کاراکال به قلم حدیثه شهبازی (saya)
پارت یک :
| برج ناقوس / Belfry |
« دهکدهی آنسو، اسپانیا ۱۹۸۹، دو سال قبل از انحلال دولت شوروی »
صدای زنگهای کلیسا که به مناسبت حلول سال نو نواخته میشد، دختر جوان را مضطربتر از قبل میکرد. او برای نوشتن نامهی خداحافظی وقت زیادی نداشت. به هرحال میدانست که برای مدت زیادی مجبور است که به اوئسکا برود و تنها وجود همین نامهها بود که دلش را نسبت به عدم حضور رامون آرامتر میکرد؛ لااقل تا آخر تعطیلات کریسمس.
رامون، کوچکترین پسر پیشکارِ پدرش، موسیو مورتل بود. هیچگاه فکر نمیکرد که همهی فرانسویها، چهرهای به دلنشینی رامون داشته باشند؛ البته که او، چشمان درشت مشکی رنگش که همیشه به آنها سرمهی عربی میکشید را از مادر شرقیاش به ارث برده بود. همان هم در نخستین روز دیدارشان، اولین چیزی بود به مزاج دخترک خوش آمد. او همیشه میگفت که آن روغن سیاهرنگ، او را از شر درد چشم خلاص کرده است!
مدت زیادی بود که یکدیگر را در باغ انگور پشت جاده ملاقات میکردند. خدا میدانست که اگر پدرش متوجه موضوع میشد، چه بلایی بر سر معشوقهاش میآورد. بیشک خود او را هم برای همیشه جهت پرستاری از عمهاش راهی اوئسکا میکرد. هیچکس از آن زن متعصب خوشش نمیآمد. هنوز هم نمیدانست که چگونه تعطیلات کریسمس را دور از رامون و در خانهی عمه کارلوتا بگذراند. با تمام اینها، جای شکرش باقی است که خواهر کوچکترش، کم سن و سالتر از آن است که بازیگوشیهای بچگانه را رها کرده و به دنبال فضولی باشد. ساعات زیادی را به بهانهی او، با رامون وقت میگذراند، هرچند که این موضوع تا چند سال آینده، دیگر پابرجا نمیماند.
یعنی میتوانست بدون هیچ دردسری، با علم بر این حقیقت که پدرش مایل بود یکی از همان اعضای حزب دامادش شود، با رامون ازدواج کند؟ پسرک مدعی بود که بهزودی برای کار به مادرید رفته و بعد هم میتواند خانهای برای هردویشان اجاره کند. اگر اوضاع جنگ و جدالهای داخلی بهتر شود، مادرید شهری است که سنگفرشهایش را با پول، تزئین کردهاند!
شاید هم این حرفها از همان لافهای معروف پسرهای جوان بود تا خودشان را بیشتر در دل معشوقشان جای دهند. به هرحال، حتی فکر کردن به این حرفها، تا مدتها میتوانست او را خوش اخلاق کند؛ اینگونه شاید کمتر به فلیس بیچاره برای پختن باکالائو¹ ایراد میگرفت، قابل انکار نیست که طعم سس سالسای او، وحشتناک است!
آه عمیقی کشید و دستش را زیر چانه گذاشت و از پنجرهی اتاق، به برج سنگی و نیمهکارهی کلیسا که از دور خودنمایی میکرد، نگاهی انداخت.
با خودش فکر میکرد که ای کاش در خانوادهی مدرنتری به دنیا میآمد و دستکم، اجازهی داشتن یک تلفن همراه را به او میدادند؛ اینگونه دیگر لازم نبود نگران مسافت باشد یا مانند دوشیزگان قرن هجدهم، نامهی عاشقانه بنویسد!
باز هم آوای ناقوس کلیسا در گوشش پیچید؛ البته، این صدای زنگ کلیسا بود یا مادرش؟ گوشهایش را تیز کرد و به محض بلند شدن قژقژ پلههای چوبی از پشت درب اتاق، کاغذ نامهها را رها کرد، کتاب قطوری روی آنها گذاشت و از جایش بلند شد.
همزمان، درب اتاق با شدت باز شد و مادرش، با اخمهای درهم رفته و چهرهای که دائما رنگپریده بود و او را در نگاه اهالی دهکده، شبیه به مردم ایسلند یا منطقهای در آن حوالی میکرد، وارد شد. خدا را شکر که چهرهاش هیچ شباهتی به او نداشت!
زن، نگاه غضبناکی به سرتاپای دختر انداخت و با ترشرویی گفت:
- بیانکا، داری چیکار میکنی؟ تو میخوای از قطار جا بمونیم؟ مراسم دعا هم شروع شده.
چشمهای خاکستری رنگش را در فضای نه چندان مرتب اتاق چرخاند و بدون مکث، ادامه داد:
- یا مسیح! بگو ببینم نورا کجاست؟
--------------------
۱. خوراک اسپانیایی همراه با ماهی کادِ نمکسود شده
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🧡
۱ ماه پیشح. منتظری
0قلم جذاب و روانی دارید. 👌❤️
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
متشکرم بانو 🧡
۱ ماه پیشمهدیه
0شروع خوبی داشت عزیزم از همون ابتدا حس و حال رمان مشخص بود و توصیافتش رو دوست دارم اما بعضی وقتا توصیفات زیاد پشت هم سوار شده مول قسمت توصیافت چهره مادرش که همه تو نیم خط سوار بودند و یه حالت اضافه داشت. بریم پارتای بعد ببینیم این پسر جوون واقعا قراره چیکار کنه حس میکنم در مورد مادرید دروغ گفته
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
ممنونم از کامنت دقیق و کاملت مهدیهجان ♥️
۱ ماه پیشرها اصغری
0شروع بسیار خوبی داشت. باید ببینم به کجا میره سیر داستان. عشق رو لابلای معرفی شرایط دخترک و خانوادهش به زیبایی جا دادی.
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم ♥️
۱ ماه پیشمهتاب جهانفر
0از شروع داستان و نوع روایتش خوشم اومد، بریم ببینیم در ادامه چطور پیش میره😍
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
Let's go 😎♥️
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
Let's go 😎♥️
۱ ماه پیشآیناز
0امان از باباهای کمونیست سختگیر😂 همه جا هم هستن ماشالا
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
سختگیره ولی خانوادهدوسته 😂
۱ ماه پیشسمانه حسینی
1حس عجیبی نسبت بهشون پیدا کردم مخصوصا اون پسرک چشم سیاه بریم ادامه رمان🤩
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
امیدوارم این حس عجیب کاملا مثبت باشه 😂
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0ای جانم از این داستان هایی هست که من دوست دارم
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
♥️♥️♥️
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0ای جان ای جان از این داستانا که میگم ای کاش فیلم بود چقدر زحمت کشیدی دختر پارت اولو دوست داشتم
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
مرسی عزیزم ♥️ خوشحالم که دوسش داشتی
۱ ماه پیشFatii
0موضوع جالبی به نظر میرسه و مشخصه زحمت زیادی برای تحقیق و طبیعی درآوردنش کشیدین👌❤️
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
درسته، خیلی برام مهمه که اثر حدالامکان رئالیسم باشه :)
۱ ماه پیشعاطفهمیرزائی
0شروع جالبی داشت و قلم نویسنده روان و سلیس هست بریم برای ادامه
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
ممنونم جانم 🌹
۱ ماه پیشآدولفا
0پسری که سرمه می کشه توی داستان ها برام ده از دهه🤌🏻 اولش خیلی وایب روسیه ی قدیم رو میداد یهو دیدم نوشتی تلفن همراه داشته باشه برگ هام ریخت بعد یادم اومد وقتی شوروی تجزیه شد گوشی اومده بود🤦🏻 ♀️
۴ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
البته لوکیشن ابتدای داستان اسپانیاست. خودمم نسبت به پسری که سرمه بزنه یه دلباختگی خاصی دارم 😂
۴ ماه پیشترنم
0معلومه که سر این رمان خیلی تحقیق کردی و موضوع سنگینی داره درکل موفق باشی سایای عزیز✨
۴ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
با میانگین ۴.۵ ساعت تحقیق و بررسی برای هر پارت 😂 برای همین خیلی طول میکشه که سناریوی هر اپیزود رو بنویسم...
۴ ماه پیشترنم
0قلمت خیلی خاص و قشنگه و وایب خوبی میده به دلم خیلی نشست یکی از بهترین رماناست با موضوع جدید و متفاوت و زیبا💙
۴ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
نظر لطفته دارلینگ ♥️
۴ ماه پیشآنتی فاکینگ فن حدیثه
1بدون اغراق بهترین رمان این اپ
۴ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
😎❤️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

حنا
0سوای خلاصه که خیلی جذابم کرد، شروع و قلم انقدر خوب بود که محوش شدم. خیلی شروع خاصی بود. قلم زیبایی هم داری