دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پانزدهمین سال عاشقی اثر محمد جواد جعفری

رمان پانزدهمین سال عاشقی

  • زبان فارسی
  • 8.9K 👁
  • 34 ❤️
  • 25 💬

خلاصه رمان عاشقانه پانزدهمین سال عاشقی

شخصی بعد از عاشقانه های پنهان فراوان در دوره نوجوانی با سختی ها و محدودیت هایی که در فرهنگ و رسوم خانوادگی و شهرش بود این خبر را به معشوق رسانده‌ و با هم فکری او سعی در کسب رضایت خانواده برای ازدواج دارد ولی به علت های خاص و مبهم که در اواسط داستان مشخص می‌شود به ازدواج با شخصی دیگر رضایت می‌دهد که بعد از پانزده سال با دیدار مجدد و اتفاقی متوجه عشق شدید و متقابل او می‌شود و به رفع آن ابهامات بعد از سالها می پردازد

قسمتی از متن رمان پانزدهمین سال عاشقی

خندیدند. و با خنده گفتند‌:
ـ ندیده؟ نشنیده؟ چرا از همین اول نه میگی؟
خیلی روی بابا حساس بودم، دلم نمی‌خواست حرفی بزنم یا رفتاری که ناراحت بشه... با مامان راحت‌تر بودم. ولی اون لحظه جلوی هر دوشون با احترام ولی قاطع و محکم مخالفت کردم. اما انگار که تنها چیزی که اهمیت نداشت حرف من بود. بعد از اون، هر زمانی هر جایی که شرایط بود و می‌شد با مامان حرف می‌زدم. توی آشپزخونه موقع آشپزی، توی حیاط، توی اتاق موقع تماشای فیلم، سر سفره ناهار و.... فقط برای اینکه راضی بشه این یکی را هم رد کنه... از هزار تا بهونه ـ که الان ازشون خنده‌ام می‌گیره ـ بگیر تا تهدید و التماس و خواهش و اونم هر جور که بلد بود استفاده می‌کرد برای راضی کردن و آروم کردن من.
بیشترین جوابی که می‌شنیدم این بود که صبر کن بیان حتماً خوشت میاد. نمی‌تونستم بگم علت اصلی چیه. علت اصلی مخالفتم چیه. اما کاش می‌شد. کاش یه جوری اصل ماجرا را به مامان گفته بودم. اصلاً چرا نتونستم حرف دلم را بزنم؟ چرا نشد بگم چی تو دلم می‌گذره؟ یعنی واقعاً حرف و دل من تاثیر نداشت؟ کاش اینقدر زود دیر نمی‌شد. کاش هیچ وقت حرف‌ها تو دل‌ها نمی‌موند.
چند روز بعد، مادر سعید اومد و بعد، موقع رفتنش، از تعارف‌ها و جواب‌هايی که با صدای بلند می‌داد معلوم بود که خیلی خوشحال و راضیه... خب تقریباً مامان هم همین طور بود. تو ذهن اون‌ها اسباب شادی و سروسامان گرفتن دو نفر داشت آماده می‌شد. تو نگاه خواهر برادرامم همین بود. یه جورایی تنها کسی که خوشحال نبود من بودم. تو دلم دعا می‌خوندم، به خدا خواهش می‌کردم که منو به اون چیزی که می‌خوام برسونه. چقدر نذر‌های بچه‌گانه‌ای که با صداقت تمام، کردم. ولی قسمت نبود که نبود.
فردا شب دسته‌جمعی اومدند خونه‌مون. مامان بعد از تعارف و خوش‌آمد‌گویی جعبه شیرینی، هدیه، گل و... که آورده بودند رو از تو اتاق آورد وسط پذیرایی و همین طور که به دستم می‌داد آروم گفت‌:
ـ ببر آشپزخونه و چای رو هم آماده کن. زود باش.
چشمم به بسته‌های شیرینی، گل و... که افتاد توی دلم خالی شد. حس کردم کلاً کار از کار گذشته و دیگه کاری ازم نمیاد. نا‌امیدی بهم فشار می‌آورد. غمی تموم جونم را گرفت. برام همه چیز تموم شده بود. باریکه‌ای امید و آرزویی بود که تمام وجودم اونو درخواست می‌کرد. توی آشپزخونه هنوز جعبه‌ها رو روی زمین نگذاشته بودم که بغضم ترکید. هق‌هقم توی آشپزخونه پیچید. با آستینم سعی کردم صدامو توی سینه محبوس کنم. طاقت آروم شدن و گریه نکردن نداشتم و از طرفی هم نمی‌تونستم راحت زار بزنم. دلم می‌خواست با خدا معامله کنم. همه چیز رو بدم، حتی اون چیزهایی که از خدا خواسته بودم رو نا‌دیده بگیرم، فقط از این شرایط آزاد بشم و به کسی که واقعاً دوستش دارم برسم.
فرزانه، بین اعضای خانواده، با من ارتباط دیگه‌ای داشت. باهاش راحت‌تر صحبت می‌کردم. بهش اعتماد بیشتری هم داشتم. برای کمک و ردیف کردن کارها توی چنین مواقعی از افراد ثابتی به حساب میومد که می‌شد روش حساب کرد. اون شب خونه‌مون بود. نزدیک آشپزخونه که رسید متوجه صدای گریه و ناراحتی‌ام شد. اومد کنارم نشست و خواست دلداری‌ام بده. فکر می‌کرد به خاطر دوری از خونه و خانواده است که دلم نمی‌خواد ازدواج کنم. یا شایدم به خاطر اینکه آرزو‌ها دارم و دلم می‌خواد بی‌دغدغه تمام وقتم رو بگذارم تا بتونم به اونها برسم.
دلم می‌خواست بهزاد و داستان این عشق آتشین رو مثل رازی در سینه‌ام نگه دارم. ولی اون شب متوجه شدم که نمیشه و اگر بخواهم پنهان کنم به هدف و خواسته قلبی‌ام نمی‌رسم. و شاید هیچ وقت فرصتی پیدا نشه و این حسرت تا ابد در من باقی بمونه. دلمو زدم به دریا و بهش گفتم‌:
ـ می‌تونم بهت اعتماد کنم؟
با تعجب نگاهم کرد و با لحنی آروم گفت:
ـ خب معلومه. فقط به شرطی که غر نزنی. این دفعه تصمیم بابا مامان جدیه. خب بگو دیگه. چرا ساکتی...؟
مردد بودم، موندم چیکار کنم. بگم؟ نگم؟ با این چند کلمه راهم بسته شد. گفتن برام سخت بود سخت‌تر شد. سر دو راهی سختی گیر کرده بودم. از جمله سخت‌ترین‌ها این که به خاطر رسیدن به هدفی، رازی بسیار مهم رو با کسی در میان بگذاری که تمایلی به گفتنش نداری و در آخر هم به هدفت نرسی. این موضوع فوق العاده آزار‌دهنده است. به ناچار دل رو به دریا زدم. در دلم توکل کردم و گفتم: خدایا قدمی بر می‌دارم، خودت منو به هدف و مقصدم برسون.
دلهره و استرس تمام وجودم رو گرفته بود. دستام می‌لرزید، انگار چیزی تو گلوم راه نفسم رو سد کرده بود. برای راحت‌تر صحبت کردن، تصمیم به باز کردن حاشیه و مقدمه گرفتم. با جمله میشه بشینی؟ شروع کردم. بعد از اینکه اومد و کنارم نشست، نگاهی که پر از علامت سؤال بود رو بهم دوخت و گفت‌:
ـ جون منو به لب آوردی، چی شده؟ چرا دستات می‌لرزه؟ بگو خب. می‌خوای مامان را صدا کنم...؟
نگران شدم که نکنه مامان بیاد و من نتونم حرفمو بزنم. بی‌اختیار تو حرفش پریدم. حس کردم وقت مقدمه‌چینی نیست. به خاطر اینکه وقت رو از دست ندم بعد از زدن حرفای نا‌مفهوم یکباره اصل مطلب را واضح بهش اینطور گفتم‌:
ـ ببین فرزانه‌! من به کسی دیگه علاقه دارم. من دلم نمی‌خواد اصلاً با این خواستگار حرف بزنم.
بغضم مجدد ترکیده بود و با چشمی اشک‌بار ماجرای علاقه و دل‌بستگی را به طور خلاصه برایش می‌گفتم. همین‌طور که با تعجب نگاهم می‌کرد اشاره کرد و گفت‌:
ـ باشه آروم باش. گریه رو بس کن. تو واقعاً دیوونه‌ای‌!!! حتماً می‌خوای با گفتن این چرت‌و‌پرت‌ها از شرّ این خواستگار خلاص بشی.
فهمیدم که هنوز موضوع رو جدی نگرفته و فکر می‌کنه این حرف‌ها ساختگی و غیر‌واقعی‌اند. گفتم‌:
ـ نه نه اصلاً این طور نیست. واقعیه! حقیقت رو مختصر و مفید گفتم.
چند ثانیه‌ای با تعجب بهم خیره موند. اخم‌هاش رو تو هم کشید و با جدیت گفت‌:
ـ چی‌؟ چرا جوابش رو دادی؟ اصلاً چرا به داداش یا بابا نگفتی؟ این جور پسرها هزار تا حرف می‌زنند تا دختر‌ها رو فریب بدند، فکر دختر‌ها که نیستند. تو چرا گول....
تو حرفش پریدم. چهره‌ام رو کمی در هم کشیدم و با لحنی خسته و احساسی گفتم‌:
ـ نه! نه! اشتباه نکن. هیچ کس نمی‌دونه. من خودم خاطرخواهش شدم. اون کاری نکرده.
مکثی کرد ، نگاهش رو ازم برداشت و کمی بعد بلند شد. به طرف قندون و فنجون‌ها رفت. همون طور که داشت فنجون‌ها رو تو سینی می‌گذاشت گفت‌:
ـ نباید موضوع به این مهمی رو پنهان می‌کردی. باید زودتر می‌گفتی. الان که وقت گفتن نبود... اما نگران نباش... بذار ببینیم چی میشه فعلاً.
این حرف‌ها همون بارقه امیدی بودند که قلب من برای نفس کشیدن بهش نیاز داشت. اشک‌هامو پاک کردم و بفهمی نفهمی امیدوار شده بودم ولی کمی هم ترسیدم. ترس از اینکه به جای بهتر شدن شرایط بدتر بشه. یه وقت به گوش بابا و داداش برسه و بعد هم کاری کنند که برای همیشه بهزاد رو از دست بدم.
توی ذهنم همون لحظه نقشه‌ای محدود ریختم و تصمیم گرفتم در اولین فرصت کاملش کنم. با لحنی نرم و خواهشی گفتم‌:
ـ فرزانه؟ یه کاری کن امشب رد بشه. جوری که من ن‍َرَم پیش اینها.
چند باری زیر لب نچ‌نچ کرد و بعد گفت‌:
ـ نمیشه که. همه اومدند. باید بیای. گفتم‌:
ـ من بیام همه چیز رو خراب می‌کنم. یه چیزی بگو رفع بشه. من نمی‌تونم... نمی‌خوام.
چند ثانیه‌ای سکوت کرد. چشمم به لبش بود. همین‌طور که داشت چای و میوه را آماده می‌کرد گفت‌:
ـ نمی‌دونم. ببینم چی میشه.
هر جور که بود اون شب رد شد و با هزار دعا و خواهش من از زیر بار رو‌به‌رو شدن با مهمون‌ها در رفتم. بعد از رفتن مهمونا، فرزانه که دید شرایط برای صحبت فراهم نیست خداحافظی کرد و رفت خونه خودش. منم خوشحال و امیدوار با لبخند سر به بالشت گذاشتم و وارد عالم خواب شدم.
فردا بعد از ظهر خواهر دوباره اومد خونمون. ولی این بار ژست و لحن گفتار دیگه‌ای داشت. کلی سین‌جیم کرد که کیه؟ اسمش؟ آدرسش‌؟ و.... چنان جدی رفتار می‌کرد که از گفتن اون موضوع حسابی پشیمون شدم. اون لحظه گفت به بابا میگم که مزاحمت شده تا به حسابش برسه. متوجه منظورش شده بودم، پیش خودش فکر می‌کرد که شاید فریب خوردم و الان مجبورم به خواستگار‌ها جواب رد بدم. با خواهش گفتم‌:
ـ نه این‌طور نیست. مزاحمتی نداشته اصلاً. اون که اصلاً کاری با کسی نداره. شاید موقع راه رفتن هم تو فکر درس یا کلاس‌های فوق برنامه‌اش باشه. من خودم خواستم. من دنبال اون بودم. من درگیر و علاقمند به اونم. من دلم می‌خواد با اون باشم، با اون ازدواج کنم.
نگاهش و لحنش تغییری نکرد، حرفام را شنید ولی با بی‌توجهی مجدد با همون حالت گفت‌:
ـ باید خانواده کامل بدونند. اصلاً چرا تا حالا چیزی نگفتی؟؟ نکنه چیز دیگه‌ای هم هست که الان نمیگی؟
حرفش برام سنگین بود به خصوص که با لحن و حالتی خاص هم بیان کرد. بهش اخم کردم و محکم گفتم‌:
ـ نه خیر. فقط همین. چیزی نیست جز خواستن و علاقه.
صدامو کمی بالا بردم و با حالت تأکید گفتم:
ـ کجای این موضوع اشتباهه‌؟ کجاش جرمه؟
با این برخوردم یه‌کم آروم شد. نمی‌دونم شایدم جواب سؤالاتی که باعث شده بود این‌طور به هم بریزه داده شده بود. بعد از چند لحظه سکوت با لحن عادی گفت‌:
ـ باید یه کار بکنی. اینکه به همه بگی. به بابا به مامان. گفتم‌:
ـ یعنی چی‌؟ نمیشه که... چطوری آخه؟ گفت‌:
ـ مگه دوستش نداری؟ خب یه قدم بردار... تلاش کن تا بشه. من کمکت می‌کنم.
تعجب کرده بودم. این حرف اونم تو این شرایط خیلی بعید بود. نکنه مي‌خواد امتحانم کنه؟ شایدم واقعی میگه. هر چی فکر کردم نفهمیدم چی باید بگم؟ چیکار باید بکنم؟ با کمی مکث گفتم‌:
ـ این جور که آبرو‌ریزی میشه یه موقع... کلی حرف می‌زنند پشت سرم. گفت‌:
ـ راه بهتری سراغ داری؟ اگه علاقه داری باید بری جلو. با بی‌حوصلگی گفتم‌: نمی‌دونم نمی‌دونم...
صدای هشدار گوشی منو به خود آورد. بعد از اون دفعه‌ای که دیر به مدرسه رسیدم و کلی گریه و نگرانی از بچه‌ها دیدم تصمیم گرفته بودم ساعت هشدار گوشی را تنظیم کنم تا بهم یاد‌آوری کنه و فراموش نکنم. به گوشی نگاهی انداختم و هشدار را قطع کردم. دیگه باید می‌رفتم سراغ بچه‌ها. برای اولین بار آرزو کردم کاش برای بچه‌ها سرویس گرفته بودم. الان وقت خوبی برای نیمه‌تمام گذاشتن این خاطرات نبود. به خاطر اینکه خودم مجبور بشم و به این بهونه از خونه بیرون بزنم تا حال و هوایی عوض کنم، سرویس نگرفتم. تصمیم داشتم مدتی با مترو و تاکسی و بعد هم با ماشین خودم، بچه‌ها را ببرم. چنان غرق در خاطرات تلخ و شیرین گذشته بودم که اصلاً متوجه نشدم چند ساعت گذشته بود. جلو آینه ایستادم تا لباسم را مرتّب کنم. حین مرتب کردن، باز هم ناخواسته یاد اون روزهای گذشته، بابا، بهزاد و... افتادم.
اين قسمت‌ها بیشتر از ناراحتی و غصه برام لذت‌بخش بودند. و من لذت مرور این قسمت‌ها رو نمی‌خواستم از دست بدم. ولی نگرانی دیر رسیدن و مضطرب شدن بچه‌ها همه چیز رو خراب کرد. همون جا انگشتم رو به نشونه قول جلوی آینه گرفتم و به خودم قول دادم امشب یا در اولین فرصت خاطرات را مجدد مرور کنم و لذت مرور را کامل ببرم.
گر‌چه ذهنم تقریباً آزاد شده بود و تونسته بودم با تمرکز به کارهای روزانه‌ام فکر کنم ولی خاطرات نیمه‌مرور شده آرومم نمی‌گذاشت. توی راه هم گاهی به خاطر مرور اون روزها حواسم پرت می‌شد.
بعد از ناهار حین جمع کردن سفره به سرم زد دوباره برم سراغ محبوبه و باهاش رک و راست صحبت کنم. زنگ زدم هماهنگ شدیم. حس کردم اونم تمایل به صحبت داره. این بار به جای خونه‌اش همون پارک قرار گذاشتیم. می‌خواستم بچه‌ها مشغول بازی باشند که هم راحت‌تر بتونیم صحبت کنیم و هم اینکه روحیه بچه‌ها کمی تغییر کنه. تقریباً سر همون ساعت، همدیگه رو دیدیم. بعد از احوالپرسی، روی نزدیک‌ترین نیمکت مناسب که به محل بازی بچه‌ها هم مشرف بود، کنار هم نشستیم. خیلی از نشستن و مشغول شدن بچه‌ها به بازی نگذشته بود که بی‌مقدمه گفت‌:
ـ ببین فائزه‌! من می‌دونم، خودتم می‌دونی، بعد از این همه سال دلت برای دوست صمیمی و همکلاسی قدیمی‌ات تنگ نشده پس.... تو حرفش زدم و با خنده گفتم‌:
ـ نه. نه. عزیزم‌! چرا این‌طور فکر می‌کنی آخه؟
با اشاره خواست اجازه بدم تا حرفش رو کامل بگه. مجدد حرفش رو تکرار کرد‌:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پانزدهمین سال عاشقی
  • ساغر

    0

    رمان خیلی جالبی نبود میتونین بهتر هم باشه

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    0

    هم خوب بود و هم بد انگار شخصیت داستان از توی مه داره به زندگیش نگاه و اون رو تعریف می کنه

    ۳ روز پیش
  • الی

    0

    نتونستم بیشتر از دوتا پارت بخونم همونشم به زور..مبهم بود و اصلا جذبت نمیکرد..

    ۴ روز پیش
  • Zja

    0

    خوب نبود حیف وقتم

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    عالی بود ممنون از نویسنده ی محترم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    5

    چرا وقت آدمو میگیرید این چه رمانیه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا

    8

    متن های بی مورد و توضیح بیش از حدش آدمو کلافه میکرد اولین رمانی بود که از خوندنش لذت نبردم به هر حال خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    خوب بود ولی توصیفاتش زیاد بود

    ۲ ماه پیش
  • 1237

    2

    یک پارتشو خوندم خوشم نیومد خیلی توی زهنش دارع حرف میزنه و زبونی خیلی کمه ک من خوشم نمیاد خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • ترنم بهاری

    0

    تا اینجای داستان قشنگ بود منتظرم ببینم بعدش چی میشه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود و ایکاش از زندگیش با سعید و بعد ازدواجش با بهزاد بیشتر میزاشت

    ۲ ماه پیش
  • شقایق

    0

    سلام لطف میکنین چند تا رمان ک خوندین خوب بوده اسمشو بگین منم برم بخونم

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    فرشته من،عشق و احساس من جلد۱،آبی به رنگ احساس من جلد 2

    ۲ ماه پیش
  • خودم

    0

    برو رمانکده قتل صورتی بخون

    ۲ ماه پیش
  • کمالی

    0

    خیلی قشنگ و ساده بود . خیلی خوب شخصیت پردازی شده بود و نزدیک به زندگی همه ی ما دهه ۶۰و ۷۰ها بود

    ۲ ماه پیش
  • گل سرخ

    3

    به نظرم چرت ترین رمانی بود که تا حالا خوندم حیف وقت عزیزم گذاشتم پای خوندنش

    ۲ ماه پیش
  • شهربانو

    1

    مبهم ولی عاشقانه عاشق شدم یک طرف نخواست نشد

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!