تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۲۷ دقیقه

این داستان

تلفیقی از واقعیت و افکار نویسنده است.

مقدمه

عشق‌، آتشی است بی‌‌دود اما پر نور، دیدنی‌، خواستنی و ارزشمند که در ایام فراق آرام‌آرام سینه‌ات را چنان می‌سوزد، که گویی هر ذره‌ات را به خاکستر می‌کشاند. و همین سوختن، از تو انسانی کامل‌تر می‌سازد که دیگر از ترس از دست دادن نمی‌لرزد، چرا که این عشق‌، به مرحله‌ای بالاتر از پذیرش یا رد دیگری، رسیده است. عشق‌، نه با فریاد‌، بلکه با حرکت پلک‌ها، و نه با شعله‌ی آتش، که با گرمای نگاهی می‌آید و دل را می‌پزد.

و فراق‌، بادی است که نه تنها آن را خاموش نمی‌کند، بلکه هر لحظه آن را بیش از پیش شعله‌ور می‌سازد؛ که این شعله‌های سوزان و جان‌کاه، اگر با وصال فروکش نکنند، آدمی را تا انتها خواهند سوزاند. در این میان گاهی با دیداری، کلامی یا خبری از معشوق، عاشق را نفسی تازه می‌شود و این نشانه آن است که فراق، فقط فاصله‌ي تن‌هاست، نه قلب‌ها....

گاهی معشوق، بی‌خبر از آتشی است که تو در فراقش می‌سوزی. بی‌خبری و بی‌توجهی او، شاید ظلمتی باشد بر نور دلت، اما تو، چونان آفتابی باش که بدون چشم‌داشت، می‌درخشد. یا حتی در سکوت بی‌پاسخش، دلت سرود عشق بخواند. چرا که عشق واقعی، در انتظار جواب نمی‌نشیند؛ عشق، خود جوابی است در سر، گرمایی است در سینه، و امیدی است در دل... و نباید از سختی فراق و بیم نرسیدن، ترک عشق کرد. چون عشق زیباست نه به خاطر پاسخ و بودن دیگری، بلکه به شکوفایی درونی عاشق.

پس عاشق شو...

نه برای داشتن، که برای بودن؛

نه برای دیده شدن، که برای دیدن؛

نه از ترس سوختن، که از شوق زیستن؛

عاشق شو، تا بفهمی: زیبایی جهان، در وجود کسی جمع شده که دوستش داری....

عقل با دیده و دل حس غریبـــی دارد

قلـــب بیمار مـن امروز طبیبی دارد

شوق وصل تو خزان را چو بهاران کرده

شهر، امسال چه پاییز عجیبی دارد...

داشتم آروم آروم پیاده به سمت داروخونه می‌رفتم. همین‌طور که نسخه‌ي پزشک توی دستم بود به بچه‌ها، درس و مدرسه و آینده‌شون فکر می‌کردم. دیگه دل و دماغی برام نمونده بود. مدتی می‌شد که گذشتمو، جوونیمو، حتی خود واقعیمو فراموش کرده بودم. حوصله انجام کاری رو هم اون‌چنان نداشتم. بعضی کارها رو فقط از سر اجبار و رفع تکلیف انجام می‌دادم. مثل یه ربات خسته که دیگه باطریش رو نمی‌خواد بشناسه. حتی اگر زجر و زحمت این سرماخوردگی هم نبود شاید تو خونه می‌موندم و به کارهام می‌رسیدم. سرم پایین نبود ولی به هیچ‌ کدوم از افرادی که در حال عبور بودند نگاه نمی‌کردم. دیگه نه رنگ و مدل لباسی برام جذابیتی داشت نه آشنا بودن چهره‌ای. همه چیز بی‌رنگ و بی‌صدا بود، مثل یه فیلم قدیمی که صداش رو قطع کرده باشی. اگر مسیر خلوتی بین مطب تا داروخونه بود حتماً از اونجا می‌رفتم. دیگه نه حوصله‌ي حرف‌های بی‌ربط رو داشتم و نه رفتار‌های سنگین رو و نه حتی نگاه‌هايی که مثل خنجری به سینه می‌خوردن!! امّا چه میشه کرد؟ بیماری رو نمی‌شد نادیده گرفت. سخت و خسته‌کننده است ولی باید تحملش کرد.

وارد داروخونه که شدم، سراغ مسئول پذیرش رفتم و شماره‌ی نوبت و نسخه رو بهش دادم. قبل از اینکه روی صندلی انتظار بشینم متوجه شدم که این بار فرق داره. فضای داروخونه حس و بوی خاصی داشت. عطر و بویی که شاید برای دیگران عادی به نظر برسه ولی برای من، دل‌انگیز بود و آشنا. درست مثل آهنگی که سال‌ها از شنیدنش می‌گذره، و الان با پخش اولین نُت‌ها یاد همه ‌چیز رو برات زنده می‌کنه.

از نفس کشیدن تو اون فضا لذت می‌بردم. درد بیماری فراموش شده بود و بیشتر سعی می‌کردم بفهمم چرا این‌قدر برام آشناست و روحم رو نوازش می‌کنه؟ همون طور که روی صندلی انتظار که پشت به هم، وسط داروخونه چیده شده بودند، می‌نشستم با خودم گفتم این بوی خوش احتمالاً به خاطر عطرها و لوازم آرایشی بهداشتی که اینجا می‌فروشند، هست! اما این حس خوشحالی ناگهانی، این آرامش دلنشین، این لبخندِ بی‌اختیار. علت این‌ها چی می‌تونه باشه؟

چند باری قبلاً اینجا آومده بودم، پس چرا امروز فرق داره؟ چرا دلم می‌خواست این لحظه رو نگه دارم. دوست داشتم این حس و حال ادامه داشته باشه. خیلی وقت بود زندگی و مشکلات اجازه توجه به خودم و دلم رو نداده بودند. اصلاً وقت زیادی برای خودم و احساسم نمی‌گذاشتم. کلاً یادم از خودم رفته بود. ولی حالا، بالاخره بعد از مدت‌ها، با یه فرصت کوچیک، یه نفس عمیق، یه بوی آشنا، داره بهش اجازه می‌ده. امروز با این سرماخوردگی بی‌مزه و این نسخه‌ی بی‌روح معجزه‌ای کوچیک اتفاق افتاده بود‌: دلم دوباره داشت نفس می‌کشید. به خاطر پیش اومدن این فرصت خوشحال بودم. لابلای فکرهای عجیب و غریب گاهی صدای صندوق‌دار که افراد رو سر نوبت صدا می‌زد فکر و خیال‌های منو هم به هم می‌ریخت ولی باز شروع می‌کردم. بعد مدت‌ها، فرصت خوبی پیش اومده که دلم نمی‌خواست هدر بره. می‌خواستم این حس رو نگه دارم، این بار چشمام رو بستم که بتونم روی این حس خوب بهتر تمرکز کنم. بهتر بتونم این بو، این حس، این لحظه رو درک کنم. در عین آشنا بودن این حس، برام خیلی عجیب بود! چه علتی می‌تونه داشته باشه؟ هر چه هست خیلی خوبه.

تصمیم گرفتم دیگه به علتش فکر نکنم، دلم می‌خواست تا می‌تونم ازش استفاده کنم. می‌دونستم که زیاد موندنی نیست و دیر یا زود تموم میشه و باید از اینجا برم. با چشمانی بسته کم‌کم حس رضایت‌بخشی با لبخندی روی چهره‌ي خسته و گرفته‌ام که شاید اولین لبخند واقعی بعد از سال‌ها روی لب‌های خاموشم بود، داشت نمایان می‌شد، متوجه شدم که برای حل این معما باید به گذشته‌ام برگردم. داشتم به گذشته‌هایی که سعی به فراموش کردن‌شون داشتم، بر می‌گشتم که ناگهان صدای صندوق‌دار تمام افکارم رو کلا به هم ریخت (‌نفر بعدی رو صدا زد).

این بار کلمات منو به خود آورد. چی؟ چه اسم آشنایی. چشمام رو باز کردم و چند باری با خودم تکرارش کردم. خدایا مگه میشه؟ سرم رو به سمت صندوق‌دار برگردوندم تا مطمئن بشم. شخصی برای پرداخت و گرفتن دارو به طرف صندوق‌دار رفت و چند کلمه‌ای با هم صحبت کردند. هنوز مطمئن نبودم. از پشت سر که خیلی به اون شباهت داره، خیلی وقت بود که ندیده بودمش اما تو ذهنم، همیشه حضور داشت. مردد بودم. یعنی بعد از این همه سال ممکن بود؟! دارم درست می‌بینم؟ خدایا من خوابم یا بیدار؟

چند بار تند و سریع پلک زدم که شاید دیدم رو تصحیح کنم. درسته خیلی وقت بود که ندیده بودمش اما هر لحظه رو تو ذهنم زنده نگه داشته بودم. از پشت سر درست مثل همیشه اون آدم خوش‌تیپ با فرم رسمی و ژست ورزشکارانه است ولی آخه اینجا چیکار می‌کنه؟ نکنه اومدند این محل؟

کمی صبر کردم و با خودم گفتم احتمالاً داری اشتباه می‌کنی. اون نیست. گرچه دلم آرزو کرد که این بار واقعی باشه نه یه خواب، نه یه توهم، نه یه فانتزی تنهایی. هیچ صدایی رو نمی‌شنیدم، مات و مبهوت، حتی توان بلند شدن هم نداشتم. اما بالاخره با تمام وجود به زحمت بلند شدم. کمی جلو‌تر رفتم دقیق پشت سرش بودم و فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم. صدایش رو می‌شنیدم، صدایی که سال‌ها تو گوشم زنده مونده بود. همون صدایی که روح خسته‌ام رو نوازش می‌کرد، همون آرامش، همون طمانینه، همون لحن دلنشین. صداش رو واضح می‌شنیدم، الان دیگه مطمئن بودم که خودشه.

وای خدای من... !! دلم آشوب شده بود درست مثل اون قدیما که با دیدنش حتی نفس کشیدن رو هم یادم می‌رفت. کل انرژیم صرف دیدنش و شنیدن صدایش می‌شد. یا وقت‌هایی که تو خلوت خودم باهاش حرف می‌زدم. تو دلم گفتم: آخه بعد از این همه سال؟ اونم این نقطه از شهر...؟

تو این افکار بودم که داروها رو گرفت و بعد از تشکر خواست به سمت خروجی بره. قبل از حرکت مکثی کرد، لحظه‌ای به پشت سر نگاهی کرد. بی‌اختیار سرم رو پایین انداختم و دستم رو بردم سمت صورتم. نمی‌خواستم منو با این حالت و چهره‌ي زار و خسته ببینه. یعنی اونم امروز اینجا به این حس عجیب و متفاوت بودنش رسیده؟ اصلاً چرا پشت سرش رو نگاه کرد؟ احتمالاً متوجه حضور من شده بوده. اگر شده چرا....؟!

وسط این چراها، اما و اگرها که در اون لحظه ذهنم رو مشغول کرده بودند، دیگه مطمئن شده بودم که این حس، این آرامشِ ناگهانی، این بوی آشنا، این لبخندِ بی‌اختیار، همش به خاطر اون بود. همون کسی که سال‌هاست تو ذهن و قلبم زندگی می‌کنه. کسی که با یه نگاه، دنیام رو می‌چرخونه. کسی که صدایش، مثل موسیقی قدیمی مورد علاقه‌ام، هنوز تو گوشمه. چقدر دلم می‌خواست صداش بزنم، برم نزدیکش و ساعت‌ها، روزها و سال‌ها باهاش حرف بزنم. داشت دور می‌شد که ناگهان مثل یه جرقه‌ی ناگهانی انرژی عجیبی تو پاهام دوید و ناخواسته دنبالش راه افتادم. خاطرات زمان دبیرستان دوباره زنده شدند. زمانی که از دوستان و همکلاسی‌ها هر روز به بهانه‌های مختلف جدا می‌شدم، سر خیابون توی ایستگاه یا هر جای دیگه‌ای منتظر می‌موندم تا بتونم ببینمش، چند قدمی مخفیانه باهاش همراهی کنم یا اینکه فقط‌ وجودش رو حس کنم. درست مثل اون موقع‌ها دنبالش راه افتادم. چشم ازش بر نمی‌داشتم. راه رفتنش مثل قبل بود اصلاً فرق نکرده بود. انگار زمان برای اون متوقف شده بود. و من انگار دوباره خودمو پیدا کرده بودم.

چند سالی بود که درگیر همه چیز بودم جز خودم. من گمشده‌ای داشتم که با اون حال و روحیه‌ام برقرار می‌موند. خاطرات جلو چشمام رژه می‌رفتند، درست مثل روزهایی که توی سرما و گرما بدون توجه به دما و مشکلات راه، دیوانه‌وار دنبالش می‌رفتم. همون انتظارهایِ بی‌پایان، همون دنبال کردن دیوانه‌وار، همون عشق بی‌صدا که هنوز توی قلبم زنده بود. بعد از گذشت سال‌ها مجدد پشت سرش راه افتاده بودم که دیدم بعد از گذشت از خیابون، وارد کوچه شد.

با حالت ضعف و بی‌حالی که داشتم باز می‌تونستم خودمو بهش برسونم. دلم می‌خواست صداش بزنم و باز نگاه و لبخندش رو با دقت از نزدیک ببینم، اون لبخند آروم و مطمئن. لبخندی که دنیای من بود. با این حال صدایی تو گوشم گفت‌: نه! الان وقتش نیست. این بغضی که چند دقیقه‌ای می‌شد گلویم رو فشرده بود، به قطرات اشک تبدیل شد که از ترسِ جلب توجه کردن و بدتر از اون، رسیدن آشنایی و دیدن در اون حالت، خیلی زود محبوس و خشک شدند.

سمت ماشین رفت و بلافاصله سوار شد و حالا من مونده بودم با غمی کهنه که برگشته بود. کنار خیابون حس کردم آتشی که به خیالم سال‌هاست خاموشه دوباره شعله‌ور شده و حالا دوباره داره منو می‌سوزونه. یعنی باز هم باید آماده‌ی سوختن، ساختن، سکوت، و از دست دادن فرصت‌ها بشم؟

با این که دفعه‌ي اول نبود، اما واقعاً برام سنگین و سخت بود. به خودم گفتم باید با حقیقت کنار بیای. هر چی باشه چندین ساله که بهش عادت کرده‌ای. این آتش، این دوری، این بی‌قراری، این غم همه با تو آشنایند. تحمّل کن. می‌دونستم با این حرف‌ها فقط دارم خودمو گول می‌زنم که شاید کمی آروم بشم. در کل این حس برام آشنا بود، گر‌چه سال‌ها برام تکرار نشده بود و به لبه‌ي پرتگاه فراموشی رسیده بود، اما هرگز هرگز از خاطرم نرفته بود. یاد انتظار‌های طولانی برای دیداری مختصر و از دور، و بعد اجبار به ادامه‌ي مسیر بدون او، از لحظات سخت و تلخ در ذهنم به حساب می‌اومدند. ناخواسته این بیت رو به ذهنم آوردند‌:

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

ناگزیر به داروخونه برگشتم و دارو‌ها رو گرفتم. حالا دیگه علت اون حس و اون بو برام مشخص شده بود. دیگه دوست نداشتم اونجا بمونم چرا که نه حسی بود و نه بویی که منو از خود بی‌خود کنه. ولی داغی تقریباً فراموش شده دوباره زنده شده بود.

با حس و حالی گرفته راهی خونه شدم. داشتم گذشته و زندگیم رو با خودم مرور می‌کردم. چقدر زود گذشت. تمام مسائل همراه با جزئیات رو به خاطر داشتم. اون لحظه‌ای که برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم و اون چیزی که نباید پیش بیاد، پیش اومد. زیاد می‌دیدمش. تا حدودی خودشو و خانواده‌اش رو می‌شناختم. چند تا کوچه بالاتر از ما زندگی می‌کردند. بعداً فهمیدم، از فامیل‌های صمیمی‌ترین دوست دبیرستانم هستند. مدرسه‌اش با مدرسه ما فاصله داشت، اما راه هر دومون تقریباً یکی بود. توی اتوبوس، توی کوچه، موقع رفت‌و‌آمد همیشه جلوی چشمام بود. چهره‌ای مهربون و آروم، راه رفتنی سنگین و باوقار همراه با شوخ‌طبعی‌هایی که گاهی با دوستاش داشت. اما بیشتر سر به زیر بود. نجابت و اصالتش از رفتارش کامل مشخص بود. همه‌ي اینها برام جذاب بود و خواستنی، ولی این موضوعی نبود که درگیرشون بشم. چیزی که منو این همه سال درگیر کرده بود چیز دیگه‌ای بود. عشقی که فقط تو قلبم زندگی می‌کرد.

به خودم که اومدم دیدم تو ایستگاه مترو‌ام و همون لحظه قطار با صدایی آروم و تکراری رسید. نمی‌دونستم چطور از داروخونه تا اینجا اومده بودم. چیزی از مسیر در ذهنم نمانده بود. هوش و حواسم در جای دیگری، در میان خاطراتی که گاهی مثل نسیمی روحم رو نوازش می‌دادند و گاهی مثل باران، قلبم و چشمانم رو خیس می‌کردند، گم شده بود. دلم می‌خواست همون‌جا، در میان رؤیاها بدون نگاهی کنجکاو، بدون سؤالی بی‌جا، بدون حضور کسی، تنها بمونم. فقط من باشم و گذشته‌ام و اون لحظه‌ها و احساسی که هنوز در سکوت دلم نفس می‌کشیدند.

سوار که شدم تصمیم گرفتم برم خونه‌ي بابا. توی مسیر حواسم به هیچ چیزی نبود، نه به اطرافیان، نه به صدای قطار، نه به چهره‌ي‌‌ مسافران، همه بی‌صدا و محو شده بودند. فقط خاطراتم بودند که صحبت می‌کردند. توی فکرم یاد روزهای قدیم، یاد لحظات زندگی، یاد نگاه‌ها، یادِ سکوت‌هایی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشتند مرور می‌شدند. یاد آن لحظه‌ها چنان منو درگیر کرده بود که گاهی لبخند به لبم میومد و گاهی غمی آرام، چهره‌ام رو می‌پوشاند، توی این افکار بودم که صدایی منو به خود آورد:

ـ رسیدیم نمی‌خوای پیاده بشی؟!

با دقت نگاهش کردم. شناختمش. همسایه‌ي مادرم بود. ظاهراً متوجه شده بود که مسیرم کجاست. بعد از چند کلمه احوال‌پرسی، راهی خونه شدیم. توی مسیر وقتی از پله‌های مترو بالا اومدیم گفت‌:

ـ توی قطار چشمم بهت بود، انگار حالت رو به راه نیست. خدا رحمت کنه همسرت رو، خیلی سخته از دست دادن همسر. غصه نخور عزیزم ان‌شاءالله همسری خوب خدا قسمتت می‌کنه. الان اگر موضوعي مشکلی دیگه‌ای هست بگو شاید تونستم کمکت کنم. چرا تو خودتی؟

حرف‌هاش از اون دسته حرف‌هایی بودند که این مدت خیلی شنیده بودم. بیشتر به تعارف و رفع تکلیف شبیه‌اند تا به دلداری دادن واقعی. برای اینکه نفهمد چه دردی در سینه دارم، داروها رو نشون دادم و گفتم:

ـ پیش دکتر بودم و ... توضیحی در مورد بیماری و مصرف دارو‌ها دادم بلکه دست برداره. و بحث رو سمت مسائل دیگه بردم. نگران بودم که نکنه چیزی از رفتارم فهمیده و به کسی حرفی بزنه. نمی‌خواستم هیچ حرفی پشت سرم زده بشه‌. اصلاً حوصله و تحمل پچ‌پچ‌های خاله‌زنک‌ها رو پشت سرم نداشتم. وقتی فهمید موضوع خاصی نیست و نمی‌تونه چیزی ازم بفهمه، بحث رو به خودش کشوند. از بچه و نوه تا پیری و مشکلات و... و من، در میان حرف‌هاش، حواسم به ناراحتی‌های خودم بود.

سر کوچه که رسیدیم خدا رو توی دلم شکر کردم که مسیر‌مون جدا میشه و در تنهایی، می‌توانم نفسی بکشم، و آزادانه با خاطراتم، عاشقی کنم. وقتی به خونه‌ي مامان رسیدم، بعد از احوال‌پرسی‌های معمول و گفت‌وگوهای روزمره‌ای که گاهی بیشتر برای پر کردن سکوت هستند تا حرف زدن واقعی، خودم بحث رو به سمت همسایه‌ها کشوندم و در موردشون پرسیدم. ظاهراً بی‌تفاوت بودم ولی توی دلم کنجکاو‌ي‌های قدیم دوباره زنده شده بود.

با احتیاط، کمی پیش‌تر رفتم و درباره‌ي همسایه‌ي‌ اصل کاری، همان کسی که سال‌ها پیش، در یک نگاه و در یک لبخند، در خرمن دلم جرقه‌ای زده بود، سؤال پرسیدم. مامان گفت:

ـ خیلی ساله از این محله رفتند. فقط می‌دونم محل کارش بیرون از شهر نیست.

مامان از زندگی‌شون زیاد خبر نداشت، یعنی خیلی کمتر از اون چیزی که انتظار داشتم. خودمم با افکار و عقایدی بزرگ شده بودم که بعد از ازدواج و در همه‌ی اون سال‌ها میان من و کنجکاوی واقعی‌ام دیواری کشیده بود که مانع از پرس‌و‌جو و پیگیر بودن، می‌شد. اون شبی که مطمئن شدم دیگه راهی برای رسیدن وجود نداره، برای همیشه تسلیم شدم و در عمیق‌ترین جای ذهن و قلبم قایمش کردم. اما الان شرایط فرق کرده. احتمالاً محبوبه دوست زرنگ و باهوشم، ازش خبر داره به خصوص که فامیل‌شون هم میشه. هم کنجکاوه، و هم اون ‌قدر دوست داره بدونه که حتی سکوت‌ها را هم زیر ذره‌بین می‌گذاره. آره... آره.... بهتره برم سراغش ببینم چیزی در مورد بهزاد می‌دونه‌؟ اما من که آدرسی ازش ندارم. تموم این سال‌ها، در گرداب زندگی و مشکلات غرق بودم. تا جایی که حتی از صمیمی‌ترین دوستم، کسی که گاهی جای خواهرم رو پر می‌کرد غافل شدم. در میان این افکار با خودم گاهی جمله‌های ناتمامی رو زمزمه می‌کردم، که مامان گفت:

ـ چی شده؟ چرا با خودت حرف می‌زنی‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور لبخندی زدم که افکار درهم‌ریخته‌ی خودم رو پنهان کنم. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همسایه‌ي کناری رو تو مترو دیدم تا کوچه‌مون با هم اومدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد با قلبی که تند می‌زد، پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مامان؟ شما از محبوبه خبر داری‌؟ می‌خوام ببینمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چشمانی کنجکاو و کمی شوخی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی شده امروز سراغ همسایه‌ها رو می‌گیری؟ چیزی شده که ما خبر نداریم‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و این‌ بار کمی راحت‌تر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه! نه!! امروز یاد قدیم کردم، گفتم بپرسم کجان؟ حالشون چطوره؟ مثلاً یه زمانی دوست همدیگه بودیم. دلتنگش شدم اگر بشه ببینمش خوبه. همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان کمی فکر کرد، بعد آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اون که چند سال بعد خودت شوهر کرد ولی به خاطر کار شوهرش خیلی اینور اونور می‌رفتند. زیاد نمی‌دیدمش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله‌ي صحبت در مورد‌شون رو نداشتم. سکوت کردیم. ولی زن‌داداش که گوشش به صحبت‌‌های ما بود گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من چند ماه پیش شنیدم یه خونه نزدیک‌مون گرفتند و اومدن همین نزدیکی‌ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای، تمام غم این چند سال یک‌دفعه جای خودشو به هیجانی تازه داد، با کلی ذوق و خوشحالی گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کجان؟ خونشون رو بلدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و زن‌داداش خنده‌شون گرفت. مامان، با لحنی نه سرزنش‌آمیز، بلکه گرم و کمی مسخره‌گونه، گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ به خاطر شنیدن خبر دوستت این طور ذوق کردی؟ این همه سال چرا یادت نبود؟ بیچاره هر بار منو می‌دید سراغتو می‌گرفت ولی تو اصلاً یادی هم ازش نمی‌کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم جمع شد. با چهره‌ي گرفته گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هر کس ندونه شما که می‌دونید مشکلات و سختی‌ها چطور زندگی‌ام رو تسخیر کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که یاد روزهای تلخ من، روزهایی که حتی خاطره‌شان سایه‌ای سنگین بر دل می‌انداخت، افتاده بود چیزی نگفت و با حالت غم و ناراحتی نگاهش رو ازم برداشت. چند لحظه‌ای سکوت، و بعد پرسیدم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میشه از مامانش آدرسش رو بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان قبول کرد و قرار شد بعد از ناهار بره سراغ آدرس. و در اون لحظه، انگار دریچه‌ای و روزنه‌ای کوچیک به سوی گذشته باز شد که شاید از این طریق بتونم ازش عذرخواهی کنم، یا حداقل بگم: هنوز یادت هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پا شدم بوسیدمش و مشغول مرتب کردن لباس و سر کردن چادرم شدم که مامان گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کجا‌؟ بمون ناهار بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ گفتم‌: نه مامان‌جون! باید برم مدرسه دنبال بچه‌ها. زنگ می‌زنم آدرس و شماره رو ازت می‌گیرم. همین طور که تو‌ی آینه‌ی راهرو چادر و روسری‌ام رو مرتب می‌کردم با دقت به چشمها و چهره ام نیز نگاه میکردم. دلم میخواست حتی برای دقایقی کوتاه هم که شده زمان به عقب برمیگشت. همان زمانی که چشمان کهربایی ام از شدت عشق و امید برق میزد و لبخندی که از شادی درون باعث پیدا شدن دندان هایم میشد وجلوه ای چشمگیر به صورتم میداد . افسوس که زمان دکمه برگشت نداره. برق چشم ها، سفیدی پوست و موهای بلند و خرمایی ام مدتهاست به یغما رفته و جای اونها زردی چهره و چین و چروک پیشانی میهمان صورتم شده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم که اینجا و این زمان برای افسوس خوردن هم حتی فرصت خوبی نیست ، بی اختیار لبخندی زدم و با خودم مشغول زمزمه شعرهای دوران نوجوانی که گاهی با محبوبه هم‌خوانی می‌کردیم، شدم. هر بیت، خاطره‌ای رو برام زنده می‌کرد. و با هر شعر حس عجیب و خوشایندی بهم دست می‌داد. گاهی به خاطر اون حس و حال، لبخند رو لبم میومد. مادر با حالت تعجب و کمی هم ناراحتی گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی میگی برای خودت؟ بلندتر بگو ما هم بشنویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هیچی مامان‌جون. شعر می‌خونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظی کردم و پشت در مشغول پوشیدن کفشام شدم. صدای زن‌دادش رو شنیدم که آرام و دلسوزانه با مامان حرف می‌زدند‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بیچاره بعد فوت همسر خیلی اذیت شد. خیلی وقت بود خنده‌اش رو ندیده بودم. خدا رو شکر که حالش داره بهتر میشه. بیچاره با این سن کمش اندازه صد سال زجر کشیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این ترحّم‌ها و این حرف‌های از سر دلسوزی، خیلی ناراحت شدم. آخه من چه تقصیری دارم که باید این روزگارم باشه؟! چرا هر کی منو می‌بینه چشماش رو پر از شفقت می‌کنه، انگار من یه موجود شکسته‌ام که فقط سزاوار هم‌دردیه! مگر مرگ و زندگی دست آدمیزاده؟ مگر بیماری و سختی فقط مال یه نفره؟ کاش کسی به همه‌ي این آدم‌ها می‌گفت‌: که من ترحم نمی‌خوام. من فقط می‌خوام مثل قبل، مثل بقیه انسان‌ها دیده بشم، به عنوان کسی که هنوز نفس می‌کشه، هنوز عشق می‌ورزه و هنوز امید داره. چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند این دردها، این غم‌ها، این سرنوشت‌های شکسته، فقط برای دیگران رقم می‌خوره؟ انگار رنج، مال یه نمایش تئاتریه که فقط بعضی‌ها باید توی سکانسش باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال و احوال گذشته همون ناراحتی و غم مشکلات قبل، باز اومد سراغم. تحمّل این حرف‌ها برام راحت‌تر از قبل شده بود ولی الان وقتش نبود. الان که خیلی از سختی‌های این چند ساله کم شده. الان که رنج و زحمت بیمار داری و کلی رنج و ناراحتی از خونه‌مون رخت بربسته. الان که عشقی قدیمی بعد از سال‌ها با دیداری روحم رو زنده کرده.... واقعاً الان وقت این صحبت‌ها نبود. دلم می‌خواست فقط به لحظات خوش، به اون زمان‌های قدیم که آزاد و بی‌دغدغه بودم، فکر کنم. همون روزهای نوجوانی.... همون زمانی که مدرسه فقط یه ساختمان نبود، بلکه دنیایی بود پر از شوق، شور، و آرزوهایی که توی چشمام می‌درخشید. زمانی که اشتیاق به درس و به جایی رسیدن در وجودم شعله می‌کشید. و همه‌ي این‌ها به خاطر حس دوست داشتن یه نفر و شور رسیدن بهش از این طریق‌، به اوج خودش رسیده بود. اون زمان‌هایی که هیچ مانعی برای رسیدن به خواسته‌ام نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خونه به قصد ایستگاه مترو بیرون زدم و مشغول قدم زدن شدم. توی راه به عشق، به جوانی، به گذشته، به همسر، به بچه‌ها، به بابا و مامان، به خودم و... خلاصه به همه کس و همه چیز، مختصر ولی با تمام وجود فکر می‌کردم. به خودم گفتم گذشته رو نمیشه تغییر داد، چه بهتر که حال رو از دست ندم. تو ذهنم دنبال اون چیزی که خوشحالم می‌کرد می‌گشتم. دنبال حسی که لذت‌بخش‌ترین بود برام. از درون احساس دوباره زنده شدن داشتم. بعد از چندین سال سختی و رنج و فوت همسر الان انگار از قفسی نامرئی آزاد شده بودم. هوا دوباره بوی زندگی داشت. قدم‌ها دوباره معنا داشتند. گفتم بهتره یک ایستگاه پیاده برم و بهشون بیشتر فکر کنم تا حال بهتری پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم‌هام رو تند‌تر کردم که دیر نکنم و به بچه‌ها هم برسم. توی مسیر در حین فکر کردن، چشمم به پارک افتاد. پارکی که همه چیز ازش شروع شده بود. پارکی که از نظر ظاهر با بقیه پارک‌های شهر فرقی نداره، درخت‌هاش همون درخت‌ها، نیمکت‌هاش همون نیمکت‌ها، چمن‌هاش هم سبز معمولی بودند اما برای من؟ برای من، هر برگش یادآور یک لحظه از خاطرات بود، هر سنگ‌فرشش زیر پام، راهی به گذشته می‌شد، همون جایی که همه چیز شروع شده بود: عشق، آرزوهای نوجوانی، اولین لبخندها، آخرین وداع‌های بی‌کلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی پارک میخ‌کوب شدم. دلم می‌خواست حرکت کنم زودتر به ایستگاه برسم نمی‌خواستم دیر به مدرسه و بچه‌ها برسم. ولی انگار درخت‌ها، چمن‌ها، بازی بچه‌ها، نیمکت‌های چوبی روی سنگ فرش‌ها و.. همه چیز برام لذت‌بخش‌تر از قبل بودند. چنان که با دیدنشون روح و روانم تسلی داده می‌شد. انگار همه‌ي قسمت‌های پارک بهم لبخند می‌زدند و احوالم رو می‌پرسیدند. با صدای بی صدایی منو به طرف خودشون می‌خوندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پیاده‌رو فاصله گرفتم و وارد پارک شدم. به هر قسمتی که نگاه می‌کردم برام دنیای خاطره زنده می‌شد. قدم‌هامو به آرومی برمی‌داشتم. کم‌کم به وسط‌های پارک نزدیک می‌شدم. من قبلاً چندین بار اینجا اومدم ولی چرا این بار بد‌جور دلم هوای گشتن و بودن توی این پارک رو کرده...؟ روی سنگ‌فرش‌هایی که با شمشاد‌ها محاصره شده بودند آروم آروم قدم می‌زدم. نسیم خنکی به صورتم می‌خورد و صدای پرنده‌ها به خصوص جر و بحث گنجشک‌ها اونم توی ظهر پاییزی این بار خیلی برام آرامش‌بخش‌تر بود و من همچنان غرق در رویا و آرزو‌هام به آرامی قدم می‌زدم. بودن در اون فضا و دیدن قسمت به قسمت پارک مثل شاه کلیدی قدیمی انگار بعد از سال‌ها امروز قفل صندوق خاطراتم رو باز کرده بود و همین طور خاطره پشت خاطره از تاریکی‌های ذهنم بیرون می‌اومدند و مرور می‌شد. صحبت و بحث‌های دوست‌داشتنی، خنده‌های بی‌دغدغه، نگاه‌های پنهان، لحظه‌هایی که فکر می‌کردم فراموش‌شان کرده‌ام، همه‌شان، زنده، گرم، و هنوز خواستنی در خاطرم جا خوش کرده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در میان همه‌ي این‌ها، برای اولین بار پس از سال‌ها، احساس کردم که گذشته دشمنم نیست. یاد بچه‌ها کاملاً از ذهنم پرید. قدم‌هام خودبه‌خود، منو به طرف آب‌نمای مرکز پارک می‌کشوندند. نسبت به گذشته تغیيرات زیادی کرده بود که البته خیلی زیبا‌تر هم شده بود. کاشی‌هایش درخشان‌تر، حاشیه‌هایش منظم‌تر، فضایش احساسی‌تر، اما همچنان فواره‌های کوچیک و بزرگ وسطش که مدل پاشش آنها متفاوت و جذاب بود دست نخورده باقی بودند. در کل تغییرات زیادی به پارک داده بودند. مسیری که به طرف دکه قدیم می‌رفت هنوز همون‌طور مونده بود گرچه اون دکه جای خودشو به چند تا سوپرمارکت جدید و شیک داده بود ولی هنوز توی ذهنم تمام اون تصاویر وجود داشت. همون جا در کنار آب‌نما، بدون حرکت و بدون کلام، ایستادم و گذشته رو که مثل فیلمی از جلو چشمم برای چندمین بار داشت پخش می‌شد، مرور می‌کردم. فیلمی جذاب که با پخش شدنش، دلم رو تازه می‌کرد. از تکرارش سیر که نمی‌شدم؛ بلکه با اشتیاق، دوباره و دوباره، آن لحظه‌ها رو تماشا می‌کردم. لحظاتی که انگار همین دیروز بودند، نه پونزده سال پیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی رو به خاطر می‌آوردم که با محبوبه در راه بازگشت به خونه بودیم. تا خرداد فقط یکی‌ دو روز دیگه مونده بود، و فصل امتحانات دبیرستان در آستانه ورود. اما چون چند روز تا شروع امتحانات وقت داشتیم تصمیم گرفتیم تا خونه پیاده بریم و با هم حرف بزنیم. می‌خواستیم تلافی روزهای سکوت و درس‌ خواندن تنها رو در بیاریم. می‌خواستیم با هم نفس بکشیم، بخندیم، حرف بزنیم و با انرژی تازه و با روحیه‌ای عالی، نه از ترس شکست خوردن، بلکه از عشق به آینده سراغ کتاب‌ها برگردیم. در کل به درس و مدرسه خیلی علاقه داشتم و تنها آرزويی که در سرم بود قبولی در رشته‌ي مورد علاقه‌ام یعنی داروسازی بود. همان رشته‌ای که برایم نماد امید بود. و شاه‌راه رسیدن به تک‌تک آرزوهایم. صحبت و همراهی با دوستی صمیمی و مطمئن، آدم رو امیدوار و در هدفش مصمم می‌کنه. و داشتن دوستی که همکلاسی، هم‌راه و هم‌فکر آدم باشه خودش یک نعمت بزرگه. چرا که وقتی یک هم‌مسیر کنارت باشه، حتی سخت‌ترین راه‌ها هم، مثل گذر از پیاده‌روي پارک در عصرگاهی بهاری، لذت‌بخش و دست‌یافتنی می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه، دختری با شخصیتی آروم، اجتماعی و فوق العاده خوش‌اخلاق که البته گاهی به خاطر گیج‌بازی‌هاش کلافه‌کننده هم بود. هدف اصلیش ازدواج و داشتن زندگی آروم و بی‌دردسر و پر از لحظه‌های کوچک و بزرگ در سایه عشق بود. جوری که تمام لذت‌ها، خوشی‌ها و خوبی‌ها رو در سایه ازدواج می‌دونست. معتقد بود تمام لذت‌ها، خوشی‌ها و زیبایی‌های دنیا رو در زیر سقف خانه‌ای گرم، جایی که دو قلب، با هم در اونجا نفس بکشند می‌توان به دست آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم هر کسی با هر هدفی در هر شرایطی که باشه می‌تونه موفق بشه و به آنچه دلش می‌خواهد برسد به شرطی که در میانه راه، دست از آرزویش بر نداره، و مجبور نشه چه از روی تقدیر، چه از روی فشار، مسیرش رو عوض کنه. اگر تا آخر راه با همون هدف پیش بره قطعاً موفق خواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ساعت‌ها صحبت و پیاده‌روی، گفتن و خندیدن با محبوبه، به طور طبیعی، بدون قرار قبلی راه‌مون رو به سمت این پارک کج کردیم. همه چیز رو دقیق به خاطر دارم که از کجا گذشتیم، چطور کنار هم، نه تند و نه آهسته بلکه هماهنگ با هم قدم می‌زدیم و از هر دری حرف می‌زدیم، از امتحان‌های فردا، تا آرزوهای فردا. از کدوم مسیر وارد پارک شدیم. حتی اون درخت رو به یاد دارم، همون نارون قدیمی با شاخه‌های پهن که برای چند لحظه زیر سایه‌اش ایستادیم، یادم میاد که کدوم قسمت پارک در مورد چی صحبت کردیم. چی گفتیم و به چی خندیدیم. به محبوبه گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هوا گرمه بریم یه چیز خنک بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت دکه‌ي پارک اونم از مسیری که الان دقیق رو به رومه رفتیم. خیلی تغییر نکرده. انگار همون وقت رو می‌بینم، چنان‌ گرم صحبت و خنده بودیم که حواسمون به اطراف و مردم نبود. اون مسیری که به دکه ختم می‌شد شمشاد‌های بلندی در دو طرف مسیر داشت و شاخه‌های چند تا از درختای کنار مسیر که توی فضای راه پایین اومده بودند به نحوی بود که بعضی از قسمت‌های مسیر باریک شده بود و نمی‌شد دو سه نفر کنار هم رد بشن. برامون مهم نبود. اصلاً حواس‌مون به این موضوع نبود، فقط فکر نوشیدنی خنک بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو همین مسیر توجه‌مون به چند پسر که دقیقاً رو به روی ما داشتند از دکه بر می‌گشتند، جلب شد. اونم دقیقاً جایی که شاخه‌های بید پایین اومده و مسیر رو باریک کرده بود. دو نفر‌شون رو شناختم. یکی‌شون که داداش زهرا از دوستای آموزشگاه بود و اون یکی پسر همسایه‌مون بود، همون که دو کوچه با ما فاصله داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون فکر کردن، خودم رو کنار کشیدم هم از روی ادب، و هم از روی عادت. می‌خواستم راه باز بمونه تا راحت رد بشن. اونها هم که متوجه کنار رفتن ما نشدند شاید از روی حس انسانیت ایستادند تا اول ما رد بشیم. هر دو، از روی احترام بی‌کلامی که گاهی، انسان رو به آدم تبدیل می‌کنه، راه رو به طرف مقابل داده بودیم تا اول اون بگذره. اون‌ها متوجه شدند که ما کنار رفته‌ایم، ما هم فهمیدیم که اونها ایستاده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولش تعجب کردیم ولی بدون حرف و تعارفی حرکت کردیم. محبوبه سریع رد شد، ولی من مجدد ایستادم و منتظر موندم. نمی‌دونم چه قدرتی بود، شاید دست نامرئی سرنوشت بود که باعث شد من اون لحظه بایستم و حسی عجیب که ازش بی‌خبر بودم رو اون لحظه تجربه کنم. مثل همیشه از روی عادت و حیا موقع رو به رو شدن با دیگران نگاهم رو پایین انداخته و به سنگ‌فرش‌ها دوخته بودم. انتظار باز شدن مسیر رو می‌کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفر اول رد شد و دومی هم پشت سرش. حین رد شدن نفر سوم ناخواسته انگار دستی از درونم سرم رو بلند کرد. نگاهم به چهره و چشم‌هایی که منو به تماشایش دعوت می‌کرد، افتاد و خیره ماند. او با لبخندی که تقریباً همیشه به لب داشت سری به نشانه تشکر تکان داد، که همین کار ساده، توجه‌ام رو بیشتر جلب کرد و باعث حک شدن نگاه، لبخند و چهره‌ی جذابش در ذهنم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونجا بود که پسر همسایه، حین رد شدنش منو به خودش گره زد. گرهی نامرئی و محکم. گره‌ای که تا الان باز نشده. لبخندش فقط یک خمیدگی لب نبود بلکه نماد روحی آرام، عمیق و بزرگ بود. چهر ه اش ابهت مردانه ی خاصی داشت ،قدی بلند با موهای موج دار مشکی که کمی روی پیشانی اش رو پوشانده بود ،ابروهایی کشیده با فرمی خاص و چشمانی رنگی و مغرور که طرح و رنگ چشمانش هر بیننده ای رو به تماشا وا میداشت و درنهایت لب هایی قلوه ای که طرح لبخندش رو زیباتر میکرد اجزای صورتش هارمونی عجیبی داشت که همین تناسب و خوش پوشی بی مثالش بی اختیار کل وجودم رو تسخیر کرد. خشکم زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم، انگار طوفانی از آرامش و آشفتگی هم‌زمان بود. حس می‌کردم چیزی رو از دست داده‌ام، و چیزی رو برای اولین بار پیدا کرده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم رفتنش رو دنبال می‌کرد که محبوبه با قدمی بلند به سمتم خم شد. دستم رو کشید که به راه ادامه بدیم. بعد از برداشتن چند قدمی، به نزدیکی دکه که رسیدیم برگشتم و رفتنش رو دیدم. خودم اونجا بودم دم بوفه، ولی هوش و حواسم، روحم با اون در حال رفتن و دور شدن بود. قبل از اینکه پشت درخت‌های پارک محو بشن برگشت و نگاهی کرد. اونجا بود که فهمیدم گاهی، یک نگاه کوتاه، یک لبخند عابر، می‌تونه خاطره‌ای برای همیشه باقی بذاره، احساسی که در من به وجود اومده بود هم برام قشنگ بود و تازگی داشت، هم کمی نگرانی برای از دست دادن آرامشم. آرامشی که واقعاً این روزها برای امتحانات و رسیدن به هدف بهش نیاز داشتم. ولی حسی در درونم می‌گفت‌: آرامش که هیچ، اگر همه چیز رو از دست بدهی چه اهمیتی داره‌؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی تمام فکر و ذهن من، در واقع دنیای من پر شده بود از تصویر اون نگاه گیرا و خواستنی... چشمانی زیبا و دلنشین... دیگه اون حالت آرام و معمولی قبل رو نداشتم، انگار کل وجودم، مثل برگی در باد، جهتش عوض شده بود. جهتی نه به سمت خونه، نه به سمت محبوبه، بلکه به سمت او. دلم نمی‌خواست با محبوبه برم. می‌خواستم برگردم سمتش، و فقط یه بار دیگه، چشمانش رو ببینم ولی نه می‌تونستم و نه می شد. اینطور بود که مرور مرموز لحظات شیرین همراه با تلخی شروع شد. محبوبه گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چته؟ حواست کجاست‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ گفتم: هیچی... هیچی، همینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشابه رو یک نفس سر کشیدم که این افکار بپره و بشم همون قبلی، همون آدم آزاد که راحت می‌گفت و می‌خندید. ولی بی‌فایده بود. هر چی می‌گفت مثل قبل همراهی نمی‌کردم. راه افتادیم که از پارک خارج بشیم و بریم سمت خونه. اما نمی‌خواستم برم. نمی‌خواستم بدون اینکه یه بار دیگه اونو ببینم، اینجا رو ترک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلی کلک محبوبه رو راضی کردم که یه بار دیگه توی پارک دور بزنیم. چشمانم به این‌طرف و اون‌ طرف بود، از زیر درختان تا کنار آب‌نما، از نیمکت‌ها تا همان مسیر باریک شمشادها، اما هرچه بیشتر می‌گشتم، کمتر پیداش می‌کردم و در نهایت، مطمئن شدم که اون رفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ گوشیم یک دفعه منو از اون رویای شیرین چندین ساله، بیرون کشید. از مدرسه بود. بدون اینکه جواب بدم به سمت خیابون دویدم. چقدر زود گذشت، اصلاً حواسم به ساعت نبود. این قسمت از جمله‌ي لذت‌بخش‌ترین خاطرات در دفترچه خاطرات ذهنم بوده و هست، گرچه سال‌ها بود که جرئت نکرده بودم اون رو ورق بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر خیابون دربست گرفتم و خودم رو با سرعت به مدرسه رسوندم‌. امیر با صورتی غرق اشک با دیدن من سمتم دوید و خودش رو توی بغلم انداخت. هق‌هق گریه‌اش نه فقط گوشم رو، که روحم رو آزار می‌داد. محکم بغلش کردم، بوسیدمش، نوازشش کردم، و با آرامشی که خودم هم به آن نیاز داشتم، آرومش کردم. آخه این بچه هفت هشت ساله بعد از فوت باباش بهونه‌گیر و نگران شده که نکنه مامان هم اونو تنها بگذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو گرفتم و با هم به سمت مدرسه آرزو رفتیم. درسته که آرزو بزرگ‌تره ولی بالاخره دختره. دخترا هم که بابایی و کوه احساس‌اند. هر چقدر هم بخنده یا رفتار‌هایی از سر شادی و عادی بودن نشون بده باز هم نبود پدر در زندگیش در این سن و سال تأثیر منفی و مخرب رو تو زندگی و روانش می‌گذاره. به خاطر سنش خودش رو محکم نگه داشته بود ولی باز هم کمی نگرانی رو می‌شد تو چشماش دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو مسیر با شوخی و سرگرمی، سؤال‌های عجیب، معما و... تقریباً از دلشون در آوردم. چیکار می‌کردم؟ اون‌ها که نمی‌دونن چی شده، چی گذشته بر من. اونا که از سختی‌ها و رنج‌ها خبر ندارند. چی می‌تونم بگم‌؟ جز اینکه‌: کارم طول کشید، ترافیک بود و... بهونه‌ای نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب، مانند پرده‌ای نرم و سیاه، آرام بر جهان کشیده شد و من، در لحظه‌ای میان خواب و بیداری، دست به رمزگشایی این معما زدم. چرا بعد این همه سال الان این حس و حال برگشته؟ چرا بعد از مدت‌ها دقیقاً الان؟ این چند سال با اینکه بارها پارک رفته بودم هیچ‌گاه، اون تصاویر، اون چنان زنده و تکان‌دهنده نبودند. چطور کل خاطراتم تو این چند سال تو زندان ذهنم حبس شده بودند و بیرون نیومدند؟ و کلی سؤال بی‌جواب دیگه. هر چی سعی کردم ربط و ارتباطی بین اینها پیدا کنم نشد که نشد. گاهی حدس‌هایی، گاهی افکار احمقانه‌ای. در آخر همه‌ي سوالات رو خواب، بی‌جواب گذاشت و منو با خودش برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا صبح بعد از رسوندن بچه‌ها زنگ زدم به مامان و ازش در مورد محبوبه پرسیدم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ سلام مامان‌! صبح به خیر. خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ سلام. عاقبتت به خیر. خوبم ممنون. تو چطوری...؟ کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تو راهم. خواستم بپرسم چیکار کردی؟ تونستی آدرس بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره هم آدرس گرفتم هم شماره تلفن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند به لبم نشست و از خوشحالی صدا و لحن خنده‌ام توی حرف زدنم معلوم شد. مامان خنده و خوشحالی‌ام رو از پشت گوشی فهمید. اونم از اینکه بعد مدت‌ها خنده و شادی منو می‌دید خوشحال شد. رفتم در خونه و شماره رو گرفتم. همون جا توی حیاط پشت در شروع کردم به گرفتن شماره و زنگ زدن، حتی یک نفس بیشتر هم نمی‌خواستم منتظر بمونم. تا بوق آخر گوشی رو نگه داشتم ولی جواب نداد. توی خیابون توی پیاده‌رو قدم می‌زدم و خدا خدا می‌کردم جواب بدهد. بوق گوشی قطع شد. باز شماره را گرفتم. برای بار چندم، ولی بی‌جواب موند. خنده‌ام خشکید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نا‌امیدی راه برگشت رو پیش گرفتم. توی راه چشم از گوشی بر نمی‌داشتم که اگر زنگ خورد جواب بدم. رسیده و نرسیده با همون لباس‌ها خودمو انداختم روی کاناپه. چشمم به سقف بود، دلم می‌خواست بخوابم! از اون خواب‌های خوش و آروم که آدم رو غرق رویای شیرین می‌کنه. از اون خواب‌های دوران نوجوانی که شب‌های قبل از تعطیلی با خیال راحت سر به بالش می‌گذاشتیم. از اون خواب‌هایی که انتظار فردا و خبر‌های خوش، زمان را کوتاه می‌کنه. خواب‌هایی که در زمان‌های سخت، تنها همدمِ بی‌صدا و بخشنده‌ام بودند و حالا، در این سکوت بی‌پاسخ، دوباره آن‌ها رو فرا می‌خواندم. مثل وقت‌هایی که بعد از روزی سخت، بعد از کلی انتظار کشیدن و چشم چرخوندن توی خیابون‌ها، اونم به امید لحظه‌ای دیدار از دور، که در نهایت خسته و نا‌امید به تاریکی شب پناه می‌بردم و به هوای در خواب دیدنش روزمو تموم می‌کردم. خواب امید دل من بود در این سالها. هر بار که از رنج روزگار اذیت می‌شدم به خواب پناه می‌بردم. دلم می‌خواست الان هم مثل قبل به خواب بروم و وقتی بیدار میشم ببینم در همون پونزده سال پیش‌ام و این سال‌ها همش خواب بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای گوشیم چشمام را باز کردم. به خودم گفتم احتمالاً از مدرسه است یا شاید مامان زنگ زده تا جویای احوالم باشه.... با بی‌حوصلگی دست کشیدم و گوشی را از روی میز جلوی مبل برداشتم. تا چشمم به صفحه گوشی افتاد و متوجه شماره شدم از جا پریدم، با خنده گوشی رو جواب دادم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الو؟ سلام خانم پر‌حرف.... خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‌ـ با لحن جدی و تعجب گفت‌: شما؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ گفتم: یعنی فراموش کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم سر به سرش بگذارم ولی دلم می‌خواست زودتر برم سر اصل مطلب. و اینکه حس کردم قبل از شناختن شوخی کردن شاید کار خوبی نباشه. معرفی کردم خودمو. لحظه‌ای صداش قطع شد ولی بعدش که احوال‌پرسی کرد فهمیدم بغض کرده. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کجایی؟ می‌خوام ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خدا خواسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پارک قدیم. همون پارک نزدیک خونه. نیم ساعت دیگه اونجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهمیدم چطوری حرکت کردم و به طرف پارک رفتم. اینقدر عجله کردم که یه وقت دیر نرسم. رفتم پارک و جایی که همیشه قرار می‌گذاشتیم، جایی که زمان کندتر می‌گذشت، منتظر شدم. چشمم دنبال یه دختری با مشخصات شبیه به محبوبه نوجونی بود حالا با کمی اختلاف. خانمی با چهره‌ای گرد و قدی متوسط با چشمانی کمی درشت که یا بی‌تفاوت به دنیا نگاه می‌کردند، یا با تیزبینی عمیق، هر چیزی را می‌شکافتند. ولی هر چی نگاه می‌کردم نمی‌تونستم متوجه اومدنش بشم. پارک شلوغ نبود ولی افرادی بودند که تشخیص را برام سخت می‌کردند. مثل قدیم از انتظار نفرت داشتم. چرا که انتظار، کلافه‌کننده‌ترین شکل امید است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر اینکه کلافه نشم مدتی رو قدم زدم و مشغول شمردن سنگ‌فرش‌ها شدم. کمی گذشت، از این کار خسته شده بودم، رو به روی محل بازی بچه‌ها روی نیمکت نشستم. ساعت گوشی را دیدم، بیشتر از یک ساعت گذشته بود. تصمیم گرفتم به خیالاتم فکر کنم تا کمتر اذیت بشم. چشمم به بازی بچه‌ها بود، پدر مادرهایی که بچه‌هاشون را به پارک آورده بودند که دیدم خانمی اومد جلو و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببخشید خانم!! دکه از کدوم طرفه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانمی کمی تپل، عینکی، با خط اخمی وسط ابرو. با چهره‌ای کمی شکسته ولی چشمانی همچنان شاداب و امیدوار. از ظاهرش که نه، چون که خیلی تغییر کرده بود. اما از لحن صداش شناختمش. گفتم حالا که می‌خواد سر به سرم بذاره خب منم سر به سرش می‌گذارم. قبلاً که توی سر به سر گذاشتن حرفه‌ای بود. ولی دستش رو خونده بودم و چون فهمیده بود دیگه این کارها را نمی‌کرد. کمی حالت جدی گرفتم که متوجه نشه و گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببین عزیزم... میری سمت راست. بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم با حالتی گفت‌: خب...؟؟ کلمه‌ي خب را که گفت، خنده‌ام گرفت. اونم از خندیدن من خندید. پا شدم و همدیگه را محکم بغل کردیم. اینقدر دلم از بغل کردن و بوسیدنش آروم گرفت که کل غم و ناراحتی این چند ساله را به کلی فراموش کردم. از سر شوق و دلتنگی اشکم در اومد، ولی لبخند از لبم کم نمی‌شد. می‌خواستم گاهی نخندم، عادی رفتار کنم، ولی نمی‌شد همش خنده بود. خنده همراه با اشک شوق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستاش اشکمو پاک کرد و تو چشمام نگاه کرد. همون محبوبه سال‌های گذشته بود. خود واقعیش بود. با نگاه و لبخند همیشگی. مجدد همدیگه رو در آغوش کشیدیم، چشمام رو بستم. جوری در آغوشش آروم شدم که انگار از تمام نگرانی‌ها و ناراحتی‌ها آزاد شده بودم. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بیا بشین. همین جا روی نیمکت پارک. کلی حرف دارم باهات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبول نکرد و با اصرارش راهی خونشون شدیم. تو راه از هر موضوعی صحبت می‌کردیم. حرف‌هایی که این چند ساله نزده مونده بودند. ماشاالله دخترش هم بزرگ شده بود. خونه که رسیدیم لا‌به‌لای صحبت و خنده و شوخی جوری که متوجه نشه اصل کارم این بوده، ازش در مورد بهزاد پرسیدم. از حرف‌هاش خشکم زد، اصلاً خنده‌ام پشت کوهی از غم محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه‌ای حرف زدیم، هر چه اصرار کرد دیگه میل به چیزی نداشتم. نه میل به صحبت، نه میل به خوردن و نه میلی به شنیدن. فقط دلم می‌خواست تنها باشم و با خودم خلوت کنم. ازش عذر‌خواهی کردم و هر جور که بود از خونه اومدم بیرون. دلم می‌خواست داد بزنم، گریه کنم، ولی بغضی تو گلوم گیر کرده بود. جوری که جواب سلام کسی رو هم نمی‌تونستم بدم. همش صدای محبوبه تو گوشم می‌پیچید. حرفاش یکی یکی دایم تکرار می‌شد به خصوص قسمت‌های تلخ که کاش نشنیده بودم. دلم می‌خواست یک آرزو ازم برآورده بشه و اونم اینکه زمان به عقب برگرده. آخه چطور جبران این چند سال را می‌تونم بکنم؟ خدایا میشه منو برگردونی به گذشته؟ بغض چنان گلو و سینه‌ام را فشار می‌داد که حس کردم نفسم تنگ شده. دور و برم را نگاه کردم، اصلاً من کجام؟ هیچ متوجه مسیری که اومده بودم نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دقت از دور، ورودی مترو را دیدم و با زحمت خودمو به سرویس کنار ورودی رسوندم و آبی به سر و صورتم زدم. بهتر که شدم توی آینه نگاه کردم. نتونستم جلوی اشکم را بگیرم. بعد از گریه‌ای مدام کمی سبک شدم و حالم بهتر شد. صورتم را شستم و برگشتم بیرون. ساعت از یازده گذشته بود. برای اینکه ناهار درست کنم باید برمی‌گشتم خونه ولی می‌دونستم اصلاً حوصله آشپزی ندارم. نه فقط آشپزی بلکه حوصله‌ی هیچ کسی و هیچ کاری را نداشتم. ولی مجبور به رفتن بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسیدم خونه ولی به جای آشپزخونه رفتم سمت اتاق خواب و روی تخت ولو شدم. سکوت خونه فضا را برای مرور تمام خاطرات آماده کرده بود و حتی مسائلی که برای آروم کردن و شایدم قانع کردن خودم بهش نیاز داشتم. تاریخ ذهنم را تنظیم کردم به حدود پونزده سال پیش و خاطرات، اتفاقات، حرف‌ها و... را سعی کردم به طور دقیق به خاطر بیارم. نمی‌خواستم کوچک‌ترین موضوعی از دستم در بره و مرور نشه. هم برای آروم شدنم و هم اینکه شاید سر‌نخی از ارتباطی که دیشب دنبالش می‌گشتم پیدا بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌های بابام در زمان مجردی. نه گفتنم به تک‌تک خواستگار‌ها. حرف‌های محبوبه که دائماً همه تو گوشم تکرار می‌شدند. همه را کنار هم می‌چیدم... خاطرات یکی یکی از تو صندوقچه‌ي ذهنم بالا میومدند، خودی نشون می‌دادند و دوباره به جاشون بر می‌گشتند. این بار خاطرات روزای سال آخر دبیرستان و پیش‌دانشگاهی بیشتر خود‌نمایی می‌کردند. وقتی که برای کنکور باید آماده می‌شدم و خواستگار‌ها کم‌و‌بیش به خونه‌مون سر می‌زدند. بعضی‌ها از سر کنجکاوی اومده بودند که با جوابی سرد راه برگشت را پیش می‌گرفتند و بعضی‌ها با شنیدن جواب نه باز هم سرو‌کله‌شان پیدا می‌شد. من به مامان و بابا تاکید کرده بودم که فعلاً درس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته در زمان این صحبت، هدفم فقط درس بود و درس. ولی بعد از آن دیدار، هدفم تنها درس نبود. در واقع می‌خواستم با این بهونه در کنار موفقیت در درس و دانشگاه، وقت بخرم تا زمان موعود برسه. من انتظار بهزاد را می‌کشیدم. یادم میومد وقتی که مادر سعید برای خواستگاری اومد خونمون، من با خیال راحت که این یکی رو هم مثل بقیه رد می‌کنم بی‌تفاوت بودم. غافل از اینکه همیشه اون طور که می‌خوای پیش نمیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رفتن مادرش، حرف‌های مامان فرق کرده بود. مثل دفعات قبل که خواستگار‌های قبلي رو رد می‌کرد، نبود... شب متوجه پچ‌پچ بابا و مامان شدم. گرچه حرف زدن‌های بابا و مامان اونم دور از بچه‌ها و حتی جلو ما با صدای آروم یا بلند چیز جدید یا عجیبی نبود، ولی این بار بعد از رفتن اون خواستگار و رفتار خاص مامان منو حساس و اذیت می‌کرد. اخمم تو هم رفته بود. دلم نمی‌خواست یک لحظه هم به کس دیگه‌ای فکر کنم. می‌خواستم داد بزنم که چیه؟ چرا این طور حرف می‌زنید؟ ولی اون احترام و حرمت توی خونه‌مون مانع این جور رفتار‌ها می‌شد. احترام به بزرگتر‌ها به خصوص بابا، توی خونه ما از جمله واجبات خونه‌مون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا چند روزی هر بار بابا از بیرون یا از سر کار میومد با مامان در مورد موضوعی صحبت می‌کردند و گاهی هم انگار موضوعی رو تعریف می‌کرد. مامان هم از تلفن زدن‌ها و سؤال کردن‌هاش برای بابا می‌گفت. لبخند‌شون موقع تعریف را کمتر می‌دیدم. بیشتر ناراحتی و نارضایتی از تو حرف‌هاشون دیده می‌شد. هر موقع جمله توکل بر خدا را ازشون می‌شنیدم متوجه می‌شدم که صحبت تمومه و راحت‌تر می‌تونم نزدیک‌شون بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یادمه یه شب بعد از صحبت‌هاشون وقتی که داداش بزرگم هم بود صدام کردند. نزدیک‌تر رفتم، بعد از مقدمه‌چینی‌های بابا و مامان، بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببین دخترم! خانمی که چند روز پیش برای خواستگاری اومده اینجا مادر سعیده. سعید پسر خوب و قابل اعتمادیه، اخلاق خوبی هم داره. سال‌هاست خودش و پدرش را می‌شناسم. ان‌شاءالله باهاش خوشبخت میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این حرف‌های بابا بیشتر از قبل دلم گرفت، ولی چاره‌ای جز پذیرفتن نداشتم، چون هم قاطع صحبت می‌کرد، هم جدیت و حرمتش اجازه‌ي مخالفت واضح نمی‌داد. داداش شروع به شوخی کردن کرده بود. شوخی‌هايی که اصلاً وقتش نبود. مامان هم از همون حرف‌های مادرانه‌ای که موقع خواستگاری و ازدواج دختر‌ها زده میشه، به زبون می‌آورد. ولی من مبهوت، بدون واکنشی به اونها نگاه می‌کردم و صداشون را می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم گفتم‌: وای خدایا‌!! خانواده من چه راحت دارند در مورد آینده من تصمیم می‌گیرند بدون اینکه نظر من براشون مهم باشه. ولی نه! امکان نداره. من قبول نمی‌کنم. حرفشون را قطع کردم و بریده بریده با خجالت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببخشید ولی من می‌خوام کنکور... یعنی الان درس و دانشگاه را اول ببینم چی میشه بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گفتن این جمله که حس کردم جمله‌ي بدی نبوده، کمی راحت‌تر و با شجاعت بیشتری ادامه دادم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فعلاً که ذهن من درگیر کنکور و دانشگاهه، اگر میشه منو درگیر موضوع دیگه نکنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدند. و با خنده گفتند‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ندیده؟ نشنیده؟ چرا از همین اول نه میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی روی بابا حساس بودم، دلم نمی‌خواست حرفی بزنم یا رفتاری که ناراحت بشه... با مامان راحت‌تر بودم. ولی اون لحظه جلوی هر دوشون با احترام ولی قاطع و محکم مخالفت کردم. اما انگار که تنها چیزی که اهمیت نداشت حرف من بود. بعد از اون، هر زمانی هر جایی که شرایط بود و می‌شد با مامان حرف می‌زدم. توی آشپزخونه موقع آشپزی، توی حیاط، توی اتاق موقع تماشای فیلم، سر سفره ناهار و.... فقط برای اینکه راضی بشه این یکی را هم رد کنه... از هزار تا بهونه ـ که الان ازشون خنده‌ام می‌گیره ـ بگیر تا تهدید و التماس و خواهش و اونم هر جور که بلد بود استفاده می‌کرد برای راضی کردن و آروم کردن من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشترین جوابی که می‌شنیدم این بود که صبر کن بیان حتماً خوشت میاد. نمی‌تونستم بگم علت اصلی چیه. علت اصلی مخالفتم چیه. اما کاش می‌شد. کاش یه جوری اصل ماجرا را به مامان گفته بودم. اصلاً چرا نتونستم حرف دلم را بزنم؟ چرا نشد بگم چی تو دلم می‌گذره؟ یعنی واقعاً حرف و دل من تاثیر نداشت؟ کاش اینقدر زود دیر نمی‌شد. کاش هیچ وقت حرف‌ها تو دل‌ها نمی‌موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد، مادر سعید اومد و بعد، موقع رفتنش، از تعارف‌ها و جواب‌هايی که با صدای بلند می‌داد معلوم بود که خیلی خوشحال و راضیه... خب تقریباً مامان هم همین طور بود. تو ذهن اون‌ها اسباب شادی و سروسامان گرفتن دو نفر داشت آماده می‌شد. تو نگاه خواهر برادرامم همین بود. یه جورایی تنها کسی که خوشحال نبود من بودم. تو دلم دعا می‌خوندم، به خدا خواهش می‌کردم که منو به اون چیزی که می‌خوام برسونه. چقدر نذر‌های بچه‌گانه‌ای که با صداقت تمام، کردم. ولی قسمت نبود که نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا شب دسته‌جمعی اومدند خونه‌مون. مامان بعد از تعارف و خوش‌آمد‌گویی جعبه شیرینی، هدیه، گل و... که آورده بودند رو از تو اتاق آورد وسط پذیرایی و همین طور که به دستم می‌داد آروم گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببر آشپزخونه و چای رو هم آماده کن. زود باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به بسته‌های شیرینی، گل و... که افتاد توی دلم خالی شد. حس کردم کلاً کار از کار گذشته و دیگه کاری ازم نمیاد. نا‌امیدی بهم فشار می‌آورد. غمی تموم جونم را گرفت. برام همه چیز تموم شده بود. باریکه‌ای امید و آرزویی بود که تمام وجودم اونو درخواست می‌کرد. توی آشپزخونه هنوز جعبه‌ها رو روی زمین نگذاشته بودم که بغضم ترکید. هق‌هقم توی آشپزخونه پیچید. با آستینم سعی کردم صدامو توی سینه محبوس کنم. طاقت آروم شدن و گریه نکردن نداشتم و از طرفی هم نمی‌تونستم راحت زار بزنم. دلم می‌خواست با خدا معامله کنم. همه چیز رو بدم، حتی اون چیزهایی که از خدا خواسته بودم رو نا‌دیده بگیرم، فقط از این شرایط آزاد بشم و به کسی که واقعاً دوستش دارم برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرزانه، بین اعضای خانواده، با من ارتباط دیگه‌ای داشت. باهاش راحت‌تر صحبت می‌کردم. بهش اعتماد بیشتری هم داشتم. برای کمک و ردیف کردن کارها توی چنین مواقعی از افراد ثابتی به حساب میومد که می‌شد روش حساب کرد. اون شب خونه‌مون بود. نزدیک آشپزخونه که رسید متوجه صدای گریه و ناراحتی‌ام شد. اومد کنارم نشست و خواست دلداری‌ام بده. فکر می‌کرد به خاطر دوری از خونه و خانواده است که دلم نمی‌خواد ازدواج کنم. یا شایدم به خاطر اینکه آرزو‌ها دارم و دلم می‌خواد بی‌دغدغه تمام وقتم رو بگذارم تا بتونم به اونها برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست بهزاد و داستان این عشق آتشین رو مثل رازی در سینه‌ام نگه دارم. ولی اون شب متوجه شدم که نمیشه و اگر بخواهم پنهان کنم به هدف و خواسته قلبی‌ام نمی‌رسم. و شاید هیچ وقت فرصتی پیدا نشه و این حسرت تا ابد در من باقی بمونه. دلمو زدم به دریا و بهش گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌تونم بهت اعتماد کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهم کرد و با لحنی آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب معلومه. فقط به شرطی که غر نزنی. این دفعه تصمیم بابا مامان جدیه. خب بگو دیگه. چرا ساکتی...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردد بودم، موندم چیکار کنم. بگم؟ نگم؟ با این چند کلمه راهم بسته شد. گفتن برام سخت بود سخت‌تر شد. سر دو راهی سختی گیر کرده بودم. از جمله سخت‌ترین‌ها این که به خاطر رسیدن به هدفی، رازی بسیار مهم رو با کسی در میان بگذاری که تمایلی به گفتنش نداری و در آخر هم به هدفت نرسی. این موضوع فوق العاده آزار‌دهنده است. به ناچار دل رو به دریا زدم. در دلم توکل کردم و گفتم: خدایا قدمی بر می‌دارم، خودت منو به هدف و مقصدم برسون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلهره و استرس تمام وجودم رو گرفته بود. دستام می‌لرزید، انگار چیزی تو گلوم راه نفسم رو سد کرده بود. برای راحت‌تر صحبت کردن، تصمیم به باز کردن حاشیه و مقدمه گرفتم. با جمله میشه بشینی؟ شروع کردم. بعد از اینکه اومد و کنارم نشست، نگاهی که پر از علامت سؤال بود رو بهم دوخت و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جون منو به لب آوردی، چی شده؟ چرا دستات می‌لرزه؟ بگو خب. می‌خوای مامان را صدا کنم...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران شدم که نکنه مامان بیاد و من نتونم حرفمو بزنم. بی‌اختیار تو حرفش پریدم. حس کردم وقت مقدمه‌چینی نیست. به خاطر اینکه وقت رو از دست ندم بعد از زدن حرفای نا‌مفهوم یکباره اصل مطلب را واضح بهش اینطور گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببین فرزانه‌! من به کسی دیگه علاقه دارم. من دلم نمی‌خواد اصلاً با این خواستگار حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم مجدد ترکیده بود و با چشمی اشک‌بار ماجرای علاقه و دل‌بستگی را به طور خلاصه برایش می‌گفتم. همین‌طور که با تعجب نگاهم می‌کرد اشاره کرد و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باشه آروم باش. گریه رو بس کن. تو واقعاً دیوونه‌ای‌!!! حتماً می‌خوای با گفتن این چرت‌و‌پرت‌ها از شرّ این خواستگار خلاص بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمیدم که هنوز موضوع رو جدی نگرفته و فکر می‌کنه این حرف‌ها ساختگی و غیر‌واقعی‌اند. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه نه اصلاً این طور نیست. واقعیه! حقیقت رو مختصر و مفید گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه‌ای با تعجب بهم خیره موند. اخم‌هاش رو تو هم کشید و با جدیت گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی‌؟ چرا جوابش رو دادی؟ اصلاً چرا به داداش یا بابا نگفتی؟ این جور پسرها هزار تا حرف می‌زنند تا دختر‌ها رو فریب بدند، فکر دختر‌ها که نیستند. تو چرا گول....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو حرفش پریدم. چهره‌ام رو کمی در هم کشیدم و با لحنی خسته و احساسی گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه! نه! اشتباه نکن. هیچ کس نمی‌دونه. من خودم خاطرخواهش شدم. اون کاری نکرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد ، نگاهش رو ازم برداشت و کمی بعد بلند شد. به طرف قندون و فنجون‌ها رفت. همون طور که داشت فنجون‌ها رو تو سینی می‌گذاشت گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نباید موضوع به این مهمی رو پنهان می‌کردی. باید زودتر می‌گفتی. الان که وقت گفتن نبود... اما نگران نباش... بذار ببینیم چی میشه فعلاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حرف‌ها همون بارقه امیدی بودند که قلب من برای نفس کشیدن بهش نیاز داشت. اشک‌هامو پاک کردم و بفهمی نفهمی امیدوار شده بودم ولی کمی هم ترسیدم. ترس از اینکه به جای بهتر شدن شرایط بدتر بشه. یه وقت به گوش بابا و داداش برسه و بعد هم کاری کنند که برای همیشه بهزاد رو از دست بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی ذهنم همون لحظه نقشه‌ای محدود ریختم و تصمیم گرفتم در اولین فرصت کاملش کنم. با لحنی نرم و خواهشی گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فرزانه؟ یه کاری کن امشب رد بشه. جوری که من ن‍َرَم پیش اینها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند باری زیر لب نچ‌نچ کرد و بعد گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمیشه که. همه اومدند. باید بیای. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من بیام همه چیز رو خراب می‌کنم. یه چیزی بگو رفع بشه. من نمی‌تونم... نمی‌خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه‌ای سکوت کرد. چشمم به لبش بود. همین‌طور که داشت چای و میوه را آماده می‌کرد گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌دونم. ببینم چی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر جور که بود اون شب رد شد و با هزار دعا و خواهش من از زیر بار رو‌به‌رو شدن با مهمون‌ها در رفتم. بعد از رفتن مهمونا، فرزانه که دید شرایط برای صحبت فراهم نیست خداحافظی کرد و رفت خونه خودش. منم خوشحال و امیدوار با لبخند سر به بالشت گذاشتم و وارد عالم خواب شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا بعد از ظهر خواهر دوباره اومد خونمون. ولی این بار ژست و لحن گفتار دیگه‌ای داشت. کلی سین‌جیم کرد که کیه؟ اسمش؟ آدرسش‌؟ و.... چنان جدی رفتار می‌کرد که از گفتن اون موضوع حسابی پشیمون شدم. اون لحظه گفت به بابا میگم که مزاحمت شده تا به حسابش برسه. متوجه منظورش شده بودم، پیش خودش فکر می‌کرد که شاید فریب خوردم و الان مجبورم به خواستگار‌ها جواب رد بدم. با خواهش گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه این‌طور نیست. مزاحمتی نداشته اصلاً. اون که اصلاً کاری با کسی نداره. شاید موقع راه رفتن هم تو فکر درس یا کلاس‌های فوق برنامه‌اش باشه. من خودم خواستم. من دنبال اون بودم. من درگیر و علاقمند به اونم. من دلم می‌خواد با اون باشم، با اون ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش و لحنش تغییری نکرد، حرفام را شنید ولی با بی‌توجهی مجدد با همون حالت گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باید خانواده کامل بدونند. اصلاً چرا تا حالا چیزی نگفتی؟؟ نکنه چیز دیگه‌ای هم هست که الان نمیگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش برام سنگین بود به خصوص که با لحن و حالتی خاص هم بیان کرد. بهش اخم کردم و محکم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه خیر. فقط همین. چیزی نیست جز خواستن و علاقه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدامو کمی بالا بردم و با حالت تأکید گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کجای این موضوع اشتباهه‌؟ کجاش جرمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این برخوردم یه‌کم آروم شد. نمی‌دونم شایدم جواب سؤالاتی که باعث شده بود این‌طور به هم بریزه داده شده بود. بعد از چند لحظه سکوت با لحن عادی گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باید یه کار بکنی. اینکه به همه بگی. به بابا به مامان. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یعنی چی‌؟ نمیشه که... چطوری آخه؟ گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه دوستش نداری؟ خب یه قدم بردار... تلاش کن تا بشه. من کمکت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کرده بودم. این حرف اونم تو این شرایط خیلی بعید بود. نکنه مي‌خواد امتحانم کنه؟ شایدم واقعی میگه. هر چی فکر کردم نفهمیدم چی باید بگم؟ چیکار باید بکنم؟ با کمی مکث گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این جور که آبرو‌ریزی میشه یه موقع... کلی حرف می‌زنند پشت سرم. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ راه بهتری سراغ داری؟ اگه علاقه داری باید بری جلو. با بی‌حوصلگی گفتم‌: نمی‌دونم نمی‌دونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هشدار گوشی منو به خود آورد. بعد از اون دفعه‌ای که دیر به مدرسه رسیدم و کلی گریه و نگرانی از بچه‌ها دیدم تصمیم گرفته بودم ساعت هشدار گوشی را تنظیم کنم تا بهم یاد‌آوری کنه و فراموش نکنم. به گوشی نگاهی انداختم و هشدار را قطع کردم. دیگه باید می‌رفتم سراغ بچه‌ها. برای اولین بار آرزو کردم کاش برای بچه‌ها سرویس گرفته بودم. الان وقت خوبی برای نیمه‌تمام گذاشتن این خاطرات نبود. به خاطر اینکه خودم مجبور بشم و به این بهونه از خونه بیرون بزنم تا حال و هوایی عوض کنم، سرویس نگرفتم. تصمیم داشتم مدتی با مترو و تاکسی و بعد هم با ماشین خودم، بچه‌ها را ببرم. چنان غرق در خاطرات تلخ و شیرین گذشته بودم که اصلاً متوجه نشدم چند ساعت گذشته بود. جلو آینه ایستادم تا لباسم را مرتّب کنم. حین مرتب کردن، باز هم ناخواسته یاد اون روزهای گذشته، بابا، بهزاد و... افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين قسمت‌ها بیشتر از ناراحتی و غصه برام لذت‌بخش بودند. و من لذت مرور این قسمت‌ها رو نمی‌خواستم از دست بدم. ولی نگرانی دیر رسیدن و مضطرب شدن بچه‌ها همه چیز رو خراب کرد. همون جا انگشتم رو به نشونه قول جلوی آینه گرفتم و به خودم قول دادم امشب یا در اولین فرصت خاطرات را مجدد مرور کنم و لذت مرور را کامل ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر‌چه ذهنم تقریباً آزاد شده بود و تونسته بودم با تمرکز به کارهای روزانه‌ام فکر کنم ولی خاطرات نیمه‌مرور شده آرومم نمی‌گذاشت. توی راه هم گاهی به خاطر مرور اون روزها حواسم پرت می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ناهار حین جمع کردن سفره به سرم زد دوباره برم سراغ محبوبه و باهاش رک و راست صحبت کنم. زنگ زدم هماهنگ شدیم. حس کردم اونم تمایل به صحبت داره. این بار به جای خونه‌اش همون پارک قرار گذاشتیم. می‌خواستم بچه‌ها مشغول بازی باشند که هم راحت‌تر بتونیم صحبت کنیم و هم اینکه روحیه بچه‌ها کمی تغییر کنه. تقریباً سر همون ساعت، همدیگه رو دیدیم. بعد از احوالپرسی، روی نزدیک‌ترین نیمکت مناسب که به محل بازی بچه‌ها هم مشرف بود، کنار هم نشستیم. خیلی از نشستن و مشغول شدن بچه‌ها به بازی نگذشته بود که بی‌مقدمه گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ببین فائزه‌! من می‌دونم، خودتم می‌دونی، بعد از این همه سال دلت برای دوست صمیمی و همکلاسی قدیمی‌ات تنگ نشده پس.... تو حرفش زدم و با خنده گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه. نه. عزیزم‌! چرا این‌طور فکر می‌کنی آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره خواست اجازه بدم تا حرفش رو کامل بگه. مجدد حرفش رو تکرار کرد‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من می‌دونم یه چیزی هست. همیشه با هم راحت بودیم. الانم مثل قبل راحت باش. بگو بدونم. باور کن ذهنم برات مشغوله. دلم می‌خواد شاد شاد ببینمت. می‌خوام بدونم چی شده‌؟ چیه موضوع تا کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم. نگاهم رو از چهره‌اش برداشتم و سرم رو پایین انداختم. اولش از خجالت نتونستم چیزی بگم ولی توی دلم گفتم آخرش که چی؟ بذار بدونه. شاید بهتر کمکت کرد. با این مقدمه شروع کردم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌دونی محبوبه‌جون بعد از ازدواج به خاطر شرایط کار سعید و روحیات خودش و خانواده‌اش، من خیلی محدود شدم. خودت خبر داری که من رضایتی به اون ازدواج نداشتم ولی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو حرفم پرید و با لحن آرومی که دلخور نشم گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اینا را می‌دونم. اصل کاری رو بگو. اون چیزی که باعث شده اینجا باشیم. با لبخند گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میگم میگم. صبر داشته باش. الان که سعید نیست تونستم بیام‌ سمتت. شرمنده‌ام که این چند سال نتونستم. باور کن نمی‌شده که نیومدم. سعید آدم بد‌دلی نبود، ولی مانع رفت‌و‌آمد با افرادی که حتی فامیل دور بودن می‌شد، چه برسه به دوست و همکلاسی. می‌دونم که دلخوری. حق هم داری. اما اگر از همه چیز مطلع بشی دیگه نه گله می‌کنی و نه هیچ دلخوری تو دلت می‌مونه. من برای حفظ زندگی و روابط و به خاطر روحیات همسر، مجبور به انجام کارهایی شدم که قلبآ علاقه‌ای به انجام‌شون نداشتم. ما حتی به خاطر شغلش و شرایط کاری هر چند وقتی مجبور به اسباب‌کشی و ساکن شدن در شهر و منطقه‌ای دیگه بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمم می‌دونستم دارم بهونه‌ای برای راحت‌تر گفتن موضوع اصلی جور می‌کنم. درسته حقیقته اما هر چی باشه یه مقدمه است، بهونه است، اونم برای باز شدن درب صحبت و گفتن منظور اصلی. امیدوار بودم باورم کنه و دوباره رابطه‌مون مثل قبل گرم و صمیمی بشه... اصلاً حرف زدنم مرتب و جملاتم درست و با‌معنا نبود. اصلاً آروم نبودم. حرف‌های مربوط به خودمون تقریباً تموم شده بود. دلم می‌خواست راحت اصل مطلب رو بگم. چند ثانیه‌ای سکوت کردم و با کمی خجالت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ محبوبه؟ من بهزاد رو مجدد دیدم. بعد از این چند سال دوباره... سری تکون دادم و در ادامه صحبت‌هام گفتم‌: تحمل ندارم... میشه...؟ به چشماش نگاه کردم و آروم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌دونم چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون‌طور که به چشام خیره شده بود خنده‌اش گرفت. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دیوونه بودی... توی این چند سال دیوونه‌ترم شدی! آخه بعد این همه سال، بعد از اون مسایلی که پیش اومد. به چه رویی؟ چطور؟ اصلاً چی می‌خوای بگی؟ با صدایی غم‌بار گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌دونم محبوبه. ولی اگر می‌شد خیلی خوب بود. از وقتی مجدد دیدمش دوباره آروم و قرار از دلم رفته. گذشته‌ها دایم جلو چشمم رژه میره. دیگه تحمّل ندارم، می‌خوام گذشته رو جبران کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم. غم و ناراحتی حتی پشیمانی که توی چشمام موج می‌زد و افسردگی و بی‌قراری که صورتم رو از حالت معمولی در‌آورده بود باعث شد تا محبوبه نظرش تغییر کنه. به آرومی گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی خب. بذار گذشته رو با هم مرور بکنیم شاید تونستیم و راهی پیدا کردیم. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آخه محبوبه تو که از همه چیز خبر داری. دیگه چیو می‌خوای بدونی و بپرسی؟ این چند ساله مرور خاطرات، به اندازه کافی اذیتم کرده. اگر نیاز نیست ، این کار رو نکنیم. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اولاً من همه چیز رو نمی‌دونم. به‌خصوص اینکه چی بین تو و پدرت گذشته؟ چی شد که یک دفعه همه چیز عوض شد؟ توی خونه‌تون چی پیش اومد که تصمیمات به کلی تغییر کرد. دوماً من فراموش کردم و خیلی یادم نمونده. سوماً راه حل بهتری سراغ داری؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌حوصلگی سری به نشونه رضایت تکون دادم و قبول کردم. برق رضایت و حس کنجکاوی رو می‌شد توی لبخند و چشمای محبوبه دید. روی نیمکت کمی جابجا شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب‌! موضوع پارک و دکه و دیدن بهزاد با اون دوستاش و شروع اون عشق آتشین رو که می‌دونم. موضوع خبر‌دار شدن خواهر موقع اومدن خواستگار رو هم همین‌طور. موضوع نزدیک شدن و باخبر کردن بهزاد رو هم که خودم در روند اجرایش بودم و حدوداً می‌دونم. اما موضوعی رو که هیچ وقت نفهمیدم، و هنوز برام مبهمه اینه که چرا و چطور نامزدی و رابطه با بهزاد را کنار زدی و با سعید ازدواج کردی؟ نکنه هدفت از همه اون حرف‌ها و... فیلم کردن ما بود؟ محبوبه دست به سینه کنارم نشسته بود و همه وجود، گوش و چشم شده بود. این قسمت ظاهراً برایش خیلی جذاب بوده. با لبخند گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب‌؟ سؤال و موضوعی که ذهنت رو درگیر کرده بود همین بود؟ بدون اینکه منتظر جوابی بشم شروع کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش وقتی سعید اومد خونه ما و بابا مامان مصمم شدند به این ازدواج. من خیلی تلاش کردم که منصرف‌شون کنم. به هر راهی زدم که از زیر این بار شونه خالی کنم. ولی نشد. توی خونه زمزمه جشن نامزدی با سعید بیشتر و بیشتر شد. حتی زمانش رو هم تلفنی مشخص کرده بودند. دست به دامان فرزانه که روی بابا و مامان نفوذ داشت شدم. ازش خواهش کردم که صحبت کنه تا جشن رو عقب بندازه. کلی بحث کردیم. هم اون صحبت کرد و هم من. در کل نظرات‌مون رو گفتیم و شنیدیم. فرزانه حرفام رو که از ته قلبم و با تموم وجودم گفته بودم رو پذیرفته و باور کرده بود. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من کمکت می‌کنم چون می‌دونم زندگی با علاقه و عشق چیز دیگه‌ایه. می‌فهمم وقتی کسی از عشق صحبت می‌کنه یعنی چی. ولی باید کاری بکنی و اون اینکه بهش بگی خودشو به بزرگ‌تر‌ها ثابت کنه تا مشخص بشه که قصد فریب نداشته و واقعاً علاقه‌مند هست و برات همه کار می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو فکر، از بودن و جلو اومدن بهزاد اطمینان کامل داشتم ولی از اینکه الان در این شرایط برای رفع این موضوع و خاطر جمع شدن فرزانه چه کاری و چطور باید انجام بدیم توی فکر بودم. هزار تا فکر و سؤال اومد توی سرم. چطوری میشه به خانواده اطمینان داد؟ چیکار باید کرد که رضایت‌شون جلب بشه؟ ته دلم می‌گفتم بهزاد می‌تونه حتماً. باید بهش بگم. قبول کردم. ولی ازش قول گرفتم فعلاً چیزی به کسی نگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه رفتم تو اتاق و پیام دادم به بهزاد و برای دومین بار به‌طور اختصاصی قرار دیدار گذاشتیم. فردا سر ساعت حاضر شدم و به محض رسیدن، برایش تعریف کردم. بعد ازگفتن تمام ماجرا ، فکری کرد و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با اون روحیّات پدر و وسط بودن پای نامزدت، من چطوری ثابت کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سؤالی نبود که دنبال جواب باشه، شاید داشت با این سؤال از خودش می‌پرسید تا همه راه‌حل‌ها رو بررسی کنه. گاهی با خودش حرف‌هایی می‌زد‌: نمی‌دونم. کار سختیه. ولی من یه راهی پیدا می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه‌ای هر دومون ساکت شدیم و به فکر فرو رفتیم، شاید داشتیم تو ذهنمون دنبال راه چاره می‌گشتیم که بهزاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میشه زنگ بزنی به خواهرت؟ گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ برای چی؟ چی می‌خوای بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول شده بودم. با نگاهم که خیره بهش مونده بود منتظر جواب بودم که به جای جواب، لبخندی زد و فقط بهم نگاه کرد. منم با نگاهم منتظر جوابی منطقی بودم. ولی اون فقط در جواب گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بذارش با من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشاره‌ای به کیفم کرد که زودتر زنگ بزنم. دست بردم که گوشی رو در بیارم و زنگ بزنم. یادم اومد به خاطر عجله‌ای که داشتم گوشی رو خونه جا گذاشتم و همراهم نیست. خیلی دمق شدم. با خودم گفتم حداقل می‌تونم بفهمم چی تو سرش می‌گذره، اما هر چی ازش پرسیدم چی می‌خوای بگی؟ چه تصمیمی داری؟ جواب درستی بهم نداد. فقط تکرار می‌کرد: نگران نباش. اون با من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار شد وقتی به خونه رسیدم بهش زنگ بزنم تا با خواهر صحبت کنه. نگاه و خنده‌اش هم امیدوار‌کننده بود هم کلافه‌کننده. ترجیح دادم امیدوار باشم و به روزهای خوب فکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدم خونه، بابا توی حیاط و باغچه، مشغول بازدید و بررسی درخت‌ها بود. سلام کردم. مثل همیشه با گرمی جوابم رو داد و بعد هم با شوخی، خنده رو به لبم آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً برایش مهم نبود که در چه فصلی هستیم. در بهار، تابستون، پاییز و حتی زمستون به درخت‌ها و باغچه رسیدگی می‌کرد و در اونجا وقت می‌گذروند. بودن در اون فضا برایش آرامش‌بخش بود. موقع در آوردن کفش‌هام با دیدن کفش‌های خواهر و کفش‌های کوچیک خواهر‌زاده‌ام متوجه شدم که اینجا‌ هستند. رفتم داخل و بعد از سلام و احوالپرسی، خواهر‌زاده رو بوسیدم و با مامان و خواهر چند جمله‌ای صحبت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال خوب و اطمینانی که داشتم رو می‌تونستند از خنده و حرفام به راحتی متوجه بشن. بعد از چند دقیقه برای عوض کردن لباس، رفتم سمت اتاق. وارد اتاق که شدم، خواهر پشت سرم اومد داخل و بی‌مقدمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب. چی گفت؟ قبول کرد؟ برگشتم سمتش و گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی می‌خواستی بگه‌؟ طرف مامانش رو به‌طور رسمی فرستاده خونه‌مون. بعد شما حرف از ثابت کردن عشق و علاقه می‌زنی؟! از مامان بپرس مطمئن بشی اگه هدفش گول زدن من بود که....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرزانه حرفمو قطع کرد و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این حرف‌ها رو قبلاً زدیم، اگه می‌خوای کمکت کنم باید کاری که گفتم بکنی. بعدشم اون مامانش هیچ‌وقت جدی حرفی از خواستگاری نزده. من با مامان صحبت کردم. می‌دونستم که مامان بهزاد برای خواستگاری اقدامی نکرده و این موضوع رو برای آروم کردن امواج منفی و رفع ناراحتی فرزانه گفتم که بی‌فایده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرده بودم و داشتم دگمه‌های لباسم رو باز می‌کردم. فرزانه از رفتارم که با سکوت همراه بود، کلافه شده بود. با ناراحتی می‌خواست از اتاق بیرون بره که گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ صبر کن. راستش می‌خواست باهات صحبت کنه ولی من گوشی رو نبرده بودم. الان زنگ می‌زنم بهش، صبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت میز مطالعه رفتم و از توی کشوی میزم که همیشه موقع درس خوندن گوشی رو اونجا می‌گذاشتم، گوشی رو بیرون آوردم. فرزانه اول با تعجب گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه شماره ازش داری؟ برگشتم و به چهره‌اش نگاه کردم. بعد سریع با کمی اخم و نگاه معنا‌دار گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چه سؤال مسخره‌ای‌!! به ‌به. هر دم از این باغ بری می‌رسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمش به گوشی توی دستم افتاد. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من باهاش حرفی ندارم. چرا اصلاً با من حرف بزنه‌؟ گفتم بزرگتر‌ها نه من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونستم باید چی بگم. فکرم به کاری یا حرفی که راضیش کنه نمی‌رسید. فقط گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ حرف‌هاش رو بشنو بعد بگو چیکار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اکراه قبول کرد و چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردند. صدای خواهر گاهی به خاطر ناراحتی و تعجب کمی بالا می‌رفت. نگران مطلع شدن دیگران و در پی اون خراب شدن همه چیز بودم. در اتاق رو بستم و رفتم نزدیک مامان که توی پذیرایی روی مبل نشسته و به خواهر‌زاده‌ام مشغول بود. خواستم ببینم صدایی میاد؟ مادر متوجه صحبت‌ها میشه؟ دلم می‌خواست پیش خواهر بودم و از جواب‌ها و سؤال‌ها تقریباً متوجه صحبت‌ها می‌شدم، ولی نگرانی اومدن و متوجه شدن مامان که بلافاصله به گوش بابا هم می‌رسید باعث شد تا بودن توی پذیرایی رو ترجیح بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پنجره بابا رو دیدم که همچنان توی حیاط و باغچه بود. شاید ساعت‌ها در اونجا وقت می‌گذروند و حتی گاهی ناهارش رو هم اونجا می‌خورد. مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چرا هنوز لباس عوض نکردی؟ یه چای برای بابا می‌بری‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حواسم همش پیش خواهر و بهزاد بود. با تکون دادن سر قبول کردم و به طرف آشپزخونه رفتم. چای رو به بابا رسوندم و سریع برگشتم تو اتاق. آخرای صحبت‌شون رسیدم. نرمی صحبت خواهر امیدوارم کرد. چی گفتند؟ چی شد؟ نمی‌دونم. بعد از اینکه قطع کرد. گوشی رو به چونه‌اش چسبوند، یه فکری کرد و بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و از اتاق بیرون رفت. موقع بیرون رفتن پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد. دنبالش راه افتادم. داشت می‌رفت سمت حیاط. از هدفش که رفتن پیش بابا بود، مطمئن که شدم دیگه دنبالش نرفتم. چند دقیقه‌ای گذشت ولی من چشم از‌شون برنداشتم. توی پذیرایی ایستاده بودم و از پنجره شاهد حرکات دست و سر فرزانه و بابا موقع حرف زدن‌شون بودم. استرسم بیشتر می‌شد و گاهی هم فروکش می‌کرد. کاش می‌شد می‌رفتم جلو. کاش از حرف‌هاشون خبر‌دار می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت شیشه نزدیک شدم و به آرومی پنجره را باز کردم بلکه بتونم چیزی بشنوم. صدا‌شون رو می‌شنیدم ولی حرفاشون برام مفهوم نبود. بابا چای می‌خورد و به لحنی آروم و باحوصله جواب خواهر را می‌داد و با هم صحبت می‌کردند. به خودم دلداری و امید می‌دادم که درست میشه. فرزانه راهش رو بلده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف‌ها کمی آروم شده بودم تا اینکه دیدم حرفشون کمی لحن جدی‌تری گرفت. بابا چایش تموم شده و نشده استکان رو توی سیني گذاشت و کمی با صدای بلند‌تری جواب فرزانه رو داد. و کمی با همون حالت صحبت کردند. بعد چند ثانیه‌ای سکوت، لحن بابا آروم شد. و با آرامش صحبت رو تموم کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرزانه برگشت داخل. چهره‌اش مهربانانه بود اما لحنش جدی و تند. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بهش بگو اگر واقعاً می‌خواد بیاد خواستگاری. هیچ چیز با‌ارزش‌تر از زندگی عاشقانه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوری دلم آروم گرفت و شاد شد که انگار تا اون موقع این‌طور شادی رو حس نکرده بودم. مطمئن شدم که همه چیز ردیف شده. خندیدم و خواهر رو محکم بغل کردم و بوسیدم. مامان که شاهد این رفتارم بود متوجه خوشحالی و علاقه من شد. از نگاهش که معلوم بود هنوز کامل نمی‌دونست موضوع چیه، اما از خوشحالی و رفتارم شاد شده بود. ولی شایدم می‌دونست و به روی خودش نمی‌آورد. مامان بابا‌ها خیلی زرنگ‌تر و باهوش‌تر از اون چیزی هستند که بچه‌ها فکر می‌کنند اما در اکثر مواقع سکوت می‌کنند یا جوری رفتار می‌کنند که این‌طور حس میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونستم از خوشحالی دارم توی آسمون پرواز می‌کنم یا روی زمین راه میرم. خودمو به اتاق رسوندم و در رو بسته و نبسته شروع کردم به پیام زدن به بهزاد. نوشتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانواده‌ام موافقت کردند باهامون. جواب داد‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با چی موافقت کردند دقیقاً؟ گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با ازدواج‌مون دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار چند دقیقه‌ای طول کشید تا جواب داد. نمی‌دونم داشت فکر می‌کرد یا توی شوک بود. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ‌ دیدی گفتم نگران نباش درستش می‌کنم؟ حالا نوبت منه با خانواده‌ام در میون بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند پیام فرستادیم و بعد خداحافظی کردم تا وقت بیشتری برای کار‌هاش داشته باشه. توی دلم خدا رو از ته قلبم شکر می‌کردم. دوست داشتم هرچه زودتر بشینم تو خلوت خودم تمام اتفاقات رو مرور کنم و لذت ببرم. از اینکه تقریباً مطمئن شده بودم که سعید دیگه در کار نیست خیلی خوشحال بودم. اما باز خوشحالی واقعی رو نداشتم چرا که حس می‌کردم لذت و خوشحالی واقعی زمانی میاد که ما با هم زیر یک سقف باشیم و برای همیشه مال هم شده باشیم. دوست داشتم با بهونه‌ای وقت بخرم تا بتونم با حوصله و با دقت شرایط رو به نحو احسن مهیای اومدن و پذیرایی از کسی بکنم که همه جان و جهانم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی رو با لبخند و در اوج شادمانی و امیدواری صبح‌ها رو شب و شب‌ها رو صبح می‌کردم. صبحی زود مادر سعید به خونمون اومد و با صدای نسبتاً بلند با خوشحالی صحبت می‌کرد. ولی مادر خیلی معمولی جوابش را می‌داد. آخر سر هم بهش همه چیز رو گفت. بیچاره خیلی بهم ریخت. به مامان گفته بود بچه‌های ما چند ماهه که نامزد‌اند. این درست نیست. ولی مامان با عذر‌خواهی کامل قانعش کرده بود. اونم با آرزوی خوشبختی برای من رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی گذشت. این مدت مثلاً داشتم برای کنکور می‌خوندم و آماده می‌شدم. ولی بیشتر فکرم پیش بهزاد بود. از اینکه تونسته بودم فرصتی بخرم و از دست سعید و خانواده‌اش خلاص بشم خوشحال بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد گذشت حدود سی چهل روز، سر شب زنگ خونه به صدا در اومد. من که اصلاً حواسم به چیزی نبود توجهی به زنگ نکردم. داداش از سر سفره رفت دم در. بعد که برگشت بابا پرسید: کی بود؟ مکثی کرد و با حالتی که داشت با تعجب فکر می‌کرد با صدای آروم و حالتی که معلوم بود هنوز تعجبش رفع نشده از همسایه دو کوچه بالاتر یا همون خانواده بهزاد که چند نفری دم در بودند گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدنش دلم آشوب شد. خوشحال بودم ولی نگرانی هم داشتم. در واقع آمادگی لازم رو نداشتم. نمی‌دونستم باید فکرم درگیر درس و کنکور باشه یا خواستگاری و ازدواج. مادر عادی بود. گفت‌: خب تعارف کن بیان تو. داداش جوابش را نداد و رفت سمت کاناپه. خودش پا شد و رفت دم در. با تعارف و صحبت اونها که هر لحظه بیشتر به گوش می‌رسید متوجه می‌شدیم که دارند نزدیک میشن. حیاط رو رد کرده بودند، من هنوز تو شوک بودم. نمی‌دونستم آخرش چی می‌خواد بشه. خب درسته همه دخترها تو این شرایط کمی گیج و دو‌دل میشن ولی حال من جور دیگه‌ای بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ایوان که رسیدند از جام پریدم و رفتم تو اتاق و در رو بستم. خیلی نگران بودم. خدایا چیکار کنم؟ چرا اینقدر بی‌خبر؟ چرا بهزاد به من چیزی نگفت پس؟ یادم اومد که چند روزی میشه که حتی گوشی رو خاموش كردم و همه توجه‌ام رو به درس دادم تا بتونم به قولی که به بهزاد دادم عمل کنم. جوری که اصلاً یادمم به گوشی و زنگ یا پیام بهزاد نبود. تو این فکر‌ها بودم که آروم در زدند. در اتاق رو باز کردم مامان بود. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی شد؟ گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه منتظر نبودی؟ خب اومدند دیگه. لبخند زد و گفت‌: زود آماده شو و بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لبخند و نگاهش متوجه رضایتمندی‌اش شده بودم. خوشحال بود که دخترش رو با عشق، انگیزه و رضایت به خونه بخت می‌فرسته. تا خواست بره دستش که همیشه دم در، روی قاب در می‌گذاشت رو گرفتم. آروم با لحنی ملایم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ‌ چرا بی‌خبر؟ از کی تا حالا بدون هماهنگی میان‌؟ گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی هم بی‌خبر نیومدند. حالا بیا بعد صحبت می‌کنیم. منتظرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همون جا، دم در اتاق نگاهی به حال انداختم، سفره هنوز پهن بود ولی بابا سر سفره نبود. داداش هم کناری نشسته بود. رفتم سر و صورتم رو آب زدم و آماده شدم. ولی نمی‌دونستم قراره چی پیش بیاد. دفعه اول نبود که خانواده‌ها به خونه‌مون میومدند. برای من انگار عادت شده بود. همه جور آدمی اومده بود. بعضی‌ها رو مامان بابا رد کرده بودند، بعضی‌ها هم تا جلسه آشنایی و ملاقات اول کشیده شده بود اما ادامه‌دار نبودند. ولی این بار واقعاً فرق داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر‌چه دلم آشوب بود اما نمی‌خواستم این دلشوره و بی‌قراری باعث خراب شدن امشب بشه. دلم می‌خواست بهتر از همیشه این مراسم اداره بشه. رفتم توی حال و وسایل مونده از سفره شام رو بردم آشپزخونه. در همون حین، مجدد زنگ زدند. بشقاب‌هایی که دستم بودند رو انداختم توی سینک و دویدم تو حال و به داداش گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پا شو! زود باش برو در رو باز کن. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بی‌خیال! بذار این خواستگار تکلیفش روشن بشه بعد اون که پشت در هست رو جواب بده. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پا شو برو. این‌قدر هم زبون نریز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شلوغی و قاطی شدن همه چیز، اعصابم بهم ریخت. آخه الان چه وقت مهمون اومدنه‌؟ چرا دقیقاً الان‌؟ از پشت شیشه نگاهم به حیاط بود که دیدم مامان از توی پذیرایی از پیش مهمون‌ها رفت سمت در. در رو باز کرد، تا بچه خواهرم و پشت سرش فرزانه رو دیدم تعجبم بیشتر شد و ناراحتی‌ام کمتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهر که اومد داخل، من تو آشپزخونه بودم. اومد کنارم و از ظرف میوه، یک خیار برداشت و مثل میکروفن جلوم گرفت و با خنده گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میشه حس‌تون رو برای ما بفرمایید‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ام گرفت ولی زود خنده‌ام جمع شد. با شوخی یکی دو دقیقه رو گذروندیم. بهش گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خوبی؟ بگو ببینم چه خبره؟ من که گیج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طفره رفت و کمی هم سر به سرم گذاشت ولی در آخر متوجه شدم که با خواهر و مادر هماهنگ کرده و با اجازه بابا امشب اومدند. ولی به خاطر سورپرایز شدنم یا شایدم آرامش من که مشغول درس بودم چیزی بهم نگفته بودند. حسی مبهم داشتم. خوشحالی شدید همراه با نگرانی نا‌مشخص. درست مثل فیلم‌ها، بابا که صدا زد من چای بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم در که رسیدم چهره شاداب و لبخند بهزاد رو که دیدم نتونستم حتی وارد اتاق بشم. از نگاهش که مصمم و مطمئن بود خوشحال بودم اما بخاطر تجربه جلسات خواستگاری قبل، بودن در اون جمع، صحبت و احوالپرسی با خانواده بهزاد برام سنگین و آزار‌دهنده بود. نگرانی خوب بودنم بیشتر درگیرم کرده بود. لحظه‌ای به مادر خیره شدم. از نگاهم فهمید و به سمتم اومد و سینی چای رو ازم گرفت. با هم حرکت کردیم و رفتم کنار جایی که مادر نشسته بود روی مبل نشستم. نتونستم سرم رو بالا بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بودن در فضایی که بهزاد هست آرامش خاصی داشتم. ولی نگرانی اصلی سر جاش بود. حس می‌کردم تا زمانی که با بهزاد زندگی مشترکی رو شروع نکرده باشم احتمال هر چیزی هست. توی دلم می‌گفتم‌: اونی که منتظرش بودی شد. بهزاد الان این‌جاست اونم برای یه خواستگاری رسمی. خوشحال باش و افکار منفی رو دور بریز. ولی نگرانی نشدن و بهم خوردن بیشتر آزارم می‌داد. اصلاً حواسم به صحبت‌های اطرافیان نبود، با انگشتام بازی می‌کردم و حواسم به آینده و زیبایی‌های زندگی عاشقانه‌ای که انتظار من و بهزاد رو می‌کشید، بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست زودتر اين تشریفات تموم بشه و خیلی سریع به مرحله آخر این تشریفات، و شروع زندگی مشترک برسیم. چند دقیقه‌ای از نشستن و رؤیا‌ بافی‌های عاشقانه‌ام نگذشته بود که با فشردن دستم با دست مامان به خود اومدم. به چهره‌اش نگاه کردم. با لبخند و همراهی چشم و ابرو گفت‌: برید تو اتاق کناری برای صحبت. چیزی نگفتم. پا شدم و منتظر موندم تا بهزاد هم باهام همراه بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاق کناری رفتیم. ولی حرف جدیدی نداشتیم. ما همدیگه رو تقریباً می‌شناختیم و آشنایی مختصری هم داشتیم، ولی خب باید طبق رسم و رسوم، صحبت‌هایی رد و بدل بشه. چیزی نگفتم. مدت زیادی از نشستن‌مون نگذشته بود، با شوخی لب بسته منو باز کرد. پرسیدم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چرا به من نگفتید امشب قراره بیاید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل قبل با شوخی و بهونه و... از جواب دادن طفره رفت. شبیه به جلسات خواستگار‌ي‌های قبلی، در مورد چند موضوع سؤال کردم، صحبت کردیم و بعد چند لحظه‌ای ساکت شدیم. پیش خودم گفتم بهتره موضوع دانشگاه و کنکور و اصلاً تمام آرزوهایی که در سر دارم و می‌خوام با همدیگه بهشون برسیم رو بگم. ولی باز نگران شدم که توی این موقعیت شاید وقت مناسبی برای گفتن اون موضوع مهم نباشه. ترجیح دادم صبر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان میوه آورد ولی بهزاد پا شد و برگشتیم پیش خانواده‌ها. بزرگتر‌ها صحبت کرده بودند و تقریباً حرف‌هایشان به آخر رسیده بود. جلسه خواستگاری و ملاقات اولیه تقریباً تموم شده بود ولی قبل از اینکه بروند خواستم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای گریه و جیغ پسر کوچیکم به کلی از خاطرات بیرون کشیده شدیم و نظرمون به طرف پارک و محل بازی بچه‌ها جلب شد. از دور متوجه شدیم که صدا از بالای سرسره سرپوشیده میاد. دخترم همراه با دختر محبوبه مشغول بازی در اون طرف پارک بودند. به سمت بچه‌ها دویدیم. پسرم موقع بازی دستش لای حفاظ گیر کرده بود. خدا را شکر مشکلی پیش نیومده بود. بچه‌ها رو آروم کردیم ولی اجازه بازی کردن دیگه بهشون ندادیم تا برای رفتن به خونه آماده بشن. با این حرف من که‌: بچه‌ها آماده رفتن بشید، محبوبه نگاهی معنا دار بهم کرد و با حالتی معمولی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اگر امروز و امشب منو با این موضوع نیمه‌کاره ولی به این مهمی ول کنی و بری خیلی دلخور میشم، شاید باهات قهر کردم اونم مدت‌ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم ولی خنده‌ام از ته دل نبود. اون خاطرات، خنده و شادی رو ازم گرفته بودند. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ محبوبه‌جان! من که گفتم موضوع رو. ادامه‌اش رو هم میگم ولی الان دیگه باید بریم خونه. بچه‌ها به اندازه کافی بازی کردند. هوا هم که داره کم‌کم تاریک میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی جدی و کمی اخم گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نخیر. امروز و امشب مهمون من هستید. همسرم امشب و فردا سر کاره. میریم خونه ما. نمی‌گذارم بری خونه خودت. من باید بفهمم چی بوده و چی شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چی اصرار کردم بی‌فایده بود. بچه‌ها هم که هم‌بازی پیدا کرده بودند اصرار داشتند بریم اونجا. از من اصرار بود و از اون انکار. ناراحت شدن و تهدید به قهرش هم جواب داد. آخر سر راضی شدم و به خونه‌ محبوبه رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی راه دیگه در مورد خاطرات و بهزاد چیزی نگفتم. یعنی حوصله حرف زدن نداشتم. محبوبه هم اصرار به گفتن نکرد. ولی از شوخی و خنده دلم کمی باز شد و روحیه‌ام عوض شد. بعد از نماز و شام کمک هم ظرف‌ها را شستیم، بچه‌ها تو پذیرایی مشغول بازی بودند. ما هم از هر موضوعی صحبت کردیم. از گذشته، از حال، از آینده و برنامه‌های آینده، از پیش‌بینی‌های عجیب غریب، از دوستان و همکلاسی‌ها، از همسایه و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه‌ها همون کف پذیرایی که بازی می‌کردند خوابشون گرفت و خوابیدند. محبوبه اومد کنارم و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ وقتشه. باز کن صندوقچه اسرار رو ببینم‌. ظاهراً فائزه‌خانم خیلی ناگفته‌ها داره. چطور این موضوع رو تونستی از من پنهان کنی؟ چطور تا الان چیزی نگفتی؟ چرا آخه؟ می‌دونی این چند سال چیکار کردی با خودت؟ حالا نه با خودت تنها، بلکه با چند نفر... می‌دونی چیکار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم نه می‌تونستم برای جبران و انتخاب مسیری که می‌خواستم به عقب برگردم و نه می‌شد همه چیز رو برایش شرح بدم. چطور می‌تونم در مورد خانواده‌ام که حفظ حرمت‌ها و احترام به بزرگ‌تر‌ها و نظراتشون حرف اول رو می‌زد براش بگم؟ در حالی که شاید در خانواده اونها این مسایل نبوده باشه. به ذهنم رسید کلاً بحث رو تغییر بدم. ازش در مورد همسرش پرسیدم، در مورد شهرهايی که به‌خاطر شغل همسرش رفته بود، در مورد خانواده همسرش، در مورد درس که چرا نتونسته ادامه بده، و.... اما هیچ کدوم رو جواب درست و حسابی نداد. آخرش گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌خواد بحث رو عوض کنی. شروع کن اصل کاری رو بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم. از سکوتم خسته شد و خودش شروع به صحبت کرد. از اون روزها گفت بلکه زبون منم باز بشه. از رفت‌و‌آمدهای مدرسه، کتابخانه، بازار و... که دایم با هم بودیم. از صحبت‌هایی مثل عشق، زندگی عاشقانه که زمانی من به سخره می‌گرفتم ولی الآن ازشون حرف می‌زنم. از بهزاد و ابراز علاقه من بهش که عشقم برای همه به وضوح پیدا شده بود، و تاثیری که رفتنم روی اون گذاشته و بعد از رفتنم که چی سرش اومد. گر چه از کل زندگی و اتفاقات کمی آزرده بودم ولی از کارها و کمک‌های محبوبه، خوشحال بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه گاهی سکوت می‌کرد و منتظر می‌موند که شاید من به حرف بیام که دفعه آخر واضح و با کمی تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟ خب ادامه بده. اگر می‌خوای کمک کنم باید همه چیز رو بگی. بگو بدونم چی شد بعدش...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم، نمی‌دونستم چطور باید بگم. واضح گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ‌ نمی‌دونم چی بگم؟ از کجا بگم؟ می‌خوای سؤال کنی من جواب بدم؟ فکری کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه این‌جور جالب نیست. ببین تا صبح وقت داریم. تا هر وقت خواب‌مون بگیره وقت هست. مفصل برام بگو. بعد از خواستگاری چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم از صحبت های پارک ادامه دادم و این‌طور شروع کردم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب‌! جلسه خواستگاری تموم شده بود. ولی من نمی‌خواستم تموم بشه و مهمون‌ها بروند. می‌خواستم کاری کنم که برای مدتی هم که شده بهزاد بیشتر بمونه. ولی نه جای حرف زدن بود و نه تعارف. خداحافظی‌ها حتی فرصت حرف زدن رو به من نمی‌دادند. ناگزیر تا وسط حیاط همراهی‌شون کردم. برگشتم داخل پذیرایی. خواهر هم که منتظر فرصت بود شروع کرد به شوخی و خنده. نگرانی‌ام رو موقتاً رها کردم. شوخی کردیم، هر دو شاد بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کل از اون شب راضی بودم، از ته دل خندیدم. بابا مامان بعد از بدرقه میهمانان، با هم برگشتند داخل و توی ایوان مشغول حرف زدن شدند. خنده‌ام جمع شد، اصلاً از این حرف زدن‌های آروم و مشکوک خاطره خوبی نداشتم. به دهان بابا دقت کردم که بفهمم چی شده، چی میگن ولی متوجه نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه هر دو امدند داخل. مادر خوشحال بود مثل همیشه. ولی بابا نه. عادی نبود. ذهنش مشغول چیزی بود که سعی می‌کرد پنهان کنه. کامل در خاطرم هست. پیش خودم گفتم شاید به‌خاطر موضوع خاصی که خبر ندارم. شاید فکر هزینه‌هاست. شایدم فکر نگرانی منو و خوب بودن این ازدواج ذهنش رو درگیر کرده. خلاصه با این افکار خودمو سرگرم کردم که لذت و شادی که بین اعضای خانواده بود از بین نره. خودم اون چنان خوشحالی داشتم که گاهی رفتار‌های اطرافیان به‌خصوص بابا و حرف‌های مبهمش برام هیچ اهمیتی پیدا نمی‌کرد. اما نگرانی و مبهم بودن ماجرا هم گاهی مانع ادامه داشتن خوشحالی می‌شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوادگی نشستیم به صحبت. لابه‌لای صحبت‌ها، بیشتر متوجه نگرانی و رضایت نداشتن بابا شدم. ولی خب من به همون خوشحالی موقتی راضی بودم. همون شب تو رختخواب قبل از خواب کل روز رو و نقشه‌ای که یه نفره با عقل خودم کشیده بودم رو مرور کردم. از اینکه تقریباً همه چیز درست داره پیش میره احساس رضایت داشتم. تصمیماتی که در آینده باید عملی کنم حرف‌هایی که قبل و حین هر اقدامی باید بگم رو مرور کردم. احساس راحتی و رضایتی که بهم دست داد باعث شد نگرانی رفع بشه. در کل خوشحال بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا را شکر می‌کردم که به خواسته‌ام دارم می‌رسم. با همین سرخوشی چند روزی رو با شادی وآرامش گذروندم. گر چه با بهزاد رفت و آمدی نداشتیم، هم به خاطر آداب و رسوم هر دو خانواده و هم اینکه بیشتر به درس و در کنار اون به کارش وقت گذاشته بود و منم در پی رسیدن به آرزوهام بودم، اما تلفن و پیام کار را برامون راحت کرده بود. بیستر وقتم صرف کنکور می‌شد. آرزوم بود رشته خوبی قبول بشم تا لایق آدم با‌سواد و تحصیل‌کرده‌ای چون بهزاد باشم. در واقع چون خود بهزاد ازم خواسته بود و خواسته اون برام از هر چیزی ارزشمند‌تر بود تلاشم چندین برابر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبوبه حرفمو قطع کرد و با تعجب پرسید‌: بهزاد خواسته؟ یعنی چی؟ خواستم در موردش توضیح بدم. مشکلی نداشتم که این قسمت را هم مفصل شرح بدم ولی پیش خودم گفتم بهتره اول همین موضوع رو ادامه بدم بعد وارد قسمت دیگه بشم. اشاره‌ای کردم که صبر کن. بعد از این موضوع که توضیح دادم اونو میگم برات. بذار اینو تموم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست برای گرفتن بهترین نتیجه در کنکور، تمام تلاش خودمو بکنم می‌دونستم که هر چیزی وقتی داره. نمي‌خوام بعداً حسرت بخورم که ای کاش وقت و تلاش بیشتری گذاشته بودم. دو سه روزی بود متوجه گفت و شنود‌هایی توی خونه شده بودم ولی به عمد توجهی نمی‌کردم. تمام تمرکزم به درس بود نمی‌خواستم خراب بشه. می‌خواستم با قبولی در دانشگاه اونم یه رشته خوب هم آینده‌ام رو اون‌طور که دوست دارم بسازم و به اون چیزی که می‌خوام برسم، و هم اینکه در زمان مخالفت احتمالی خانواده با بهزاد بتونم نظرم رو اعمال کنم و در انتخاب همراه و شریک زندگی مشترکم خودم نظری قاطع بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم از دیگر خواستگار‌ها و ازدواج که فعلاً خبری نیست آسوده شده بود. تموم افکارم رو درگیر عاشقی و درس خواندن کرده بودم. نمی‌خواستم چیزی حتی لحظه‌ای درگیرم کنه که از هدفم عقب بمونم. شده بودم مثل آدم غریبه‌ای که با نزدیک‌ترین افراد هم جور دیگه رفتار می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودت که یادت هست، اکثر روز‌ها برای تمرکز بیشتر و استفاده از کتاب‌های مخصوص کنکور از کتابخونه و سالن مطالعه استفاده می‌کردم. خب گاهی با هم می‌رفتیم ولی راستش بیشتر ترجیح می‌دادم تنها برم یا تنها برگردم. اونم به خاطر اینکه بتونم تو خلوتم با خیال بهزاد قدم بزنم. توی مسیر چه تنهایی چه با هم، من دایم به بهزاد فکر می‌کردم. اون همسفر دایمی من بود. گاهی که خسته بودم یا بی‌حوصله، به طرف محل کار بهزاد که بطور پاره وقت اونجا بود، می‌رفتم که شاید از دور ببینمش، ولی بیشتر وقت‌هايی که می‌تونستم برم، اون دانشگاه یا جایی دیگه بود و تلاش من هم بی‌فایده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تو خیالم دست در دست بهزاد از تمام خیابون‌ها، پیاده‌رو‌ها، بازارچه‌ها و... می‌گذشتم و تو دلم باهاش حرف‌ها می‌زدم و از این رؤیا‌پردازی حسابی لذت می‌بردم. چنان سرخوش و سرحال بودم که هیچ وقت ذره‌ای خستگی چه از پیاده‌روی و چه از درس خواندن در من پیدا نبود، حتی برعکس، دختری پر‌انرژی و با‌ امیدی بسیار بالا شده بودم که با روحیه‌ای قوی از هر زمانی و هر چیزی نهایت استفاده را می‌بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روزها همه اطرافیان منو به فائزه‌ی خنده‌رو می‌شناختند. ولی این خنده و شادی زیاد دوام نداشت. یک روز که تازه به خونه برگشته بودم متوجه صحبت‌های خواهر و مامان شدم. توی آشپزخونه بودند. رفتم سمت‌شون و بعد از سلام و احوالپرسی همونطور که روی صندلی می‌نشستم با خنده گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی میگید شما چند روزه‌؟ خوب خلوت می‌کنید تا موقعیت رو جور می‌بینید. بگید ما هم بدونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه این حرفها با خنده و از روی شوخی بود ولی هیچ کدوم باهام همراهی نکردند. حتی برعکس، دیدم خواهر به مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الان بگیم بهتره‌ها. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چیو بگید‌؟ چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوخی و خنده و سرکار گذاشتن توی خونه ما عادی بود. ولی این بار ظاهر و لحن صحبت‌ها به هیچ کدوم از اینها نمی‌خورد. نگاه منتظرم همچنان به مامان بود. مامان که این مدت کارش شده بود طفره رفتن و سکوت کردن. اون لحظه هم ترجیح داد مثل این مدت رفتار کنه. صورتم رو چرخوندم سمت خواهر، نگاهش رو ازم برداشت. چند ثانیه بعد شروع کرد، معلوم بود داره مقدمه می‌چینه. با بی‌حوصلگی و ناراحتی گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مقدمه رو فهمیدم... اصلش رو بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شروع حرفاش صورتم گرم شد. دهنم خشکید. چشمام به لب‌هاش که تکون می‌خورد خیره موند. پیش خودم می‌گفتم حتماً دارند سر به سرم می‌گذارند. دلم می‌خواست هر لحظه با خنده و شوخی بگند که هیچ کدوم از حرفها جدی نبود. دنیا دور سرم چرخید. چند لحظه‌ای هیچ صدایی رو نشنیدم، همه چیز تو ذهنم داشت به سرعت نور مرور می‌شد. نمی‌تونستم باور کنم. مگه میشه آخه؟ به مامان نگاه کردم. غمی که تمام وجودم رو گرفته بود رو تو چشماش دیدم. مطمئن شدم که شوخی و سرکاری نیست. یعنی چی آخه؟ لحظه‌ای آب دهانم رو پایین دادم که گلوی خشکم، تر بشه و بتونم حرفی بزنم. سعی کردم به خودم مسلط باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهر داشت از افراد دیگه‌ای مثال می‌زد که موضوع رو برای من قابل قبول‌تر کنه. ولی هر چی بیشتر حرف می‌زد من عصبی‌تر و غمگین‌تر می‌شدم. تو حرفش پریدم. دنیایی سؤال رو توی چند دقیقه ازش پرسیدم. اونم کم‌وبیش بهشون جواب می‌داد. اونجا بود که فهمیدم این مدت از همه چیز کامل مطلع بوده. با ناراحتی روی میز ضربه‌ای آروم زدم و گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آخه چطور ممکنه؟ چطور این موضوع شدنیه...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جواب نموندم چون کم‌کم بارون چشمام داشت بیشتر و شدید‌تر می‌شد. رفتم سمت اتاقم و با همون لباس‌ها پشت در نشستم به گریه. انگار غم دنیا یکباره رو سرم آوار شده بود. خدایا یعنی اون همه خواهش، تمنا و التماس و صحبت بی‌نتیجه موند‌؟ اونقدر خسته و نا‌امید شده بودم که هیچی نمی‌تونست آرومم کنه و هر لحظه هق‌هقم بیشتر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بلند بشم به بهزاد زنگ بزنم و ازش کمک بخوام. یادم اومد که همیشه گوشی رو توی جیب مانتوم می‌گذاشتم و هنوز لباس عوض نکرده بودم. گوشی رو در آوردم ولی مردد بودم. نه روی گفتن این حرفها رو بهش داشتم و نه دیگه کاری از دست اون ساخته بود. می‌دونستم وقتی بابا تصمیم جدی به کاری گرفت یعنی حرف فقط حرف خودشه. اما می‌خواستم آخرین تلاشم رو هم بکنم. بازم فکر کردم. ولی بیشتر از فکر، دلم می‌خواست گریه کنم، داد بزنم... یکی رو داشته باشم که باهاش صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گریه کمی آروم شدم. تصویر بهزاد از جلو چشمم دور نمی‌شد، یک لحظه هم فکرش از تو سرم بیرون نمی‌رفت. وقتی به آینده‌ی روشنی که می‌تونستم با اون داشته باشم، وقتی به خوشبختی محض درکنار اون فکر می‌کردم توانم برای مخالفت با این تصمیم بیشتر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم و محکم گفتم نمی‌گذارم اینطور بشه. ‌من نباید تسلیم این سرنوشت بشم. اما راستش... من آدمی نبودم که به بابا مامان حرفی تند بزنم. اصلاً این چیزها تو خانواده ما رسم نبوده و نیست. به این موضوع اطمینان داشتم که اگر تصمیمی گرفته میشه حتما به صلاح ما هست و بهتره مثل دفعات متعددی که این موضوع بهم ثابت شده در این مورد هم اطمینان و صبر کنم. ولی نمی‌تونستم تحمل کنم. نمی‌شد. هر کاری می‌کردم آروم نمی‌شدم. می‌دونستم اگر سکوت کنم و دست روی دست بگذارم کار به جايی مي‌رسه که هیچ جوری نشه درستش کرد و دیگه کاری ازم نیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتره برم مستقیم با بابا صحبت کنم. برم بهش بگم اون موردی که شما انتخاب کردی و به قول خودتون به صلاحم هست رو نمی‌خوام. من به کس دیگه‌ای علاقه‌مندم. ولی نه! اگر فایده‌ای داشت که با حرف‌های فرزانه تاثیرش مشخص می‌شد. نه، نمی‌دونم. خدایا چیکار کنم؟ ته دلم صدايی می‌گفت صبر کن. آره بهتره صبر کنم. اصلاً بهتره با بهزاد مشورت کنم. اون نظرات خوبی پیشنهاد میده. آره این بهترین راهه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصمم شدم که پیامک بزنم و بعد از ظهر برم و حضوری براش توضیح بدم. هر چند گفتن این موضوع برام راحت نبود ولی چاره دیگه‌ای نداشتم، تنها کسی که می‌تونست کمکم کنه اون بود. پیام دادم. از اصرار به دیدار و اینکه جواب سوالات رو کامل نمی‌دادم نگران شده بود و متعجب. ولی نمی‌خواستم تلفنی چیزی بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بر ساعت چهار و نیم شد. اصلاً آروم و قرار نداشتم. دایم به ساعت نگاه می‌کردم. پس کی ساعت چهار میشه؟ مامان چند باری اومده بود دم در و اصرار که بیا یه چیزی بخور. ولی من نه میل داشتم و نه حوصله جواب دادن و بیرون رفتن از اتاق. تو خلوتم با خودم تکرار می‌کردم اون جملاتی که تصمیم داشتم بگم. فکرم یک لحظه هم آروم نشد. چندین راهکار به ذهنم رسید ولی منتظر موندم تا اول با بهزاد صحبت کنم، نظرش را قبول داشتم. هر چی باشه اون هم سنش بیشتره و هم تحصیلاتش از من بالاتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت چهار شد. سریع لباسمو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. بابا و مامان و خواهر تو ‌هال نشسته بودند. چشمای قرمز و چهره گرفته و آشفته من گویای احوالم بود. خیلی سرد سلام کردم. خواستم سریع رد بشم که مامان گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کجا با این عجله؟ گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میرم بیرون کار دارم. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الان؟ تنها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم. بابا بلند‌تر و با جدیت گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمی‌خوای جواب بدی؟ هول شدم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میرم کتابخونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان همون جا سر جایش کمی جابجا شد و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ هیچ وقت عصرها نمی‌رفتی‌! بدون کتاب میری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به سؤالات و صحبت‌ها، کفش‌ها رو از جاکفشی برداشتم و دم در مشغول پوشیدن شدم. نگاهی به خودم کردم همه چیز ردیف بود. کفش‌هام را پوشیده بودم و آماده رفتن. اگر برم تو حیاط دیگه رفتم. تو این فکر که چطور سریع‌تر از خونه بزنم بیرون بودم، که بابا صدا زد و خواست که برم پیش‌شون. مجبور شدم کفش‌ها را در آوردم و برگشتم. جوری ایستادم که رو به روی بابا نباشم. از نگاه کردن بهش احساس خوبی نداشتم. ازش دلخور بودم. خوب می‌دونستم که امروز بابا مثل همیشه سرحال و خنده‌رو نیست پس باید مواظب رفتار و حرف زدنم باشم. نگاهش به زمین و در حال فکر کردن بود. اول چیزی نگفت. بعد از چند لحظه پرسید‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این چه طرز حرف زدنه با مادرت‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر گریه و ناراحتی که داشتم صدام گرفته بود، آروم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ عجله داشتم. از قصد نبود. ببخشید. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ حالا کجا می‌خوای بری با این عجله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم اما از گوشه چشم حواسم به همه بود. جوابی ندادم. همه انگار متوجه شده بودند که مقصدم کجاست. بابا نگاهی به مامان کرد و با حالت اشاره و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چی شد؟ گفتید بهش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم با تکون دادن سر جواب داد. صورتش رو به طرفم چرخوند و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بشین‌! باهات حرف دارم. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دیر شده بابا. باید برم. میشه شب صحبت کنیم‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با ناراحتی زير لب یه چیزهایی گفت. همون وقت مامان با کمی اخم و لب گزیدن گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بشین دیگه. چه کاری از بابات مهمتره؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دست فرزانه کمی دلخور بودم که چرا کاری نکرد یا چرا حداقل زودتر بهم خبر نداد‌؟ به خاطر همین با کمی فاصله از فرزانه، در همون سمتی که بابا نشسته بود، نشستم. جوری که کامل توی دید بابا نباشم. خجالت می‌کشیدم. ته دلم خیلی دوستش داشتم نمی‌خواستم ناراحتش کنم. ولی ازش دلخور بودم. تن دادن به ازدواج با سعید، منو از خیلی چیزها از جمله درس و دانشگاه، آرزوهام، و به خصوص بهزاد دور می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع به صحبت کرد. مقدمه مختصری از دوستان و همکارانش که برایش تعریف کرده بودند گفت. کم‌کم موضوع رو به منو و شرایط زندگی و سن ازدواج ربط می‌داد و بیشتر وارد موضوع اصلی می‌شد. من که به جای توجه به حرف‌های بابا همش حواسم به بهزاد بود، توی دلم خدا‌خدا می‌کردم زود تموم بشه که بتونم برسم به قرار. متوجه شدم که موضوع چیز دیگه‌ای هست. اجبار و اکراه رو می‌تونستم تا حدودی تو چشم‌ها و حرف‌هاش متوجه بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حین صحبت‌های بابا، گوشیم زنگ خورد. هول شدم و سریع دست بردم داخل کیفم و گوشی رو در آوردم، قبل از رد دادن تماس، فرزانه کمی جابجا شد و صفحه گوشی رو دید. نمی‌دونم تونست بخونه یا اینکه از روی حدس به مامان آورم گفت که بابا هم متوجه شد. جواب ندادم. و منتظر صحبت‌های بابا شدم. دوباره گوشی زنگ خورد و برای سومین بار. با هر بار تماس بهزاد، نگرانی و دلشوره منم بیشتر می‌شد. آخه خودم بهش گفته بودم موضوع مهمیه. پس چرا الان سر قرار نیستم‌؟ نه می‌تونستم جواب بدم و چیزی بگم و نه حتی می‌تونستم پیامکی بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو از ترس اینکه ازم گرفته بشه توی کیف، خاموش کردم. بابا با لحن جدی گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌دونم الان خیلی ناراحتی و از دست منم دلخور و عصبانی، اما با شرایط پیش رو چاره‌ای جز این نیست. شک نکن که بهترین تصمیم برات گرفته شده. حرف‌هايی که می‌خواستم بگم همون حرف‌هاییه که مامانت بهت گفته. حرف و تصمیمم هم همونه. با شنیدن این حرف‌ها و فهمیدن جدی بودن تمام ماجرا، تحمل همه چیز رو برام خیلی سخت کرد. انگار اون یه ذره امید هم که ته دلم مونده بود از بین رفت. توی ذهنم دنیای سوال بود. یعنی چه اتفاقی افتاده که بابا اینطور با قاطعیت حرف می‌زنه‌؟ اون که راضی شده بود و اجازه اومدن خواستگار رو داده بود. بابا در عین جدیتش آدم منطقی و مهربونیه، چی شده که الان ناراحتی من براش اهمیتی نداره؟ کاملاً گیج شده بودم، نگاهی به صورت و پیشانی پر از چینش انداختم، اخماش کاملاً درهم بود، غم عجیبی تو دلم نشست، دلم می‌خواست برم سرمو بذارم رو شونه‌ش و زار‌زار به حال خودم و به اینکه چرا سرنوشت و زندگی من باعث شده بابا اینطور ناراحت باشه، گریه کنم. اما نتونستم، می‌دونستم که الان فرصت مناسبی نیست. به خاطر همین با صدای آروم گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بابا؟ چی شده آخه‌؟ میشه توضیح بدی؟ چرا الان...‌؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عصبانیت صداش کمی بالا رفت، حرفمو قطع کرد و با قاطعیت گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همون که گفتیم و شنیدی. شاید بعداً دلیلش گفته بشه ولی الان وقتش نیست. وقتی خانواده جمعاً بر مبنای مصلحتی تصمیمی می‌گیرند بقیه باید همراهی کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم پایین بود و به خط و نگاره‌های فرش چشم دوخته بودم. اشک توی چشام جمع شد. انگشتامو به هم فشار می‌دادم. از اینکه نمی‌تونستم حرفی بزنم و از حقم دفاعی کنم خیلی تحت فشار بودم. دکمه گوشی رو فشردم تا روشن بشه. به زور ساعت را دیدم چهار و 27 دقیقه بود. چقدر زمان زود گذشت. نمی‌دونستم الان چیکار باید بکنم؟ یک لحظه خواستم بلند بشم و به قرار برسم. کمی جابجا شدم که بابا گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شنیدی حرفام رو؟ متوجه شدی چی گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سری تکون دادم. نمی‌خواستم حتی کوچکترین حرفی بزنم. گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الان هم پاشو کمک مادرت کن کارهای آشپزخونه مونده... صبح تا ظهر که نبودی. ظهر تا الان هم که از اتاق بیرون نیومدی. حداقل تا قبل از شام کمکی بهش بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حرف‌ها یعنی حق بیرون رفتن یا انجام کار دیگه‌ای ندارم. حالم خیلی بدتر شد. خدایا چیکار کنم؟ رو کردم به مامان. با نگاهی ملتمسانه ازش خواهش کردم که این بار رو اجازه بگیره برام تا بتونم برم. که مامان فقط تونست سری تکون بده، با نگاهی به بابا و حرکت ابرو خواست بهم بفهمونه که فعلاً شرایط نیست و کاری که گفته شده رو باید انجام بدم. مطمئن شدم که فعلاً هیچ کاری نمیشه کرد. وقتی دیدم راهی برای رفتن و رسیدن به سر قرار نیست، به جای آشپزخونه، رفتم سمت اتاقم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محبوبه نگاه کردم، دیدم کل چهره‌اش رو غم گرفته و نگاهش بهم خیره مونده بود. داشت قسمت به قسمت رو تصور می‌کرد، اشک توی چشاش جمع شده بود. روی مبل کمی جابجا شدم، دستم رو دراز کردم و دستش را گرفتم. لبخند تلخی بهم زد. عذر‌خواهی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این خاطرات به‌خصوص این قسمت حسابی اذیتم می‌کنه، هر موقع که یادش می‌کنم به خود که میام پهنای صورتم خیس اشکه. اصلاً مگه میشه به اون لحظات فکر کنم و گریه نکنم؟ ولی مگه گریه فایده‌ای هم داره؟ اون‌وقت که نبایدها باید شد، کار هم از گریه گذشت. هیچ وقت نتونستم اون خاطرات رو از ذهنم بیرون کنم، همه‌ی این سال‌ها سعی می‌کردم هر طور شده از ذهنم بیرونش کنم. با اینکه می‌دونستم دیگه کار از کار گذشته و هیچ امیدی نیست، ولی هر چی بیشتر تلاش می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم. انگار تو تمام لحظات زندگی کنارم بود. عشق حس عجیبیه محبوبه، شبیه هیچ احساسی نیست فقط باید عاشق باشی تا بفهمی چی میگم. خنده تلخی زدم و در ادامه حرفام گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فایده نداره. بهتره بریم بخوابیم. محبوبه گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اگر خوابت گرفته برو. من که تازه خواب از سرم پریده. حالا حالاها بیدارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی ساعت رو که نگاه کرد تصمیمش عوض شد. ساعت از دوازده رد شده بود و تو این مدت همش تو افکار و خاطرات گذشته بودیم. من که هر موقع خاطرات رو مرور می‌کردم و یاد بهزاد می‌افتادم، زودتر از کلمات که از دهانم بیرون بیاد، اشک بود که از چشمام بیرون می‌زد. کم‌کم دلتنگی و ناراحتی چنان اذیتم می‌کرد که طاقتم رو طاق می‌کرد. خودم می‌دونستم راه حل چیه. تنها راه چاره و درمان این حالم، فقط خواب بود. ولی امان از اون وقت‌هايی که خواب هم همراهی نمی‌کرد و تو رختخواب کلافه می‌شدم. با لحنی احساسی گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ محبوبه‌جان؟ ببخشید. اگر میشه بقیه‌اش باشه برای بعد. قبل از اینکه مرور خاطرات گذشته بیشتر از الان اذیتم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی مصنوعی نشون داد که حرفم رو پذیرفته. شب بخیر گفتیم و من همون جا کنار بچه‌ها تو پذیرایی خوابیدم. فردا صبح سر سفره صبحونه محبوبه گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ امروز کارهات رو کنسل کن. بچه‌ها هم که تعطیل‌اند بگذارشون خونه مادرت با هم باید بریم جایی. گفتم‌: خیر باشه؟ لبخند موذیانه‌ای زد و گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ حالا درسته ما عشقو تجربه نکردیم ولی حداقل می‌دونیم دوست داشتن یعنی چی. مث من که تو رو دوست دارم و نمی‌خوام ناراحت ببینمت. آخه من یه دونه رفیق دیوونه که بیشتر ندارم. برای اینکه حالت بهتر بشه فکرهایی دارم. دیشب من اصلاً نخوابیدم یعنی نتونستم که بخوابم. گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از چهره‌ات پیداست. دیروز و دیشب نمی‌خواستم ناراحتت کنم. نمی‌خواستم تو رو هم درگیر کنم. باور کن بعد از خدا کسی دیگه‌ای نیست که ازش کمک بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سکوت کردیم و بعد با خوشحالی و کمی شوخی پرسیدم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب چه فکرهايی تو سرت داری؟ گفت‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بهترین راه حلی که به ذهنم رسید این بود که فراموشش کنی و مثل این چند سال زندگی کنی. لبخند زدم و گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فراموشی عشق؟ کسی تا حالا بوده که عشق و معشوق رو فراموش کنه که من دومیش باشم؟ یه چیز محاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم خندید و سکوت کرد. چند لحظه‌ای ساکت شدیم. دلم می‌خواست شروع کنم ولی نمی‌دونستم از کجا و از چی بگم. دل تو دلم نبود که فقط راه‌های رسیدن یا حداقل نزدیک شدن به بهزاد رو بشنوم. خواستم با یه سؤال شروع کنم که خودش شروع کرد‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ می‌دونی من دیشب خیلی اذیت شدم. از حرفهات ناراحت نشدم. از اینکه این موضوع اینطور برات اتفاق افتاده. اینکه چرا این چند سال اینطور فکر کردم در موردت. راستش اصلاً فکر نمی‌کردم اینطور بوده باشه این چند سال. البته هنوز سؤال دارم، هنوز برام مبهمه بعضی چیزها. با خنده گفتم‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پس کلی فکرهای خاص در موردم کردی... ولی اشکالی ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️