شیرشاه - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت یک :
یک مهمانی مجلل!
کاخی پر طمطراق.
لباس های فاخر...
انسان هایی ک برق جواهراتشان ارزششان را تایین میکند.
و من روزی آن ژنده پوش دو هزاری ای بودم
که تا کمر خم میشدم.
لبخند ژکوند میزدم.
تا مثل زباله دور نیندازنم.
من همان عرق سگی میان جام های وودکا و شامپاین بودم.
آن چه بودم...این که هستم.
نه تقدیر باعثش شد...
نه خدا.
خودم کشتم...
مــــنِ امروز مــــــن دیروزم را کُشـــــت!
تا این باشم.
تا این فخر فروشِ سنگ دلِ سرما زده باشم.
من نیامده ام که سوگولی یک پادشاه باشم.
نیامده ام که زنی وابسته باشم
من آمده ام تا اپراطوری از آن من باشد.
من ملکه ای سرخ میشوم
که سر زده آمده
و سر میزند...
در حالی ک نگاهم را میان افراد حاضر در سالن میگرداندم،دست هایم را درون جیب های شلوار مام استایل یخی رنگم فرو بردم.
ویدیو پروژکتور مقابلم روی دیوار قرار داشت.
تصویر عوض شد.
همه در سکوت خیره نگاهم میکردند.
خیره به شومیز پشت باز با جنس ساتنی به رنگ سبز یشمی در تن مدل ابروی چپم را بالا انداختم.
سکوتم را فهمید.
سوگل از جایش برحاست و خیره به تصویر رو به جمع گفت:
_ترند امسال شومیز های پشت بازه...هوا گرمه
یه شومیز خنک ک ظریف و اندامی باشه
میتونه خیلی بازده داشته باشه.
نگاه ریز شده ام را از روی چشمان جدی و قهوع ای رنگش گرفتم.
علامت دادم بشنید.
سر چرخاندم و به عکس بعدی زل زدم.
مزحک بود!
پیراهن کرمی رنگ با آسین های بی قواره و پف دارش و از همه بد تر یقه بسیار بزرگ توری سفید رنگ.
یاشار برخاست.
روی پاشنه پا چرخیدم و مستقیم نگاهش کردم.
مضطرب بود:
_امسال یقه بزرگ مد شده...منم گفتم...
از نگاهم خواند که سکوتش بیشتر میتواند به نفعش باشد.
_امسال چکمه های پلاستیکی رنگی ام مد شده
چند بار دیدی تو خیابون یکی پاش کنه؟
دست چپم را از جیبم بیرون آوردم و به عکس اشاره کردم.
_این چیه؟ ترکیب پیرهن مامان بزرگ و عمه خانومت؟
با اخم سرش را به زیر انداخت.
جو سرد و ساکتی به وجود آمده بود.
بی حوصله سرم را چرخاندم.
عکس بعدی را دوست داشتم.
شلوار جین پهن سفید با نیم تنه خاکستری رنگ ستش.
_کار کیه؟
پریا از انتهای میز از روی صندلی بلند شد، به سختی به چشم میامد.
هم چشمانش ضعیف بود هم ریزه نقش و قد کوتاه میان باقی اکیپ گم میشد.
_من،خانوم.
جدی چرخیدم و دوباره به عکس زل زدم.
_چرا این ترکیب؟
سرفه ای کرد،داشت وقت میخرید تا جملات را در ذهنش طبقه بندی کند.
_تاپ نیم تنه امسال ترنده.شلوار پهنم ک این روزا خیلی طرفدار داره.
ترکیب این دوتا یه استایل شیک و مووده.
سر تکان دادم.
آرام روی پاشنه پایم چرخیدم و دوباره به مدل زل زدم.
این دختر قطعا درآینده در صنعت مد
می درخشید.
استعدادش عجیب مرا یاد او می انداخت.
او رهایی دیگر بود.
زبانم را روی لب هایم کشیدم.
طعم این رژ جدید را دوست نداشتم.
_جلسه تمومه، مینا برام ژورنال لباسای تابستونی 2019 رو بیار، یه نگاهی به کارای قدیمی بندازم.
همه از پشت میز بزرگ و سراسری سفید رنگ برخاستن.
مینا چشمی گفت،همه گی خسته نباشید گفتند و با کلربوک ها و دفتر دستکشان از اتاق خارج شدند.
نفس راحتی کشیدم.
با قدمای بلند به سمت انتهای اتاق رفتم.
درکشویی را باز کردم،وارد اتاقم شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
به ساعت مچی ام زل زدم.
تایم موهیتو بود.
چند ضربه به در اتاق خورد.
_بیا.
در اتاق ارام باز شد.
خیره به طلا خانوم زل زدم.
به سمتم امد.دستم را به سمت لیوان بزرگ موهیتو دراز کردم.
_ممنون.
لبخندی زد.از زیر گونه راستش تا زیر چانه اش سوخته بود.
شوهر سابقش روی صورتش اسید ریخته بود.
کل صورتش را نابود نکرده بود.
اما حس زیبایی این زن 40 ساله را ازش گرفته بود.
_نوش جان خانوم.
به سمت پنجره سراسری اتاقم رفتم و درحالی
که به شهر زل زده نگاه میکردم ارام لیوان را به سمت لب هایم بردم.
در اتاق را که پشت سرش بست نفس عمیقی کشیدم.
این شهر هنوزم قشنگ بود مگر نه؟
پوزخند زدم.
_نـــه واقعا قشنگ نیست!
کمی بعد درحالی که کفش هایم را از پا می کندم،وارد پزیرایی شدم.
کارت و کیف و گوشی ام را روی جذیره گذاشتم و درحالی ک وارد آشپزخانه میشدم به سمت یخچال رفتم.
_عه وا خانوم.
بدون برگرداندن سرم ماگم را پر آب کردم،دکمه را فشردم چند قالب کوچک یخ درون ماگ افتاد.
_نرفتی هنوز؟
همان طور ک ماگ و روی جذیره میگذاشتم مانتو ام را دراوردم و به دستش دادم.
_نه شما معمولا این موقع نمیومدید خب منم داشتم کمدتون و مرتب میکردم.
فقط چند تا پلاستیک پر لباس بود انداختید کنار تختتون چیکارشون کنم؟
درحالی ک دکمه شلوار جینم را باز میکردم جواب دادم:
_اون لباسا رو نمیخوام.یا بنداز دور یا بردار برا خودت یه کاریشون بکن.
چشمان گرد شده اش را ندید گرفتم.
ماگ را برداشتم،از آشپزخونه خارج شدم.
درحالی ک کل محتویات ماگ را یک ضرب سر میکشیدم به سمت اتاقم رفتم.
دندان هایم از شدت سردی آب انگار تیر کشیدند...
هنگام گذر از راهرو مقابل آینه قدی و سراسری دهانم را باز کردم،به دندان های جلویم زل زدم.
لمینت هم فقط ظاهری بود انگار
این بار دوم بود که لب پر میشد.باز باید وقت ترمیم میگرفتم.
کلافه وارد اتاقم شدم.
لباس هایم را از تنم کندم و با راحتی هایم خودم را روی تخت انداختم.
_خانوم من رفتم غذاتونم آمادست.پس فردا میبینمتون.
درحالی که جواب یکی ازمشتری هارا میدادم و برایش با سرعت از کارمان توضیح میدادم رو به نیر گفتم:
_اوکی فعلا.
صدای قدم هایش را شنیدم.
جوابم را برای مرد سند کردم و نت را خاموش کردم و چشمانم را بستم.
پایم را روی پایم انداخته کلافه به سهند نگاه میکردم.
او هم کلافه شده بود.
دخترک لوس ننر زیادی وقتمان را گرفته بود.
به همه چیز گیر میداد و مدام غر میزد.
ژست هایش به دلم نمی نشست.
صدایش حسابی تو دماغی بود،این که خودش را میکشت تا تهرانی حرف بزند و در هر کلمه اش ظرافت و عشوه جای دهد دیگر زیادی رو روانم بود.
نگاهم را از چشمان آبی و لنز دارش گرفتم.
چرا باید 600 هزار فالور داشته باشد؟
_وای خسته شدم گفتم که اصلا از پیرهن لیمویی خوشم نمیاد.عوضش کنید.
سهند کلافه از روی دو زانو برخاست و دوربینش را به دست یکی از دختر ها داد
کلافه رو به مدل گفت:
_خانوم شما مدلی میپوشی ژست میگیری،مام عکس میگیریم.مگه لباس برای خودته که ناراحت میشی؟ سه ساعته 4 تا شات درستم نگرفتیم!
دختر ابرو بالا انداخت.
ابروهای منم بالا پریدند.
_میدونید چند نفر آرزو دارن من باهاشون کار کنم این چ...
میان حرفش پریدم و درحالی ک فنجان قهوه ام را ب سمت لب هایم میبردم گفتم:
_و میدونی همه اونایی ک آرزو دارن با تو کار کنن آرزو دارن من و یک بار از نزدیک ببینن؟
و یک بار با ما کار کنن؟
سرم را کج کردم:
_یا درست کار کن یا قول میدم جوری ازت جلوی همکارام یاد کنم که آینده شغلیت فقط مختصر شه تو تبلیغ پیجای درِپیت اینستاگرام و چندرغاز پولی ک بهت میدن!
دختر عصبی با چشمای گرد شده نگاهم میکرد.
_حقوق من چندغازه؟ هه!
لبخند آرامی زدم:
_در مقابل من آره!
سکوت کرد و خشک شده نگاهم کرد.
سهند لبخند زده نگاهم میکرد.
برگشت و رو ب خانوم افاده ای گفت:
_عکسارو بگیرم یا نه؟
دختر اخم کرده سکوت کرد و کمی بعد بی حرف و غر تمام شات هارا گرفتند.
با رضایت از کنار رینگ لایت ها رد شدم.
به سمت تراسِ عمارت رفتم.
ویو فوق العاده ای برای عکاسی داشت.
البته برای کرایه عکاسی هر ساعت میلیون ها میلیون پول میگرفتند.
دستم را درون جیب مام فیت زغال سنگی ام فرو کردم. شومیز نیمه بلند مشکی ام آزاد بود
با هر نسیمی میوزدید حس میکردم خنک میشوم.
خیره به مقابلم نفس عمیقی کشیدم،چشمانم را چند لحظه بستم.
_آیسو خانم.
سر نچرخاندم...
_چیزه...آ...آقا سهند میگن ع...عکاسی تمومه.
لکنتش باعث شد ارام به سمتش بچرخم.
سهند هم رسید.
خیره نگاهش کردم.
دختر را،خیره نگاه کردم.زیادی استخوانی و لاغر بود...و زیادی قد بلند، و بی قواره به نظر میرسید.
نفس هایم یکی درمیان شدند.
نگاهم را از مانتوی مشکی و ساده و رنگ و رو رفته اش گرفتم.
سهند رو به دختر گفت:
_معصومه تو برو کمک بچه ها وسیله هارو جمع کنید.
دختر با استرس سر تکان داد و رفت.
سهند قهقهه ای زد و گفت:
_طبق معمول! ترکوندیش دختره ایکبیریو!
گیج آرام زمزمه وار گفتم:
_این دختره کی بود؟
برگشت و به پشت سرش زل زد.
_معصومه؟ دختر سرایدارمونه خواهش کردن یه کار براش جور کنم،یکم ساده و دهاتی طوره.
ابروهایم در هم پیوند خوردند.
_دهاتی که حرف قشنگی نیست!
ابروهایش بالا پرید:
_منظوری نداشتم بابا،منظورم لباسا و صورتشه دختر با این سن ابروهاش پیوندیه خب!
رویم را برگرداندم و دست هایم را روی لبه سنگی گذاشتم.
_آیسو!
جوابی ندادم.
_باشه بابا میدونم رو این چیزا حساسی من معذرت میخوام خوبه؟
آرام زمزمه وار گفتم:
_من رو چیزی حساس نیستم،یکم سر دردم من زود تر برمیگردم مزون،بعدا شاتارو برام بفرست.
صبر نکردم جواب دهد با سرعت از تراس خارج شدم.
پشت چراغ قرمز مات به دویست و هفت نوک مدادی مقابلم زل زده بودم.
تصویر دخترک و صدای سهند از ذهنم رخت نمیبست.
دخترک دهاتی؟
آب دهانم را قورت دادم.
گوشی ام را از روی صندلی برداشتم.
وارد مخاطبینم شدم.
انگشتم را آرام روی شماره مورد نظر قرار دادم.
بوق خورد...
بوق خورد...
بوق خورد...
_عزیز مادر؟
لبخند تصنعی زدم انگار مقابلم بود.او مرا از بر بود.
_خوبی مامان؟
لهجه شمالی داشت...من هم لهجه داشتم
اما دیگر ندارم.
_خوبم مادر،تو خوبی،کار و بارت خوبه؟ کی میای مادر دل تنگتیم آقا جونت چشماش به در خشک شدا!
خیسی چشمانم را از آینه بغل دیدم.
فوری چند بار پلک زدم و بغضم را فرو خوردم.
_خوبم! میام مامان...به زودی یه مسافرت کاری دارم یه مدت ایران نیستم.قبل رفتن میام دیدنتون.
ناراحتی اش را میشد از اینجا ام حس کرد.
_باشه مادر...چی بگم بهت؟ هرجور صلاحه...
اومدنی خبر بده.خواهراتم بگم بیان.
لبخند زدم.
صدای بوق ماشین ها همراه شد با سبز شدن چراغ.
_پشت فرمونم مامان میبینمت مراقبت کنید.
معصومانه با صدای لرزانش گفت:
_باشه مادر خدانگهدارت.
تماس و قطع کردم و راه افتادم.
اندک اعصاب نداشته ام امروز زیادی تهت فشار قرار گرفته بود.
وارد شرکت که شدم لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت.
همیشه همین بود.تا قبل از ورودم فضا گرم تر بود،اما بعد ورودم جو سردی حاکم میشد.
نقش روح سرگردان را داشتم انگار.
در جواب سلام کارکنان سر تکان دادم.
یکی از مدل های مصنوعی روی زمین افتاده و پریا به سختی سعی بر بلند کردنش داشت.
سر چرخاندم و به پسری که پشت میزش نشسته بود خیره نگاه می کرد گفت
_میخوای از خیابون برم چند تا پسر بیارم کمکش کنن؟
بیچاره هول شده از روی صندلی چرخ دارش برخاست،با سرعت به سمت پریا رفت،خم شد و مدل عروسکی مصنوعی را ب سختی بلند کرد.
کلافه نگاه گرفتم،به سمت اتاقم میرفتم.
مینا دنبالم حرکت میکرد.
_گزارشی که خواسته بودید رو میزتونه.
آرشیو 2017 و 2019 که خواستینم دارم جمع آوری میکنم.
و همچنین 45 دقیقه دیگه جلسه دارید
وارد اتاقم شدم.
پشت سرم در را بست.
_و این که متاسفانه یکی از طراحی هاتون مجوز نگرفت،به جنس پارچه مانتو اشکال گرفتن گفتن بدن نماست!
درحالی که پشت میزم مینشستم گفتم:
_جمع کردن کار و از بازار؟
سر تکان داد:
_بله.
عصبی پشت پلک هایم را با دو انگشت ماساژ دادم.
_خیلی از اون پارچه سفارش داده بودیم؟
با ناراحتی سر تکان داد.
_بله خیلی تو انباره،از فرانسه سفارش داده بودید.
سر تکان دادم:
_مانتو هارو جمع کنید بفرستید فقط به بوتیکای خصوصی خودمون و مزون های خودمون به صورت .vip بفروشید
با باقیشم برای یه طراحی دیگه استفاده میکنیم.
سر تکان داد.علامت دادم از اتاق خارج شود.
کلافه ژورنال مقابلم را باز کردم.
لپ تاپم را باز کردم.
نیاز به یک طراحی فوق العاده داشتم.
من در ایران امپراطوری خودم را داشتم
هرچند کارم را به ترکیه ام گسترس داده بودم
اما در ایتالیا یقینا یک مهره متوسط بودم.
برای به چشم آمدن نیاز داشتم که از همه استعدادم بهره ببرم.
طراحی هایش مقابلم بودند...
تک تک کار هایش،خارق العاده بودند.
بی شک بهتر از او وجود نداشت.
تمام کار های سال های اخیرش را با دقت بررسی کردم.
با دقت رو عکس ها زوم میکردم.
سلیقه اش را ،سبک دل خواهش را،رنگ مورد علاقه اش را،استایل خودش را...
برای ورود به پادشاهی او باید میدانستم چه طور اورا تهت تاثیر قرار دهم!
من برای ورود ب خانه مد او هرکاری ک لازم بود انجام میدادم .
هرکاری!
تا اخر شب در اتاقم مشغول طراحی بودم.
حدس میزدم که این کار با الهام از طبیعت باید مورد علاقه اش باشد.
برای طراحی این لباس شب فوق العاده خاص از گل یخ الهام گرفته بودم.
از رنگ فیلی و آبی یخی استفاده کردم.
روی پارچه اش باید طرح کریستالی یخ به کار میبردم.
این زمان بر بود.
ساعت از یازده و نیم گذشته و تقریبا همه کارکنان رفته بودند.
خسته درحالی که با سر انگشتانم نرم گردنم را ماساژ میدادم به نتیجه زل زدم.
این طرح لایق هفته مد میلان بود.
این طرح باید در خانه مد ایتالیا میبود.
نه در اینجا...در مزون یا تن یک مدل افاده ای!
حالا من آماده بودم...برای شروعی جدید
برای به هم ریختن زندگی اش.
آماده بودم.
برای انتقام!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
3مرسی از قلم زیباتون دلنشین بود
۱۰ ماه پیشیاسمین
1رمان قشنگیه تااخرشومیتونم همینجابخونم؟
۱۱ ماه پیشsasha
2دلم تنگ شده، اومدم دوباره بخونمش🦦✌
۱ سال پیشArat
3خوش به حالت که میتونی قبل از چاپش بخونی
۱ سال پیشKim
0عالی
۱ سال پیشایلا
0عالی
۱ سال پیشمینا
0عالی
۱ سال پیشفاطمه
0عالی من همه رمانهای خانم فریدی رو خوندم
۲ سال پیش.
0پ
۲ سال پیشMuhammad
0عالی
۲ سال پیشMahya
1عالییییی بود اصلا مگه میشه مرجان چیزی بنویسه خفن نباشه
۲ سال پیشمریم
0عالی
۲ سال پیشv
0خوبه
۲ سال پیشsama
0خوبع
۲ سال پیشمیری
0خوب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Arat
8جنگ شد عضو گیری باز نشد