رو داد بهم و گفت: هوا ورت نداره خوشتیپ...این فقط تلافی اون قوطیه‌س...اگه میخوای تو آتیش بس باشیم به پروپام نپیچ پرروییم نکن...یه محل میدونه من کیم و چه کارایی ازم ساختس پس حواست باشه داری چی جلوم زر...یعنی میگی. ظرفاشم میشوری پس میدیا.
بعد از تموم شدن حرفاش بدون اینکه منتظر بمونه من جوابی بدم یا حرفی بزنم رفت. به این حجم از پررویی و وراج بودنش خندیدم و در خونه رو بستم. خوشحال از داشتن یه بشقاب از یکی از غذاهای محبوبم با اشتیاق رفتم توی اتاق و با اشتها شروع به خوردن دستپخت اون قلدر کوچولوی وراج کردم.


رورو:
بعد از دیدنش تو اون وضع نمیدونم چم شده بود...حس میکردم چشام داره از کاسه میپره بیرون واسه همین تخته‌گاز سینیو انداختم تو بغلش و تیز خودمو رسونم پشت در خونه خودم...مرتیکه شاسکول با خودش چی فکر کرده که با این سر و شکل زاقارتش اومده دم در؟!آخه یکی نبود بهش بگه منگل مگه داری میری مهمونی که تو خونت اینقد خوشتیپ میگردی؟تو خونه باید شلوار کردی پوشید و تماااام. این ادا اصولا چیه دیگه. اصن اون موهاش تو صورتش چی میگفت دیگه؟مگه فلجی؟خو موهاتو از تو صورتت بزن بغل بیریخت...من چم شده دیگه؟دو ساعته دارم پشت در خونه‌م درباره قیافه ملت نظر میدم که چی؟
بیخیال قیافه و تیپ بقیه شدم و رفتم تو خونه تا بگیرم کپه مرگمو بزارم که فردا باید بیشتر بقیه روزا جیب بزنم...این روزا کفگیرم بدجور خورده ته دیگ هرچی داشتم و نداشتمو خرج کردم. حالام که واسه این بچه خوشکل دست و دلبازی کردم...رسما آه در بساط ندارم...باید برم بالاشهر که یه چیزی عایِدَم بشه...


شایان:
ماکارونیش جز سویا هیچی نداشت ولی با این حال بازم خیلی خوشمزه بود. فکر نمیکردم با این قد و قواره‌ش بتونه به این خوشمزگی غذا درست کنه.
از فکر قلدر کوچولوی آشپزباشی در اومدم و آماده شدم که بخوابم...فردا خیلی کار داشتم...
آماده شده بودم و داشتم کفشامو پام میکردم. همین که درو باز کردم و از خونه بیرون اومدم دیدم قلدر کوچولو داره در خونه‌شو میبنده. روشو برگردوند و رفت سمت کوچه‌ی رو‌به‌رویی که به خیابون میخورد که صداش زدم و گفتم:وایسا...یه لحظه اینجا وایسا تا ظرفارو بیارم...
بی هیچ حرفی ساکت ایستاد و بهم نگاه کرد که رفتم تو و سریع ظرفا رو برداشتم اومدم بیرون...ظرفارو که بهش دادم درو خونه رو بازکرد بدون اینکه بره تو خونه گذاشتشون پشت در و بدون هیچ حرفی دستاشو کرد تو جیبشو با حالت لاتی‌ای رفت. با تعجب به رفتنش نگاه میکردم که یه صدایی از پشت سرم اومد:شانس حسابی بغلت کرده که رورو خرخره‌تو نجوییدا...
برگشتم که دیدم یه پسر جوونه. با اخم و تعجب گفتم:مگه چیکار کردم؟
پسره:صبحا نباید با رورو حرف بزنی...الان لابد میخوای بپرسی چرا...چون اولا رورو خیلی بدخوابه و صبحا سگ اخلاقه دوما رورو همیشه کم و بد میخوابه و واس همین مخصوصا سر صبحا اعصاب هیشکیو نداره پَ سر به سرش نذار تا نزنتت سینه‌ی دیوار.
اینکه که گفت کم و بد میخوابه کنجکاوم کرده بود برای همین پرسیدم:کم و بد میخوابه یعنی چی؟
دستاشو کرد تو جیبشو شونه بالا انداخت و گفت: اینو دیگه من نمیتونم بگم خودش باید بگه...از رورو که بگذریم...اسم تو چیه؟جدیدی؟قبلا ندیده بودمت این دورو ورا.
با گیجی جواب دادم:آره پریروز اسباب کشی کردم‌.
دستشو جلو آورد و گفت:اسم من علیه...همسایه‌ی خونه روبه‌رویی و تنها رفیق رورو.
خوشحال از دیدن یه آدم نسبتا نرمال دستشو به گرمی فشردم و گفتم:خوشبختم منم شایانم.
با خنده گفت:اسمت زیادی باکلاسه...بچه‌ اینجاها نیستی نه؟
—مگه اهل جایی بودن به اسمه؟
علی:آره که به اسمه مثلا اینجا تا چش کار میکنه علی و ممد و حسن و حسین رو زمین ریخته ولی هیشکی اسمش شایان نیس...این اسما واسه اینطرفا زیادی سانتال مانتاله.
خنده‌م گرفته بود از استدلالی که آورده بود که گفت:خیلی خب شایان خان من دیگه میرم کار زیاد دارم. فعلا.
بعد از خداحافظی با علی راه افتادم به سمت ماشینم. همینجور که سوار میشدم شماره حسامو گرفتم که به محض جواب دادن گفت:بــــــه بــــــه بزار ببینم افتاب از کدوم طرف اومده بیرون که آقا شایان یادی از رفیق رفقای قدیمی کرده. اقا نکنه شماره رو اشتباهی گرفتی؟شایدم دستت خورده زنگ زدی...
ماشینو روشن کردم و همینطور که میخندیدم گفتم:اگه دو دقیقه از وراجیت کم کنی خودم بهت میگم افتاب از کدوم طرف در اومده...
بعد از راهنمایی گرفتن از حسام که باید از کجا وسایل خونه‌ی قدیمی بگیرم که گفت خودش واسم ماجرا رو حل میکنه رفتم دنبال خرید لوازم غذایی برای خونه تا از گشنگی نمیرم...
ساعت شیش عصر بود که وسایلا رسیدن خونه. طبق گفته‌ی من، حسام یه یخچال و تخت و گاز و بخاری و کمد و آینه و یه کاناپه فرستاده بود. دقیقا وسایلی بود که یه خونه‌ی کوچیک قدیمی میتونست داشته باشه.
خداروشکر حسام خوب بلد بود ذهن منو بخونه و دقیقا چیزایی که میخواستمو پیدا کرده بود...ساده و قدیمی ولی نو و تمیز. بعد از گذاشتن هر وسیله سر جای خودش با فکر اینکه اگه جای باشگاه رفتن زودتر میومدم اینجا،خیلی زودتر به بدن خوشفرم میرسیدم.
خودمو انداختم رو کاناپه تا یکم استراحت کنم. البته هنوز کلمه‌ی استراحتو کامل تو ذهنم هِجی نکرده بودم که یکی با نهایت وحشی بازی کوبید به در‌. همینجور که میرفتم درو باز کنم به اینم فکر کردم که خیر سرم مثلا اومدم اینجا زندگی کنم که کسی نشناستم و ندونن کجام و بتونم دور از همه باشم...
همینجور که بیشتر به در نزدیک میشدم صدای در زدن طرف شبیه به ریتم آهنگای بندری میشد. درو باز کردم که دیدم علی با یه قیافه‌ی خندون نگاهم میکرد...با ظاهر پوکر فیس گفتم:در خونه رو با پرکاشِن اشتباه گرفتی؟
با تعجب و قیافه‌ی خنده داری گفت:پِر چیچی؟
خندیدم و گفتم:هیچی...بیا تو...
درو بستم و اون جلوتر از من رفت سمت خونه...وارد خونه که شد گفت:اَاَاَاَ پسر چیکار کردی با اینجا؟؟!!اینجا هیچوقت اینقد مرتب و تمیز نبود حتی وقتی ننه غلومرضا توش زندگی میکرد...
—ننه‌ی غلامرضا کیه؟
علی:صاحب این خونه دیگه...اکبر بنگاهی بهت نگفته قضیه‌ی این خونه چیه؟
—نه...مگه ماجرای خاصی داره؟
علی:پَ از دنیا غافلی که اومدی اینجارو اجاره کردی کَکِتَم نگزیده...بزار واست وا کنم قصه رو...فقط نمیگُرخی که؟
خندیدم و گفتم:نه بگو خیلی وقته دیگه از چیزی نمیترسم...
شروع کرد به تعریف کردن:این خرابه قدیما مال یه زنی بود که وقتی اومده اینجا حامله بوده...این زنه از بس ندار و بدبخت و بی‌کس بود که بچه‌شو هم همینجا تو خونه زایید...زنای محل که میبینن این حتی کهنه هم نداره که بچه‌شو بپیچه میان واسش گلریزون میکنن که خودشو بچه‌ش از بی لباسی و گشنگی تلف نشن. از اونجا که هیشکی اسم و رسم این بنده خدا رو نمیدونسته از اون به بعد همه بهش میگن ننه غلومرضا...خلاصه این غلومرضا میشه یکی دوسالش که ننه‌ش میبینه این بچه قاطی‌پاتیه...
—قاطی‌پاتی یعنی چی؟
علی:نپر وسط حرفم یادم میره...قاطی‌پاتی یعنی یه مرضی داشته...مث آدم سالم نبوده. میگفتم...این غلومرضا که عجیب غریب میزده با خدازدگی تا سه‌چهار سالگی زنده میمونه و وقتی میمیره ننه‌ش چون پول و پَله‌ای نداشته که ببره توله‌شو خاک کنه همینجا تو باغچه میکارَتِش...
خود ننهِ هم هف‌هشت ماه بعدِ بچه‌ش از فشار گشنگی و کثافت میمیره...بعد یه هفته در و همسایه میبینن خبری ازش نیس میریزن تو خونه‌ش میبینن جنازه‌ش افتاده کف خونه...دیگه یکی دوزار پول میزارن رو هم میبرن زنه رو تو قبرسون خاک میکنن...خبر ندارم واقعیه یا نه ولی میگن روح زنه شبا تو این خونه داد و بیداد میکنه...همه عین سگ میترسن بیان اینجا جز رورو. اون همیشه وقتی میخواست کسی نره تو مخش میومد اینجا کسیَم تخ...یعنی جرعت نمیکرد بیاد دنبالش...حالا اینا رو که گفتم لازم نیس بزاری بری از اینجاها...اینا که گفتم مال بیست سال پیشه که فضولای محل واسه خودشون بلغور میکردن...

درباره‌ی قلدر کوچولو کنجکاو شده بودم برای همین پرسیدم:این دختره که شما بهش میگین رورو چرا نمیترسه از اینجا و این داستاناش؟
علی:من خیلی بچه بودم که این ماجراها پیش اومده ولی اهل محل میگن ننه‌ی رورو خیلی با این ننه‌ی غلومرضا جیک تو جیک بوده و همیشه میرفته خونه‌ش کمکش میکرده. واس خاطر همینم رورو این زنه رو میشناخته و ازش نمیترسه...خیر سرم اومده بودم یه خبر بدم بهتا. منو گرفتی به وراجی همه‌چی از مخم پر کشید...
—چه خبری؟
علی:فردا شب اراذل محل مسابقه کتک کاری ریختن. یه جور شرط بندیه...هرکی ببره یه پول قلمبه به جیب زده...دیدم تو هیکلت ورزشکاریه گفتم بینم میای رینگو به خاک و خون بکشی یا نه؟
—نه من اهل این کارا نیستم...
علی:اوفففففف...به هرکی میگم قبول نمیکنه...فقط رورو هرسال رومو زمین نمیندازه...
یه لحظه به چیزی که شنیدم شک کردم...با تعجب گفتم:گفتی کی؟؟!!
علی:رورو... رورو روانی خودمون
—اون بچه میره تو رینگ با دخترا گیس و گیس کشی میکنه دیگه مگه نه؟
علی:گیس و گیس کشی چیه داش؟تو فک میکنی الکیه که کل محل از رورو میترسن؟رورو هر سال کل لات و الواتای محلو میگیره دِ بِ کتک...همه‌ی گنده لاتای محل عینهو سگ از رورو میترسن. نیگا به اندازه‌ش نکن پاش بیوفته اینجور کتک میزنه که گنده‌تر از تو هم نتونه حریفش شه.
با تعجب از چیزایی که شنیدم گفتم:این برنامه فردا ساعت چنده؟میخوام بیام ببینم این نیم‌متر دختر چجور بزرگتر از خودشو کتک میزنه.
علی با خنده گفت:ساعت شیش عصر. تا ده یازده هم برنده که رورو باشه مشخص میشه.
—چه با اعتماد به نفسم میگی اون نیم‌وجبی حتما میبره!
باز با خنده گفت:حالا جلو من میگی نیم‌وجبی طوری نی ولی جلو خودش نگو که تیکه بزرگت میشه تکمه پیرهنت...خیلی خب من دیگه برم که ننه‌م بابامو در میاره اگه ساعت رسیدنم به خونه دیر و زود شه. عزت زیاد.

اگر دوست داشتید تصویر شخصیتها و قسمتهایی از رمان رو به صورت کلیپ ببینید میتونید به پیج من در اینستاگرام سر بزنید:parvaznovel


رورو:
دیگه رسما داشتم میرفتم پابوس عزراییل...فقط دل و روده‌هامو نریخته بودم تو چاه خلا. در توالتو باز کردم اومدم بیرون که دوباره این الدنگ عین روانیا افتاد به جون در خونه‌م. اگه جای داش کوچیکم دوسش نداشتم میزدمش صدا سگ ازش دراد تا یاد بگیره دیگه رو در بندری نزنه. خودمو صاف و صوف کردم و رفتم دم در و همین که بازش کردم با تشر گفتم:علی یه بار دیگه اینجور در بزنی ننه‌تو به عزات میشونم.
با نیش باز هُلم داد و اومد تو و گفت:حرص نخور قَدِت آب میره آجی.
—علی حوصله ندارم یهو دیدی گرفتمت زیر مشت و تیپا
علی:بیا مشت و تیپا رو فردا نثار لات و الوات محله کن...فردا مسابقه داریم
—مسابقه دیگه چه صیغه‌ایه؟
علی:بابا اسکول شدی امشبا...همون کتک کاری خودمون دیگه...همون که هر سال میزنی همه رو توش شتَک میکنی.
—هااااااا...ولی امسال نمیتونم بیام علی
علی:چرا؟نکنه ترسیدی؟
—ترس چیه بزغاله؟دل و روده‌م پیچیده به هم. از سر ظهر تاحالا دارم یه بند تگری میزنم...جون تو تنم نیس بخوام با یه مشت گولاخ سر و کله بزنم.
قیافه علی یهو صد و هشتاد درجه پیچید و گفت:اگه ناخوشی میخوای برم ننه رو صدا کنم بیاد درمونت کنه؟
با لبخند و دلسوزی گفتم:لازم نی توله...یکی دو روز بگذره خوب میشم...واسه مسابقه فردا هم...
پرید وسط حرفمو گفت:اسم از مسابقه نیار که شرمنده روی گلت میشم...داری پس میوفتی بعد میگی مسابقه؟میمونی خونه‌ت میتازونی. فردا هم هر کی سراغتو گرفت میگم شیر امسال میدونو واسه کفتارا خالی کرده که حال کنن.
بدون اینکه بزاره حرف بزنم رفت سمت درو گفت:حال مال کل‌کل ندارم پس حرف نزن برو لَش کن حالِت جا بیاد...عزت زیاد.
علی که رفت رفتم تو خونه یکی از اون آت و آشغالا که هر موقع حالم بد میشد ننه‌م به خوردم میداد دم کردم که بخورم بلکه بهتر شم. اونو که خوردم یه نمور دل و روده‌م آروم گرفت و رفتم که بگیرم بخوابم...
صبح که پاشدم یه خرده درد داشتم ولی ردیف بود. امروز اگه مسابقه رو میرفتم دیگه لازم نبود دو روز کار کنم...پول سه روز کار کردن خودم از توش در میومدا ولی باید به فکر شعبون نزول‌خورم باشم که آخر ماه هوار میشه سرم واسه همین دو روز بیشتر به خودم و جیب مردم مرخصی نمیدادم...واسه اینکه همین نیمچه دلدردمم اروم بگیره تا عصر تو خونه موندم تا وسط مسابقه قوز بالا قوز نشه...طرفای ساعت شیش بود که از در خونه زدم بیرون...


شایان:
ساعتای پنج و نیم شیش بود که علی اومد دنبالم با هم بریم مسابقه رو ببینیم
وقتی رسیدیم چشم چرخوندم تا قلدر خانومو پیدا کنم ولی ندیدمش. به علی گفتم:پس نیم وجبی کجاست؟
علی:شرمنده داش...منتظر بودی مسابقه اونو ببینی ولی امسال نمیاد...یکم ناخوش احواله.
میخواستم جواب علیو بدم که یه کچل گنده اومد ایستاد جلومون. از قیافه‌ش معلوم بود از اوناست که تنها استخونای سالم بعد از کتک خوردن ازش استخونای توی گوشه...
روبه‌روی علی ایستاد و گفت:چیطوریایی علی فِنچول؟وکیل مدافعه‌ت کو؟
علی با اخم گفت:شیر امسال میدونو واسه کفتارا خالی کرده تا حال کنن.
داشت دستشو میاورد گردن علیو بگیر که دستشو تو هوا گرفتم
نیشخندی زد و گفت:خودش نیومده ولی مث اینکه توله گربه‌شو فرستاده...این خوشتیپ قراره جاش بازی کنه؟
علی:نه‌خیر...ایشون خوش نداره با تو امثال تو دمخور شه اومده فقط ببینه چجور قرار شتَک شی.
بعد از تموم شدن حرفای علی دست کچله رو با ضرب ول کردم که با انگشت شست گوشه‌ی لبشو پاک کردو گفت:بهتر که نیومد دختره‌ی نصفه‌نیمه...هر سال میومد تر میزد تو مسابقه‌مون نمیزاشت مرد و مردونه مسابقه بدیم.
علی خواست جواب بده که صدایی که انتظارشو هم نداشتم از پشت سرمون اومد:به کفتار جماعت خوبی نیومده‌ها...جلو خودم اینجور حرف نمیزنی که محمود سلاخ...حالا من شدم نصفه‌نیمه؟
صداشو برد بالا و گفت:همه جمع شین تو رینگ که امروز رورو روانی سلاخی راه میندازه
اومد کنار علی ایستاد که علی بهش گفت:مگه بهت نگفتم نیا؟تو چرا اینقد شاخ میشی؟وسط رینگ از حال میریا...
رورو:علی گنده‌ش نکن...دیشب یه جوری خودمو دوا درمون کردم الانم توپ توپم.
علی باز خواست یه چیزی بگه که یه صدا اومد که نشون میداد بازی شروع شده. همینجور که باند بوکس به دستش میبست رفت وسط رینگ ایستاد. سرش با باند بوکسش گرم بود منم داشتم نگاهش میکردم که علی دم گوشم گفت:ازوقتی رورو تو مسابقه همه رو زده نفله کرده دیگه هیشکی جرعت نمیکنه بیاد جلو...تا دو سه سال پیش که رورو نبود هر سال اینجا پُرِ گنده‌گوز بود واسه دعوا ولی وقتی همشون دیدن هیشکی حریف رورو نمیشه کنار کشیدن.
ازش پرسیدم:اینجا تا چشم کار میکنه همه دو برابر این بچه قد و وزن دارن. چطور میتونه از پسشون بر بیاد؟
علی:رورو با زور و هیکل اینا رو نمیزنه زمین...البت که زورشم خیلی زیاده ولی اینا همه رو با ناقصیایی که دارن میبره...
خواستم بپرسم ناقصی چیه که صدای دو نفر پشت سرم توجهمو جلب کرد:ممل بنگی اَ همون سال قبل داره عین سگ تمرین میکنه...امسال حتما دخل رورو رو میاره
یکی دیگه گفت:تاحالا پییِ رورو جیب‌بر به تنت نخورده بفهمی کتک خوردن واقعی چیچیه...پارسال منم از همین گوهای ناشتا میخوردم که رفتم باهاش مسابقه دادم...هنوز جای جفتکش تو کمرم درد میکنه
داشتم از طرز حرف زدن آخریه میخندیدم و به قلدر کوچولو نگاه میکردم. یادم باشه اسم اصلیشو از علی بپرسم...رورو هم که نشد اسم.
باند بوکساشو که بست باندانایی که موهاشو زیرش نگه داشته بود سفت کرد و سرشو آورد بالا که دید هیچکس توی رینگ نیست. واسه‌ی همین بلند گفت:چیشد؟این محل اینهمه گنده گولاخ داره...چرا هیشکی نمیاد جلو؟بابا اینقدرام ترسناک نیستما.
علی با غرور و صدای بلند گفت:صدقه سری همین دختری که بهش میگین نیم وجبی این محل دیگه قُمپُز در کُن نداره...
بعد از نیم ساعت که نشستیم فقط سه نفر داوطلب شدن و شروع کردن به مسابقه دادن. اولین بازی دوتا مرد به شدت پهناور بودن که میشد گفت زورشون با هم برابری میکرد و اخرم سر یه اشتباه کوچیک برنده معلوم شد. به بازیِ تنها دختر مسابقه که رسیدیم شاید به ده دقیقه هم نرسید که حریفش از شدت درد توی کمر و زانوش اونم به خاطر ضربه‌های سنگین یه دختر بچه از بازی انصراف داد. از روی کنجکاوی از علی پرسیدم:علی این نیم‌وجبی چرا اینقدر تو این مسابقه خوبه؟یا بهتر بگم...چرا اینقدر خوب از این مردا که دو برابرش قد و وزن دارن میبره؟
علی:رورو بخاطر کتکایی که از بچگی از بچه محلا تو کوچه میخورد بعد یه مدت خیلی قلدر شد. دست بزن خیلی خفنی داره...خیلیم باهوشه...میاد این دوتا ویژگیشو قاطی میکنه و حتی اگه غول بیابونیم بهش حمله کنه دخلشو میاره...از اون گذشته رورو اگه بخواد دو روز تو سال استراحت کنه باید این مسابقه رو ببره.
—چرا؟
علی:از این مسابقه میتونه پول سه روز جیب‌بُریشو در بیاره...اگه مسابقه رو ببره دو روز به خودش استراحت میده و جیب نمیزنه...روز سومو هم واسه کم و کسریی میره کار میکنه که یهو اگه مشکلی پیش اومد بتونه پول شعبون نزول‌خورو جور کنه.
با توضیحات علی نه تنها توجیه نشدم تازه کلی سوال دیگه هم تو سرم طرح شد...سرمو بلند کردم که ببینم مسابقه چی شده که دیدم فینال شروع شده...حواسم به مسابقه بود که اون دو نفر پشت سرم دوباره شروع کردن به حرف زدن:دیدی گفتم ممل بَنگی حسابی آماده شده؟نمیزاره رورو زیاد بزنتش...همش داره هوار میشه رو سر رورو
اون یکی بعد از یکم مکث گفت:بابا اسکول ممل زیادم آماده نیس...نگا چون رورو حالش بده داره میتازونه...از مسابقه اول رنگ و روش عین زردچوبه بود الانم که چشاش داره تو کاسه میچرخه...الاناس که از حال بره.
برگشتم ببینم واقعا همینطوره یا نه که رورو دستشو برد بالا که استراحت کنه...تلو تلو خوران اومد سمت علی. داشت میوفتاد که علی زیر بغلشو گرفتو با عصبانیت گفت:بهت نگفتم شاخ نشو نرو تو رینگ؟گفتم از حال میری ولی انگار یاسین تو گوش خر خوندم...راه بیفت بریم خونه بگیر بکپ تا خوب شی.
با سختی خودشو از توی دست علی کشید بیرون گفت:ولمون کن بینیم بابا... این همه کتک کاری نکردم که حالا یه قدمی اون پول قلمبه بکشم کنار...مسابقه رو نبرم کارم زاره...آخرای ماهه شعبونم من مریضم و نتونستم کار کنم و دارم میمیرم حالیش نیس...خدا نیامرزه اون آقامو با این ارث گذاشتنش...پنج ساله مرده من هنوز دارم پول بنگ و تریاکشو میدم...
داشت دوباره میرفت سمت رینگ که گفتم:وایسا...
برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد که رو به اون و علی گفتم:قانونی هست بر این دلالت داشته باشه که مانع مسابقه دادن کسی به جای کس دیگه‌ای باشه؟
علی:زیر دیپلم حرف بزن بابا
—قانونی هست که نزاره من به جاش مسابقه بدم؟یعنی میتونیم الان که وسط بازی هست بازیکن عوض کنیم؟
علی:اینجا خر تو خره داش قانون مانون نداره که...الان اگه بگی تو میخوای جای رورو بری تازه خوشحالم میشن چون جز رورو کسی نمیتونه از پس اینا بر بیاد.
—خیلی خب پس برو اعلام کن من میخوام مسابقه رو ادامه بدم.
علی داشت میرفت که خانومِ قلدر گفت:وایسا بینم علی.
رو کرد به من و ادامه داد:کی گفته من میخوام تو بری جام مسابقه بدی؟اصن کی گفته که تو میتونی از پس این ممل بنگی بر بیای؟اصننننن گیریم بری مسابقه بدی...چی به تو میماسه این وسط؟
—تو فکر کردی اگه با این اوضاعت بری خیلی احتمال بردنت وجود داره؟بعدم مطمئن باش زور و تجربه من از تو خیلی بیشتره و احتمال بُرد بیشتره...درباره‌ی اینکه چی به من میماسه هم بعدا تصمیم میگیریم.
خوب تونسته بودم دهنشو ببندم...علی رفت اطلاع داد و من بعد از گرم کردن وارد رینگ شدم...احتمال بردنم زیاد بود چون اینا فقط با زورشون بازی میکردن ولی من هم تجربه داشتم هم استقامت بدنیِ بالا...بالاخره اون همه تمرین و مسابقه کشوری باید یه جا به دردم میخورد یا نه؟
با لبخندی که بعد از رفتن رورو از رینگ رو لبش نشسته بود به سمتم حمله‌ور شد که با مهارت جاخالی دادم و با سر رفت تو چهارچوب رینگ...درگیر درد سرش بود که مثل بار اول که رورو کشید زیر پای من نشستمو پامو از زیر پاش رد کردم که بازم با سر اومد پایین...توی تمام طول بازی من مثل یه استاد بالای سرش راه میرفتم و روش فن میزدم و اون فقط زمین میخورد...برای اخرین ضربه وقتی داشت با مشت به سمتم میومد دستشو گرفتم و چرخوندم بردمش پشت سرش به حدی که اگه یکم دیگه فشار می‌اوردم صدای شکستن استخون آرنجش میومد ولی متاسفانه نزاشت و اعلام کرد تسلیم میشه...به عنوان برنده من و قلدر خانوم رو اعلام کردن. الان دیگه رسما وضعیت منم مثل اون بود...من از پس بزرگترینشون بر اومده بودم...اونم به طرز وحشتناکی..‌. حالا از منم مثل خانوم جیب‌بر میترسیدن...بعد از اینکه همه جز من و علی و نیم‌وجبی رفتن همون کچله که ظاهرا اسمش محمود بود پولو داد دست منو رفت...داشتم میرفتم سمت علی و اون کوچولو که یهو از هوش رفت و علی هم به زور گرفته بودش...دویدم سمتشونو به ناچار بلغش کردم از زمین بلندش کردم.
رو به علی گفتم:چش شد یهو؟
علی:از دیروز عصر که رفتم بهش برا امروز خبر بدم دل و روده‌ش ریخته بوده به هم گلاب به روت همش تگری میزده. رنگ و روشم که عین گچ شده بود. گفتم ننه‌مو ببرم خونه‌ش درمونش کنه‌ها ولی گفت لازم نکرده.
—خیلی خب...اشکال نداره. ماشین من دم خونه‌مه بریم ببریمش درمونگاه.
داشتیم میرفتیم سمت ماشین که یه صدای خاطره انگیز از روزای بچگی من اومد...علی یه گوشی یازده دوصفر که من وقتی خیلی بچه بودم بابام داشت از جیبش بیرون اورد و جواب داد:الو بله ننه؟ ... ها؟؟!! ... یا حضرت عباس!!! ... باشه ننه باشه. نَگُرخ دارم میام. فقط کمربندو بزار لای دندوناش تا برسم.
به محض قطع کردن موبایلش گفت:داش آقام تشنج کرده میتونی تنها رورو رو ببری؟
—آره برو خیالت راحت
علی:دمت گرم...جبران میکنیم.
بعد از گفتن این بدون اینکه منتظر جوابم باشه با اخرین سرعتی که میتونست دوید و دور شد.
بعد از پنج دقیقه که خداروشکر هوا تاریک بودو زیادم کسی توی کوچه نبود رسیدم به ماشین‌. سوییچ تو خونه بود. درو با بدبختی باز کردم خانوم خانوما رو گذاشتم روی تخت روی ایوون و سریع رفتم با سوییچ و یه سوییشرت برای پوشوندن به اون برگشتم. سوییشرتو تنش کردمو بردمش توی ماشین. با سرعت به سمت نزدیک ترین بیمارستانی که اون اطراف دیده بودم رفتم...وقتی رسیدم بازم بغلش کردم و رفتم سمت بخش اورژانس...وقتی بردنش دکتر تشخیص داد مسموم شده و زخم معده‌ی ضعیفی هم که داره دردشو تشدید کرده و از درد بیش از حدی که تحمل کرده بیهوش شده...داشتم میرفتم پیشش که پرستار صدام کرد:جناب اسم و مشخصات بیمارو میخواستم.
فکر اینجاشو نکرده بودم. من حتی اسم کوچیکشو هم نمیدونستم. با دستپاچگی گفتم:رو...رو...
پرستار داشت با تعجب نگاهم میکرد که یهو اولین اسمی که به ذهنم رسیدو گفتم:رویا
پرستار:نام خانوادگی...
اسمشو نمیدونستم فامیلیش که دیگه هیچی پس به ناچار فامیلی خودمو گفتم:شمس
پرستار:سن
این زنه هم همین الان کل شناسنامه‌ی اینو از من میخواد...‌آخه من از کجا بدونم چند سالشه؟
داشتم به پرستار تو دلم بد و بیراه میگفتم که یادم اومد علی گفته بود بیست سال پیش که رورو میرفته پیش مامان غلامرضا پنج شیش سالش بوده...
با حالت خوشحالی که انگار چیز مهمی رو کشف کردم گفتم:بیست و پنج
پرستار:نام پدر
با حالت پوکر گفتم:خانم میخواین قد و وزنو رنگ مورد علاقه‌شو هم بگم؟من که از همه‌چیش اطلاع ندارم.
پرستار با غیظ روشو برگردوند و رفت...
گفتن معده‌شو شست و شو دادن و بخاطر وضعیت معده‌ش که تحت فشار زیادی بوده باید امشبو تو بیمارستان بمونه. ترجیح دادم براش اتاق خصوصی بگیرم که وقتی میخوام بخوابم کسی مزاحمم نشه و سرو صدا نکنه.
بالای سرش نشسته بودمو به صورتش نگاه میکردم. به رشته مویی که از کنار بانداناش بیرون اومده بود نگاه کردم...قبلا توجه نکرده بودم موهاش قهوه‌ای روشنه. چشماش حتی وقتی بسته بودم خیلی درشت بود. بینی خیلی کوچیکی داشت...لبشم کوچیک ولی برجسته بود. میشد گفت به عنوان یه دختر لات و پایینشهری زیاد از حد زیبا بود...داشتم به زیبایی چهره‌ش فکر میکردم که دکتر اومد تو و وقتی داشت وضعیتشو چک میکرد گفت:فکر کنم شوهرشی...حواست بیشتر به زنت باشه...اگه همینجور به خورد و خوراکش اهمیت نده آخر کارش میکشه به پیوند...معده هم عضوی نیست که بشه خیلی نمونه‌ی سازگار با بدنشو پیدا کرد...
با گیجی پرسیدم:دکتر وخامت زخم معده‌ش در چه حده؟امکان داره درمانش کرد؟
دکتر:در صورتی که یه سری مواد غذایی خاصو مثل نوشابه و فلفل و پیاز و غذاهای خیلی ادویه‌دار به خصوص تند و غذاهایی که هضمش سخت باشه نخوره میشه از روند پیرفتش جلوگیری کرد.
بعد از رفتن دکتر نشستم همونجا کنار تختش و یاد روزایی افتادم که خودمم مجبور بودم تو بیمارستان باشم...


اگر دوست داشتید تصویر شخصیتها و قسمتهایی از رمان رو به صورت کلیپ ببینید میتونید به پیج من در اینستاگرام سر بزنید:parvaznovel


فلش‌بک
راوی:
شایان:دکتر مشکلی نیست...لطفا دقیقا بهم بگید تا کِی میتونم زنده بمونم
دکتر:شایان به خدا من پیر شدم از دست تو...چند بار بهت بگم به این چیزا فکر نکن؟تو هنوزم وقت داری که خودتو نجات بدی...فقط باید یکم منتظر بمونی تا یه اهدا کننده‌ی مغز استخوان با مشخصاتی که میخوایم پیدا کنیم...
با عصبانیت از سر جاش بلند میشه و میگه:یه ساله تو صف انتظارم...بیماریم داره روز به روز بدتر میشه...دیگه نمیخوام تو این وضع بمونم...یه تاریخ واسه روز مرگم بهم بگین میخوام برم تا اون روز به زندگیم برسم...دیگه هم نمیخوام منتظر باشم...
وقتی دید دکتر داره با تاسف و ترحم نگاهش میکنه از بیمارستان بیرون اومد و با عصبانیت به سمت ماشینش رفت. آفتاب غروب کرده بود و هنوز داشت خیابونارو یکی یکی رد میکرد بدون اینکه بدونه مقصدش کجاست...باباش بارها زنگ زده بود ولی چون میدونست دکتر بهش خبر داده جواب نداد که نخواد توضیحی بده...برای یه پسر بیست و دو ساله خیلی زود بود که بخواد بمیره...اون هنوز خیلی از ارزوهاشو به واقعیت تبدیل نکرده بود...هنوز خیلی جوون بود برای مردن...فقط چون هیچکس با گروه خونی AB نبود که بهش مغز استخوان اهدا کنه داشت میمرد...با فکر کردن به اینکه تا یه مدت دیگه میمیره اشک جلوی چشماشو تار کرد...یه لحظه جلوشو ندید و خورد به یه موتور...اول شوک شده بود ولی سریع از ماشین پیاده شد و دید یه پسر جوون روی زمین افتاده و پاشو توی دستش گرفته. کمکش کرد موتورشو گذاشت کنار خیابون و سوارش کرد ببرتش بیمارستان...وقتی پسرو به بیمارستان رسوند پشت در اتاق منتظر بود تا به پای پسر آتل ببندن که دکترشو دید...دکتر خوشحال به سمتش اومد و گفت:شایان جان اینجایی؟اومدی واسه ادامه‌ی روند درمانت دیگه درسته؟ببین باور کن میشه کسیو با گروه خونی AB پیدا کرد من مطمئنم...فقط باید یکم دیگه صبر کنی...مطمئن باش همین روزاست که یه اهدا کننده‌ی مغز استخوان پیدا کنیم...
شایان:دکتر ما این مسئله رو تموم کردیم...من تا ده سال دیگه هم که منتظر بمونم کسی با مشخصات مثل من پیدا نمیشه...الانم تصادف کردم با یه بنده خدایی اوردمش پاشو آتل ببندن...شما هم وقتتونو بزارید رو بیمارای دیگه‌تون... دیگه امیدی به زنده موندن من نیست...
برگشت بره سمت اتاق که دید اون پسر پشت سرش ایستاده...با عجله به سمت پسر که تقریبا همسن و سالای خودش بود رفت و گفت:آقا خوبی؟از دکتر پرسیدم گفت یه در رفتگی ساده‌س ایشالا خیلی زود خوب میشه.
پسر گفت:من خوبم الهی شکر ولی مثل اینکه شما مشکلی دارین
شایان:مشکلی نیست شما بفرمایید من ببرمتون پیش موتورتون درباره‌ی خسارت حرف بزنیم...
پسر:شنیدم دنبال گروه خونی AB میگردین...من گروه خونیم +AB هست اگه کمکی ازم بر میاد حاضرم کمک کنم
شایان:نه آقا دستتون درد نکنه نیازی نیست.
دکتر که تا الان با تعجب ایستاده بود و نگاه میکرد با خوشحالی جلو اومد و گفت:چرا آقای...
پسر:حسام شریفی هستم
دکتر:چرا آقای شریفی اتفاقا ما خیلی به کمکتون نیاز داریم.
شایان:دکتر این چه کاریه؟!من همین الانشم خیلی شرمنده‌ی اقای شریفی شدم...
حسام:این چه حرفی داداش؟شما میتونستی همونجا وقتی زدی جای اینکه برداری منو بیاریم بیمارستان در بری ولی دمت گرم خرج بیمارستانو هم دادی...من هر کاری از دستم بر بیاد واسه همچین آدم با مرامی میکنم.
دکتر بدون توجه به شایان رو به حسام گفت:اقای شریفی امکانش هست به اتاقم دعوتتون کنم تا درباره‌ی یه کمک کوچیک باهاتون صحبت کنم؟
حسام و دکتر با هم به سمت اتاق دکتر میرفتن که شایان گفت:نظر خود بیمارم که اصلا مهم نیست مگه نه؟
حسام و شایان دقیقا مشخصات مشابه داشتن...یعنی بهترین فرد برای پیوند پیدا شده بود.
بعد از اصرار مداوم دکتر و خود حسام، شایان راضی به عمل شد...اون تصادف دوتا هدیه‌ی ارزشمند به شایان داد...شانس برای ادامه‌ی زندگی و یه دوست و برادر که حتی اگه سال‌های سالم میگذشت نمیتونست مثلشو پیدا کنه...


رورو:
نور خورشید دقیقا عینهو میخ تو چشام بود...دیگه داشت کورم میکرد که چشامو وا کردم دیدم تو یه اتاق سفیدم. خب به جهنم که تو اتاق سفیدم...لابد مُردم اینجام بهشته دیگه...خواستم بچرخم رو دست بخوابم که دیدم یه چی تو دستمه...برگشتم دیدم سِرُم تو دستمه...با تعجب دور و برمو یه نیگا انداختم دیدم این پسر تخسه رو صندلی نشسته سرشو گذاشته بغل دست من خوابیده...حتما وقتی دیشب اَ حال رفتم آوردتم درمونگاه...کرم افتاده بود به جونم یه جور تکونش بدم که از ترس سکته بزنه ولی وقتی قیافه‌شو دیدم کلا یادم رفت میخواستم چه غلطی بخورم. عین بچه‌ها خوابیده بود...موندم این بچه با این قیافه و تیپ چرا جمع کرده اومده تو محل ما...اصن بهش نمیخوره بچه بدبخت باشه...اینقد خوش قد و بالا و خوش هیکله که آدم نمیتونه با خودش روراست باشه ببینه ازش خوشش میاد یا نه...چش و ابروش خیلی تو دل برو بود...دماغشم که خدادادی عمل کرده بود...اوف لباااش...لباش که دیگه خدا بود...همچین یه نَمور تپلی و قلوه‌طور بود...همینجور تو کف صورت خفنش بودم که دیدم چشاش وا شد. یا قمر بنی هاشم...چشاشم که عسل بهشتی داره! زیر میزی رومو کردم اونور که نفهمه داشتم دیدش میزدم...
بعد از اینکه حسابی خودشو کشید گفت:چه عجب بالاخره بیدار شدی.
باپررویی تموم گفتم:من باید بگما...تو یه تیکه خوابی
یه نگا به ساعتش کرد و گفت:تو از دیشب ساعت ده تا الان که ساعت دوازده ظهره خوابیدی...من تا شیش بالای سرت بیدار بودم خانوم...
همین که به حرفش فکر کردم که گفت ساعت دوازدهه عین فشنگ از جام پریدم و با تعجب گفتم:گفتی ساعت چنه؟
با بیخیالی گفت:دوازده
—یاعلی...من اینقد خوابیدم؟تو خواب که چیزی نگفتم؟داد و بیداد که نکردم؟نگا آقا پسر هر چی گفتم زر مفت بود باشه؟باور نکنیا...خواب دیدم یه چرتی بلغور کردم...
انگار که داشتم با دیوار حرف میزدم پاشد رفت سمت در و گفت:اول که
اسمم شایانه نه آقا پسر بعدم لباس درست حسابی تنت نبود سوییشرت خودمو برات اوردم...میرم کارای ترخیصتو بکنم...لباساتو پوشیدی بیا بیرون...
بعد تموم شدن حرفاش عین بز کله‌شو انداخت پایین رفت...
گلو و معده‌م یه نمه تیر میکشید...با هر بدبختی بود لباسامو پوشیدم اون سوییشرت گنده‌ی پسرهـ...یعنی آق شایانو هم کشیدم روشو رفتم بیرون که دیدم وایساده داره با پرستار حرف میزنه...
منو که دید تخته‌گاز دویید سمتم. حالا تخته‌گاز قمپزه ولی به محض اینکه منو دید اومد پیشم و گفت:بریم.
همینجور که داشتیم میرفتیم بیرون گفتم:چه مرگم شده بود که از حال رفتم؟
شایان:بشین تو ماشین تو راه برات میگم
جفتمون سوار ماشینش شدیم و رفتیم...تو راه داشتم با دهن باز ماشینشو رصد میکردم و به این فکر میکردم که بار اولمه پراید سوار میشم که گفت:مسموم شده بودی...زخم معده‌ایم که داری مزید بر علت شده بود که حالت بد شه و از هوش بری...با اون همه درد چطور مسابقه هم دادی؟
با بی‌حوصلگی گفتم:این درده مال امروز و دیروز نیس که نتونم تحملش کنم...از همون پونزده شونزده سالگیم گهگاهی میگیره. یکم که به خودم بپیچم و یه چی بخورم خوب میشه...
شایان:دکتر گفت اگه همینطور ادامه بدی و به زخم معده‌ت توجه نکنی کارِت به پیوند معده میکشه...نرخ قیمت اعضای بدنم به شدت بالاست...یا اخرش تو جوونی میمیری یا باید پول جور کنی معده پیوند بزنی...
—به جهنم...جوونمرگ بشم راحت میشم از دست این زندگی نکبتی...
واسه اینکه بحثو عوض کنه یهو گفت:ببینم اسم و فامیل تو چیه؟تو بیمارستان هیچی ازت نمیدوستم یه چیزایی از خودم در اوردم گفتم که دردسر نشه.
—اسمم که رویاس...
برگشتم نگاش کنم فامیلیمو بگم دیدم خیابونو ول کرده چهارچشی داره منو نگا میکنه. با تعجب گفتم:چته چرا قیافه‌ت کج و کوله شد؟
چشاشو برد سمت خیابون و گفت:من بدون اینکه بدونم اسم واقعیت چیه تو بیمارستان به پرستار گفتم اسمت رویا هست.
—خب؟فامیلیمو چی گفتی؟
شایان:شمس...فامیل خودمو گفتم که اگه یهو نسبتمونو پرسیدن بگم فامیلیم
—میگفتم...اسمم رویاس فامیلیم مَجد
شایان:علی میگفت اهل یه محله بودن به اسم و فامیله...اسم و فامیل تو هم به ادمای اون محله نمیخوره. نکنه تو هم از اون محل نیستی؟
—چرا...من اهل همونجام فقط ننه خدابیامرزم تو اسم گذاشتن خوش سلیقه بوده...
یه نیگا به راهی که داره میره کردم دیدم هیچ صنمی با راه خونه نداره واس همین گفتم:کجا داری میری؟راه خونه که اینور نیس
شایان:داریم میریم غذا بخوریم...اگه همینجور بریم خونه منم عین تو زخم معده میگیرم.
عین بچه ادمیزاد نشستم رفتیم غذا بخوریم...
دم یه بیرون‌بر نگه داشت دو پرس چلو کباب گرفت اومد...حسابی داشت دست و دلبازی میکرد فقط ایشالا که از پول مسابقه اینجور ولخرجی نکنه...تو ماشین خیلی دست و پاگیر بود برا همین بهش گفتم:پاشو بریم بشینیم تو این پارکه غذامونو بخوریم...من اینجا دستمو هر طرف بچرخونم غذا میریزه گند میزنه به این عروسکت...
بیحرف غذای جفتمونو برداشت و از ماشین پیاده شد...کلاه سوییشرتو انداختم رو سرم خواستم برگردم درو باز کنم که دره زودتر خودش باز شد. سرمو کردم بالا دیدم شایان انگار تو این فیلما درو واسم وا کرده...اومدم بیرون گفتم:خودم بلدم در وا کنما
شایان:کم حرف بزن به جاش راه بیوفت بریم.
رفتیم از خیابون رد بشیم که رفت خودش طرف ماشینا وایساد منو هل داد پشت سرش. همینجور که داشتیم از خیابون رد میشدیم به این نتیجه رسیدم که این بچه واسه پایینشهری بودن زیادی آقاس. روبه‌رو هم نشستیم رو نیمکت. غذا رو گذاشت جلوم که چهارزانو نشستم و شروع به خوردن کردم...همون وسط غذا خوردن گفتم:از پول جایزه که اینجور بریز و بپاش نمیکنی؟ببین من قلبم ضعیفه اگه رفتی از پول جایزه غذا خریدی لقمه رو تف کنم بدی پس غذاهاروها...من رو اون پول حساب باز کردما
لقمه تو دهنشو که قورت داد خندید که فقط باید بگم یااااااا علی دوتا چال ریز افتاد دوتا گوشه لبش...خدایا حکمتتو شکر...یکی عین این بچه رو خودت نقاشی کردی ما رو هم دادی شیطون کشیده. خندیدنش که تموم شد گفت:نترس به پول جایزه‌ت دست نزدم...با خیال راحت غذاتو بخور.
—جایزه‌م؟یعنی تو ازش چیزی نمیخوای؟
شایان:نه من لازم ندارم بعدم اون جایزه حق توئه. من فقط ده دقیقه اخر بازی رو رفتم تو رینگ.
از اینکه نمیخواست جایزه‌مو دودَر کنه خوشحال شدم و با اشتهاتر غذا خوردم ولی چه غذا خوردنی با هر لقمه‌ای که میخوردم انگار یکی یه سیخ داغ میکرد تو معدم...سرمو بلند کردم دیدم روبه‌روم نیست. سر چرخوندم دیدم داره با یه بطری اب و دوتا لیوان میاد سمتم. وقتی نشست گفتم:تو که خرج کردی...حداقل نوشابه میخریدی ضیافتو تکمیل کنی.
شایان:دکتر گفت خوردن نوشابه همانا و دوباره بستری بیمارستان شدنم همانا...به هیچ عنوان نباید نوشابه بخوری...
با چنگال فلفل کبابی تو ظرفمو هم برداشت و ادامه داد:و همینطور فلفل...غذاهای ادویه دار و پیاز و چیزایی که سخت هضم میشنم نباید بخوری.
—خو یه بارَکی بگو بمیرم دیگه...
چشامو ریز کردمو همونجور که روبه‌روم نشسته بود گفتم:اصن تو چرا قفلی زدی رو من اینقد از جیب خودت بهم میرسی؟اسکل مسکلی چیزی هستی؟
شایان:اسکل نیستم فقط مهربون و مسئولیت‌پذیرم.
شروع کرد غذا خوردن...منم همینجور که غذامو میخوردم گفتم:نه به ریخت و پاش کردنت نه به قیافت نمیاد بچه بدبخت بیچاره‌ای باشی...واس چی جمع کردی اومدی محل ما؟
شایان:جای توهم زدن غذاتو بخور.
قیافه‌مو مث خر شرک کردم و گفتم:تو رو خدا بگووووو
میدونستم یه نگا به چشام بندازه نمیتونه حرف نزنه واسه خاطر همین همون قیافه رو تا وقتی نگام کنه نگه داشتم...
چشاش که بهم افتاد پوف کرد و گفت:غذاتو که خوردی واست میگم.
غذامون که تموم شد پاشد ظرفاشو برد ریخت تو سطل یکم جلوتر. وقتی دید من هنوز نشستم اومد روبه‌روم وایساد گفت:چرا هنوز نشستی؟پاشو بریم دیگه.
—ولی قرار شد بگی چرا اومدی محل ما...بشین همینجا بگو بعد بریم...
چهارزانو نشستم دوباره قیافه‌مو همونجور کردم که یهو نتونه بزنه زیر حرفاش.
با صدای اروم پوف گفت و زیر لب گفت:تو دیگه کی هستی...نشست کنارم و دستاشو گذاشت دو طرفشو شروع کرد:شاید تو فکر کنی خوشبختی به قیافه و پول و دغدغه نداشتنه ولی از نظر من تو یا علی خیلی بیشتر از من خوشبختین. خوشبختی قبل از پول و ظاهر به حال دلت ربط داره...که این روزام حال دل من از هرکی که بشناسی بدتره...من فرار کردم...از اون جهنمی که داشتم فرار کردم و اومدم تو غیرممکن ترین جای ممکن تا کسی نتونه پیدام کنه...فرار کردم از آدمای ریا کار دوروبرم...از کسایی که فقط بخاطر منفعت خودشون کنارم میمونن...از کسایی که با اجبار باید باهاشون وقت بگذرونم...از کسایی که قصد گرفتن جونمو دارن...
بلند گفتم: هیییییییییی...یا ابلفضلللل میخوان بکشنِت؟؟؟؟
دوباره از اون خنده خوشکلا تحویلم داد و گفت:اونطور که تو فکر میکنی نه...یکی هست که دشنمه...اون برای اینکه منو زمین بزنه با دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنم خوابید و من اینو با چشمای خودم دیدم...از اون روز به بعد دیگه اون آدم سابق نشدم...ترجیح دادم از همه چیز ببُرم و فرار کنم شاید یادم بره...
—نچ‌نچ‌نچ دختره‌ی چش سفید صاف صاف تو روت نگا کرد رفت با اون الدنگی که دشمنته؟لابد عین تو این سریالام اومد جلوت گفت(صدامو نازک کردم و با عشوه خرکی ادامه دادم)تورو خدا بزار واست توضیح بدم عسیسم
خندید و همینجور که کلاه سیاهشو از سرش برمیداشت گفت:آره دقیقا همین کارو کرد
کلاهو از دستش قاپیدمو گفتم:بده اون کلاهتو که تو کلاه این جاکَتت آبپز شدم...
کلاهشو گذاشتم سرم و کلاه لباسه که رو سرم بودو انداختم پایین. نگاش کردم دیدم غمبرک زده داره زمینو نگا میکنه...حقیقتا دلم واسش سوخت...با ناراحتی گفتم:حالا واقعا اون دختره‌ی بیشعورو خیلی دوست داشتی؟
با لبخند ناراحتی گفت:با اجبار بابام کنارم بود ولی بعد یه مدت یه وابستگی نسبت بهش پیدا کرده بودم...قبلا وقتی سرشو میزاشت رو شونم نفسامو هم یکی در میون میکشیدم که یهو سختش نشه ولی الان حتی نمیزارم سرشو بزاره رو کفشم...میترسم کفشم نجس شه...
—حقشه...ول کن دختره‌ی بی‌لیاقتو...چیزی که زیاده دختر اراده کنی خودم میام کمک دس ننه‌ت میشم واست پیدا میکنیم میریم خواستگاری
شایان:مادرم فوت شده
نمیخواستم الان شروع کنم به معذرت خواهی و ناراحتی واسه ننه‌ش که ناراحت تر شه واسه همین برا اینکه جو سنگین نشه گفتم:او...این یکم سخت شد...یعنی خودم تک و تنها باید بگردم واست زن پیدا کنم؟تنهایی نمیشه خو...نصف جمعیت این مملکت زنه...اگه فک کنیم نصفشون سنشون به تو بخوره...بابا خدایی بازم زیاده...زورم نمیرسه همه رو خودم یه تنه بررسی کنم...باید بگم زری خانوم یه تیم راه بندازه بگردیم واست دخی ترگل ورگلا رو پیدا کنیم...اگه من تکی بخوام بگردم میتونم واسه نوه‌ی نداشتت زن خوب پیدا کنم...
همینجور که از خنده ریسه میرفت گفت:بسه دختر...هر چی خوردی صرف حرف زدن کردی...راستی زری خانوم کیه؟
—بی‌بی‌سی محله. از هرکی که بگی آمار داره...حتی میگن اینقدر امار دقیق داره که الان میدونه تو روزی چن بار میری دست به آب.
همینطور که از خنده قرمز شده بود پاشد و گفت:پاشو...پاشو که اگه یه دقیقه دیگه بمونیم من از خنده غش میکنم.
پاشدم و همینجور که میرفتیم گفتم:چی بگم والا...من بیمارستان بودم ولی مث که تو مُخت تاب برداشته هی راه به راه هرهر کرکر راه میندازی.
دوباره مث سری قبل همونطور از خیابون رد شدیم و رفتیم سمت ماشین...درو برام باز کرد و گفت:خدا خیرت بده...خیلی وقت بود کسی نتونسته بود اینجور بخندونتم...
تو راه خونه بودیم که فضولیم گل کرد...گفتم:حالا خونه‌ت کجاس شازده؟
با گیجی انگار که تو فکر باشه گفت:بغل خونه‌ی تو
با قیافه‌‌ی عاقل اندر سفیهی نگاش کردم گفتم:استاد خونه‌ی خودتو میگم...همونجا که ازش زدی بیرون تا کسی پیدات نکنه...
شایان:آهااا...زیاد از محل دور نیست...همون نزدیکاست.
اگه خونه‌ی خودشم نزدیکای محله هست پس یعنی همچینم مایه‌دار نیست. چون اون‌ورا تا چش کار میکنه سگ دونیه...
به خونه که رسیدیم خواستم برم که گفت:یه لحظه صبر کن.
منتظر چش دوختم به چشاش که از تو جیبش کلی پول دراورد داد بهش گفت:پول جایزه‌س. داشت یادت میرفت بگیریش...
پولا رو گرفتم که دیدم از هر سال خیلی بیشتره...مث اینکه با تورم جایزه هم بیشتر شده واسه همین با خوشحالی همنطور که پولارو میشمردم گفتم:دمشون گرممم...امسال جایزه رو بیشتر کردن...پول پنج شیش روزم در اومد یه سه روزی بیکارم.
شایان:همچین بیکارِ بیکارم نیستی
—ها؟
شایان:این همه کمکت کردم به عوضش یه کار ازت میخوام برام بکنی...
—میدونستم...همش متنظر همیچن لحظه‌ای بودم...قشنگ معلوم بود سلام گرگ بی طمع نیس...نکنه میخوای کار خاک...
شایان:برام غذا بپز...
با تعجب گفتم:ها؟!
شایان:این سه روز که بیکاری برام ناهار درست کن...
با طلبکاری گفتم:دیگه چی؟میخوای برنامه بده بدونم چیا درست کنم...لابد رو بدم بهت میخوای بیام مشت و مالتم بدم.
شایان:نه همون ناهارو درست کنی کافیه...
—تو خوابتم نمیتونی ببینی.
شایان:خیلی خب پس نصف جایزه رو رد کن بیاد...
پولای تو دستمو کشیدم کنار و گفتم:عمراًاًاًاًاًاً
شایان:خیلی خب امروز که ناهار خوردیم تموم شد رفت...برای فردا هرچی لازم بوده خریدم میای خونه‌م غذا درست میکنی یا بیارم خونه‌ت وسایلا رو؟
—من کی گفتم ناهار میپزم؟!
شایان:ببین دارم معامله‌ی خوبی باهات میکنم...جایزه‌تو که ازت نگرفتم...حالت بد شد بیمارستانم بردمت...ناهارم مهمونت کردم...واسه سه روزم که میگم ناهارو مهمون من باش فقط خودت درست کن چون از من بر نمیاد...دیگه چی میخوای؟
—ولی مگه تو نگفتی ازم جایزه رو نمیگیری؟
شایان:حالا هم که نگرفتم...ولی اگه نیای ناهار درست کنی میگیرم.
—تو دیگه خیلی کثافطی...از منم عوضی‌تری
با یه لبخند شیطانی گفت:خیلی ممنون...ارادتمندیم...فعلا. برو پایین ماشینو پارک کنم میخوام برم خونه بخوابم...
با حرص و عصبانیت از هَچَلی که توش افتادم از ماشین پیاده شدم و گفتم:هرچی واسه قرمه سبزی لازمه رو اماده کن تا شب میام میبرم.
شایان:من چمیدونم چیا لازمه...هر موقع اومدی بیا هرچی خواستی ببر.
همینجور که از گوشام دود میزد بیرون از ماشین پیاده شدم رفتم تو خونه...میتونستم براش ناهار بپزم ولی اگه پولو بهش میدادم بدبخت میشدم پس تصمیم گرفتم معامله‌ای که به نفعه‌م هستو قبول کنم...


اگر دوست داشتید تصویر شخصیتها و قسمتهایی از رمان رو به صورت کلیپ ببینید میتونید به پیج من در اینستاگرام سر بزنید:parvaznovel


شایان:
وقتی رفتم تو خونه و درو بستم به نقشه‌ی خودم خندیدم...از اولم نمیخواستم پولو ازش بگیرم ولی تو راه وقتی بهش فکر کردم که باید همه‌ش غذای بیرون‌بر بخورم ترجیح دادم اینجور هم یکم رویا رو اذیت کنم هم غذای خونگی بخورم...
وقتی داشتم کارامو میکردم به این فکر کردم که چقدر اسمش قشنگه...رویا...وقتی کلاه سوییشرتو از سرش برداشت موهاش ریخت دو طرف صورتش...تضاد موهای قهوه‌ای و صورت سفیدش شگفت‌انگیز بود...وااای اون چشمای درشتش که همش مظلومشون میکرد که دیگه فوق‌العاده بود...اصلا نمیشه روبه‌روی اون چشما و مظلومیتشون مقاومت کرد...هرچی سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم نمیشد...همش یه برق خاص توشون بود...اونقدر زلال بود که میتونستم به وضوح خودمو توش ببینم...
یه موقعی به خودم اومدم دیدم عصر شده و من رو کاناپه نشستم و از ظهر تا الان دارم به اون دختر چشم ابرو قهوه‌ای فکر میکنم و هیچ کاری نکردم...
سعی کردم به خودم بیام و شروع کنم به مرتب کردن آشغال‌دونی که راه انداخته بودم. اینجا دیگه مستخدمی نبود که خونه رو مرتب کنه پس همه چیز افتاده بود گردن خودم...بعد از جمع کردن ظرف غذاها و لباسای روی زمین یه چای دم کردم و خودمو انداختم رو کاناپه که صدای در اومد. درو که باز کردم رویا بی هیچ حرفی منو کنار زد و اومد داخل...درو بستم و همینطور که داشت میرفت سمت خونه پشتش راه افتادم و گفتم:علیک سلام...خیلی ممنون به خوبی شما...بله منم یکم استراحت کردم خستگیم در رفت...
وسط راه یهو ایستاد و برگشت سمت من که اگه یکم دیرتر خودمو کنترل میکردم میخوردم بهش. با صورت خسته و یکم عصبی گفت:کله پاچه هم زده بودی اینقد انرژی نداشتی هی ور ور ور ور حرف بزنی.
رفت توی وسایلی که خریدم توی اشپزخونه گذاشته بودم یه سری چیزا برداشت که گفتم:تو دیگه خیلی پررویی...
رویا:به پای تو که نمیرسم...
—من اگه زبون تو رو داشتم کاندیدای رییس جمهوری میشدم...
رویا:حالا که زبونت از منم درازتره. میتونی بری امام جمعه شی تو خبطه‌ها وراجی کنی...
—شَرمو خوردی حیا رو قِی کردیا...
رویا:حیا رو تو صورت تو قِی کردم که اینقدر باادبی؟
—پوفففف...بحث کردن با تو مثل کوبیدن سر به دیواره. سر میشکنه ولی دیوار جابه‌جا نمیشه...
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیما

    ۲۵ ساله 00

    رمان رویای نیمه شب عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • شایا

    ۱۹ ساله 00

    عالی بود لطفا ادامش رو بزارید . یا حداقل بگین بقیش از کجا بخونم?

    ۲ هفته پیش
  • سیما

    ۲۵ ساله 00

    عالی

    ۲ هفته پیش
  • علی

    ۱۸ ساله 00

    بد نبود

    ۲ هفته پیش
دیار آشوب لحظاتی پیش

رمان به زندگی پر فراز و نشیب آشوب دختر افغانی میپردازد که سال هاست زندگی خود و خانواده اش را اداره میکند. ورود چکاد به زندگی اش مسیری را پیش رویش قرار می‌دهد که مجبور به تصمیم گیری می‌شود. تصمیم هایی که سرنوشتش را رقم میزند…

محبوبترین های هفته

راه های دانلود اپلیکیشن

اسفند

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

بهمن

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

دی

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آذر

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

آبان

نویسنده و گوینده : بهاره نوربخش - @bahare.noorbakhsh

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.