رمان عروس جنگل
- به قلم فاطمه بورقی
- ⏱️۳ ساعت و ۳۱ دقیقه
- 83.6K 👁
- 126 ❤️
- 139 💬
رز، تنها دختر پادشاه . برای پایان دادن به جنگ بین دو کشور، باید با فیلیپ، شاهزاده کشور مجاور ازدواج کند . همه چیز به خوبی پیش می رود اما شب عروسی، رز به جای اینکه عروس فیلیپ باشد، عروس جنگل میشود .
رز به عمق چشمان سبز استیون نگریست. لبخند ملیحی زد و گفت: هیچی. من ناراحت نیستم.
استیون چشمکی زد و گفت: مطمئن باشم؟
رز تنها سرش را تکان داد. آهنگ تمام شد. نگاهش را به تیانا دوخت. خودش را طوری در بغل فیلیپ انداخته بود که گویا سالهاست باهم نامزدند. لبخند تیانا باعث شد به غمش افزوده شود. رو به استیون گفت: معذرت میخوام.
گوشه لباسش را گرفت و با دو از تالار خارج شد.
روی تخت نشسته بود و به تیانا فکر می کرد. راستی چرا شوهرش شب عروسی فرار کرده؟ زمان او را به چند سال پیش برد. روی صندلی کلیسا نشسته بود. تیانا که عروس بود، به همراه پدرش وارد سالن شد. هرچه منتظر شد، الکس نیامد. کم کم پچ پچ ها شروع میشد. هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت احتمالا داماد از این ازدواج راضی نیست. دیگری می گفت شاید در این یک سال جواهرات تیانا را برداشته و حالا فرار کرده. پادشاه تام روبه وزیر اُلیوِر گفت: چرا الکس نمیاد الیور؟
وزیر سرش را تکان داد و گفت: نمی دونم چی شده سرورم. میرم پیداش کنم.
وزیر از کلیسا خارج شد. رز نگاهش را به تیانا دوخت. قطرات اشک آرام بر روی گونه اش می ریخت. ناشیانه با پشت دست آنها را پاک می کرد. بالاخره بعد از دقایقی وزیر با سر به زیری وارد سالن شد و گفت: از همه عذرمیخوام ولی عروسی ای در کار نیست.
همهمه ای در سالن کلیسا به پا شده بود. هرکس چیزی می گفت. تیانا با اخم گفت: یعنی چی که عروسی ای درکار نیست؟
وزیر با شرمندگی گفت: مَنو اعدام کنید پرنسس ولی… ولی…
پادشاه تام با عصبانیت فریاد زد: ولی چی الیور؟
الیور کاغذی را از جیبش بیرون آورد و گفت: الکس توی خونه نبود. فقط یه یادداشت به جا گذاشته بود.
تیانا به سرعت به طرف وزیر رفت. کاغذ را از او گرفت و آهسته خواند. بعد از خواندن کاغذ ،آن را ریز ریز کرد و به روی زمین انداخت. سپس به طرف سربازی که محافظ بود، رفت. شمشیرش را برداشت و در یک لحظه آن را داخل شکم وزیر فرو برد.
صدای باز شدن در، او را از افکارش جدا کرد. به در نگاه کرد. فیلیپ وارد شد و گفت: بیام داخل؟
رز با ناراحتی سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. فیلیپ آهسته وارد شد. زمانی که خواست در را ببندد، کسی پایش را جلوی در گذاشت. نگاهش را به مانع انداخت و کم کم بالا برد. تیانا با لبخند مضحکی روبه رویش ایستاده بود. خیلی جدی گفت: کاری داشتی تیانا؟
تیانا لبخند تصنعی زد و آرام گفت: نه… فقط… میای بریم یه کم قدم بزنیم؟ فکر می کنم خیلی حالم خوب نیست.
_: باید ببخشی تیانا ولی… ولی حال رز هم خوب نیست. باشه برای یه وقت دیگه.
تیانا لبخند ساختگی زد. دستان مشت شده اش را پشت سر گذاشت و گفت: باشه. پس، فعلا.
با گام هایی بلند دور شد. فیلیپ در را بست و به طرف رز رفت. کنارش نشست. با دست چانه اش را گرفت و بالا کشید. به چشمان غم آلودش نگاه کرد و گفت: چیزی شده رز؟ چرا ناراحتی؟
رز بریده بریده گفت: چ… چرا… با… من… نرقصیدی؟
فیلیپ لبخندی زد. سر رز را به سینه اش فشرد. بو*سه ای به روی خرمن موهای رز زد. آهسته گفت: پس تو به خاطر همین ناراحت شدی؟
_: چیز کمی نیست فیلیپ.
_: درسته. من اشتباه کردم. یادم نبود که تو پرنسسی و باید بهت درخواست رقص بدم.
سپس از جا بلند شد. دستش را به طرف رز دراز کرد و گفت: الآن چی؟ درخواست رقص منو قبول میکنی؟
رز خندید و گفت: الآن که نمیشه.
_: چرا نمیشه؟ پاشو رز ، یالا تنبلی نکن.
رز از جا بلند شد. هردو در سکوت باهم می رقصیدند. فیلیپ با یک حرکت رز را روی دستش خم کرد. بو*سه ای به گونه اش زد و رقص را پایان داد.
_: برای جبران کار دیروزم ازت میخوام که باهام همراه بشی.
رز با تعجب گفت: کجا بریم؟
_: بریم قدم بزنیم. فکر خوبیه نه؟
رز سرش را تکان داد. از جا بلند شد. دستش را دور بازوی فیلیپ حلقه کرد و باهم از در خارج شدن. همان طور که قدم می زدند، فیلیپ مسیرش را به طرف پشت باغ عوض کرد. یک لحظه ایستاد و رو به رز گفت: باید چشمات رو ببندی.
رز چشمانش را حداکثر باز کرد و گفت: چی؟ چشمام رو ببندم؟
_: چقد سوال می پرسی رز. اینجوری نمیشه خودم باید چشمات رو ببندم.
رز با خنده گفت: باشه، باشه. می بندم.
چشمانش را بست. فیلیپ دستش را گرفت و او را جلو می برد. رز لبخند به لب فیلیپ را همراهی می کرد. ایستاد و گفت: خب حالا می تونی چشمات رو باز کنی.
آهسته چشمانش را باز کرد. با دیدن تابی که جلویش بود جیغ خفیفی کشید. دستانش را دور گردن فیلیپ حلقه کرد و گفت: تو خیلی خوبی فیلیپ. ممنونم. فیلیپ خندید و گفت: کاری نکردم بانو. دیشب واقعا از دست خودم دلگیر بودم. برای جبرانش امروز دستور دادم این تاب رو درست کنن.
از فیلیپ جدا شد و دوباره به تاب نگاهی انداخت. ریسمانی محکم و بلند به شاخه تنومند درختی وصل شده بود. تکه چوبی در پایین طناب بود. فیلیپ گفت: نمیخوای امتحان کنی؟
رز با ذوق گفت: من خیلی تاب دوست دارم فیلیپ.
فیلیپ پیشانی اش را به پیشانی رز چسباند و گفت: منم خیلی تو رو دوست دارم. سپس از او جدا شد و گفت: یالا رز. بشین روی تاب.
رز با احتیاط روی تاب نشست. فیلیپ به پشت سرش رفت. دستانش را به طناب گرفت و گفت: آماده ای؟
رز با صدای بلندی گفت: بله قربان.
فیلیپ طناب را به عقب کشید و سپس با سرعت به طرف جلو هُل داد. این کار را ادامه تا این که رز با خنده گفت: ب… بسه فیلیپ.
_: ترسیدی خانم کوچولو؟
_: نه…. نترسیدم ولی….
طناب را گرفت تا سرعت را کمتر کند. سپس به کنار تاب رفت. به صورت رز که حالا از ترس و خنده سرخ شده بود، نگریست. چند بار پلک زد و گفت: دوستت دارم رز.
رز از جا بلند شد. روبه روی فیلیپ ایستاد و آرام نجوا کرد: منم دوستت دارم فیلیپ.
همه درحال خوردن شام بودند که پادشاه کریستوفر از جا بلند شد. همه نگاه ها به طرفش چرخید. سرفه مصلحتی کرد و لب به سخن باز کرد: امشب همگی اینجا جمع شدیم تا نامزدی دخترم رز را با آقای فیلیپ به عرض همگی برسونیم. از امشب این دو جوان با هم رسما نامزد هستن. من از درگاه خداوند برای هر دو آرزوی سعادت و کامیابی رو دارم.
همه حضار کف زدند. نگاه تیانا ابتدا به روی رز و سپس به روی فیلیپ خیره شد. دستانش را از روی عصبانیت مشت کرد و به نگاهش را که از آتش حسادت زبانه می کشید به روی بشقاب اش دوخت.
امروز روزی بود که هردو پادشاه به همراه تمام خَدَم و حَشَم به کشورشان باز می گشتند. از شب قبل آشوبی در دل رز به پا بود. او نمی خواست حتی یک لحظه هم از فیلیپ دور باشد. تقه ای به در زد و منتظر ماند. صدای گرفته فیلیپ از آن طرف شنیده شد: بفرمائید.
رز آهسته در را باز کرد و داخل شد. فیلیپ روی صندلی نشسته بود. دستانش را داخل موهای زیتونی رنگش فرو کرده بود. رز آهسته گفت: فیلیپ؟
فیلیپ سرش را بالا آورد. با دیدن رز لبخند کم جانی زد. هاله ای از اشک در چشمان رز نشست. فیلیپ از جا بلند شد و دستانش را از هم باز کرد. رز با سرعت به طرف فیلیپ رفت و خود را در آغوش او انداخت. با هق هق گفت: فیلیپ منو تنها نذار. من بدون تو نمی تونم فیلیپ. خواهش می کنم منو تنها نذار.
فیلیپ دستش را داخل موهای رز فرو برد. موهایش رو بو کشید و گفت: می دونستی موهات بوی خوبی داره؟
رز حلقه دستانش را تنگ تر کرد و گفت: منو با خودت ببر فیلیپ.
فیلیپ آهی کشید و گفت: کاش می تونستم رز ،کاش می تونستم.
رز با هق هق گفت: بازم همدیگه رو می بینیم؟
_: معلومه که می بینیم. فکر کردی من میرم و برنمی گردم؟ تو عروس منی. من باید برگردم.
رز را از خودش جدا کرد. با سر انگشت، اشک هایش را پاک کرد و گفت: منتظرم باش رز. قصر من آماده ست. چند ماه دیگه برمی گردم و تو رو با خودم می برم. تو تنها ملکه قلب و قصر منی.
دست رز را گرفت و به روی تخت نشاند. بو*سه ای به روی دستش زد و گفت: این یک ماه، یکی از بهترین روزهای عمر من بود و این سفر یکی از خاطره ساز ترین سفرها. دوسِت دارم رز. دوست دارم.
پارچه سفیدی که در دستش بود را تکان داد. فیلیپ سرش را چرخاند تا بار دیگر عروسش را ببیند. با دیدن اشک های رز گویا کسی به قلبش خنجر زد. اما نمی دانست خودش روزی باعث گریه های بی امان رز خواهد شد.
بی نام
0جلد دوم ندارع؟
۱ هفته پیشدیانا
1ولی حق برایان این نبود....
۲ هفته پیشحدیث
1داستان جذابی داره قلم نویسنده خوبه و خیلی جا ها ادم و شکه میکنه اما پایانش بسیار دردناک بود توقع تموم شدنش رو نداشتم و بهتره بگم ک گریه ام گرفت اخرش به شدت منو عذاب داد کاش فصل دومی بیاد و جبران غم اخر داستان باشه
۳ هفته پیشsamin
0انطور که باید جذاب نیست متاسفانه مخصوصا تیانا که شخصیتی منفور داره.
۳ هفته پیشمبینا
3خیلی خوب ولی در حق رز درسته بدی کردن خیلی ولی کاش میذاشت برایان باهاش بره
۳ هفته پیشMarzi
-1رمان خیلی خوبی بود اگه میشه فصل دوم شم بنویس شخصیت رز خیلی دوست داشتم کاشکی برایان با رز ازدواج میکرد آخرش خیلی غمگین بود ولی رمان خیلی خوبی بود
۳ هفته پیشهدیه
0واقعا قلمت خیلی قوی بود اما آخرش نفهمیدیم که فیلیپ چیشد و برایان چیکار کرد و خانواده ی رز چیشد و در آخر رز رفت کجا چیکار میکنه در آینده ولی به نظرم باحال بود ولی کاش آخرش با برایان عروسی میکرد و ممنون مثل بقیه ی رمان ها تکراری نبود و خوب و قشنگ بود بای❤
۳ هفته پیشمریم
0خیلی قشنگ بود من خیلی دوست داشتم عالی بود
۴ هفته پیشرها
1خیلی زیبا بود اما انگار برای رز ناراحتم که نتونست ی دنیای خوب برای خودش داشته باشه کاش میشد رز با برایان زندگی میکرد
۴ ماه پیشملینا
4لطفا فصل دومشو بنویس که برمیگرده و زندگی خوبی با برایان میسازه
۴ ماه پیشجالب بودو بی احساس
3کاش با یکی حدقل ازدواج میکرد دلمون خوش میشد
۵ ماه پیشخدیجه
1هنوز به قسمت اخرش نرسیده بودم که فکر میکردم رز هم تفاوتی با فیلیپ نداره، رحمی نداشت هرچند تقصیر خودش نبود ولی اخر رمان منو متعجب کرد! اخرش رو خیلی دوست داشتم مرسی از خانم بورقی عزیزم
۵ ماه پیشالیکا
2رمان خوبی نبود شخصیت زن اصلی خوب بود و می تونست بهتر باشه ولی من پیغام یا مفهوم رمان رو نفهمیدم
۶ ماه پیشزهرا
2چرت بود ولی قلمت قوی بود ولی دلم از پسره پره الهی بدتر سرش میومد از تیانا حالم بهم خورد
۶ ماه پیش
درسا صادقی
0با سلام بعداز نه سال من رمان شما رو خوندم انقد این رمان قشنگ و زیبا نوشته شده ک دوست دارم بارها و بارها بخونمش. واقعا عالییی بود. فوق العادست ممنونم 😍😍😍🌹🌹🌹💜💜💜