رمان نبض مرگ به قلم دنیا.ع
آیما سالها پیش در حادثهای والدینش را از دست میدهد و پس از آن، در یک پایگاه نظامی پرورش مییابد؛ پایگاهی که بیشتر به لانهی خلافکاران و جنایتکاران جهان شباهت دارد تا جایی برای نجات و آموزش. اما با گذشت زمان، شک و تردید ذهن او را فرا میگیرد: اگر خانوادهاش را در یک حادثه از دست داده، چرا هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نمانده است؟ چرا حتی چهرهی والدینش را به یاد نمیآورد؟ در همین میان، آیما مأموریتی مهم دریافت میکند؛ مأموریتی که او را با ویرانگری سرد و خطرناک روبهرو میسازد. اما آنچه همهچیز را تغییر میدهد، رازهایی است که او در یکی از جشنهای پایگاه کشف میکند؛ رازهایی دفنشده که میتوانند زندگی تمام اعضای پایگاه را دگرگون کنند. جشنی که در آن از محصولی سرنوشتساز رونمایی میشود؛ محصولی که شاید بتواند آیندهی انسانها را تغییر دهد و حتی بخشی از خاطراتشان را پاک کند...
ژانر : عاشقانه، تخیلی، اکشن، روانشناختی، علمی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۱۲ دقیقه ۸ ثانیه
ژانر : #تخیلی #علمی #عاشقانه #اکشن #روانشناختی
خلاصه :
آیما سالها پیش در حادثهای والدینش را از دست میدهد و پس از آن، در یک پایگاه نظامی پرورش مییابد؛ پایگاهی که بیشتر به لانهی خلافکاران و جنایتکاران جهان شباهت دارد تا جایی برای نجات و آموزش.
اما با گذشت زمان، شک و تردید ذهن او را فرا میگیرد: اگر خانوادهاش را در یک حادثه از دست داده، چرا هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نمانده است؟
چرا حتی چهرهی والدینش را به یاد نمیآورد؟
در همین میان، آیما مأموریتی مهم دریافت میکند؛ مأموریتی که او را با ویرانگری سرد و خطرناک روبهرو میسازد.
اما آنچه همهچیز را تغییر میدهد، رازهایی است که او در یکی از جشنهای پایگاه کشف میکند؛ رازهایی دفنشده که میتوانند زندگی تمام اعضای پایگاه را دگرگون کنند.
جشنی که در آن از محصولی سرنوشتساز رونمایی میشود؛ محصولی که شاید بتواند آیندهی انسانها را تغییر دهد و حتی بخشی از خاطراتشان را پاک کند...
1 دسامبر / 16:48 / نیویورک
اسلحه به دست، سرد و تهی از هر نوع احساسی، به دیوار سفیدرنگ اتاق زل زده بودم؛ منتظر دستور قطعی برای مرگ!
از دیوار دل کندم و به زن میانسال و دختربچهی حدوداً شانزدهساله چشم دوختم.
زن مدام گریه میکرد، اما دختر انگار خشک شده بود؛ هیچ درکی از اطرافش نداشت.
سعی میکردم به چشمانشان نگاه نکنم، زیرا اگر به چشمهایشان نگاه میکردم، نمیتوانستم جان بگیرم و اگر جان نمیگرفتم، جان خودم گرفته میشد.
به دختر نگاه کردم. موهای بلند خرماییاش تا کمرش میرسید، چشمهای درشت و پوستی سفید داشت.
دختری به این سن اینقدر خوشگل؟
جالب بود، زن هم کم از او نداشت. زن زیبایی بود؛ موهایش به زور تا روی شانههایش میرسید.
چشمهایی درشت که دورشان کمی چروکیده بود، پوستی سفیدتر از دیوارهای آن اتاق داشت.
دست و پاهایشان بسته بود و روی دهانشان چسب زده بودند.
چرا برای کشتن دو نفری که هیچ نمیتوانستند از خود دفاع کنند و علاوه بر آن، از قبل هم گرفته شده بودند، من آمده بودم؟
مگر این کار من بود؟ کار من پیچیدهتر از اینها بود. اصلاً چرا دستور مرگ یک دختربچه را گرفته بودم؟ احمقانه بود.
در باز شد. مأمور با تکان سر فهماند که دستور صادر شده.
اسلحه را به سمت دختر نشانه رفتم. او نمیتوانست مرگ مادرش را تحمل کند، برای همین اول از او شروع میکردم.
دختر، بیحس و سرد، درست مثل خودم، به چشمانم نگاه میکرد.
این دختر زیادی جسور بود؛ میتوانست بدون هیچ ترسی به چشمان قاتلش نگاه کند.
البته نگاه که نه… بکاود.
ضامن اسلحه را آزاد کردم که ناگهان زن جیغ خفهشدهای کشید. مدام فریاد میکشید؛ انگار میخواست چیزی را بازگو کند، اما تمامش در گلویش خفه میشد.
با حرص اسلحه را به سمت زن گرفتم که با دیدن چشمان غرق اشک و قرمزش، درد شدیدی در اعماق مغزم حس کردم؛ انگار درونش بمب منفجر شده باشد.
پاهایم سست شد، قلبم بیدرنگ خودش را به قفسهی سینه بخت برگشتهام کوبید.
به شقیقههایم چنگ زدم و با لنگزدن، به زور خودم را به دیوار رساندم.
آیا یک تیر توی کلهام خالی کنم دردش تمام میشود؟
پیشانیام را به دیوار چسباندم، انگار در سرم جرقهای زده باشند.
پیشانیام را بلند کردم و به دیوار کوبیدم، گویی دردش تسکین شده باشد، گویی برای لحظهای سکوت کرده باشد.
بلند کردم و دوباره کوبیدم به دیوار.
همانند دیوانهها سرم را به دیوار میکوبیدم.
اطرافم صداهای مبهمی بود؛ شاید صدای آن زن باشد، نمیدانم.
سرم را بلند کردم تا دوباره به دیوار بکوبم که از وسط پیشانی تا بینیام، مایع غلیظی را حس کردم.
نگاهم را به دیوار سفید رنگ رو به رویم دوختم.
قسمتی از دیوار شکاف برداشته و مایعی سرخ رنگ درون شکافها راه گرفته بود.
دستانم را مشت کردم و درست فرق سرم کوبیدم...
اما فایدهای نداشت، این درد قسم خورده بود به درک واصلم کند.
ناگهان دو مأمور سرتاپا سیاهپوش از بازوهایم گرفتند و مرا از اتاق بیرون بردند.
سرم گیج میرفت، درکی از اطراف نداشتم، درون مغزم بمب در حال انفجار بود.
گویی فلج شده بودم، حتی توان حرکت نداشتم که پاهایم روی زمین کشیده میشد.
چشانم بسته میشد، نتوانستم بر سیاهی پیروز شوم.
او موفق شد و مرا فرا گرفت.
***
با خستگی فراوان چشمهایم را باز کردم.
سرم درد میکرد، اما نه مثل درد معمولی؛ انگار جا و مکان انفجاری قدیمی هنوز در مغزم زنده مانده بود.
بهسختی نیمخیز شدم و نگاهی به اطراف انداختم.
اتاقی به رنگ سفید و چوبی؛ پنجرهای بزرگ که پشت تورهای نازک پنهان شده بود، کنار پنجره کاناپهای سفید با کوسنهایی سفید و کاراملی و دستگاههایی کنار تخت که فقط یک چیز را نشان میدادند: من هنوز زنده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا تاریک بود. احتمالاً ساعت از هشت گذشته بود. چشمهایم را دوباره بستم و منتظر دکتر شدم، چون تنها کسی که در این ساعت اینجا حضور داشت، دکتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکتری مهربان و به ظاهر باملاحظه؛ با عینک و ریشهای پروفسوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایی آبیِ روشن که کمی او را ترسناک میساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیانسالی اصلاً به چهرهاش نمیآمد. انگار این چهرهی زیبا همهچیز را از خود واقعیاش پنهان کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنقابی روی صورتش بود و پشت آن نقاب، چهرهای ترسناک پنهان شده بود که بویی از انسانیت نبرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسمش دکتر بود اما تفاوتی با بیمارهای سایکوپت نداشت. زیرا او واقعاً یک بیمار سایکوپتِ دوشخصیتی بود؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالت عادی دکتر و شخصیت دومش، با توجه به بیماریاش، سایکو؛ کسی که میتوانست با انواع روشهای خلاقانه، انسان را به جنون برساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز شد و کسی وارد اتاق شد. میدانستم دکتر است. چشمهایم را باز نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز صدای کفشهایش فهمیدم که به طرف تخت آمد و بالای سرم ایستاد. نگاه خیرهاش را روی خودم حس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ واقعاً فکر میکنی نمیتونم کسی رو که خوابه تشخیص بدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار دکتر با شخصیت واقعیاش به استقبالم آمده بود. بدون باز کردن چشمهایم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فکر میکنی خودم رو زدم به خواب که نفهمی بیدارم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی خشدار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب چرا ادای مردهها رو درمیاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را باز کردم و مستقیم به رو به رو خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شاید میخوام خودم باور کنم که مردهام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حالتی ترسناک به چشمهایش زل زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو بیخیال، دستهایش را در جیب روپوش پزشکیاش گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا دیوونه شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جایم نیمخیز شدم، شقیقههایم تیر کشید، چهرهام از درد مچاله شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکیهام را به پشتی تخت دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیدونم خیلی یهویی اتفاق افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت کاناپهی کنار پنجره حرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ درد از کدوم قسمت سرت شروع شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی کاناپه نشست. من خیره به ملحفهی سفید رنگ اخم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیدونم، فقط درد حس کردم از نوع شدیدش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کردم و دوباره ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دقیق نمیتونم بگم، چون تا حالا همچین دردی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیشانیام را با دست خاروندم. دستم به چسب روی پیشانیام خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه یادم آمد داشتم همانند دیوانهها سرم را به دیوار میکوبیدم. اخم غلیظی کردم که با صدای دکتر به خودم امدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی برای دریافتن موقعیت موجود کردم و سپس جملهام را کامل کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همچین دردی حس نکرده بودم. خیلی شدید بود، از اعماق سرم شروع شد؛ انگار بمب منفجر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیزی باعث تحریک اعصابت شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون ترس، با چشمانی خالی، به چشمهای ترسناکش پشت آن عینکها خیره شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، وقتی نگاه اون زن و فریادش رو شنیدم. وقتی میخواستم به یه دختر بچه شلیک کنم. اصلاً هر وقت یادم میاد چه کارهایی انجام میدم، اعصابهای مغزم که هیچ، کل اعصابهای وجودم تحریک میشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی از روی پررویی زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ جدیداً خیلی جسور شدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان خیره به همان چشمها بودم. نمیخواستم متوجه ترس درونم شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام توان سعی میکردم مردمک چشمانم نلرزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندش عمق گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجوری نگاهم نکن، دلم میخواد چشاتو دربیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینبار من پوزخند زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میدونستم چشمام زیباست؛ نیازی به درآوردن نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی شده؟ قبلا ازم میترسیدی. نمیخوای شخصیت دومم خودشو نشون بده، درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را ازش گرفتم و به سِرم توی دستم زل زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون نگاه کردن به او فقط نالیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شخصیت دومت به چپم، اصلاً هر دو شخصیتت به چپم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوتی کوتاه و دوباره به چشمانش نگاه کردم. نگاهش رنگ خون گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهایش را با زبانش تر کرد، رو به جلو متمایل شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و دستهایش را در هم قفل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچینی به ابروهایش داد که وسط پیشانیاش خطی عمیق افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمهایی که معلوم بود فقط چند قدم تا امتحانکردن شکنجههایش فاصله دارد، غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ زبونت زیادی دراز شده، میخوام یهکم ازش رو ببرم، هممون راحت شیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تهدیدش توجهی نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کی میتونم برم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان حالت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بهتره همین الان بری، چون دلم عجیب زبونت رو توی آزمایشگاهم میخواد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمهای خالی و خمار به چشمانش خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جرأت میتوانم بگویم تیرهترین نقطه را در آن چشمهای آبیِ ترسناک پیدا کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر زل زدم تا بفهمد تهدیدش اندازهی نیش یک مورچه هم برایم اهمیتی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم از آن تیلههای ترسناک گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیخیالی سِرم را کندم و به زمین انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به خونی که از جای سرم بیرون زد،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تخت پایین آمدم و به سمت در حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش را از پشت سرم شنیدم. به طرفش برنگشتم، با عصبانیتی که در صدایش موج میزد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آیما، داری زیادی از حد خودت میگذری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگه میخوای زندگی کنی باید از دستورات پیروی کنی. به هیچکس مربوط نیست حالت خوب نیست، افسردهای یا هرچی. اصلاً میدونی بابت امروز مجازات میشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو یه مأموری و باید مثل یه مأمور وفادار رفتار کنی، نه یه گانگستر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرفهایش خندهام گرفت. داشت چی میگفت؟ آها مثل یه مأمور وفادار باشم؟ پوزخندم عمق گرفت. بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ که مثل یه مأمور وفادار باشم؟ هه… جالب بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم. دکمهاش را زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر آسانسور بودم که میا از کنارم رد شد. لبخند شیکی بهم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدونم چرا، ولی از این زن خوشم میاومد. برخلاف دکتر، حداقل میخندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستیار دکتر بود. گاهی وقتها واقعاً دلم برایش میسوخت؛ مجبور بود با حیوانی مثل دکتر کار کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد آسانسور شدم و دکمهی طبقهی ششم رو زدم. اتاق من طبقهی ششم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیره به درهای استیل و آینه مانند اسانسور اولین روزی که اینجا قدم گذاشتم، جلوی چشمانم نقش بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ماها توی یه ساختمان بزرگ زندگی میکنیم؛ البته زندگی که نه… فقط برای کار کردن زندهایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زنی که پوست سبزه و موهای مشکی فر فریای داشت کنجکاو خیره بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ توی این ساختمان بزرگ، هکر، جاسوس، تکتیرانداز و خیلی دیگر از کسانی که ویژگیهای متفاوتی دارند، هستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و خیره به تمامی بچههایی که منتظر و کنجکاو نگاهش میکردیم. ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ که خب، شما هم قراره جزوی از اونا باشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی در اطراف چرخاندم، تعداد زیادی بچههای کوچک و بزرگ با لباسهای یک شکل و آبی رنگ که انگار از زندان آزاد شدهاند، بچههایی که تا به حال هیچکدومشون رو ندیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهی ما که انجا حضور داشتیم حدودا دوازده سالمون میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه از کمپ به اینجا منتقل شده بودیم، جایی که نامش پایگاه بود اما به گفتهی خودشان هدفشون بزرگتر از برقراری نظام جهانی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن سبزه دستش را به سمت داخل ساختمان اشاره کرد و با صدایی مطمعن و قاطع گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به پایگاه خوش اومدین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای باز شدن درهای اسانسور به زمان حال برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آسانسور خارج شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره با دست، چسب روی پیشانیام را لمس کردم. زخمش عمیق بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلاً دوست نداشتم روی صورتم رد زخم بماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت راست پیچیدم. روبهروی اتاقم ایستادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارت اتاق را روی کارتخوان کنار در چسباندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر باز شد و وارد شدم. چقدر کلافه بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که اینهمه مدت به یه قاتل سریالی تبدیل شده بودم، ولی نتونستم به یه زن و بچه شلیک کنم. دلم نیامد ماشه رو بکشم. دلیلش چی بود؟ انسان شده بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را به تخت رساندم و با صورت روی بالش فرو افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه این فکر میکردم که مجازاتم چی قرار است باشد؛ احتمالاً یه ماموریت خاص، چون قبل از ورودم به ان اتاق سفید و سرد که تنم را منجمد میکرد، تاکید کرده بودم که این آخرین بار است برایشان یکی را میکشم… یا در وضعیت خیلی وخیم مرگ خودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی من دلم هیچوقت نمیخواست به ان زن و دختر شلیک کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوجودم مدام پر و خالی میشد. این روزها زیادی افسرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحتمالاً دکتر هم این رو فهمیده بود. این روزها دلم نمیخواست آدم بکشم. اینبار، دلم مرگ خودم رو میخواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه میشد امروز، همانجا، توی همان اتاق، با همان درد، یه تیر به کلهام شلیک کرده بودم و همهچیز تموم میشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحداقل عذاب وجدان به پایان میرسید. حداقل دیگه ان چشمها رو هر وقت که چشمهایم را میبندم، نمیدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خودم امدم، با تنگی نفس سرم را از روی بالش بلند کردم و نفسی عمیق کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام این مدت صورتم روی بالش بوده و نفس نمیکشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکبود شده بودم؛ رسماً به نفسنفس افتاده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگر انسان هم نفس کشیدن یادش میرفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآها یادم امد. من که انسان نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را دوباره روی بالش گذاشتم. ساعد دست راستم را روی چشمهایم انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم عجیب درد میکردند و نوری که از پنجره به اتاق میتابید، مانعی برای خوابم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان حالت، بعد از مدتی پلکهایم سنگین شد، روی هم افتاد و در بیخبری فرو رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر میان خواب نامنظمم، صدای باز شدن در اتاق آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سرش صدای کفشهایی که به سمت تختم میآمد و درست بالای سرم، سمت راست، ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمامی حسگرهایم فعال شده بودند؛ برای هر حرکت آنیای آمادهی واکنش بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهایم را منظم نگهداشته بودم که احساس خطر کرده و حمله نکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیتوانستم از روی حرکات دستانش یا صداهای ارامی که ناخواسته استخوانهای بدنش میدادند، حالتش را دریابم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش به سمت شانهام میرفت. در یک حرکت کاملاً ناگهانی، چشمهایم را باز کردم؛ با دست راستم، دست چپش را که به شانهام نزدیک میشد، گرفتم و با دست چپم گلویش را فشردم. با حرص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وحشی، تو آدم نمیشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی صورتش را دیدم چشم چرخاندم و دستم را آزاد کردم. همان لحظه با صدایی جیغ مانند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عجب قافیهای شدااا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ محض اطلاعت باید بگم، اثری از قافیه نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به او دوباره روی تخت افتادم، اما صدایش باز هم آمد. این دختر چرا اصلاً لال نمیشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حالا هرچی، مجبور نیستم همهچی رو بدونم. حتی ماه هم با اون عظمتش نقصهایی داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبله، درست است؛ پررو هم هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چند بار باید بگم اینجوری وارد اتاقم نشو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوتش که طولانی شد، چشم باز کردم. تو اتاق نبود. چرا متوجه رفتنش نشدم؟ نیمخیز شدم که ناگهان از زیر تخت بیرون پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایش را بالا گرفته بود، انگار که چنگ شیر باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بووووو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب نگاهش کردم. این دختر واقعاً احمق بود؟ چرا فکر کرده بود از این حرکتش میترسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثلا یه زن جوون بالغ به حساب میامد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرا نترسیدی؟ اه بابا تو چرا هیچوقت نمیترسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شاید چون بیستوچهار سالمه و تو این سن، چیزهای ترسناکتری تو زندگیم دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کرد. این دختر عجیب مودی بود؛ واکنشش در یک لحظه تغییر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار نه انگار که چند دقیقه پیش دیوانهبازی درمیآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا بغض کرده بود. چرا؟ فقط یک جمله باعثش شده بود؟ اینکه گفته بودم چیزهای ترسناکی دیدهام؟ کجای این حرف بغض داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا تازه رو به روشنایی میرفت. چهرهاش را واضح دیدم. موهای نارنجیاش روی شانههایش ریخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای آبیِ تیره و آهویی، مردمکهایی آنقدر بزرگ که سفیدی چشمهایش را بلعیده بودند. لبهایی با حجم متوسط و ککومکهایی که روی صورتش پخش شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیبایی خاصی داشت. آنقدر زیبا که به جملهی «غرق شدن در اقیانوس چشمها» ایمان آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیبایی معصومی داشت و دل کندن از آن چشمها زیادی سخت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هی، خوردیم! بذار یه کم بمونه برای دوستپسر آیندهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیچکس با این اخلاق گندت تحملت نمیکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص، پایش را به زمین کوبید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هییییی! اخلاقم کجاش گنده؟ دختری بهتر از من روی کرهی زمین نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندم عمیقتر شد. روی تختم نشستم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ساعت چنده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شش صبح.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حالتی تهدیدآمیز خیرهاش شدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سارا، امیدوارم دلیل قانعکنندهای برای بیدار کردنم تو این ساعت داشته باشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیدرنگ جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس منتظرته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم گرد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرِ صبح باز چه میخواست؟ هیچوقت بیدلیل صدایم نمیزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما عجیبش این بود که هیچوقت صورتش را ندیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه پشت دیوارهای شیشهایاش پنهان میشد؛ مبادا کسی سد راهش شود، مبادا کسی مرگش را بخواهد، مبادا ناخواسته به چنگال عزرائیل بیفتد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغافل از اینکه ما همیشه جانمان برای کارهای نکبتبار او در خطر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه، الان میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و از اتاق خارج شد. سرم را میان دستهایم گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین آخری بود… این بار دیگر جانم را میخواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروزهای گذشته خطاهای زیادی کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار نمیگذشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیا بدترین شکنجهی تاریخ در انتظارم بود یا مرگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند روز پیش میخواستم یکی از اعضای رئیس پایگاه در لندن را بکشم؛ با من لج کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب، اشتباه گرفته بودم. انسان که برای خطا کردن آفریده شده، نه؟ اصلاً چه فرقی برایش داشت؟ میکشتمش، یکی دیگر را مینشاند جایش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چند لحظه سکوت، از جایم بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت راست دیوار، دری بود که به حمام و دستشویی میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد شدم، صورتم را با آب شستم و بیرون آمدم. تیشرت آستینکوتاه مشکی، سویشرت مشکی، شلوار جین مشکی، کفشهای مشکی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای تیرهام که تا کمر میرسید را
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کانزاشیِ طرح عنکبوت، بالای سرم جمع کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرتاپا، مثل همیشه سیاه… همانند عزادارها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی من هم عزادار بودم؛ عزادار سرنوشتی تاریکتر از لباسهای روی تنم و چه سخت بود پذیرفتن این تاریکی که ذرهذره کل وجودم را در خودش میبلعید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق خارج شدم و به سمت دفتر رئیس پا تند کردم. به آسانسور رسیدم و چه خوب که درهایش باز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدویدم، وارد شدم و دکمهی طبقهی سیزده را فشردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبقهی سیزده بهطور کامل متعلق به رئیس بود و هیچکس بدون اجازهی ملاقات، حق ورود به آن طبقه را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرهای آسانسور باز شد. به سمت درهای شیشهای رفتم، جلویشان ایستادم، صدای زنی که هویتم را تأیید میکرد پخش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس درهای شیشهای سالن اصلی باز شدند. به سمت اتاقش قدم برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ضربهی کوتاه به در زدم، دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی داخل اتاق نبود. به سمت کاناپههای روبهروی میز کاریاش رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاقی ساده و دنج، با تم قهوهای سوخته؛ میز کاری بزرگ در مرکز اتاق، کاناپههای قهوهای تیره و کمدهایی که تمام دیوارها را پوشانده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس، امری داشتین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایی نیامد. واقعاً شانس آورده بودم که امروز نمُرده بودم، احتمالا هر چیزی که در سرش بود از انجام آن پشیمان شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پوزخندی به سمت در رفتم که ناگهان در اتاق باز شد و برخلاف انتظارم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکتر وارد شد. به سمتم قدم برداشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب، فکر کردی قسر در رفتی نه؟ متأسفم که ناامیدت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندی زد و پشت میز کاری رفت. چشمهابم را در حدفه چرخاندم و به سمتش روی پاشنهی پا چرخیدم. روی صندلی چرمیِ چرخان نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس کجاست؟ چی میخواد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عه عه… چه بیادبانه. خیلی وقته از مرزت گذشتی، اصلاً میدونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبزاق دهانم را به سختی قورت دادم. پس درست بود؛ وقت صدور حکم خودم رسیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو؟ میترسی؟ من اشتباه نمیکنم، نه؟ واقعاً ملکهی تاریکی ما از مرگ میترسه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیا من واقعاً میترسیدم؟ من که حتی حق ترس از مرگ را هم نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرفش سریع خودم را جمعوجور کردم و مثل همیشه، سرد و بیاحساس به چشمانش خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی روی میز متمایل شد، دستانش را روی سطح آن درهم قفل کرد و عمیق به چشمانم زل زد؛ انگار دنبال کوچکترین رد ترس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این گولههای خمار میگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر نگاهش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ رئیس گفت بهت بگم وقت تمومه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتیر آخر بود. قلبم لرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرار بود بمیرم؟ آخر راه بود؟ نه… نبود. من هنوز زندگی نکرده بودم که بمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرچه همین حالا هم میتوانستم چشمهای آن سایکو را از حدقه بیرون بیاورم و فرار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون هیتلر مریض یادته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم، ابروهایم در هم گره خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه هیتلری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را روب میز انداخت و بیخیال ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همونی که جلوی تجارت ما رو گرفت تا تجارت خودش رو پیش ببره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان مردی بود که گویا شرکتش ورشکست شده و خانوادهاش رو کشته بودن، ادعا میکرد که پایگاه یه نظام خطرناکه و باید نابود بشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، یادم اومد. همونی که شایعات دیوانهواری پخش کرده بود که ما ذهن مردم رو میشوییم. عجب احمقی بود. البته کسایی که باورش کردن از خودش هم احمقتر بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی زد و رو به ویوی روبهروی ساختمان کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آره، همون. وقتش تمومه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم گرد شد. پس وقت ان مرتیکه تموم شده بود، نه من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی از سر آسودگی کشیدم که گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ زیاد خودت رو راحت نکن. امشب مأموریت داری. رئیس گفت بهت بگم آماده باشی. امشب از اینجا میره، چون میدونه دنبالشیم. امشب تو هتل گیرش میاندازی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ انجامشده فرض کنین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همین یه جمله برگشتم و به سمت در حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را روی دستگیره گذاشتم که دوباره صدایش آمد. برگشتم. اینبار خیلی جدی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آیما، تو باید هر طور شده زنده بمونی. یادت باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه سکوت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بعد از این دیگه زندهام، چون اخرین مامورتمه... میدونی که!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایش را روی شیشه بخار گرفته گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به همین خیال باش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نگفتم. فقط بیخیال برگشتم، دستگیره را پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار آسانسور شدم. گرهی ابروهایم هنوز باز نشده بود و انگار قصد باز شدن هم نداشت. همیشه همین بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو دیوانه بود؛ دکتری که به شکنجههای وحشتناکش معروف بود، اما هر بار که میخواستم به مأموریتی بروم، همین را میگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«باید زنده بمونی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرهای آسانسور باز شد. پیاده شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسارا را دیدم که با یکی از مأمورها صحبت میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا مرا دید، به سمتم آمد، اما وقتی نزدیکتر شد، چهرهاش اشکارتر شد. سونیا بود. قلِ سارا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو موهای نارنجی داشتند، با این تفاوت که موهای سونیا فر بود، اما امروز صاف شده بودند. سونیا برخلاف سارا، چشمان سبزِ جنگلی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان لبها، همان ککومکها. اگر تفاوت رنگ چشمها و حالت موهایشان نبود، تشخیصشان واقعاً دشوار میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجالب بود؛ هر چقدر چشمهای آن دو اهویی و زنده بود، چشمهای من خمار بود. هرچقدر چشمهای آنها رنگ داشت، چشمهای من سهم تاریکی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار باقیماندهی رنگ شب را ریخته بودند توی چشمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخندی مهربان سلام کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از مأموریت جدیدت خبر داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست به سینه جواب دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همین الان دکتر بهم گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازویم را گرفت و به سمت اتاقش کشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را باز کرد و وارد شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به اتاق انداختم؛ کوچک، با ترکیب سبز روشن ملایم و سفید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار دیوار تخت یکنفرهای بود. روبهروی تخت، میز کاری کوچکی. کمدی سفید و سبز کنار میز و پنجرهای بزرگ با پردههای ضخیم سبز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقریباً اتاق همهمان همینطور بود؛ همهچیز یکشکل، فقط رنگها فرق میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی کار داری میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگههایی از دوی میز برداشت و در حالی که دنبال چیزی میگشت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بهم گفتن اطلاعات مأموریتت رو بهت بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخمی ریز گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب مثل آدم بگو، چرا داری جناییش میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند محوی زد و برگههای داخل دستش را به سمتم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_توی این برگهها عکس نگهباناش، هتلی که میمونه، شمارهی اتاقش و بقیهی اطلاعات لازمه هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم. این دختر همیشه به همهچیز فکر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندی زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلویش را مصلحتی صاف کرد و با تردید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ و اینکه… شنیدم انگار یه همدست داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی معترض و کمی جیغ گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی؟ خودم میتونستم انجامش بدم. نیازی به کسی نیست. بهشون بگو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیشه. گفتن نمیتونی تنهایی وارد اونجا بشی. تا جایی که شنیدم از پایگاه روسیه میاد و چون زمانی برای آشنا شدن نیست، مستقیم وارد عملیات میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا اینقدر مرا ناتوان میدانستند که از بک کشور دیگر برایم کمک بیاورند؟ من اینقدر ضعیف نیستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به هر حال، نیازی نیست تا اون بیاد. کارم تمومه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی سریع از اتاقش خارج شدم. در راهرو شنیدم که گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حداقل میذاشتی اسمش رو بگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرنگشتم. نیازی نبود. باید آماده میشدم. باید کلت برتای عزیزم را برای شب تمیز میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق بازجویی تاریک بود. تنها نور، از بالای سرم روی میز فلزی سرد میتابید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی میز فلزی نشسته و پاهایم را تکان میدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه ترسی داشتم، نه خشمی، فقط انتظار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه این فکر بودم که چرا دکتر بلافاصله ازم درخواست کرد که اینجا ملاقاتم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای چرخیدن کلید در فضا پیچید. سرم را بلند کردم. دکتر وارد شد. چشمانش گود افتاده بود و صدایش خسته و کشیده:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو رو با اون مأمور میفرستن، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک هم نزدم، فقط منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خیلی وقته ندیدمش. نمیدونم هنوز همونه یا بدتر شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را کمی کج کردم. داشت در مورد چه کسی حرف میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کیو میگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زد؛ تلخ و سنگین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بهش میگن کفنزاده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق انگار یخ زد. برای لحظه ای دیوارهای اتاق هم منجمد شدند. سکوت مثل دودی سرد، بینمان پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وقتی وارد عمل میشه، صدا نمیاد. نفس نمیکشه. نگاه نمیکنه. فقط هست، یه حضور سرد. یه سفیدی مطلق بدون لک. مثل مردهای که از قبر برگشته، فقط برای تموم کردن کار ناتمومش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان دکتر لرزید. انگار داشت در مورد اسطورهای حرف میزد که علاج مرگ را پیدا کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اون روز جوونتر از اونی بود که بتونه درست اسلحه دست بگیره. تازه از شعبهی شمالی منتقل شده بود. ساکت بود؛ نه از اون ساکتهای خجالتی، انگار فقط منتظر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک قدم به سمتم آمد و دستهایش را در جیب روپوشش فرو برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم گویا بیخیال بود، از حرفهایش درکی نداشتم یا شاید نمیخواستم که درک کنم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اولین مأموریتش تمیز بود. فقط قرار بود اطلاعات بیاره، نه آدم بکشه. اما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را در اطراف چرخاند گویا کسی ان اطراف صدایش را میشنید و سپس به چشمانم ترسناک خیره شد و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وقتی برگشت سه جنازه با خودش آورده بود. خودش حتی یه لکهی خون هم نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط چشمهاش خیلی عجیب شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمهایم در هم رفت. تمام وجودم گوش شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای سکوت کرد که با استفاده از فرصت به تمسخر گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شاید لباساش رو عوض کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمکی زدم و نیشخندی بر روی لبانم نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتفکر بهم چشم دوخت و بیتوجه به من ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیچکس نفهمید چی شد. فقط فهمیدیم اون جنازهها رو با دست خودش کفن کرده بود. پیچیده شده توی پارچههای نظامی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار نه انگار قاتل بوده، بیشتر شبیه غسال برگشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهای کوتاه، خفه و بیروح در فضا پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ از اون شب دیگه کسی اسم کوچیکشو صدا نکرد. همهجا بهش گفتن کفنزاده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث کرد. چقدر این کفنی برایشان مهم بود! اصلا چرا اینقدر بهش افتخار میکردن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاتل بیارزشی همچون ماست دیگر...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ و بدتر از اون؟ خودش هم اعتراضی نکرد. انگار واقعاً از گور برگشته بود یا شاید اون سهتا رو با خودش از اون دنیا آورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وقتی دیدیش، ندو. فرار نکن. فقط دعا کن تو رو انتخاب نکنه. چون کفنزاده فقط برای یک نفر میاد و وقتی میاد، یعنی مرگت امضا شدهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر بهت فرو رفتم. نگاهم جایی میان کاشیهای زمین گیر کرد. داستان عجیبی داشت، یک پسر چطور میتوانست با این خونسردی آدم بکشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکتر در حالی که از در خارج میشد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینو گفتم که بدونی با چی طرفی. چون گفتی بهش نیاز نداری… باید بدونی اونم به تو نیازی نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه طول کشید تا از این حالت خارج شوم و چیزی که شنیدم را هضم کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوی هتل ایستاده بودم و از داخل ماشین به ورودی خیره شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمای بیرونی هتل کاملاً شیک و کلاسیک بود؛ سفیدرنگ، با درهای چرخان و مجسمههای شیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاملاً حس یک قصر را منتقل میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتماً کل هتل امشب بسته بود. پس شخص دیگری حق ورود نداشت. به چه بهانهای میتوانستم وارد شوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از پارک مرسدس GLS پایگاه در یکی از کوچههای خلوت، پیاده شدم و به سمت ورودی رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند پله بالا رفتم و وارد هتل شدم. به سمت پذیرش حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانمی فوقالعاده شیک با موهای دماسبی شکلاتی، پوستی گندمی و خالی روی استخوان گونهاش با لبخند گفت که امشب اتاق خالی ندارند و متأسفاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشتباه کرده بودم؛ نباید سر به هوا عمل میکردم، معلوم بود قرار نیست اینقدر راحت باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتشکر کردم و به سمت خروجی رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما قبل از خارج شدن نیمچرخ شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ قبل رفتن میتونم از سرویس استفاده کنم؟ از راه دوری اومدم و امروز نمیدونم چرا هیچکدوم از هتلها اتاق خالی ندارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر دوراهی افتاد. از نگاهش میفهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باید به رئیسم اطلاع بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی تصنعی زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ممنون میشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلفن را از روی میز برداشت و شمارهای را گرفت، اما انگار کار نمیکرد. نمیدانم، شاید یکی سیمهای تلفن را کنده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه نگاهی به من انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همینجا بمونین، الان برمیگردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نشانهی تأیید سر تکان دادم. چرخید و به سمت راهروی سمت چپ حرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبق نقشهای که از این ساختمان داشتم، باید از همان سمت میرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلت برتایم را که صدا خفهکن داشت، از پشت کمر شلوارم بیرون کشیدم و با احتیاط به سمت اتاق کنترل حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره پیدایش کردم. دستگیره را کشیدم و سریع وارد شدم. در را بدون مکث بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداخل اتاق، بهجز یک پسر جوان کسی نبود. با ترس به کلت توی دستم خیره شده بود. توی یکی از دستانش که بالا گرفته بود، گوشی داشت و شمارهای تماس میگرفت و میلرزید. احتمالا با ان اسلحه مرا دیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ م… من رو ن… نکش…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیخیال نگاهش کردم. کلت را توی دستم چرخاندم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه، چهرهم رو دیدی، میکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر اصل، با آن لنزهای طوسی، موهای یخی مدل باب و آرایش لطیفی که قیافهام را کمی متحول کرده بود، قابل شناسایی نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتش رفتم. نفسش را حبس کرده بود. خب، آخرین نفساته، بکش احمق. پوزخندی زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوابهای خوب ببینی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با پشت کلت، ضربهای محکم به گیجگاهش زدم که بیهوش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلیلی نداشت بکشمش! و نکشتمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت کامپیوترهای متصل به میز رفتم و سریع سیستم امنیتی را شکستم و بستر را برای هک کامل آماده کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی مانیتور به نگهبانهای بسیار زیادی که در هر طبقه مستقر بودند، نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرسیدن به اتاقش تقریبا برایم غیرممکن بود، اما باید راهی میافتم دیگر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت ساک بزرگی که از ورود همراهم بود رفتم. زیپش را باز کردم. پالتوی سفید بلندم را با سویشرت مشکی عوض کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاشنهبلندها را کنار گذاشتم و کفشهای راحت پوشیدم. آن گیس یخی را هم از سرم برداشتم؛ رنگش زیادی جلب توجه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای خودم را با دو کانزاشی استیل ساده بالای سرم بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق با احتیاط خارج شدم. باید به طبقهی دهم میرفتم. به سمت آسانسور حرکت کردم که دو نگهبان هیکلی دیدم و منصرف شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید بهترین راه، پلههای اضطراری میبود، حتی دوربینی هم نداشت و گرنه در اتاق کنترل میدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهتر بود خودم را به طبقهی دوم برسانم و از آنجا سوار شوم. به سمت پلههای اضطراری، در جهت مخالف آسانسور حرکت کردم تا از دیدشان هم دور باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را روی دستگیره گذاشتم، در را باز کردم و احتمالا به همین دلیل بود که دوربین نداشت، چه زود گند زده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا معلوم شد چرا گفته بودند نمیتوانم تنهایی وارد شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی در پلههای اضطراری، تقریباً به ازای هر چند قدم یک نگهبان بود. اینقدر از ما میترسید این مرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را، مقابل نگاههای بهتزدهشان به سرعت بستم و با کلیدی که از اتاق کنترل برداشته بودم قفلش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو تا از نگهبانها جلوی آسانسور بودند و احتمالا در هر طبقه این تعداد افزایش داشت. حالا چه کار باید میکردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir