پارت دوم :

| دیگران / The others |
- نمی... نمی‌دونم مامان. شاید دوباره رفته به انبار یا... .
هنوز حرفش را کامل نکرده بود که مادرش، مچ دستش را چرخاند و با نگاه به ساعت ظریفی که به تازگی آن را به مناسبت کریسمس هدیه گرفته بود، گفت:
- فاجعه‌ست. چطور ممکنه به مراسم دعا نرسیم؟
رویش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت اما قبل از آن که به کلی از دید دخترک خارج شود، دو مرتبه به سوی او برگشت و گفت:
- برو دنبال نورا؛ پدرت اون بیرون منتظره.
خوب می‌دانست که پدر، حوصله‌ی چندانی برای انتظار کشیدن ندارد. به همین خاطر سرش را تکان داد و با نگاهش، مادر را بدرقه کرد. آیا فرصت می‌کرد که به دیدار رامون برود؟ با خودش فکر کرد که اگر کمی خوش‌شانس باشد، می‌تواند به بهانه‌ی پیدا کردن الئونورا، راهی مزرعه شود و ترتیب یک خداحافظی رمانتیک را بدهد.
با این تصور، چشمانش برق زد و سراسیمه، کمد لباس‌هایش را باز کرد، پالتوی تیره‌اش را برداشت و روبه‌روی صورتش گرفت.
بینی‌‌اش را چین داد و اخم‌هایش را درهم کشید. اگر یکی از دوستان دبیرستانش کمد لباس‌ او را ببیند، بی‌شک او را دست خواهد انداخت. بیشتر دخترهای دبیرستان تمام تلاششان را می‌کردند تا شبیه سلن دیون یا مدونا باشند، شاید هم مایکل جکسون!
هرچند که در این خانه، به هیچ‌وجه خبری از جین‌های گلامور¹ و کاپشن‌ تِدی² نبود چراکه پدر، این چیزها را مایه‌ی شرم و پیروان مد را فاسد می‌دانست. خانواده‌ی دِل پِره ته می‌بایست مطابق با سنت‌های مرسوم اجدادش وارد دهه‌ی نود میلادی میشد؛ به هرحال که قوانین حزب به شدت سخت‌گیرانه بود. با این اوصاف، بیانکا شانس آورده بود که با اصرارهای مادر، حداقل می‌توانست دبیرستان را تمام کند.
پالتویش را پوشید و موهای فِرش را از زیر آن بیرون کشید. حتی اجازه‌ی کوتاه کردن موهایش را نداشت و مجبور بود زمان زیادی را صرف مرتب‌ و صاف کردنشان کند، درست مانند امروز صبح.
کاغذهای تا خورده‌ی نامه‌ را که به عطر گران‌‌قیمتی آغشته شده بود، برداشت و درون جیب پالتویش جا داد. همیشه در استفاده‌ی این عطر کلاسیک که آن را بئاتریس، دخترعموی دست و دلبازش از پاریس آورده بود، وسواس به خرج می‌داد و فقط در مراسم‌های مهم از آن استفاده می‌کرد. حالا هم یک موقعیت مهم بود، یک دیدار و خداحافظی رمانتیک!
با عجله از اتاق بیرون رفت و پله‌های چوبی را یکی در میان پشت سر گذاشت. پدر بارها به فردریک گفته بود که آن‌ها را تعمیر کند اما او به منزله‌ی چرت‌های گاه و بی‌گاهش در گوشه و کنار مزرعه، هیچ‌گاه به تمام کارها نمی‌رسید. او پادوی زبر و زرنگی نبود. اتفاقاً پایین پله‌ها، در کنار چمدان‌ها ایستاده بود و نفسی چاق می‌کرد؛ سنگینی آن چمدان‌ها از یک مایلی هم مشخص بود و به راحتی میشد فهمید که فدریک، زحمت بسیاری برای حمل آن‌ها کشیده است. به محض دیدن بیانکا، تا جایی که شکم بزرگش اجازه می‌داد، خم شد و گفت:
- روز بخیر خانم.
در طبقه‌ی پایین، بوی شیرینی‌های زنجبیلی فلیس اجازه‌ی پیشروی به عطر بهارنارنجی که به پیراهنش زده بود را نمی‌داد.
بیانکا با حواس‌پرتی سرش را در جواب فردریک تکان داد و به سرعت از خانه خارج شد.
--------------------
۱. نوعی جین زنانه در دهه نود میلادی
۲. کاپشن‌هایی با طرح عروسکی که در دهه نود میلادی مد بودند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دومینیکا در رمان کاراکال دومینیکا
تصویر شخصیت لاورنتی در رمان کاراکال لاورنتی
تصویر شخصیت شِی در رمان کاراکال شِی
تصویر شخصیت رامون در رمان کاراکال رامون
تصویر شخصیت میخائیل در رمان کاراکال میخائیل
تصویر شخصیت بیانکا در رمان کاراکال بیانکا
تصویر شخصیت آرینا در رمان کاراکال آرینا
تصویر شخصیت ونتسل در رمان کاراکال ونتسل
تصویر شخصیت اولگا در رمان کاراکال اولگا
تصویر شخصیت الکساندرا در رمان کاراکال الکساندرا
تصویر شخصیت سلستینو در رمان کاراکال سلستینو
تصویر شخصیت لیریا در رمان کاراکال لیریا
تصویر شخصیت خوزه در رمان کاراکال خوزه
تصویر شخصیت میگل در رمان کاراکال میگل
آخرین نظرات ارسال شده
  • آلا ۸۹

    0

    بسیار زیبا انگار دارم یک رمان خارجی معروف رو میخونم

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😉🧡

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    0

    سبک توصیفات و قصه گویی شبیه رمان های کلاسیک شده واقعاً. اگرچه نثر معاصر و نسل حاضر شاید توصیفات این چنینی رو نپسنده، ولی کاملاً مطابق با نوع قصه و پیرنگه.

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    فضا سازی و شخصیت پردازی رو دوس دارم. روایت داستان هم داره روان و بدون نقص پیش میره.

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    ۱ ماه پیش
  • خزایی

    0

    دوسش دارم خیلی قشنگ روایت میشه و ادم میتونه محو رمانت بشه

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ممنونم جانم💙

    ۱ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    قلم خیلی روونی دارین🌸

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    متشکرم ♥️

    ۱ ماه پیش
  • مهسا.م

    0

    توصیفات رو خیلی دوست دارمم .. یجورایی آدم میتونه تصور کنه اون مکان رو ، اون بو با او چهره رو ! شبیه فیلم های تاریخی اسپانیایی میمونه و این خیلی برام جذابه 🫠🎀

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    :)🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    دلم میخواد اون خداحافظی که تو ذهنشه محقق بشه🥺

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    نویسنده دلش چی می‌خواد؟ 😈🤣

    ۱ ماه پیش
  • ح.منتظری

    0

    آنقدری خوب نوشتی که حین خواندن ،راحت میشه داستان رو توی ذهن تصویر سازی کرد،👌🥰

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    خوشحالم که لذت بردید 😻

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    یه چیزی رو متوجه شدم رمان در چه سالیه؟ قلمت روونه. حس میکنم پدر و مادرش خیلی سختگیرن. یه چیزیم به چشمم خورد توصیافت بعضی قسمت پراکنده هست یعنی مترکز روی اون صحنه نیست. مثولا قسمت توصیف پله ها یکباره اسم پادو و توصیافت اون اومد و بعد شیرینی داخل اشپزخونه. یکم پاعث حواس پرتی میشه❤️

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ابتدای اپیزود نوشتم. ۱۹۸۹ میلادی. البته فلش بکه... ذاتا سبکم یه مقدار روزمره‌نویس و پرجزئیاته ولی ممنونم از نظرت ♥️

    ۱ ماه پیش
  • نگار.م

    0

    قلمت رو دوست دارم، توصیفات قشنگی داری

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ممنونم گلم ♥️

    ۱ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    مشخصه با یه دختر سر به هوا و تابوشکن طرفیم.

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    آره، بیانکا سنت‌شکن قهاری میشد...

    ۱ ماه پیش
  • آیناز

    0

    اسم خواهره منو یاد نازنین زهرا و ملودی سادات میندازه😂

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    وای 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    امیدوارم بیانکا واقعا فرصت یک خداحافظی رمانتیک رو داشته باشه و اتفاقی پیش نیاد🥲

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    تا ببینیم قسمت چی باشه :)

    ۱ ماه پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    0

    خوش اومدی به کاراکال 😍نویسنده ی فوق العاده 🌷

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    سلام عزیزم.. خوشحالم که همراهت رمان فوق العاده کاراکال رو میخونم😍

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    همراهی شما باعث افتخارمه جانم ♥️

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی

    1

    این جزئیات نویسیت رو خیلی خیلی دوست دارم🤌🏻

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😻♥️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    وای محشره توصیفت عزیزم ،انگار خودم اونجام یامثل فیلم همه چیز تصور می کنم قلمت عالیه

    ۱ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😎♥️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️