دوست داشتی؟
رمان هویت پنهان اثر والا

رمان هویت پنهان

  • به قلم والا
  • ⏱️۲ ساعت و ۴۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 77.2K 👁
  • 109 ❤️
  • 112 💬

خلاصه رمان عاشقانه هویت پنهان

داستان در مورد دختری است که خودش را شبیه پسرها تغییر قیافه می دهد و برای جنگ به جبهه می رود…اما از بخت بد اسیر نیروهای عراقی میشود...

قسمتی از متن رمان هویت پنهان

_تو....تو خیلی دخترونه ای،مخصوصا خنده هات....اِم...با عشوه میخندی!
خنده ای عصبی کردم و با صدایی بم تر گفتم:
_یادم باشه تغییرش بدم!
_ناراحت که نشدی؟
_نه بابا،واسه چی ناراحت شم؟
اما توی دلم گفتم«خدا تو رو واسم رسوند وگرنه لو میرفتم!»علی سرشو تکیه داد به صندلی و چشماشو بست و زیر لب گفت:
_شب بخیر!
زیر لب بهش شب بخیر گفتم و رو خنده م کار کردم.
نزدیکای صبح بود که به خرمشهر رسیدیم بعد همگی به تریتب از اتوب*و*س پیاده شدیم.
به علی که جلوتر از من حرکت میکرد نزدیک شدم
_حالاباید کجا بریم؟
_منم مثل تو تازه واردم نمیدونم حالا همینجو.......
صدای انفجاری به هوا رفت که صدای جیغ منم به همراهش به هوا رفت
اول اطرافیانم با تعجب به من نگاه کردم بعد یهو زدن زیر خنده.
علی که داشت از خنده منفجر میشد به من گفت:
_تو با یه صدا اینجوری جیغت به هوا رفت اینکه فقط آزمایشی بود وقتی اومدی میدان جنگ چی کار میکنی اینکه تازه اول راهشه؟
باحالت قهر گفتم:
_خب تقصیرمن نیست برای اولین باره که از نزدیک این چیزا رو میبینم!
بعد از این حرف رفتم یه گوشه ای نشستم سعی کردم خونسردجلوه کنم ودیگه ازین اداهای دخترونه در نیارم موقعی که سرم رو بالا گرفتم دیدم علی کنارم نشسته وقتی دید دارم نگاش میکنم گفت:
_از دستم که ناراحت نشدی؟
_نه بابا راست میگی من زیادی شلوغش کرده بودم!نبایدبا هر صدای بترسم!
_راستی اسمت رو نگفته بودی؟
_اسمم امید!
_خوشحالم که باهات آشنا شدم امیدوارم برای هم دوستای خوبی باشیم!
همون موقع صدای یه نفری اومد که گفت همهگی یه جا جمع شید....
همه دور یه مرد که یه چفیه دور گردنش و یه لباس رزمی خاکی تنش بود،جمع شدیم و اون نگاهی به تک تکمون کرد و گفت:
_خب اینی که دیدین آزمایشی بود،ما با خط مقدم فاصله داریم و برد تانکشون تا اینجا نمیرسه!...فقط میخوام بهتون بگم که شما اینجایین تا با عراق مت*ج*ا*و*ز بجنگین،پس لوس بازی رو کنار بذارین..
اینو که گفت نگاهی به من کرد که منم از خجالت آب شدم.ادامه داد:
_شما یه چند روز اینور میمونین و باید بهتون بگم که جزو گروه پشتیبانی هستین.من اح-
یه رزمنده 24-25 ساله در حالی که میدویید همون مرد رو خطاب کرد:
_حاج احمد حاج احمد!
حاج احمد خندید و گفت:
_فهمیدین دیگه!من احمد صدوقی هستم...با اجازه تون برم ببینم این مرتضی چی میگه،به امیدی آزادی ایران!
فریاد الله اکبر یهو بلند شد و منم مات و مبهوت فقط به رزمنده ها نگاه کردم.علی دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
_هو امید کجایی؟!
چندبار تند تند پلک زدم و گفتم:
_همینجا....چیزی شده؟
_میگم بیا بریم تو یکی از این سنگرا واسه خودمون جا بگیریم.
از لحنش خنده م گرفت.انگار نمایشی چیزی بود که حالا ما بریم جا بگیریم!کوله پشتیمو روی دوشم انداختم و گفتم:
_بریم... .
بعد از جا به جا شدن،علی روی یه تیکه پارچه دراز کشید و پرسید:
_امید؟به نظرت کی میریم خط مقدم؟!
_نمیدونم،ما تیم پشتیبانیم دیگه...حتما وقتی میریم که تیم اصلی تار و مار شده باشه!
_یعنی کی؟
_من چه میدونم...از عملیاتا چیزی سرم نمیشه!
دستش رو تکیه گاه سرش کرد و در حالی که به پهلو بود،گفت:
_امید تو چرا اومدی جبهه؟
_من؟نمیدونم،تا از کشوم دفاع کنم!
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بعد آهی کشید و گفت:
_من اومدم چون نتونستم با کسی که میخوام ازدواج کنم!
_چی؟!
_آره...دختره دو سه روز قبل از اینکه بیام اینجا مُرد،دو ماه مونده بود به عروسیمون!
خیلی حالم گرفته شد.به شونه ش زدم و گفتم:
_اومدی که چی بشه؟کشته بشی؟!
_آره...میخوام منم برم پیش فاطمه!
تو دلم گفتم«این دیگه خیلی دیوونه س...فاطمه!» و جوری که اون بشنوه،گفتم:
_راستش منم از خونه فرار کردم!
_فرار؟!
_اوهوم...خانواده م نمیذاشتن بیام،منم مجبور شدم یواشکی بیام!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هویت پنهان
  • Yas

    0

    سلام رمان خوب بود ولی بهتره به چند تا نکته توجه بشه اول اینکه در این رمان خیلی مساعل همچنان مبهم ماند دوم اینکه خیلی سریع از روی یه سری چیزا رد شدن بدون اینکه بیشتر جزعیات و احساسات و... گفته بشه

    ۲ ماه پیش
  • دیانا

    0

    اولاش قشنگ بود ولی بعد از رفتن حافظه فائزه چرت شد

    ۳ ماه پیش
  • س.م

    0

    رمان خوبی ولی خیلی زود همه چی سر هم کرد و هعی از این قضیه به اون قضیه میپرد و از زبون فواد هم کاش می نوشت به نظرم کاش نویسنده جلد دومی هم براش با قلمی بهتر بنویسه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ایده خوب بود ولی قلمش خیلییییییی ضعیف بود متاسفانه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ایده داستان خوب بود اما قلم خیلییییییی ضعیف بود متاسفانه

    ۶ ماه پیش
  • یاس

    4

    ببقیش کاری ندارم فقط خدا واسه همه یه شوهر فرمانده بده بلند بگو آمین

    ۲ سال پیش
  • دل

    2

    آمین خدا قسمت همه کنه البته ب جوز اونای دوست دارن شوهرشون دکتر مهندس نمیدونم جراح قلب باشه

    ۲ سال پیش
  • ارام

    0

    آمین

    ۲ سال پیش
  • حسین پور

    0

    نه بابا نمیدونی فرمانده چقدر سرش بلا آورد

    ۱ سال پیش
  • آرمی

    0

    فرمانده چیه باید عضو گروه مافیا باشه

    ۸ ماه پیش
  • ستایش

    1

    وااا پس کو اِدامش😐😐

    ۱۰ ماه پیش
  • دلی

    0

    میدونم رمان قوی نیست ولی چون اون موقع تازه رمان خوندنو شروع کرده بودم خیلی دوسش دارم این دومین رمان بود که اون موقع میخوندم و هچوقت ازیادم نمیره نوسنده خیلی ممنون اولین رمانم که خوندم آبنبات چوبی بود

    ۲ سال پیش
  • زهره

    1

    وای منم ابنبات چوبی رو خوندم واقعا رو روحیه ادم تاثیر میزاره.. همچنین هویت پنهان رو دوبار خوندم والان بار سوم هست

    ۱۲ ماه پیش
  • ارام

    0

    ابنبات چوبی بر اساس واقعیت خیلیم ب ادم درس زندگی میده

    ۱۰ ماه پیش
  • رمان قس

    0

    رمان خوبیه

    ۱۱ ماه پیش
  • هانی

    1

    واقعا بی منطق ترین و آبکی ترین رمانی بود ک خوندم اصلا جالب نبود و معلوم بود که نویسنده عزیز اصلا هیچ اطلاعی دراین زمینه ندارن.

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • بیتا

    0

    عالی🤍🥺

    ۲ سال پیش
  • Nooshin

    2

    میشد پیش بینی کرد وکه این اصلا خوب نیس از همون اول مشخص بود فایزه عاشق فرمانده میشه یا اون قسمتش که حامد عاشق فایزه شد خیلی کلیشه ایی بود اون که اصلا نمیدونست اون دختره بعد عاشقش شد؟😐

    ۲ سال پیش
  • مهیان

    1

    من الان نمیدونم واقعا از حرص چی بگم اخرش که بی سرو ته تموم شد نویسنده هم کلا تو رویا سیر میکرده یک دختره میره جنگ حالا کاری ندارم به اینکه چهرش وخیلی چیزاش دخترونه بودبه کنار بعدش عاشق فرمانده شد

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    5

    بسی سمی بود. مگه میشه نفهمن دختره.. وقتی بفهمن خیلی بدتر.. شکنجه هاش خیلی کم بود و واسه کدوم اسیری یخ و دکتر و اینا میارن😐

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!