دوست داشتی؟
رمان  رمان جان شیعه ، اهل سنت اثر فاطمه ولی نژاد

رمان جان شیعه ، اهل سنت

  • زبان فارسی
  • 71.6K 👁
  • 70 ❤️
  • 96 💬

خلاصه رمان جان شیعه ، اهل سنت

هرآنچه در این صفحات سراسر سرمستی نگاشته ام، از جام جملاتی جانانه تا نغمه ناله هایی غریبانه، همه از افاضه فضل خدا بوده و عطر عنایت اهل آسمان و در این میان، این سرانگشتان سراپا تقصیر، تنها توفیق نگارش یافته اند و حالا در نهایت شوق و شرمندگی، این اثر را تقدیم می کنم به ساحت نورانی پیامبر عظیم الشأن اسلام، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و به تمامی نور چشمانم از عزیزان اهل تسنن و تشیع که کلام بی همتای خداوند متعال به ما فرمان داده است

قسمتی از متن رمان جان شیعه ، اهل سنت

زردش در چند نقطه ريخته بود و يک گاز کوچک روميزي که پايه هاي کوتاهش
زنگ زده بود. وسايل دست دومي که شايد همين بعد از ظهر، از سمساري سر
خيابان تهيه کرده بود. يک ساک دستي هم روي زمين انتظار صاحبش را ميکشيد
تا به خانه جديد وارد شود. طبقه بال فقط موکت داشت و در وسايل او هم خبري
از فرش يا زيرانداز نبود. خوب که دقيق شدم يک ساک پتو هم در کنار اجاق گاز،
کف بار وانت افتاده بود که به نظرم تمام وسيله خواب مستأجر ما بود. از اين همه
فضولي خودم به خنده افتادم که پنجره را بستم و به سراغ قوري چاي رفتم ، اما
خيال زندگي سرد و بي روحي که همراه اين مرد تنها به خانه مان وارد مي شد، شبيه
احساسي گَس در ذهنم نقش بست . در چهار فنجان چاي ريخته و به همراه يک
بشقاب کوچک رطب در يک سيني تزئيني چيدم که به ياد چند شيريني افتادم
که از صبح مانده بود. ظرف پايه دار شيريني را هم با سليقه در سيني جاي دادم و
به سمت در اتاق نشيمن رفتم تا عبدال را صدا کنم که خودش از راه رسيد و سيني
را از من گرفت وُ برد. علوه بر رسم ميهمان نوازي که مادر به من آموخته بود، حس
عجيب ديگري هم در هنگام چيدن سيني چاي در دلم بود که انگار مي خواستم
جريان گرم زندگي خانه مان را به رخ اين مرد تازه وارد بکشم .
* * *
آسمان مشکي بندر عباس پر ستاره تر از شب هاي گذشته بود. باد گرمي که
از سمت دريا مي وزيد، لي شاخه هاي نخل پيچيده و عطر خوش هواي جنوب
ف لص اول ١٣
را زنده ميکرد. آخرين تکه لباس را که از روي بند جمع کردم ، نگاهم به پنجره
طبقه بال افتاد که چراغش روشن بود. از اينکه نميتوانستم همچون گذشته در
اين هواي لطيف شب هاي آخر تابستان آسوده به آسمان نگاه کنم و مجبور بودم با
چادر به حياط بيايم ، حسابي دلخور بودم که سايه اي که به سمت پنجره ميآمد،
مرا سراسيمه به داخل اتاقُ برد و مطمئنم کرد که اين حياط ديگر نخلستان امن
و زيباي من نيست . از شش سال پيش که ديپلم گرفته و به دستور پدر از ادامه
تحصيل منع شده بودم ،تمام لحظاتُ پراحساس غم و شادي ياتنهايي و دلتنگي
را پاي اين نخل ها گذرانده و بيشتر اوقات اين خانه نشيني را با آن ها سپري کرده
ِ
بودم ، اما حال همه چيز تغيير کرده بود.
ابراهيم و محمد و همسرانشان براي شام به ميهماني ما آمده بودند و پدر با
هيجانيُ پرشور از مستأجري سخن ميگفت که پس از سال هامنبع درآمدجديدي
برايش ايجاد کرده بود.محمدرو به عبدال کردو پرسيد:«تو که باهاش رفيق شدي ،
چه جور آدميه ؟» عبدال خنديد و گفت : «رفيق که نشدم ، فقط اونروز کمکش
کردم وسايلش رو ببره بال .» و مادر پشتش را گرفت : «پسر مظلوميه . صبح موقع
نماز ميره سر کار و بعد اذون مغرب مياد خونه .» کنار مادر به پشتي تکيه زده و با
دلخوري گفتم :«چه فايده !ديگه خونه خونه ي خودمون نيست !همش بايدپرده ها
کشيده باشه که يه وقت آقا تو حياط ظاهر نشه ! اصلً نميتونم يه لحظه پاي حوض
بشينم .» مادر با مهرباني خنديد و گفت : «إن شاءال خيلي طول نميکشه . به زودي
عبدال داماد ميشه و اين آقاي عادلي هم ميره ...» و همين پيش بيني ساده کافي
بود تا باز پدر را از کوره به در کند: «حال من از اجاره ي ملکم بگذرم که خانم ميخواد
ِ
لب حوض بشينه ؟!!! خب نشينه !» ابراهيم نيشخندي زد و گفت : «بابا همچين
ميگه ملکم ، کسي ندونه فکر ميکنه دو قواره نخلستونه !» صورت پدر از عصبانيت
ِ
سرخ شد و تشر زد: «همين ملک اگه نبود که تو و محمد نميتونستيد زن ببريد!» و
ِ
باز مشاجره اين پدر و پسر شروع شده بود که مادر نهيب زد: «تو رو خدا بس کنيد!
الن صدا ميره بال ، ميشنوه ! بخدا زشته !» و محمد هم به کمک مادر آمد و با طرح
١٤ اج ن ش هعي ، اهل سنت
يک پرسش بحث را عوض کرد: «حال زن و بچه هم داره ؟» و عبدال پاسخ داد:
«نه . حائري ميگفت مجرده ، اصلً اومده بندر که همينجا هم کار کنه هم زندگي .»
نمي دانم چرا، ولي اين پاسخ عبدال که تا آن لحظه از آن بي خبر بودم ، وجودم را در
شرمي عجيب فروُ برد. احساس کردم براي يک لحظه جاده نگاه همه به من ختم
شد که سکوت سنگين اين حس غريب را محمد با شيطنتي ناگهاني شکست :
ِ
«ابراهيم ! به نظرت زشت نيس ما نرفتيم با اين آقاي عادلي سلم عليک کنيم ؟
پاشو بريم ببينيم طرف چيکاره اس !» ابراهيم طرح محمد را پسنديد و با گفتن «ما
رفتيم آمار بگيريم !» از جا پريد و هر دو با شيطنتي شرارت بار از اتاق خارج شدند.
شام حاضر شده بود که بلخره پسرها برگشتند، اما از هيجان دقايقي پيش در


بیشتر بخوانید

نظرات رمان جان شیعه ، اهل سنت

  • jojo

    0

    رمانش خیلی عالی بود ولی کامل نبود ممنون

    ۳ هفته پیش
  • اسما

    0

    بنده به عنوان روانشناس میگم یکی ازلزومه خوشبختی ورسیدن به آرامش هم کفوبودن طرف هست عزیزان یعنی اینکه اعتقادوفرهنگ هردو طرف مثل هم باشه بهتره بگم کبوترباکبوتر/بازباباز کنندهم جنس باهم جنس پرواز

    ۲ ماه پیش
  • راحیل

    0

    داستان رونخوندم .. ولی مسلمانان برادر وخواهرهم هستن امیدوارم قلبتون پرازعشق خداودوست داشتن دوستان خداباشه ...

    ۳ ماه پیش
  • فرحناز

    0

    قلمتان شیواوزیباست و به دل میشینه موفق و موید و پیروز باشید

    ۴ ماه پیش
  • امید

    0

    واقعن جذاب بود ولی الان درک نمی کنم چرا امروز بعث سنی،شیعه زیاد منم سنی ولی همه رفیق های که دارم شیعه یکی بهتر از یکی دیگه به سلامتی روزی که دیگه بعث سنی شیعه نباش و سپاس از نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • نورا

    2

    چرا رمان نصفه بارگذاری شده؟ لطفاً پیگیری انجام بشه این رمان رو من قبلاً خونده بودم داخل یکی از پیام رسان ها کامل بودش این تازه نصف رمان هست

    ۴ ماه پیش
  • هانیه

    1

    سلام رمان قشنگی بود ولی نصفه بود😑

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    2

    این اراده خداوند است که چندین دین و مذهب خلق کرده ولی ریشه همه یکی است ، ادای حق الله، حق الناس و حق خودمان

    ۵ ماه پیش
  • سادات

    3

    هرکسی که *** علی اهل بیتش رو بشناسه شیعه و محبش میشه مگر میشه حضرت محمد بعد خودشون جانشینی انتخاب نکنند؟! حتی یک کلاس کوچیک لحظه ای بدون معلم نمیشود معلم برای بیرون رفتن جانشینی می زاره تا نظم کلاس بهم نخوره

    ۵ ماه پیش
  • نجمه

    1

    رمان قشنگ بود ولی خیلی یهویی تموم شد و پایانی نداشت انگار وسط کار دیگه حال نداشتی بنویسی

    ۶ ماه پیش
  • بیک ❤

    6

    بااینکه سنی هستم اما از بین اصحاب رسول ص شیفته شخصیت و اخلاق حضرت علی و فرزند شون حسین هستم

    ۶ ماه پیش
  • Mmmmm

    1

    چرا رمان پایان نداشت

    ۷ ماه پیش
  • م

    18

    چه ربطی داره چه شیعه چه سنی همه با همیم مسلمونیم همین افکار پوچ باعث شده همه به جون هم بیفتن آخرش خیلی بد تموم شد نویسنده عزیز اگه قرار بود آخرش اینجوری تموم بشه پس چرا رمان گذاشتی

    ۴ سال پیش
  • 5964

    2

    سلام بله به حقانیت حضرت علی علیه السلام پی میبره و عششق *** حسین و حضرت علی در دلش جوانه میزنه اما شیعه نمیشه مثل خیلی از سنی ها اونا رو دوست داره.

    ۳ سال پیش
  • حنا

    2

    اهل سنت عاشق حضرت علی رض الله هستند یعنی چی که بع عشق علی شیعه میشه مگه قبلش حضرت علی رو نمیشناخت من به عنوان یک سنی عاشق صحابه هستم عاشق حضرت علی و فرزندانش وهیچ توهینی نمیکنیم هیچ دشمنی هم نداریم

    ۷ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    شیعه نمیشه ولی بله مهرحضرت علی دردلش میشینه. کاش قسمت قسمت این داستان بود

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی رمان قشنگ و دلنشینی بود با تشکر از نویسنده عزیز

    ۷ ماه پیش
  • تازه وارد

    1

    تماما غلط املایی!

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!