آیما سال‌ها پیش در حادثه‌ای والدینش را از دست می‌دهد و پس از آن، در یک پایگاه نظامی پرورش می‌یابد؛ پایگاهی که بیشتر به لانه‌ی خلافکاران و جنایتکاران جهان شباهت دارد تا جایی برای نجات و آموزش. اما با گذشت زمان، شک و تردید ذهن او را فرا می‌گیرد: اگر خانواده‌اش را در یک حادثه از دست داده، چرا هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نمانده است؟ چرا حتی چهره‌ی والدینش را به یاد نمی‌آورد؟ در همین میان، آیما مأموریتی مهم دریافت می‌کند؛ مأموریتی که او را با ویرانگری سرد و خطرناک روبه‌رو می‌سازد. اما آنچه همه‌چیز را تغییر می‌دهد، رازهایی است که او در یکی از جشن‌های پایگاه کشف می‌کند؛ رازهایی دفن‌شده که می‌توانند زندگی تمام اعضای پایگاه را دگرگون کنند. جشنی که در آن از محصولی سرنوشت‌ساز رونمایی می‌شود؛ محصولی که شاید بتواند آینده‌ی انسان‌ها را تغییر دهد و حتی بخشی از خاطراتشان را پاک کند...

ژانر : عاشقانه، تخیلی، اکشن، روانشناختی، علمی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۱۲ دقیقه ۸ ثانیه

نویسنده : دنیا.ع

ژانر : #تخیلی #علمی #عاشقانه #اکشن #روان‌شناختی

خلاصه :

آیما سال‌ها پیش در حادثه‌ای والدینش را از دست می‌دهد و پس از آن، در یک پایگاه نظامی پرورش می‌یابد؛ پایگاهی که بیشتر به لانه‌ی خلافکاران و جنایتکاران جهان شباهت دارد تا جایی برای نجات و آموزش.

اما با گذشت زمان، شک و تردید ذهن او را فرا می‌گیرد: اگر خانواده‌اش را در یک حادثه از دست داده، چرا هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نمانده است؟

چرا حتی چهره‌ی والدینش را به یاد نمی‌آورد؟

در همین میان، آیما مأموریتی مهم دریافت می‌کند؛ مأموریتی که او را با ویرانگری سرد و خطرناک روبه‌رو می‌سازد.

اما آنچه همه‌چیز را تغییر می‌دهد، رازهایی است که او در یکی از جشن‌های پایگاه کشف می‌کند؛ رازهایی دفن‌شده که می‌توانند زندگی تمام اعضای پایگاه را دگرگون کنند.

جشنی که در آن از محصولی سرنوشت‌ساز رونمایی می‌شود؛ محصولی که شاید بتواند آینده‌ی انسان‌ها را تغییر دهد و حتی بخشی از خاطراتشان را پاک کند...

1 دسامبر / 16:48 / نیویورک

اسلحه به دست، سرد و تهی از هر نوع احساسی، به دیوار سفید‌رنگ اتاق زل زده بودم؛ منتظر دستور قطعی برای مرگ!

از دیوار دل کندم و به زن میانسال و دختر‌بچه‌ی حدوداً شانزده‌ساله چشم دوختم.

زن مدام گریه می‌کرد، اما دختر انگار خشک شده بود؛ هیچ درکی از اطرافش نداشت.

سعی می‌کردم به چشمانشان نگاه نکنم، زیرا اگر به چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم جان بگیرم و اگر جان نمی‌گرفتم، جان خودم گرفته می‌شد.

به دختر نگاه کردم. موهای بلند خرمایی‌اش تا کمرش می‌رسید، چشم‌های درشت و پوستی سفید داشت.

دختری به این سن این‌قدر خوشگل؟

جالب بود، زن هم کم از او نداشت. زن زیبایی بود؛ موهایش به زور تا روی شانه‌هایش می‌رسید.

چشم‌هایی درشت که دورشان کمی چروکیده بود، پوستی سفیدتر از دیوارهای آن اتاق داشت.

دست‌ و پاهایشان بسته بود و روی دهانشان چسب زده بودند.

چرا برای کشتن دو نفری که هیچ نمی‌توانستند از خود دفاع کنند و علاوه بر آن، از قبل هم گرفته شده بودند، من آمده بودم؟

مگر این کار من بود؟ کار من پیچیده‌تر از این‌ها بود. اصلاً چرا دستور مرگ یک دختر‌بچه را گرفته بودم؟ احمقانه بود.

در باز شد. مأمور با تکان سر فهماند که دستور صادر شده.

اسلحه را به سمت دختر نشانه رفتم. او نمی‌توانست مرگ مادرش را تحمل کند، برای همین اول از او شروع می‌کردم.

دختر، بی‌حس و سرد، درست مثل خودم، به چشمانم نگاه می‌کرد.

این دختر زیادی جسور بود؛ می‌توانست بدون هیچ ترسی به چشمان قاتلش نگاه کند.

البته نگاه که نه… بکاود.

ضامن اسلحه را آزاد کردم که ناگهان زن جیغ خفه‌شده‌ای کشید. مدام فریاد می‌کشید؛ انگار می‌خواست چیزی را بازگو کند، اما تمامش در گلویش خفه می‌شد.

با حرص اسلحه را به سمت زن گرفتم که با دیدن چشمان غرق اشک و قرمزش، درد شدیدی در اعماق مغزم حس کردم؛ انگار درونش بمب منفجر شده باشد.

پاهایم سست شد، قلبم بی‌درنگ خودش را به قفسه‌ی سینه بخت برگشته‌ام کوبید.

به شقیقه‌هایم چنگ زدم و با لنگ‌زدن، به زور خودم را به دیوار رساندم.

آیا یک تیر توی کله‌ام خالی کنم دردش تمام می‌شود؟

پیشانی‌ام را به دیوار چسباندم، انگار در سرم جرقه‌ای زده باشند.

پیشانی‌ام را بلند کردم و به دیوار کوبیدم، گویی دردش تسکین شده باشد، گویی برای لحظه‌ای سکوت کرده باشد.

بلند کردم و دوباره کوبیدم به دیوار.

همانند دیوانه‌ها سرم را به دیوار می‌کوبیدم.

اطرافم صداهای مبهمی بود؛ شاید صدای آن زن باشد، نمی‌دانم.

سرم را بلند کردم تا دوباره به دیوار بکوبم که از وسط پیشانی تا بینی‌ام، مایع غلیظی را حس کردم.

نگاهم را به دیوار سفید رنگ رو به رویم دوختم.

قسمتی از دیوار شکاف برداشته و مایعی سرخ رنگ درون شکاف‌ها راه گرفته بود.

دستانم را مشت کردم و درست فرق سرم کوبیدم...

اما فایده‌ای نداشت، این درد قسم خورده بود به درک واصلم کند.

ناگهان دو مأمور سرتاپا سیاه‌پوش از بازوهایم گرفتند و مرا از اتاق بیرون بردند.

سرم گیج می‌رفت، درکی از اطراف نداشتم، درون مغزم بمب در حال انفجار بود.

گویی فلج شده بودم، حتی توان حرکت نداشتم که پاهایم روی زمین کشیده می‌شد.

چشانم بسته میشد، نتوانستم بر سیاهی پیروز شوم.

او موفق شد و مرا فرا گرفت.

***

با خستگی فراوان چشم‌هایم را باز کردم.

سرم درد می‌کرد، اما نه مثل درد معمولی؛ انگار جا و مکان انفجاری قدیمی هنوز در مغزم زنده مانده بود.

به‌سختی نیم‌خیز شدم و نگاهی به اطراف انداختم.

اتاقی به رنگ سفید و چوبی؛ پنجره‌ای بزرگ که پشت تورهای نازک پنهان شده بود، کنار پنجره کاناپه‌ای سفید با کوسن‌هایی سفید و کاراملی و دستگاه‌هایی کنار تخت که فقط یک چیز را نشان می‌دادند: من هنوز زنده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا تاریک بود. احتمالاً ساعت از هشت گذشته بود. چشم‌هایم را دوباره بستم و منتظر دکتر شدم، چون تنها کسی که در این ساعت اینجا حضور داشت، دکتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتری مهربان و به‌ ظاهر باملاحظه؛ با عینک و ریش‌های پروفسوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایی آبیِ روشن که کمی او را ترسناک می‌ساخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میانسالی اصلاً به چهره‌اش نمی‌آمد. انگار این چهره‌ی زیبا همه‌چیز را از خود واقعی‌اش پنهان کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نقابی روی صورتش بود و پشت آن نقاب، چهره‌ای ترسناک پنهان شده بود که بویی از انسانیت نبرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمش دکتر بود اما تفاوتی با بیمارهای سایکوپت نداشت. زیرا او واقعاً یک بیمار سایکوپتِ دوشخصیتی بود؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالت عادی دکتر و شخصیت دومش، با توجه به بیماری‌اش، سایکو؛ کسی که می‌توانست با انواع روش‌های خلاقانه، انسان را به جنون برساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و کسی وارد اتاق شد. می‌دانستم دکتر است. چشم‌هایم را باز نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای کفش‌هایش فهمیدم که به طرف تخت آمد و بالای سرم ایستاد. نگاه خیره‌اش را روی خودم حس می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ واقعاً فکر می‌کنی نمی‌تونم کسی رو که خوابه تشخیص بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار دکتر با شخصیت واقعی‌اش به استقبالم آمده بود. بدون باز کردن چشم‌هایم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر می‌کنی خودم رو زدم به خواب که نفهمی بیدارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی خش‌دار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب چرا ادای مرده‌ها رو درمیاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را باز کردم و مستقیم به رو به‌ رو خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید می‌خوام خودم باور کنم که مرده‌ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی ترسناک به چشم‌هایش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او بی‌خیال، دست‌هایش را در جیب روپوش پزشکی‌اش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا دیوونه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جایم نیم‌خیز شدم، شقیقه‌هایم تیر کشید، چهره‌ام از درد مچاله شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه‌ام را به پشتی تخت دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌دونم خیلی یهویی اتفاق افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت کاناپه‌ی کنار پنجره حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ درد از کدوم قسمت سرت شروع شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی کاناپه نشست. من خیره به ملحفه‌ی سفید رنگ اخم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌دونم، فقط درد حس کردم از نوع شدیدش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم و دوباره ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دقیق نمی‌تونم بگم، چون تا حالا همچین دردی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشانی‌ام را با دست خاروندم. دستم به چسب روی پیشانی‌ام خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه یادم آمد داشتم همانند دیوانه‌ها سرم را به دیوار می‌کوبیدم. اخم غلیظی کردم که با صدای دکتر به خودم امدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی برای دریافتن موقعیت موجود کردم و سپس جمله‌ام را کامل کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همچین دردی حس نکرده بودم. خیلی شدید بود، از اعماق سرم شروع شد؛ انگار بمب منفجر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیزی باعث تحریک اعصابت شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون ترس، با چشمانی خالی، به چشم‌های ترسناکش پشت آن عینک‌ها خیره شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، وقتی نگاه اون زن و فریادش رو شنیدم. وقتی می‌خواستم به یه دختر بچه شلیک کنم. اصلاً هر وقت یادم میاد چه کارهایی انجام می‌دم، اعصاب‌های مغزم که هیچ، کل اعصاب‌های وجودم تحریک می‌شن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی از روی پررویی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جدیداً خیلی جسور شدی‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان خیره به همان چشم‌ها بودم. نمی‌خواستم متوجه ترس درونم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام توان سعی می‌کردم مردمک چشمانم نلرزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندش عمق گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینجوری نگاهم نکن، دلم می‌خواد چشاتو دربیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار من پوزخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونستم چشمام زیباست؛ نیازی به درآوردن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی شده؟ قبلا ازم می‌ترسیدی. نمی‌خوای شخصیت دومم خودشو نشون بده، درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را ازش گرفتم و به سِرم توی دستم زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون نگاه کردن به او فقط نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شخصیت دومت به چپم، اصلاً هر دو شخصیتت به چپم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی کوتاه و دوباره به چشمانش نگاه کردم. نگاهش رنگ خون گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش را با زبانش تر کرد، رو به جلو متمایل شد، آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و دست‌هایش را در هم قفل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چینی به ابروهایش داد که وسط پیشانی‌اش خطی عمیق افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌هایی که معلوم بود فقط چند قدم تا امتحان‌کردن شکنجه‌هایش فاصله دارد، غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زبونت زیادی دراز شده، می‌خوام یه‌کم ازش رو ببرم، هممون راحت شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تهدیدش توجهی نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کی می‌تونم برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حالت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهتره همین الان بری، چون دلم عجیب زبونت رو توی آزمایشگاهم می‌خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های خالی و خمار به چشمانش خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌ جرأت می‌توانم بگویم تیره‌ترین نقطه را در آن چشم‌های آبیِ ترسناک پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌قدر زل زدم تا بفهمد تهدیدش اندازه‌ی نیش یک مورچه هم برایم اهمیتی ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم از آن تیله‌های ترسناک گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌خیالی سِرم را کندم و به زمین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به خونی که از جای سرم بیرون زد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تخت پایین آمدم و به سمت در حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش را از پشت سرم شنیدم. به طرفش برنگشتم، با عصبانیتی که در صدایش موج می‌زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آیما، داری زیادی از حد خودت می‌گذری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه می‌خوای زندگی کنی باید از دستورات پیروی کنی. به هیچ‌کس مربوط نیست حالت خوب نیست، افسرده‌ای یا هرچی. اصلاً می‌دونی بابت امروز مجازات می‌شی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو یه مأموری و باید مثل یه مأمور وفادار رفتار کنی، نه یه گانگستر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرف‌هایش خنده‌ام گرفت. داشت چی می‌گفت؟ آها مثل یه مأمور وفادار باشم؟ پوزخندم عمق گرفت. بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ که مثل یه مأمور وفادار باشم؟ هه… جالب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم. دکمه‌اش را زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر آسانسور بودم که میا از کنارم رد شد. لبخند شیکی بهم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم چرا، ولی از این زن خوشم می‌اومد. برخلاف دکتر، حداقل می‌خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستیار دکتر بود. گاهی وقت‌ها واقعاً دلم برایش می‌سوخت؛ مجبور بود با حیوانی مثل دکتر کار کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد آسانسور شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی ششم رو زدم. اتاق من طبقه‌ی ششم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به درهای استیل و آینه مانند اسانسور اولین روزی که اینجا قدم گذاشتم، جلوی چشمانم نقش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماها توی یه ساختمان بزرگ زندگی می‌کنیم؛ البته زندگی که نه… فقط برای کار کردن زنده‌ایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زنی که پوست سبزه و موهای مشکی فر فری‌ای داشت کنجکاو خیره بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توی این ساختمان بزرگ، هکر، جاسوس، تک‌تیرانداز و خیلی دیگر از کسانی که ویژگی‌های متفاوتی دارند، هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و خیره به تمامی بچه‌هایی که منتظر و کنجکاو نگاهش می‌کردیم. ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ که خب، شما هم قراره جزوی از اونا باشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی در اطراف چرخاندم، تعداد زیادی بچه‌های کوچک و بزرگ با لباس‌های یک شکل و آبی رنگ که انگار از زندان آزاد شده‌اند، بچه‌هایی که تا به حال هیچکدومشون رو ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌ی ما که انجا حضور داشتیم حدودا دوازده سالمون می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه از کمپ به اینجا منتقل شده بودیم، جایی که نامش پایگاه بود اما به گفته‌ی خودشان هدفشون بزرگتر از برقراری نظام جهانی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن سبزه دستش را به سمت داخل ساختمان اشاره کرد و با صدایی مطمعن و قاطع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به پایگاه خوش اومدین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای باز شدن در‌های اسانسور به زمان حال برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره با دست، چسب روی پیشانی‌ام را لمس کردم. زخمش عمیق بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً دوست نداشتم روی صورتم رد زخم بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت راست پیچیدم. روبه‌روی اتاقم ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارت اتاق را روی کارت‌خوان کنار در چسباندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و وارد شدم. چقدر کلافه بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که این‌همه مدت به یه قاتل سریالی تبدیل شده بودم، ولی نتونستم به یه زن و بچه شلیک کنم. دلم نیامد ماشه رو بکشم. دلیلش چی بود؟ انسان شده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به تخت رساندم و با صورت روی بالش فرو افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این فکر می‌کردم که مجازاتم چی قرار است باشد؛ احتمالاً یه ماموریت خاص، چون قبل از ورودم به ان اتاق سفید و سرد که تنم را منجمد می‌کرد، تاکید کرده بودم که این آخرین بار است برایشان یکی را می‌کشم… یا در وضعیت خیلی وخیم مرگ خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی من دلم هیچ‌وقت نمی‌خواست به ان زن و دختر شلیک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وجودم مدام پر و خالی می‌شد. این روزها زیادی افسرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالاً دکتر هم این رو فهمیده بود. این روزها دلم نمی‌خواست آدم بکشم. این‌بار، دلم مرگ خودم رو می‌خواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه می‌شد امروز، همان‌جا، توی همان اتاق، با همان درد، یه تیر به کله‌ام شلیک کرده بودم و همه‌چیز تموم می‌شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حداقل عذاب وجدان به پایان می‌رسید. حداقل دیگه ان چشم‌ها رو هر وقت که چشم‌هایم را می‌بندم، نمی‌دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم امدم، با تنگی نفس سرم را از روی بالش بلند کردم و نفسی عمیق کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام این مدت صورتم روی بالش بوده و نفس نمی‌کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبود شده بودم؛ رسماً به نفس‌نفس افتاده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگر انسان هم نفس کشیدن یادش می‌رفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آها یادم امد. من که انسان نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را دوباره روی بالش گذاشتم. ساعد دست راستم را روی چشم‌هایم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم عجیب درد می‌کردند و نوری که از پنجره به اتاق می‌تابید، مانعی برای خوابم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حالت، بعد از مدتی پلک‌هایم سنگین شد، روی هم افتاد و در بی‌خبری فرو رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میان خواب نامنظمم، صدای باز شدن در اتاق آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش صدای کفش‌هایی که به سمت تختم می‌آمد و درست بالای سرم، سمت راست، ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمامی حسگرهایم فعال شده بودند؛ برای هر حرکت آنی‌ای آماده‌ی واکنش بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌هایم را منظم نگه‌داشته بودم که احساس خطر کرده و حمله نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌توانستم از روی حرکات دستانش یا صداهای ارامی که ناخواسته استخوان‌های بدنش می‌دادند، حالتش را دریابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش به سمت شانه‌ام می‌رفت. در یک حرکت کاملاً ناگهانی، چشم‌هایم را باز کردم؛ با دست راستم، دست چپش را که به شانه‌ام نزدیک می‌شد، گرفتم و با دست چپم گلویش را فشردم. با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وحشی، تو آدم نمی‌شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی صورتش را دیدم چشم چرخاندم و دستم را آزاد کردم. همان لحظه با صدایی جیغ‌ مانند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عجب قافیه‌ای شدااا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ محض اطلاعت باید بگم، اثری از قافیه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به او دوباره روی تخت افتادم، اما صدایش باز هم آمد. این دختر چرا اصلاً لال نمی‌شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا هرچی، مجبور نیستم همه‌چی رو بدونم. حتی ماه هم با اون عظمتش نقص‌هایی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله، درست است؛ پررو هم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چند بار باید بگم این‌جوری وارد اتاقم نشو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتش که طولانی شد، چشم باز کردم. تو اتاق نبود. چرا متوجه رفتنش نشدم؟ نیم‌خیز شدم که ناگهان از زیر تخت بیرون پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را بالا گرفته بود، انگار که چنگ شیر باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بووووو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم. این دختر واقعاً احمق بود؟ چرا فکر کرده بود از این حرکتش می‌ترسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثلا یه زن جوون بالغ به حساب می‌امد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا نترسیدی؟ اه بابا تو چرا هیچ‌وقت نمی‌ترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید چون بیست‌وچهار سالمه و تو این سن، چیزهای ترسناک‌تری تو زندگیم دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد. این دختر عجیب مودی بود؛ واکنشش در یک لحظه تغییر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش دیوانه‌بازی درمی‌آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا بغض کرده بود. چرا؟ فقط یک جمله باعثش شده بود؟ اینکه گفته بودم چیزهای ترسناکی دیده‌ام؟ کجای این حرف بغض داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا تازه رو به روشنایی می‌رفت. چهره‌اش را واضح دیدم. موهای نارنجی‌اش روی شانه‌هایش ریخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های آبیِ تیره و آهویی، مردمک‌هایی آن‌قدر بزرگ که سفیدی چشم‌هایش را بلعیده بودند. لب‌هایی با حجم متوسط و کک‌ومک‌هایی که روی صورتش پخش شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیبایی خاصی داشت. آن‌قدر زیبا که به جمله‌ی «غرق شدن در اقیانوس چشم‌ها» ایمان آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیبایی معصومی داشت و دل کندن از آن چشم‌ها زیادی سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هی، خوردیم! بذار یه کم بمونه برای دوست‌پسر آینده‌م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هیچ‌کس با این اخلاق گندت تحملت نمی‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص، پایش را به زمین کوبید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هییییی! اخلاقم کجاش گنده؟ دختری بهتر از من روی کره‌ی زمین نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندم عمیق‌تر شد. روی تختم نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شش صبح.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی تهدیدآمیز خیره‌اش شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سارا، امیدوارم دلیل قانع‌کننده‌ای برای بیدار کردنم تو این ساعت داشته باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌درنگ جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس منتظرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم گرد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرِ صبح باز چه می‌خواست؟ هیچ‌وقت بی‌دلیل صدایم نمی‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما عجیبش این بود که هیچ‌وقت صورتش را ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه پشت دیوارهای شیشه‌ای‌اش پنهان می‌شد؛ مبادا کسی سد راهش شود، مبادا کسی مرگش را بخواهد، مبادا ناخواسته به چنگال عزرائیل بیفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غافل از اینکه ما همیشه جان‌مان برای کارهای نکبت‌بار او در خطر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه، الان میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و از اتاق خارج شد. سرم را میان دست‌هایم گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این آخری بود… این بار دیگر جانم را می‌خواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزهای گذشته خطاهای زیادی کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار نمی‌گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا بدترین شکنجه‌ی تاریخ در انتظارم بود یا مرگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز پیش می‌خواستم یکی از اعضای رئیس پایگاه در لندن را بکشم؛ با من لج کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب، اشتباه گرفته بودم. انسان که برای خطا کردن آفریده شده، نه؟ اصلاً چه فرقی برایش داشت؟ می‌کشتمش، یکی دیگر را می‌نشاند جایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند لحظه سکوت، از جایم بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت راست دیوار، دری بود که به حمام و دستشویی می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد شدم، صورتم را با آب شستم و بیرون آمدم. تی‌شرت آستین‌کوتاه مشکی، سویشرت مشکی، شلوار جین مشکی، کفش‌های مشکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای تیره‌ام که تا کمر می‌رسید را

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کانزاشیِ طرح عنکبوت، بالای سرم جمع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتاپا، مثل همیشه سیاه… همانند عزادارها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی من هم عزادار بودم؛ عزادار سرنوشتی تاریک‌تر از لباس‌های روی تنم و چه سخت بود پذیرفتن این تاریکی که ذره‌ذره کل وجودم را در خودش می‌بلعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شدم و به سمت دفتر رئیس پا تند کردم. به آسانسور رسیدم و چه خوب که درهایش باز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دویدم، وارد شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی سیزده را فشردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبقه‌ی سیزده به‌طور کامل متعلق به رئیس بود و هیچ‌کس بدون اجازه‌ی ملاقات، حق ورود به آن طبقه را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درهای آسانسور باز شد. به سمت درهای شیشه‌ای رفتم، جلویشان ایستادم، صدای زنی که هویتم را تأیید می‌کرد پخش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس درهای شیشه‌ای سالن اصلی باز شدند. به سمت اتاقش قدم برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه‌ی کوتاه به در زدم، دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی داخل اتاق نبود. به سمت کاناپه‌های روبه‌روی میز کاری‌اش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقی ساده و دنج، با تم قهوه‌ای سوخته؛ میز کاری بزرگ در مرکز اتاق، کاناپه‌های قهوه‌ای تیره و کمدهایی که تمام دیوارها را پوشانده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس، امری داشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نیامد. واقعاً شانس آورده بودم که امروز نمُرده بودم، احتمالا هر چیزی که در سرش بود از انجام آن پشیمان شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخندی به سمت در رفتم که ناگهان در اتاق باز شد و برخلاف انتظارم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر وارد شد. به سمتم قدم برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب، فکر کردی قسر در رفتی نه؟ متأسفم که ناامیدت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زد و پشت میز کاری رفت. چشم‌هابم را در حدفه چرخاندم و به سمتش روی پاشنه‌ی پا چرخیدم. روی صندلی چرمیِ چرخان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس کجاست؟ چی می‌خواد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عه عه… چه بی‌ادبانه. خیلی وقته از مرزت گذشتی، اصلاً می‌دونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزاق دهانم را به سختی قورت دادم. پس درست بود؛ وقت صدور حکم خودم رسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو؟ می‌ترسی؟ من اشتباه نمی‌کنم، نه؟ واقعاً ملکه‌ی تاریکی ما از مرگ می‌ترسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیا من واقعاً می‌ترسیدم؟ من که حتی حق ترس از مرگ را هم نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرفش سریع خودم را جمع‌وجور کردم و مثل همیشه، سرد و بی‌احساس به چشمانش خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی روی میز متمایل شد، دستانش را روی سطح آن درهم قفل کرد و عمیق به چشمانم زل زد؛ انگار دنبال کوچک‌ترین رد ترس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این گوله‌های خمار می‌گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رئیس گفت بهت بگم وقت تمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تیر آخر بود. قلبم لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بود بمیرم؟ آخر راه بود؟ نه… نبود. من هنوز زندگی نکرده بودم که بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرچه همین حالا هم می‌توانستم چشم‌های آن سایکو را از حدقه بیرون بیاورم و فرار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون هیتلر مریض یادته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم، ابروهایم در هم گره خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه هیتلری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را روب میز انداخت و بی‌خیال ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همونی که جلوی تجارت ما رو گرفت تا تجارت خودش رو پیش ببره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان مردی بود که گویا شرکتش ورشکست شده و خانواده‌اش رو کشته بودن، ادعا می‌کرد که پایگاه یه نظام خطرناکه و باید نابود بشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، یادم اومد. همونی که شایعات دیوانه‌واری پخش کرده بود که ما ذهن مردم رو می‌شوییم. عجب احمقی بود. البته کسایی که باورش کردن از خودش هم احمق‌تر بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و رو به ویوی روبه‌روی ساختمان کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، همون. وقتش تمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم گرد شد. پس وقت ان مرتیکه تموم شده بود، نه من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی از سر آسودگی کشیدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زیاد خودت رو راحت نکن. امشب مأموریت داری. رئیس گفت بهت بگم آماده باشی. امشب از اینجا می‌ره، چون می‌دونه دنبالشیم. امشب تو هتل گیرش می‌اندازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انجام‌شده فرض کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همین یه جمله برگشتم و به سمت در حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دستگیره گذاشتم که دوباره صدایش آمد. برگشتم. این‌بار خیلی جدی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آیما، تو باید هر طور شده زنده بمونی. یادت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه سکوت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بعد از این دیگه زنده‌ام، چون اخرین مامورتمه... می‌دونی که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را روی شیشه بخار گرفته گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به همین خیال باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم. فقط بیخیال برگشتم، دستگیره را پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار آسانسور شدم. گره‌ی ابروهایم هنوز باز نشده بود و انگار قصد باز شدن هم نداشت. همیشه همین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دیوانه بود؛ دکتری که به شکنجه‌های وحشتناکش معروف بود، اما هر بار که می‌خواستم به مأموریتی بروم، همین را می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«باید زنده بمونی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درهای آسانسور باز شد. پیاده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا را دیدم که با یکی از مأمورها صحبت می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا مرا دید، به سمتم آمد، اما وقتی نزدیک‌تر شد، چهره‌اش اشکارتر شد. سونیا بود. قلِ سارا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو موهای نارنجی داشتند، با این تفاوت که موهای سونیا فر بود، اما امروز صاف شده بودند. سونیا برخلاف سارا، چشمان سبزِ جنگلی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لب‌ها، همان کک‌ومک‌ها. اگر تفاوت رنگ چشم‌ها و حالت موهایشان نبود، تشخیصشان واقعاً دشوار می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جالب بود؛ هر چقدر چشم‌های آن دو اهویی و زنده بود، چشم‌های من خمار بود. هرچقدر چشم‌های آن‌ها رنگ داشت، چشم‌های من سهم تاریکی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار باقیمانده‌ی رنگ شب را ریخته بودند توی چشمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی مهربان سلام کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از مأموریت جدیدت خبر داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین الان دکتر بهم گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویم را گرفت و به سمت اتاقش کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را باز کرد و وارد شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اتاق انداختم؛ کوچک، با ترکیب سبز روشن ملایم و سفید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار دیوار تخت یک‌نفره‌ای بود. روبه‌روی تخت، میز کاری کوچکی. کمدی سفید و سبز کنار میز و پنجره‌ای بزرگ با پرده‌های ضخیم سبز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریباً اتاق همه‌مان همین‌طور بود؛ همه‌چیز یک‌شکل، فقط رنگ‌ها فرق می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی کار داری می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه‌هایی از دوی میز برداشت و در حالی که دنبال چیزی می‌گشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهم گفتن اطلاعات مأموریتت رو بهت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخمی ریز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب مثل آدم بگو، چرا داری جناییش می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد و برگه‌های داخل دستش را به سمتم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_توی این برگه‌ها عکس نگهباناش، هتلی که می‌مونه، شماره‌ی اتاقش و بقیه‌ی اطلاعات لازمه هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم. این دختر همیشه به همه‌چیز فکر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلویش را مصلحتی صاف کرد و با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ و اینکه… شنیدم انگار یه همدست داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی معترض و کمی جیغ گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی؟ خودم می‌تونستم انجامش بدم. نیازی به کسی نیست. بهشون بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمیشه. گفتن نمی‌تونی تنهایی وارد اونجا بشی. تا جایی که شنیدم از پایگاه روسیه میاد و چون زمانی برای آشنا شدن نیست، مستقیم وارد عملیات میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا اینقدر مرا ناتوان می‌دانستند که از بک کشور دیگر برایم کمک بیاورند؟‌ من اینقدر ضعیف نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به هر حال، نیازی نیست تا اون بیاد. کارم تمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سریع از اتاقش خارج شدم. در راهرو شنیدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حداقل می‌ذاشتی اسمش رو بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنگشتم. نیازی نبود. باید آماده می‌شدم. باید کلت برتای عزیزم را برای شب تمیز می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق بازجویی تاریک بود. تنها نور، از بالای سرم روی میز فلزی سرد می‌تابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی میز فلزی نشسته و پاهایم را تکان می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه ترسی داشتم، نه خشمی، فقط انتظار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این فکر بودم که چرا دکتر بلافاصله ازم درخواست کرد که اینجا ملاقاتم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای چرخیدن کلید در فضا پیچید. سرم را بلند کردم. دکتر وارد شد. چشمانش گود افتاده بود و صدایش خسته و کشیده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو رو با اون مأمور می‌فرستن، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک هم نزدم، فقط منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی وقته ندیدمش. نمی‌دونم هنوز همونه یا بدتر شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را کمی کج کردم. داشت در مورد چه کسی حرف می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کیو می‌گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد؛ تلخ و سنگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهش می‌گن کفن‌زاده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق انگار یخ زد. برای لحظه ای دیوار‌های اتاق هم منجمد شدند. سکوت مثل دودی سرد، بین‌مان پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وقتی وارد عمل میشه، صدا نمیاد. نفس نمی‌کشه. نگاه نمی‌کنه. فقط هست، یه حضور سرد. یه سفیدی مطلق بدون لک. مثل مرده‌ای که از قبر برگشته، فقط برای تموم کردن کار ناتمومش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان دکتر لرزید. انگار داشت در مورد اسطوره‌ای حرف می‌زد که علاج مرگ را پیدا کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون روز جوون‌تر از اونی بود که بتونه درست اسلحه دست بگیره. تازه از شعبه‌ی شمالی منتقل شده بود. ساکت بود؛ نه از اون ساکت‌های خجالتی، انگار فقط منتظر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قدم به سمتم آمد و دست‌هایش را در جیب روپوشش فرو برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم گویا بیخیال بود، از حرف‌هایش درکی نداشتم یا شاید نمی‌خواستم که درک کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اولین مأموریتش تمیز بود. فقط قرار بود اطلاعات بیاره، نه آدم بکشه. اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را در اطراف چرخاند گویا کسی ان اطراف صدایش را می‌شنید و سپس به چشمانم ترسناک خیره شد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وقتی برگشت سه جنازه با خودش آورده بود. خودش حتی یه لکه‌ی خون هم نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط چشم‌هاش خیلی عجیب شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایم در هم رفت. تمام وجودم گوش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای سکوت کرد که با استفاده از فرصت به تمسخر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید لباساش رو عوض کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زدم و نیشخندی بر روی لبانم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متفکر بهم چشم دوخت و بی‌توجه به من ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هیچ‌کس نفهمید چی شد. فقط فهمیدیم اون جنازه‌ها رو با دست خودش کفن کرده بود. پیچیده شده توی پارچه‌های نظامی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار نه انگار قاتل بوده، بیشتر شبیه غسال برگشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ای کوتاه، خفه و بی‌روح در فضا پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از اون شب دیگه کسی اسم کوچیکشو صدا نکرد. همه‌جا بهش گفتن کفن‌زاده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد. چقدر این کفنی برایشان مهم بود! اصلا چرا اینقدر بهش افتخار می‌کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاتل بی‌ارزشی همچون ماست دیگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ و بدتر از اون؟ خودش هم اعتراضی نکرد. انگار واقعاً از گور برگشته بود یا شاید اون سه‌تا رو با خودش از اون دنیا آورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وقتی دیدیش، ندو. فرار نکن. فقط دعا کن تو رو انتخاب نکنه. چون کفن‌زاده فقط برای یک نفر میاد و وقتی میاد، یعنی مرگت امضا شده‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بهت فرو رفتم. نگاهم جایی میان کاشی‌های زمین گیر کرد. داستان عجیبی داشت، یک پسر چطور می‌توانست با این خونسردی آدم بکشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر در حالی که از در خارج می‌شد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینو گفتم که بدونی با چی طرفی. چون گفتی بهش نیاز نداری… باید بدونی اونم به تو نیازی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه طول کشید تا از این حالت خارج شوم و چیزی که شنیدم را هضم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی هتل ایستاده بودم و از داخل ماشین به ورودی خیره شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمای بیرونی هتل کاملاً شیک و کلاسیک بود؛ سفیدرنگ، با درهای چرخان و مجسمه‌های شیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملاً حس یک قصر را منتقل می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتماً کل هتل امشب بسته بود. پس شخص دیگری حق ورود نداشت. به چه بهانه‌ای می‌توانستم وارد شوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از پارک مرسدس GLS پایگاه در یکی از کوچه‌های خلوت، پیاده شدم و به سمت ورودی رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند پله بالا رفتم و وارد هتل شدم. به سمت پذیرش حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانمی فوق‌العاده شیک با موهای دم‌اسبی شکلاتی، پوستی گندمی و خالی روی استخوان گونه‌اش با لبخند گفت که امشب اتاق خالی ندارند و متأسف‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشتباه کرده بودم؛ نباید سر به‌ هوا عمل می‌کردم، معلوم بود قرار نیست اینقدر راحت باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کردم و به سمت خروجی رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قبل از خارج شدن نیم‌چرخ شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قبل رفتن می‌تونم از سرویس استفاده کنم؟ از راه دوری اومدم و امروز نمی‌دونم چرا هیچ‌کدوم از هتل‌ها اتاق خالی ندارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دوراهی افتاد. از نگاهش می‌فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باید به رئیسم اطلاع بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی تصنعی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن را از روی میز برداشت و شماره‌ای را گرفت، اما انگار کار نمی‌کرد. نمی‌دانم، شاید یکی سیم‌های تلفن را کنده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه نگاهی به من انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین‌جا بمونین، الان برمی‌گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نشانه‌ی تأیید سر تکان دادم. چرخید و به سمت راهروی سمت چپ حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق نقشه‌ای که از این ساختمان داشتم، باید از همان سمت می‌رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلت برتایم را که صدا خفه‌کن داشت، از پشت کمر شلوارم بیرون کشیدم و با احتیاط به سمت اتاق کنترل حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره پیدایش کردم. دستگیره را کشیدم و سریع وارد شدم. در را بدون مکث بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل اتاق، به‌جز یک پسر جوان کسی نبود. با ترس به کلت توی دستم خیره شده بود. توی یکی از دستانش که بالا گرفته بود، گوشی داشت و شماره‌ای تماس می‌گرفت و می‌لرزید. احتمالا با ان اسلحه مرا دیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ م… من رو ن… نکش…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال نگاهش کردم. کلت را توی دستم چرخاندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، چهره‌م رو دیدی، می‌کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اصل، با آن لنزهای طوسی، موهای یخی مدل باب و آرایش لطیفی که قیافه‌ام را کمی متحول کرده بود، قابل شناسایی نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش رفتم. نفسش را حبس کرده بود. خب، آخرین نفساته، بکش احمق. پوزخندی زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواب‌های خوب ببینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با پشت کلت، ضربه‌ای محکم به گیجگاهش زدم که بیهوش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلیلی نداشت بکشمش! و نکشتمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت کامپیوترهای متصل به میز رفتم و سریع سیستم امنیتی را شکستم و بستر را برای هک کامل آماده کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی مانیتور به نگهبان‌های بسیار زیادی که در هر طبقه مستقر بودند، نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسیدن به اتاقش تقریبا برایم غیرممکن بود، اما باید راهی میافتم دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت ساک بزرگی که از ورود همراهم بود رفتم. زیپش را باز کردم. پالتوی سفید بلندم را با سویشرت مشکی عوض کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاشنه‌بلندها را کنار گذاشتم و کفش‌های راحت پوشیدم. آن گیس یخی را هم از سرم برداشتم؛ رنگش زیادی جلب توجه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای خودم را با دو کانزاشی استیل ساده بالای سرم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق با احتیاط خارج شدم. باید به طبقه‌ی دهم می‌رفتم. به سمت آسانسور حرکت کردم که دو نگهبان هیکلی دیدم و منصرف شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید بهترین راه، پله‌های اضطراری می‌بود، حتی دوربینی هم نداشت و گرنه در اتاق کنترل می‌دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتر بود خودم را به طبقه‌ی دوم برسانم و از آنجا سوار شوم. به سمت پله‌های اضطراری، در جهت مخالف آسانسور حرکت کردم تا از دیدشان هم دور باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دستگیره گذاشتم، در را باز کردم و احتمالا به همین دلیل بود که دوربین نداشت، چه زود گند زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا معلوم شد چرا گفته بودند نمی‌توانم تنهایی وارد شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی در پله‌های اضطراری، تقریباً به ازای هر چند قدم یک نگهبان بود. این‌قدر از ما می‌ترسید این مرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را، مقابل نگاه‌های بهت‌زده‌شان به سرعت بستم و با کلیدی که از اتاق کنترل برداشته بودم قفلش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تا از نگهبان‌ها جلوی آسانسور بودند و احتمالا در هر طبقه این تعداد افزایش داشت. حالا چه کار باید می‌کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!