دوست داشتی؟
رمان عروس هفت میلیونی اثر مریم دخت

رمان عروس هفت میلیونی

  • زبان فارسی
  • 91.3K 👁
  • 330 ❤️
  • 315 💬

خلاصه رمان عاشقانه عروس هفت میلیونی

هانیه یه دختر21 ساله و مهربونه که دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد جامعه شناسیه…داستان ما از اونجایی شروع میشه که وحید صدیق یکی از همکلاسی هاش،به خواستگاریش میاد و لی به دلایلی مشکلاتی به وجود میاد که هانیه نمی تونه بهش جواب مثبت بده..پایان خوش

قسمتی از متن رمان عروس هفت میلیونی

نمي دونم چرا اينقدر خجالتي شده بودم،يه کم سرم رو بالا آوردم و آروم گفتم:اول شما بفرماييد!
صديق:من سي و يک سالمه و مهندس صنايع هستم.تو ارشد هم همون طور که خودتون ميدونيد جامعه شناسي مي خونم،چون به اين رشته خيلي علاقه دارم و يه جوراييه اين رشته علمي، نيمه ي گُمشده ي منه!...براي کارم هم که توي کارخونه(...) کار مي کنم و اونجا مهندس خط توليدش هستم....نمي دونم بدونيد يا نه اون کارخونه متعلق به پدره کاميار معتمده!،...معتمد رو که ديگه حتماً مي شناسيد،همون که توي کلاسمونه!
پوزخندي زدم و ياد امروز بعدازظهر افتادم.پس باباش کارخونه دار بود!
هه...اونم حتماً يه جوون خوش گذرون بود که نمي دونست پول از کجا مياد و همشو صرف ريخت و پاش هاي الکي و خريدن لباس هاي مختلف و ماشين هاي مدل به مدل گرون قيمت ميکرد!
صديق ادامه داد:يه پرايد تيبا دارم و براي خونه هم يه مقدار پس انداز دارم که بتونم با اون و کمک پدرم يه آپارتمان کوچيک پنجاه و يا شصت متري بخرم.
من توقع زيادي از شوهر آينده م نداشتم،همينکه با ايمان و درستکار و خوش اخلاق و مسئول براي خونه و زندگي باشه،برام کافي بود.
شرايط صديق براي من خيلي ايده آل بود و تا حالا همچين خواستگاري،حتي از جلوي در خونه مون هم رد نشده بود.
البته چندتايي بودند که قبلن ها همسايه ها معرفي کرده بودند و ظاهراً کم و بيش شرايطشون مثل صديق بود،اما خب اونا هيچ کدوم قول خريد خونه رو توي اول زندگي نداده بودند.
البته من آدم خيلي مادي اي نبودم و اين چيزها برام زياد مهم نبود،اما نمي دونم چرا،همه ي خواستگارام بعد از جلسه ي خواستگاري که خودشون رو خيلي هم مشتاق نشون مي دادند، مي رفتند و ديگه پشت سرشون رو نگاه نمي کردند.
احساس مي کردم،ممکنه خواستگاري صديق از من،با بقيه ي خواستگاري هام فرق داشته باشه.چون بالاخره کسي من رو به اون معرفي نکرده بود و اون خودش واقعاً منو پسنديده بود و اين جلسه فقط يه جلسه ي معارفه ي معمولي براي خانواده ي داماد محسوب نميشد و احتمالاً اين دفعه ديگه اين ما بوديم که بايد جواب مثبت و يا منفي مي داديم.
اون قندهايي رو که توي دلم آب ميشد رو توي سطل قند ريختم و خيلي جدي گفتم:اينکه همسر آينده م اهل کار و زندگي باشه و نسبت به خانواده ش مسئول و مهربون باشه،براي من خيلي مهمه ولي براي من درجه ي ايمان شما هم اهميت فوق العاده اي داره.
صديق سريع گفت:البته ما هم يه خانواده ي معتقد و اهل نماز و روزه هستيم.براي همين بود که من از حجاب و متانت شما خيلي خوشم اومد و احساس کردم که مي تونم روي شما به عنوان يه خانوم نجيب و خانواده دار حساب ويژه اي باز کنم.
لبخندي زدم و گفتم:در ضمن من دوست دارم درسم رو هم ادامه بدم و اگه يه شرايط خوب توي يه اداره ي دولتي برام پيش اومد،به سر کار هم برم.
صديق:خب منم با يه کار نيمه وقت دولتي موافقم و با درس خوندن شما هم هيچ مشکلي ندارم و حتي تأييدش هم مي کنم.
لبخندم رو پررنگ تر کردم،واز اينکه قرار بود همچين شوهر تحصيل کرده و فهميده اي نصيبم بشه خدا رو شکر کردم.
بعد از دو ساعت خانواده ي صديق رفتند.قرار شد اونها فردا شب براي گرفتن جواب ما، زنگ بزنند.
مامان گفت:مادر و خواهرش هر دو خانوم و محترم بودند،خودش هم که خوب و اهل نماز و روزه و کار و زندگي بود.ظاهراً پدرش هم کارمند يه اداره ي دولتيه و آدم خوب و معتمد محل شونه....نظر من که مثبته،البته براي اطمينان بيشتر فردا ميرم و از همسايه هاشون درموردشون يه کمي پرس و جو مي کنم.
لبخندي زدم.يه جورايي من هم به اين وصلت راضي بودم و اگه نتيجه ي تحقيقات محلي يه ، مامان هم خوب مي بود،حتماً جواب مثبت مي دادم.
*****
بعدازظهر سه شنبه که داشتم از مدرسه به خونه برمي گشتم،يه پرادوي مشکي بي هوا جلوي پام ترمز کرد.ترسيدم و خودم رو به عقب کشيدم.
شيشه ي اتومات سمت راننده ي ماشين پايين اومد.
خداي من کاميار معتمد بود که در حاليکه به نظر ميومد مثل هميشه حسابي تيپ زده بود و صورتش رو سه تيغه کرده بود و عينک دوديش رو روي موهاي فشنش گذاشته بود،سرش رو از پنجره بيرون آورد و با خنده گفت:واي چقدر هم ترسو!...حسابي ترسيدي ها!
اخم هامو توي هم کشيدم و گفتم:آقاي معتمد من با شما شوخي دارم؟!...اين کارها يعني چي؟!...اون از کار ديروزتون،اينم از ديوونه بازي امروزتون!
اينو گفتم و راهمو کج کردم تا از اونجا برم.
کاميار پياده شد و جلو اومد و صورتش رو بهم نزديک کرد و خيلي جدي و خشمگين گفت:ظاهراً که خيلي سرسختي!...اما باشه اشکالي نداره،من بالاخره رامت مي کنم.
بي شعوره وقيح!
تندي صورتم رو کنار کشيدم و با جديت گفتم:خجالت بکشيد،اين حرفها يعني چي؟!
منتظر جوابش نموندم و دوباره و بدون هيچ معطلي راهم رو کج کردم و به سمت خونه مون به راه افتادم.از پشت صداي جيغ لاستيک هاي يه ماشين و ترمز کردنش و احتمالاً صداي شهباز که با خنده به کاميارگفت:تيرت به سنگ خورد،نه؟!،...حسابي ضايع شدي، ها!
متوجه نشدم کاميار در جوابش چي گفت،اصلاً هم مکالمه شون ،برام مهم نبود...اون براي من فقط يه مزاحم بود که احتمالاً به خاطر کم محلي هام خيلي زود دست از سرم برمي داشت.
********
مامان اون روز صبح رفته بود و درباره ي خانواده ي صديق تحقيق کرده بود.و خدا رو شکر با خوشحالي، خوب و سالم بودن از نظر اخلاقي اون خانواده رو تائيد کرد و ديگه از نظر ما همه چيز اُکي بود و فقط منتظر تماس خانواده ي صديق بوديم.
اون شب هر چي منتظر مونديم،خانواده ي صديق براي گرفتن جواب، تماس نگرفتند.با خودم گفتم،شايد براشون کاري پيش اومده باشه و نتونستند تماس بگيرند.مطمئن بودم که اين خواستگاري مثل قبلي ها نبود و حتماً به ازدواج منتهي مي شد.
چهارشنبه بعداز اينکه نمازم رو خوندم و ناهارم رو توي آبدارخونه ي مدرسه خوردم،به سر کلاسم رفتم.
هميشه ساعت هاي بعدازظهر، طبق درخواست خانوم مدير،با بچه ها تست کار مي کردم.
بعد از خوردن زنگ پايان مدرسه وسايلم رو جمع کردم و همانطور که با بچه هايي که دورم رو گرفته بودند،حرف مي زدم از کلاس خارج شدم.
در کمال تعجب خانوم صديق و دخترش هاله رو ديدم که جلوي در کلاسم منتظر من وايساده بودند.
بي نهايت خوشحال شدم و با بچه ها خداحافظي کردم و به سمتشون رفتم و باهاشون دست دادم و سلام کردم.
احساس کردم زياد تحويلم نگرفتند و يه کمي گرفته و سرسنگين بودند.
هاله خيلي جدي و خشک گفت:راستش ما بايد باهات حرف بزنيم.
کمي نگران شدم،سري تکون دادم و گفتم:مشکلي پيش اومده؟!
خانوم صديق:آره عزيزم يه مشکلي هست که گره ش فقط به دست خودت باز ميشه و بايد خانومي کني و دل منه مادر رو شاد کني!
با تعجب گفتم:چه کمکي از دست من بر مياد؟!
هاله:بهتره بريم سر کلاست بشينيم و صحبت کنيم،اين جوري سر پا نميشه.
معذرت خواهي کردم و اونها رو به داخل کلاسم که ديگه خالي شده بود و بچه ها رفته بودند،راهنمايي کردم.
هر دو روي نيمکت هايي نشستند.من هم سر جاي مخصوص خودم نشستم و گفتم:خواهش مي کنم بفرماييد،خوشحال ميشم که اگه کمکي از دستم بربياد براتون انجام بدم.
هاله خيلي سرد و بي رودروايسي گفت:ببين هانيه جون،تو از نظر ما هيچ مشکلي نداري و حتي خيلي هم خوب و خانوم و با کمالات هستي،برادرم وحيد هم از تو خيلي خوشش اومده و دوست داره که حتماً و هر جوري که هست با تو ازدواج کنه،و در واقع يه جورايي کور شده و چشمش رو روي واقعيات بسته و مشکلات تو رو نمي بينه و براشون هم هيچ اهميتي قائل نيست.
تعجب کردم،يعني من چه مشکلي داشتم که خودم هم ازش بي خبر بودم؟!
هاله ادامه داد:ديروز ما از چند تا از همسايه هاتون راجع به خانواده ي شما پرس و جو کرديم و يه چيزهايي رو درباره ي پدرت فهميديم،...البته من مي دونم که ما بايد اول تحقيقاتمون رو کامل مي کرديم و بعد به خواستگاري تو مي اومديم و در اينجا اين کوتاهي،همش تقصير مائه و من و مامانم بابتش ازت عذرخواهي مي کنيم....ديروز همسايه ها به ما گفتند که پدر مرحومت کرولال مادرزاد بوده و يه کم هم عقب موندگيه ذهني داشته.
دست هام رو که روي پاهام بود،مشت کردم و سعي کردم که گريه نکنم...پس اين بود همون مشکلي که باعث مي شد همه ي خواستگارهام فراري بشند و برند و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنند!
واقعاً از همسايه هامون تعجب مي کردم،پدرمن نوزده سال پيش مرده بود و من هم که دخترش بودم کاملاً سالم و حتي خيلي هم باهوش بودم و هميشه توي تمام درون تحصيلم شاگرد اول بودم و حتي کلاس چهارم ابتدايي رو هم خودم به تنهايي و بدون کمک هيچ کس به طور جهشي خونده بودم،پس چرا همسايه ها،همچين کم لطفي اي در حق من مي کردند؟!
البته شايد اونها حق داشتند و بايد همه چيز ما رو به خواستگارهايي که براي تحقيق راجع به من و گذشته م به درخونه شون مي رفتند،توضيح مي دادند!
خانوم صديق قطره اشک تمساح نچکيده ش،رو با ژست خاصي و با دستمال کاغذي گل داري پاک کرد و گفت:خواهش مي کنم خودت يه جوري به وحيد من،جواب رد بده،...آخه شما که خودت تحصيل کرده اي و بهتر مي دوني که اين مشکلات ژنتيکي ممکنه به بچه تون هم سرايت کنه و خدايي ناکرده،صاحب يه بچه ي عقب مونده و کر و لال بشيد.
هاله:برادر احمق من،با اينکه تحصيل کرده ست،اما نمي دونم چرا،به اين موضوعه به اين مهمي اهميتي نميده و ميگه اين نمي تونه شرط باشه و با رفتن به آزمايش ژنتيک و اين جور مسخره بازي ها،ممکنه ثابت بشه که مشکلي وجود نداره و ازدواج شما مي تونه بلامانع باشه؟!
خانوم صديق:آره عزيزم،بالاخره اين جور ازدواج ها ريسکش يه کم بالائه و ما هم که يه کم محافظه کار هستيم و جرأت همچين ريسکي رو نداريم.
سعي کردم بغضم رو فرو بخورم و با صدايي که در نهايت تلاشم،باز هم به خاطر بغض دو رگه شده بود،گفتم:من نگراني شما رو درک مي کنم،مطمئن باشيد که من به پسرتون جواب منفي ميدم و نمي ذارم که همچين ازدواجي صورت بگيره.
خانوم صديق:پس خواهش مي کنم خانومي کن و به وحيد،راجع به اومدن ما به اينجا چيزي نگو،چون ممکنه عصباني بشه و دوباره سر موضوع ازدواج با شما ما رو تحت فشار بذاره وچه مي دونم يه کاري بکنه که بعدش پشيموني به بار بياد و يه بچه ي ناقص رو دستمون بمونه.
سعي کردم لحن تحقيرآميزشون رو ناديده بگيرم،به خودم مسلط شدم و گفتم:باشه از طرف من خيالتون راحت باشه،فقط من باهاش تماس نمي گيرم،خودتون از طرف من بهش اعلام کنيد که جواب من منفيه و ديگه هم پافشاري نکنه.
خانوم صديق جلو اومد و خيلي مصنوعي گونه م رو بوسيد و گفت:ايشالا يه بخت خوب نصيبت بشه،عزيزم!
به معناي تشکر سري تکون دادم و در نهايت بهت و حيرت رفتنشون رو تماشا کردم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عروس هفت میلیونی
  • نسیم

    0

    یه جاهایی از رمان ابکی بود اما درکل از خوندنش پشیمون نیستم سرگرم کننده بود

    ۱ هفته پیش
  • نگار

    0

    باحال تموم شد ولی من واقعا هانیه رو درک نمی کردم و بنظرم درست نبود که زن ها رو در مقابل مردها آنقدر ضعیف جلوه بدی یه زن می تونه از صد تا مرد هم قوی تر باشه درسته که هانیه دختر محجبه و خوبی بود اما نباید اینطور تو سری خور میشد وا با کمال احترام جواب بقیه رو با منطق میداد در کل خیلیی خوب بود💙💙

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود ولی خیلی تحقیر در اون زیاد بود و اینکه طبقه اجتماعی رو خار و خف کرده بود ،

    ۲ هفته پیش
  • طنین

    0

    بدترین رمانی بود که خواندم کاش هانیه چادری نبود و اینقدر زود از دنیای دخترونه بیرون نمیکند.😭

    ۳ هفته پیش
  • زینب

    0

    یکم از خود راضی پایبند به خانوم فکر می کنه خودش خوبه بنظرم اگه دختره آنقدر محجبه نبود بهتر بود

    ۴ هفته پیش
  • tanaz

    0

    خیلی قشنگ بود عالی بود من ک راضی بودم آخرش پایان قشنگی داشت هانیه لیاقت خوشبختی روداشت دست میرزاد

    ۲ ماه پیش
  • مرضی

    0

    واقعااا خسته نباشی دختر انقدر تو سری خور نوبره😒😒😒

    ۲ ماه پیش
  • خیلی الکی طولانی بود

    3

    نصف دیالوگ ها را رد کردم چه قدر آبکی بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    2

    خوب بود ولی سره هر چیزی کوتاه می اومد و خیلی روی مخ بود بعدم اصلا جالب نبود کامیار با هر کی میخواست بود و اصلا براش مهم نبود بعدم رفت یه دختر پاک و نجیب و گرفت مسخره بود

    ۲ ماه پیش
  • ندا

    1

    رمان خوبی نبود اخلاق کامیار اصلا خوب نبود هانیه هم که خیلی ضعیف بود به هر حال من که راضی نبودم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمم

    2

    رمانش قشنگ بود ولی بعضی دیالوگ اش خیلی رو اعصاب بود مثلا هانیه رو بدست ضعیف و عاشق نشون میداد و کامیار رو خودخواه و بدجنس لطفا توی رمان آتون زنار ضعیف نشون ندین

    ۳ ماه پیش
  • سمانه

    2

    لطفا میشه رمان معرفی کنید که خوب قشنگ باشه خیلی خیلی قشنگ باشه ممنون میشم

    ۱۲ ماه پیش
  • عارفه

    4

    رمان سلطان، زندگیم باش، عشق به توان شیش، دختران زمینی پسران آسمانی رو بخون خیلی قشنگه

    ۱۱ ماه پیش
  • ملیسا

    0

    گرداب خونین

    ۶ ماه پیش
  • فاطممم

    0

    کانی خیلی قشنگه ارباب سالار هم خوبه

    ۳ ماه پیش
  • هانی

    0

    واااااای روی اعصاب بود من موندم این دختره چطوری این کامیار ...رو تحمل می کرده من ک بودم خفش میکردم رو اعصاب رو مخ هانیه هم خیلی شخصیتش ضعیف بود رمان بد نبود خوب هم نبود ب هر حال متوسط نظر منه

    ۳ ماه پیش
  • Narges

    2

    خیلی رمان نژاد پرستانه ای بود و خیلی جاها نژادپرستی کرده بود. شخصیت هانیه هم خیلی ضعیف بود و اینکه هی کامیار غرورشو به بدترین شکل خورد میکرد اما خودشو به بهونه *** و حرف پیامبرا قانع میکرد که نباید از شوهرش سرپیچی کنه،و خیلی تو عقاید و دینش غرق شده بود که باعث شده بود به کل یادش بره یه زنه!

    ۶ ماه پیش
  • ساری

    0

    رمان جالبی نبود شخصیت هانیه خیلی ضعیف و حقیر بود حالا می میرد سوار ماشین میشد ک مجبور نشه *** شه؟ منکه خوشم نیومد شخصیت کامیار هم خیلی خیلی افتصاح بود

    ۱۰ ماه پیش
  • ستایش

    1

    آفرین خیلی *** بود این هانیه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!