پارت دوم :

اگر جلسه نداشتم و دو ساعت از وقتم برای جلسه تلف نمیشد الان شاید طرحم کامل تر بود
اما هنوز قسمتی از ریزه کاری هایش مانده بود.
وسیله هایم را جمع کردم.
کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم.
کسی در سالن نبود.
نگاهم را از میز های خالی گرفتم.
از شرکت خارج شدم.
درست روبه روی شرکت مزونم قرار داشت.
قرار بود به آنجا هم سر بزنم اما وقت نکرده بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
در پارکینگ نگاه گرداندم.
مینی کانتری من دودی رنگ مورد علاقه این روز هایم از گوشه پارکینگ چشمک زنان نگاهم میکرد.
دزد گیر را غیر فعال کردم.سوار شدم،از پارکینگ با سرعت خارج شدم.
دلم هرچه سریع تر اسپاگتی و کمی قارچ سوخاری میخواست.
خیابان های نیاوران این موقع شب هم طبق معمول شلوغ بودند.
ن آن قدر ک ترافیک که روی اعصابم باشد
اما این موقع شب این ماشین ها در خیایان چه می کردند خدا داند.
کمی بعد در برج التون کورت در لابی 600 متری بی سر و تهش به سمت آسانسور میرفتم.
نه من از نگهبان زیادی چاپلوس و زیادی مبادی آداب خوشم میامد و نه او دل خوشی از من داشت.
داخل آسانسور به بدنه طلایی رنگش تکیه زدم.
چشمانم را بستم و به موسیقی گوش دادم
این موسیقی بی کلام قطعا سمفونی مرگم هم میبود من با آغوش باز پزیرایش میشدم
tea from ceylon
قطعا یکی از تاریخی ترین بی کلام های دنیا بود.
پنت هوس دردسر های زیادی داشت
مثلا علافی در آسانسور!
در واحد نیمه بازم نگاهم را معطوف خود ساخت.
با تعجب به اطراف نگاهی انداختم.
وارد خانه شدم که پریدن حجم کوچکی در آغوشم گرمای لبخند را به چهره یخ زده ام هدیه بخشید.
روی زانو نشستم و محکم درآغوشم فشردمش.
_کی اومدی؟ پرنیا چرا خبرم نکرد!؟
همان طور ک محکم از گردنم آویزان شده بود با صدای ظریف و دوست داشتنی اش لوس و کشیده گفت:
_سوپرایز بود.
خندیدم...
در را با آرنجم بستم.
_به آقای نگهبان گفته بودم هروقت اومدی خبر بده برای همین در و باز کردم مامی.
با لبخند به چهره اش زل زدم.
_عجب!
هم زمان لپش را کشیدم،برخاستم.
_پرنیا کو؟
شانه هایش را بالا انداخت:
_با عمو حامی پایینن ،رفتن زمین تنیس من نرفتم که تورو سوپرایز کنم.
موهای لخت و خرمایی دلبرش را به هم ریختم
_کم خود شیرینی کن دلبر!
خندید.انگار به خانه روح بخشیده بود.
مانتو ام را کند زدم و درحالی که به سمت اتاقم میرفتم گفتم:
_اون وقت شما کی رسیدید؟
همان طور که روی کاناپه جلوی تی وی مینشست و خیره هری پاترش بود گفت:
_یه ساعت پیش، رفتیم دریا،رفتیم ماهی گیری کردیم،سوار تلپاکین شدیم.
در حالی که کیفم را درون کمد قرار میدادم بلند گفتم:
_تله کابین!
جوابی نداد،سوتی که میداد قبول نمیکرد!
از اتاق خارج شدم و به دیوار تکیه زدم:
_خب؟
خیره به تی وی گفت:
_ولدمورت داره هری و میکشه مامی!
با خنده دست به سینه گفتم:
_پِرند ،تو کالکشن هری پاتر و از پنج سالگیت تا الان نزدیک 16 بار دیدی!
متعجب به سمتم چرخید:
_خب چی بگم...عمو حامی هی پرنیا رو جلو من بوس میکرد پرنیا خجالت میکشید میگفت بهت نگم!
سرم را کج کردم:
_آفرین رازدار خوبی هستی!
خندید،دلم ضعف رفت برای خنده هایش!
لبخندم عمق گرفت.
_مامی پرنیا گفت داری میری مسافرت!؟ دوباره؟
دوباره را،با لب های آویزانش گفت.
خنده ام گرفت.
آرام به سمتش رفتم.کنارش روی کاناپه نشستم.
_خب...این دفعه مسافرتم طولانی تره فندقم.
ابروهایش بالا پریدند.
برخلاف من ک از کودکی بور و زرد بودم او مشکی زاغ بود...موهایش...چشم هایش.
سبزه بود،فندق بود،فندق!
_نمیخوام!
موهایش را ارام نوازش کردم.
_میدونی یه لباس جدید طراحی کردم
ازش عکس گرفتم میخوای نشونت بدم؟
با لب های آویزان به هری اش نگاه میکرد.
قهر کرده بود.
گوشی ام را از جیبم دراوردم،عکس طراحی ام را از گالری ام پیدا کردم.
گوشی را مقابلش کرفتم.
برق چشمانش لبخندم را دندان نما کرد.
_مثل پرنسسا! یخیه!؟ مثل لباس السا!
برقم میزنه؟
با خنده لپش را کشیدم.
_به عمو حمید میگم پارچش و پیدا کنه...
آره مثل لباس السا برق میزنه.
با ذوق انگار ن انگار چندی پیش قهر بوده،گوشی را کند زد و با سرعت روی عکس زوم کرد.
_مثل گل یخه نه؟
باهوش بود...او مرا از بر بود،و من نیز اورا.
_اره گل یخ الگوم بود.
سر تکان داد:
_رنگش خیلی نازه مثل ترکیب رنگ ارکیده و آبی یخی با بنفش کم رنگ!
این بار لبخند روی لب هایم خشکید...
این علاقه اش به طراحی...
به رنگ ها...
مرا به یاد او می انداخت.به یاد اویی که زندگی اش را پای طراحی گذاشت.
او و طرح های خارق العاده اش.
او و استعداد بی نظیرش.
من تمام تلاشم این سال این بود ک یک بند انگشت او باشم.
_میخوای بری فرانسه؟
نگاهش کردم.نفس عمیقی کشیدم.
_نه عزیزم دارم میرم ایتالیا.
با ذوق دست هایش را بر هم کوبید:
_نمیشه منم بیام؟
لب هایم را به دندان گرفتم.ایتالیا تنها نقطه از کره ی زمین بود ک هرگز اجازه نمیدادم برود.
نه الان و نه سال های دیگر.
_نمیشه،کاریه برای تفریح نمیرم،خیلی مهمه که برم،تو ام پیش پرنیا و حامی میمونی بیشتر
پرستارتم میاد.مدرسه ام داری.کلاس اولی خیلی مهمه درسات.
سرش را کج کرد و باز لب هایش آویزان شد.
در خانه باز شد.
سر چرخاندم.
پرنیا همان طور ک با خنده از شانه حامی آویزان شده و کتکش میزد وارد خانه شد.
با دیدنم چند لحظه ماتش زد.
حامی زود تر به سمتم قدم برداشت.
4 روز نبودشان هم تهران را دلگیر تر کرده بود.هم مراـ
دست هایم را به رویشان گشودم.
پرنیا پیش گرفت و زود تر خودش را در آغوشم حل کرد.
با لبخند شانه اش را نوازش کردم.
_تو کی اومدی! ما زمین تنیس بودیم ندیدیمت
رو به حامی ک با لبخند دو قدم دور تر ایستاده بود گفتم:
_اوم دیدم دخترمو تنها ول کردید!
پرنیا که میدانست عجیب روی پرند حساسم فوری فاصله گرفت و شانه ام را گرفت:
_به خدا خودش گفت میخواد سوپرایزت کنه نیومد ما ام سریع رفتیم اومدیم به نگهبانم سپردیم.
از جدیت چهره ام کاستم تا بیشتر از این رنگ از رخش نپرد.
_کیش خوش گذشت؟
هم زمان با حامی احوال پرسی کردم.
پرنیا درحالی که کنار پرند مینشست گفت:
_جات خالی عالی بود.
به سمت آشپزخانه چرخیدم.
_غذا اسپاگتی داریم ولی کمه پرنیا ببین چی میخورین سفارش بده بیارن.
حامی گوشی اش را دراورد
پرند با هیجان داد زد:
_پیتزا!
شانه ام را بالا انداختم، اسپاگتی محبوبم را درون ماکرویو گذاشتم.
به سمت اتاقم رفتم تا لباس هایم را تعویض کنم.
پرنیا پشت سرم وارد اتاق شد.
درحالی که در کمدم را باز میکردم زمزمه کردم:
_چیشده؟
دست به سینه به در تکیه زده بود از آینه دیدمش.
_حمید یه چیزایی میگفت. میخوای بری ایتالیا؟ مطمئنی برای کاره؟ مطمئنی به خاطر اون نیست؟
لباس هایم را برداشتم و به سمتش چرخیدم.
_به خاطر اونه! بهت دروغ نمیگم.
نگران نگاهم میکرد.
او همیشه نگرانم بود.
مثل یک مادر،مثل یک خواهر.
_ترنج تو...
ارام زمزمه کردم:
_آیسو...اسمم آیسوعه!
سکوت کرد...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    1

    سلام برای بار سوم دارم میخونمش 😍😍😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • رویا

    0

    تا اینجا عالیه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    تاالان ک خوندم راضی بودم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    تاالان ک خوندم راضی بودم

    ۱ سال پیش
  • سایه

    1

    مرجان حرف نداره

    ۲ سال پیش
  • مری

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • حدیث

    1

    سلان وقتتون بخیر فونتش بنظرم یکم بزرگه

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    وایی

    ۲ سال پیش
  • HADIA

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • Mahiii

    0

    عالیه ، حرف نداره

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    0

    بی نظیره

    ۳ سال پیش
  • منا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • طیبه

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • شیدا

    0

    من دارم دوباره از اول میخونم آنقدر که فوق العاده است اصلا یه وضعی ام. 😆💜 تو فوق العاده از

    ۳ سال پیش
  • Sama

    0

    عالی از مرجانم ممنون که به من همچین جایزه خوبی داده🥰🥰

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!