تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۲۰ دقیقه ۳۰ ثانیه

صدای همهمه پیچیده بود و من بین جمعیت بودم. لبیک گویان طواف می کردم. طواف تمام نمی شد و صدای دخترک کنار م با آن پوشش سفید و چشمهای پر از اشک برام واضح تر از همه چیز بود. با قدم هایش،قدم هایم رو تنظیم کردم و حالا به جای نقش خانه ی خدا مجذوب معصومیت چشمهای دخترک شده بودم. استغفارمی کرد؟

-خدایا ببخش!غلط کردم!کمکم کن!مجبورم به خاطر مادر پیرم!مادرم به پول احتیاج داره!

کنارش دور می زدم و ذکر لب او ذکر لب من شده بود. انگار من هم استغفار می کردم.

صدای دیگری در سرم پژواک کنان صدایم می زد:

-سید......سید......سید

صدا نزدیک تر شد و دخترک محو شد.

هادی...رفیق..سید....

از خواب بیدار شدم و صورت مهدی را دیدم.

-سلام مومن!نماز صبحت قضا شد

از جایم نیخیز شدم و نگاهی به ساعت روبرویم انداختم و محکم به پیشانیم زدم. ساعت نه صبح بود!

-پاشو!پاشو تا پرواز ایران رو از دست ندادی

از جایم بلند شدم. نماز صبح قضا شده بود و من ولوله ای به جانم افتاده بود.

-خواب عجیبی دیدم مهدی

مهدی متعجب گفت:

باز خواب! خدا به خیر کنه

تاییدی کردم و به دستشویی رفتم.

-مهدی باز آیینه رو جا به جا کردی؟ تو خونه ام هم اختیار آینه ام رو ندارم.

اینه رو دوباره تنظیم کردم. قد مهدی کوتاهتر از من بود. ریش هایم هم که حسابی بلند شده بود اما حال و هوای ریش زدن نبود. صورت دخترک در آینه نقش بسته بود و من متحیر بودم که چگونه می شود محو این صورت در میانه ی طواف شد. اصلا چه معنی می دهد طواف و زیبای معصومی که من را از خانه خدا محروم می کند.

آب سرد به صورتم پاشیدم تا خنک شوم. از سرم بیفتد و اهمیت ندهم که این خواب هم می تواند مانند بقیه ی خوابهایم به واقعیت بپیوندد.

از سرویس بیرون امدم و مادر را صدا کردم.

-سلام!

-سلام! ساکامون جمع شده

-بله پسرم!فقط امروز نماز رو نمیام حرم که بقیه وسایلتون رو جمع کنم!به دلم افتاده که توفیق مجاوری آقا عمرش به سر اومده!

-مادرم فقط دو ماهه میریم و برمی گردیم. ما از کنار آقا تکون نمی خوریم.

سر میز نشستم و با خودم گفتم مگر می شود در هوایی غیر از کربلا نفس کشید و ادعای دین کرد؟

مهدی هم به جمع ما اضافه شد و مادر بنابر عادت دیرینه اش رو سری اش را سفت کرد و نگاهم به چشمان میشی اش گره خورد!همرنگ هم بودیم اما سایر ویژگی هایم به پدرم رفته بود. او کوتاه بود و من کشیده... او بینی استخوانی و پدر گوشتی.... پدر لبهای کوچک و مادر لبهای قلوه ای داشت. اما موهایم مثل جوانی های مادر پرکلاغی ترین موهای فامیل بود.

پسرش بودم مگر نه؟

مهدی: تو فکر خوابتی هنوز؟

-دفعه اخرت باشه ها که به آینه دست میزنی

مهدی:خوب پس دیگه خونتون نمیام

-پسرم تو هم مثل هادی هستی برام!جریان خواب چیه حالا مادر؟

ماجرای خواب رو گفتم و او هم به خیر باشه ای کفایت کرد. خواب من همیشه به واقعیت می پیوست و این همه را نگران می کرد. رویای صادقه ای که نوید واقعیت می داد.

اذان ظهر را که داد برای نماز وارد حرم شدم و برای الوداع رفتم ولی مگر دل کندن آن هم نزدیک محرم ممکن بود؟ کاش نذر ساختن حسینیه نبود که اسیرش شوم و نباشم و کاش مادر هیچ وقت مریض نمی شد تا نذر من بشود.

دو ماه میرفتم و مادر را به خدا می سپردم. آقا مراقبش می شد شفاعتش را می کرد .کاش شفاعت همه ی ما را روز محشر کند!

به هزار سخت جانی دل کندم از حرم و راهی ایران شدم. اشک در چشمانم لانه کرده بود. این چه نذری بود که به دلم افتاد و من آن را به زبان آوردم و شد تعهد من در ازای نگاه خدا.

مهدی اما خوشحال و راحت بود. به وصل یار می رسید. در مسیر تماما خواب بود و من آشفته را با تسبیح و ذکر هایم تنها گذاشته بود.

آخ که این دخترک که بود و من چرا باید او را ببینم؟

-مهدی بیدارشو باید پیاده شیم... رسیدیم

کش و قوسی آمد و خدایا شکری گفت.

-به کسی گفتی میایم؟

-ترسیدم راستش از ریا!

-پاشو بریم خشک مذهب!

-چه ربطی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب نمی خوای کسی رو ببینی؟عمو و زن عمو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس بگو درد آقا چیه!!دخترعموم ژیلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی سرخ شد و سری پایین انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی اون به دردت نمی خوره ...تیپ و قیافه اش را نگاه!یادت پارسال سال بابای من چه تیپ و قیافه ای داشت؟...اصلا انگار نه انگار که تو حرمیم...چادر که رو دوش بود و شال هم شل شل....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی؛ من این حرفا برام مهم نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از من گفتن بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فرودگاه خارج شدیم و دربست گرفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدرس هتل رو داری مهدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:هتل واسه چی؟ خونه ی من که هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه مزاحمت نمیشم....اقا بریم به یک هتل نزدیک مرکز شهر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: هادی باز با پذیرش هتل به مشکل برمیخوری ها! هی آویزونت میشن..خوب بریم خونه باغ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونجا که اصلا! انحصار وراثت نشده!نماز توش پر از مساله است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس بریم خونه من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده: جسارت نباشه آقا!شما که خودتون خونه دارید و اینکه با پذیرش هتل مشکل دارید خوب برید خونه ی دوستتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:بفرما اینم از آقای راننده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دوست منی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه آقا تو ایران وکیلتم،وکیل اموالتم ولی تو کربلا رفیقتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده: آقا تو کربلا مجاورید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده: آقا نایب الزیاره باشید راستش به دلم هست رفتن ولی دستم تنگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکری به سرم زد حالا که من امسال اونجا نیستم بهتره که یکی دیگه باشد. آروم به مهدی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکار داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودکار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چرا آروم می گی؟؟؟ دارم... یه روان نویس شیک هم دارم که به شما نمی دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مسخره! بده ببینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست توی جیب پیراهنش کرد و روان نویس نقره ای اش را به من داد. کاغذی را که دستم گرفته بودم را سریع باز کردم و در آن با خطی کج و معوج به خاطر تکان های ماشین نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امسال قسمت نیست کنار آقا باشم برای عاشورا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لطفا با این مبلغ اگر نیاز واجبتری نبود، نائب الزیاره باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست دار آقا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پول از کیفم در آوردم . خوشحال بودم که در فرودگاه پول ها را ریال کرده بودم. 20 تا تراول پنجاه تومنی در همان کاغذ پیچیدم و نگاه مهدی انداختم که متعجب بود. لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نترس.... آقا طلبیده .... آدرس کامل نده ... تجریش پیاده بشیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می گم بهت.... فقط سرگرمش کن با ساک ها تا من این رو بذارم رو داشبوردش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند لحظه مهدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممنون آقا … همینجا پیاده می شیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید... شد سی هزارتومن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید... لطفا صندوق رو بزنید... باید ساک ها رو برداریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدیم و مهدی و راننده برای ساک رفتند و من از غفلت راننده استفاده کردم و پول را روی داشبورد گذاشتم و در لحظه دربست دیگری گرفتم. تا راننده متوجه موضوع شود ما از او دور شده بودیم و فقط دیدم سرش را روی فرمان ماشین گذاشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه مهدی مجبورم کرد تا تمام ماجرا را برایش توضیح دهم و تا به آپارتمانش برسیم دستی به صورت و محاسن نداشته اش می کشید و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقازاده ی پولدار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه اش که باز شد انبوهی از غبار به مشامم رسید و عطسه های مکرر کردم و مهدی بازهم دستی به محاسن نداشته اش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقازاده ی پولدار سوسول

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت رو مسخره کن! من میرم اتاق همیشگی! فقط امیدوارم اون همسایه روبروییتون رفته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: اوففف!همونی رو می گی که دل و دین برده بود از شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه دل و دین من اونجوری میره بله تو بغداد هم خیلی دل و دینم رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا! مومن!! ریاکار هم من هستم که نمازم بیست دقیقه طول می کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو بابا!من می رم حموم بعد هم لالا! آلودگی صوتی تولید نکن لطفا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: حاج خانم باید آستین بلند کنه که نمی کنه! برو استغفار کن که راه رفتن تو رو زمین معصیت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو یه دختر پاک ونجیب نشونم بده تا برم خودش و خواهرش رو برای خودم و خودت بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:میشه هر دوتا شون رو برای خودت بگیری؟ می دونی که من دلباخته ی دختر عموتونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خودم نبود یک دفعه غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او که انگار عادت داشت قهقهه ای زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برو حاجی به حموم برس و من هم بزنم این کانالای این خارجکی های خدانشناس ببینم آهنگ جدید چی داده بیرون خانم هایده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق شدم و مثل همیشه آقا صدای آهنگ را بلند کرد و من نمی دانستم این بشر چرا من را آزار می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایم که سنگین شد اشک های دختر و صدای گریه اش از من امان برید. دوباره همه در حال طواف بودیم در کنارم انبوهی از آدم بود اما دختر دوشادوش من طواف می کرد. شانه هایش به من چسبیده بود و من چه لذتی می بردم از این برخورد تن با تنم به هنگامه طواف. به یکباره به خودم آمدم. دختر نامحرم بود و به من چسبیده بود. انگار از من کمک می خواست. با چشمهای اشکی اش می گفت کمکم کن. اما دست هایم ناتوان بودندانقدر پریشان بودم که صدای اذان مرا با وحشت از خواب بیدار کرد. مهدی کنارم نشسته بود و ترجیح داد سوالی از من نپرسد و من حتی نفهمیدم نماز را چطور به پایان رساندم و چطور سوار ماشین مهدی شدم و او در راه برگشت آهنگ مورد علاقه ی مرا گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از اهالی دیار عشقم من از قبیله و تبار عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوزم از دم امام امت هلاک عشق و بی قرار عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم که جا موندم از شهادت به حق قرآن و حق عترت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امید من اینه که با ولایت چه رونقی شده به کار عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه جوون یه جوون بی نام و نشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه نماز با وضو گرفتن توی خون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به یاد صوت اذان اکبر به یاد ظهر و نماز دلبر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به یاد تسلیم امر داور غلام پروردگار عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پدر که شب ها بیداره تا سحر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه خبر خبر یه مفقود الاثر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرفته دل هوای کربلا رو بیا ببین به روی نی سرا رو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آتیش گرفت دامن خیمه ها رو منم اسیر یادگار عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پیام تا بقیه الله و قیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه کلام پا به پای فرزند امام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ضبط کم شد و مهدی به سمتم برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داداش بریم رستوران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم... اشتها ندارم ولی بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رستوران رسیدیم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این خوابها چرا دست از سر تو بر نمی دارن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم... نمی دونم... این دختر کیه... کجاست؟؟؟ چرا چهره اش انقدر معصوم؟؟ چشمهایش غوغای معصومیت... آخ مهدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلا بی خیال شو و بگو چی می خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هرچی گرفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گارسون را صدا زد و دو تا پیتزا سفارش داد و من تازه فهمیدم مهدی از فرصت استفاده کرده است و من را با خودش به ساندویچی آورده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کوفت بگیری تو که می دونی من احتیاط می کنم و کالباس و سوسیس نمی خورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برادرم اصل بر صحت! حلال حلالن! نه گوشت خنزیر هست نه کلب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفری مهدی ای گفتم و او با بی خیالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا اول بریم حجره یا بریم سر زمین حسینیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم حجره ها! باید حساب هایم رو صاف کنم و بعد پول بی عیب رو فدای یک مژه ی آقا کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبول باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برای تو هم قبول باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختره چی می گه حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه دیگه انقدر زن نگرفتی نگرفتی خدا خودش تو خوابت حوری می فرسته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم. نمی شد انقدر ساده نگاه کرد آن هم وقتی می دانستم رویاهای من صادقه هستند و تماما واقعیت می شوند. شب به محض اینکه به خانه رسیدیم با مادر صحبت کردم و عذر خواهی کردم که یادم رفته بود به او بگویم که رسیده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به خواب رفتم باز هم همان دختر آمده بود و به جای خدا دوباره از من کمک می خواست! دستش به سمتم دراز بود و من مانده بودم که مدد برسانم و نجاتش دهم و یا .... تا آنکه با صدای اذان صبح بیدار شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر سجاده نشسته بودم و ذکر می گفتم که مهدی وارد اتاقم شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مومن مسجد نرفته پاشو که وقت صبحانه است! نماز جماعت هم که نمیای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساعت چنده مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هفت عزیزم !! هفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من از کی بیدارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من باید بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاده را جمع کردم و برای صبحانه به مهدی پیوستم!سنگک گرفته بود با حلیم! آخ که چقدر دلم تنگ حلیم بود! بوی سنگک آدم رو مست می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با طمانینه غذا را خوردم و بوی چای و نان تازه به من یادآوری کرد که چقدر دلتنگ وطن بوده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم بازار امروز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره ظرفا رو بشورم بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بذار بمونه شب میایم میشوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پاشو پس یا علی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازار همان بازار قدیم بود. بازار قبل از رفتنم و در دلم می گفتم کاش این جماعت یادشان می رفت که من چه کسی هستم تا باز غوغا نشود. اما انگار به قول مهدی حضور دو پسر مجرد پولدار بچه مثبت واجد شرایط یک شاهزاده سوار بر اسب، خودش غوغاست! محشر کبری است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد چارسو که شدیم صدای کسی از پشت سر آمد نوه ی حاج غلام آمده و به یکباره غوغا شد. صلوات ها و بوسه ها بود که رد و بدل می شد.اغلب راسته ی پارچه فروش ها من و پدرم و عمویم را می شناختند به ویژه آنکه هنوز انحصار وراثتی صورت داده نشده بود و البته عده ای هم فقط پدربزرگم را می شناختند و می گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدابیامرز سه تا نوه داره که یکیشون ناخلف

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دیگری می پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این که خلف است. من شنیدم ناخلف تو لاس وگاس زهرماری می فروشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کس دیگری می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی این هایی که دورشن می خوان که این پسر دامادشون بشه! می دونی چندتا حجره تو همین راسته فقط به نامش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تلاشم را کردم تا از آنها فاصله بگیرم ولی جماعتی به دنبالم افتاده بودند و من با سرعتی آهسته وارد راسته ها می شدم که از جمعیت کسی فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر محمد وآل محمد صلوات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خیل جمعیت بود که بازهم روانه شد و این بار اسم پدر مادرم بود که می آمد و همه می گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها نوه ی حاج کاظم که مالک اون نه تا حجره است که پایین راسته است بقیه حجره ها هم یکی در میون برای مادرش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دیگری می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این پسر ماشین پول چاپ کن! شنیدم میزان عایدی هرساله اش رو 15 تا حسابرس هم نمی تونن محاسبه کنند از بس زیاده! تازه تو عراق و سوریه هم کلی مال داره و تازگی ها شنیدم تو مالزی هم داره کارهایی می کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم از تعجب شاخ در آوردم! در آن راسته من پنچ حجره بیشتر نداشتم و مادرم مالک همه ی حجره های قسمت غربی بود نه قسمت شرقی که آن برای عموی مرحومش بود که آن هم وقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جمعیت فاصله گرفتم و حالا مهدی هم گم شده بود و پیدایش نبود وارد راسته ی لباس فروش ها شدم و خوشحال بودم که اینجا کسی من را نمی شناسد که به یکباره صدا آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زائر کربلامون اومده .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حجره ها خالی شد و من حالا دلم به حال مردم بیچاره می سوخت که حالا با سه راسته نیمه خالی مواجه شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی از جمعیت جدا شدم و به زحمت به راسته ی کفش فروش ها رفتم که سرکشی کنم به حجره های رسیده از پدر مرحومم و سری به عمو بزنم که باز همان صدا فریاد زد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دردانه ی علی اومده.... صلوات رو محمدی تر بفرستید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من در دلم لعنت فرستادم بر این صدای شیوا که معلوم نبود اجیر شده ی کیست. حدس می زدم شوخی مسخره مهدی باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو به سرعت از حجره خارج شد و من با شتاب به سمتش رفتم و آغوش گرفتم مردی را که عجیب بوی پدرم را می داد. تقریبا هم قد بودیم و تنها تفاوتمان سر سفید شده او بود که برایم یادآور پدرم بود. از من جدا شد و با دست بر پشتم محکم کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطوری مرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار چشم هردویمان پر بود و هر دو به یک چیز فکر می کردیم. پدر من و برادر او

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار من بوی علی می دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حتما که او بوی پدر را می داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را دورم انداخت و من را به خودش فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ یه چیزی رفت توی چشمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه احساس کردم که چیزی هم در چشم من فرو رفت. اشک در میان چشممان قل قل می کرد که بر روی صورتمان جاری شود و رسوایمان کند از دلتنگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعیت یادمان رفته بود و دلمان تنگ علی بود. علی جان کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر من حاج علی موسوی که به جان دوستش داشتم. چقدر زود از کنارمان رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید جو بینمان عوض می شد وگرنه گرد وغبار پدر چشمهایمان را در می آوردو همه فکر می کردند که ما اشک می ریزیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرخ اقتصادی کشور خوابید که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو:نترس!این جماعت از صبح خوب فروش کردند که الان اومدن برای فضولی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاملا موافق

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدی برای جریان حبیب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم را گره زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا کنه واقعی نباشه که من شرمنده ی مردم نشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم طلافروش ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا من و عمو با جمعیت پشت سرمان به سمت راسته ی طلافروش ها می رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و لعنت به مهدی با این شوخی مسخره اش که باز صدایی از میان جمعیت آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا سید از کربلا اومده... صلوات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعید نبود که بعضی از همین آدمها هم اجیر همین مهدی باشند که بازاری ها بیکار نبودند. اینجا مرا و پدربزرگم را می شناختند وقتی کادوی تولد هجده سالگیم شد دو حجره در این راسته و عجیب دغدغه داشتم برای این حجره ها که حلالشان حرام نشود که معامله ی طلا بود و احتیاط واجب و حالا حبیب شاگرد گماشته ی خودم رزقم را شبهه دار کرده بود....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش نیاید که واقعیت باشد که شرمنده ی آقا می شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به عقب چرخاندم و ابراهیم را دیدم و با سر گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برو به حبیب بگو بیاد نایب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو:خوب پس راستی راستی اومدی که حسینیه بسازی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با اجازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو:کجا می سازیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو غرب! زمینی که آقاجون بهم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبول باشه عمو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبول حق باشه عمو جون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد رستوران شدم و جماعت هم با من آمدند. خودشان خودشان را دعوت کرده بودند انگار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا کم بود برای همین با کمک همه ی شاگردها جمعیت را در رستوران های بازار جا دادیم و مردم عادی بی غذا و جا ماندند. لحظه به لحظه بر تعداد افزوده می شد و تمام دخل حجره ها خالی شد و مهدی که با سرخوشی تازه پیدایش شده بود نیز مجبور شد تمام حساب بانکی اش را خالی کند. غذا کم آمده بود و نمی شد کاری کرد و عده ی دیر رسیده دست از پا درازتر برگشتند و طلبکارانه عذرخواهی مرا پذیرفتند و عمو می خندید و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگه دعوت گرفته بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی می خندید و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقازاده است به هرحال! نصف بازار به نام آقاست ها مثلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی به بازویش کوبیدم و گفتتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دارم برات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا شاگردها باید غذا می خوردند و حساب پس می دادند و همه ی این اتفاقات پشت درهای بسته نایب می افتاد. حبیب را نفر آخر گذاشتم. حالا کسی نبود جز من و مهدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو هم رفته بود تا ژیلا را از دانشگاه به خانه ببرد و عجیب روح مهدی را شاد کرده بود وقتی که ما را به خانه اش دعوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب آقا حبیب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حبیب:جونم آقا سید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استغفرالله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:ببین من وکیل هادی هستم!تو سندات و حسابات اختلاف دیدم!جریان چیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جبیب:آقا طلا گرون شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:چقدر گرون شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حبیب: آقا دوتومن اومده ه روش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: خوب طلای 1 گرمی با قیمت 94 با سی کارمزد و بقیه ی ملزومات باید چند فروخته شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حبیب به تته پته افتاده بود و فهمیده بود ما می دانستیم جریان از چه قرار است دستی به سرش کشید و به من خیره شد و انگار می دانست من از مهدی مهربانترم! همیشه همین بود مهدی نمی بخشید و من می بخشیدم. با چشمانی اشک بار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم بیمارستان بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم مشت شد و مهدی فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی شرف!می گفتی سید بهت می داد! فکر کردی پنجاه میلیون بهت نمی داد که نیم میلیارد تو این ماه سود کردی هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی شرف! می فهمی چی کار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا یقه اش در دست مهدی بود و مهدی جوش آورده بود و من مانده بودم که چه خاکی بر سرم بریزم که این مرد عجیب نجاست آورده بود در رزق من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی به عقب هلش داد و من از جایم بلند شدم و با سرعت به سمت حجره ی طلافروش ها رفتم . انگار اولین بار بود که مهدی را به خاطر خشمش مواخذه نمی کردم. دفاتر را نگاه کردم. چیزی از آنها نمی فهمیدم. صندوق را باز کردم و به فاکتورها نگاه کردم و آنها گویای همه چیز بود. حبیب سود سه ماهه ی من را یک ماهه به دست آورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به موهایم کشیدم و مثل همیشه با دستم جلوی دهانم را گرفتم. بازار تعطیل شده بود و مهدی کنارم نشسته بود و حبیب با صورتی نادم دم در ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ حبیب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ حبیب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی مدارک را برداشتم و با کمک مهدی حجره را بستم. مهدی از حبیب یک چک به مبلغ پانصد تومن گرفت تا مبادا حبیب فردا فرار کند. کم چیزی نبود آبرویم را به حراج گذاشته بود. مغازه ای که همیشه به قیمت مناسب و حلال فروشی مشهور بود الان پانصدتومن سود یک ماهه کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم می سوخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار سوزن سوزن می شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستم مالشش دادم و آهسته به دنبال مهدی روانه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: نماز هم نتونستیم بریم مسجد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تف به من بیاد که کثافت زندگیم رو گرفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: حبیب... حبیب.... حبیب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه روزی گذشت. مثل یک کابوس بود. در بازار ماجرا پیچیده بود و آبروی چندین ساله ی خانواده ام با یک شب غفلت به حراج گذاشته شده بود. آخ اگر این آبرو نبود من چقدر راحت تر بودم. چقدر خوشحال تر بودم و کاش می توانستم به آدمها بفهمانم اگر اجدادم و سخن از آنها نبود لحظه ای به آبرویم و اسم و رسمم فکر نمی کردم و خودم را وقف درس می کردم. اما به جای آن با یک حسابرس تمام اختلاف حسابها را محاسبه کردیم و قرار شد حبیب مبلغ زیاده را به خریداران بازگرداند ولی مگر ممکن بود. شماره و آدرس همه را نداشتیم و از همه مهمتر که به اعتبار من صدمه خورده بود. حبیب را اخراج کردم و به جای او ابراهیم را در حجره های طلا فروشی مستقر کردم. در راسته ی کفش فروشی معتمد زیاد داشتم و جای ابراهیم در راسته ی طلافروش ها بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانزده روزی بود که در تهران بودم. آنقدر مشغول حساب و کتاب بودم که همه چیز و حتی بهانه ام برای مسافرت به ایران یادم رفته بود. انگار می خواستم با پول پاک حسینیه را بسازم و حالا خیالم راحت بود که می توانم راحت به سروفت حسینیه بروم ولی اذن حاجی لازم بود که او فعلا پیش فرزند بزرگش در قم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی کم حوصله شده بود و بهانه می آورد و می دانستم دلش ژیلا را می خواست و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گزینه ی روی میز من برای ازدواج.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل دراز کشیده بودم و کلافه به مهدی در آشپزخانه نگاه می کردم. دل خوشی داشت. پیتزای دیشب را داغ می کرد. اما من.... نه خوابم تعبیر می شد نه نذرم ادا می شد و فقط بیهوده وقت می گذراندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هادی می گم بهتر نیست خودمون بریم حاجی رو بیاریم تهران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم مجبور شیم کم مونده تا محرم و صفر....الان بهش یه زنگ می زنم! نخور از این آشغالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پاشو خودت تکون بده یه چیز درست کن اگه نگرانمی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حاجی تماس گرفتم و او اطلاع داد که فردا به تهران می آید. خوشحال بودم حالا می توانستم خوابم را برای حاجی تعریف کنم و بپرسم چطور می توانم آن دختر را پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیا از حسینیه واجب تر نیست که به دنبال معصومک خواب هایم بگردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا این دخترک اگر شبی به خوابم نمی آمد شبم شب نمی شد و من دلهره ی نبودنش را می گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یارم و مونس شب هایم شده بود و کاش در واقعیت هم همینقدر معصومک باشد این دلبرک کوچک شیربرنج

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدم نمی آمد که در خواب به وقت استغفار و استغاثه در آغوشش بگیرم و بوی موهایش را نفس بکشم و بگویم حتی از زیر چادر سفیدت بوی موهایت آدم را مست می کند....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی ام زنگ خورد و من را از احوالات سردرگمم در آورد. احوالاتی که سالها در برابرش ایستادگی کردم اما انگار این بار این معصومک آمده بود که در آغوش من حل شود. آمده بود که برای من دلبری کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ که خوابش هم شیرین است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی بشقاب به دست روبرویم ایستاده بود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب نمیدی؟ هلاک شد گوشیت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع جواب دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام!بفرمایید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو:سلام بی معرفت برادرزاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو جان شمایید؟ ببخشید گوشی جدیده و من شماره اتون رو ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گوشی جدیده! رابطه ی من و تو چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شرمنده نکنید عمو! می خوام بیام ولی دستم بند ماجرای حجره ها بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خبر دارم که گرد وخاک کردی! به هرحال من نمی دونم امشب که گذشت ولی فردا بعد از نماز مغرب خونه ی من هستید! هر دو تا تون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و با خودم فکر کردم وقت اذیت کردن مهدی است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم فردا شب حتما! مزاحم میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس عمو جان مزاحم نمیشم دیگه می بینمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مراحمید! خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن قطع شد و به مهدی نگاه کردم که خوشحال از قرار فردا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: فردا چی یپوشم؟ ژیلا پسر رسمی دوست داره یا تیپ این پسر جفنگا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم ولی خوب ژیلا تهران نیست. امروز رفته با دوستاش اصفهان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم که رگ گردن مهدی زد ولی تمام تلاشش را کرد که خونسرد باشد اما مگر می شد من او را نشناسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: منم باور کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باور نکن به من چه ... ژیلا با دوستاش رفته اصفهان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارم بلند شد و این بار با لحن جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوخیش رو هم دوست ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه؟؟؟ روشنفکر بودی که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: هنوزم هستم ولی شوخی این مدلی اصلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و دل دل کردم تا شب شود و دخترک به خوابم بیاید و انگار دعاهای من بی ثمر نبود وقتی چشم بستم و او باز به خوابم آمد و این بار گوشه ای تنها نشسته بود و زل زده بود به آسمان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که دیگر کاری از دستش ساخته نبود......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قطره از چشمش افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من تاختم برای رسیدن به او

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نمی رسیدم و نمی رسیدم تا اینکه دستی آمد و چادرش را از سرش جدا کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من از خواب بیدار شدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اذان صبح بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشفته بودم... آشفته تر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس چرا این خواب تعبیر نمی شد.... باید تا می شد امروز را به شلوغی بگذرانم که مبادا آشفتگی پیش از نماز بازگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحانه ای سریع آماده کردم و مهدی را صدا زدم تا سریع بخوریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت خانه ی حاجی برویم. زنگ زده بود که رسیده و منتظر است. مهدی خواب آلود بود و دایم غر می زد و بهانه می آورد که بانو هایده او را صبح زود می خواند و برای همین تلاش می کرد تا من را راضی کند شاید بتواند آهنگ بگذارد ولی من سر سخت تر از این حرفا بودم. به خانه ی حاجی رسیدیم خانه ای که قدمت آن خبر از قدیمی بودن صاحب آن میداد. زنگ در از سال گذشته خراب بود و حاجی قصد تعمیر کردن آن را انگار نداشت. آنقدر در زدیم تا در نهایت حاجی صدا را شنید. سنی نداشت شصت سال که سنی نبود ولی سخت بود که بتواند از داخل منزلش صدای در را که در حیاط بود را بشنود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حیاط باز شد و من نفهمیدم که چگونه این مرد بزرگ را در آغوشم فشردم طوری که صدای گله اش باز شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هادی جان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من رهایش کردم. مهدی هم بدتر از من.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شرح پریشانی من گوش کنید....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی که بعد از رفتن همسرش زود گریه می افتاد حالا اشک هایش را پاک می کرد. روی تخت چوبی حیاط نشستیم. خانه اش مثل فیلم ها بود. یک حوض باگلدان های دورش که از برکت حاجی همیشه پر از گل بودند و ساختمانی یک طبقه... عجیب دلم هوایی این پیرمرد می شد. دوست داشتن برایش کم بود مگرنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی نوه اش را صدا کرد و من دست و پایم را گم کردم. می دانستم او همان دختری است که روزی به من گفت که مرا دوست دارد و تا آمدم از اضطراب و خجالت وجودم بکاهم خبر رسید که ازدواج کرده است. عجیب شرمنده ی دل دخترک شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر این چه وضعی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو که مرا می شناختی باید می دانستی که جنس مونث هنوز برای من یعنی ترس... خجالت و اضطراب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با سینی چایی آمد و من چشم دزدیدم تا مبادا چشم به ناموس دیگری ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان صدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی که روزی با عشوه ی خاصی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا سید می شه دوستم داشته باشی چون من من دوستتون دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن لحظه دستم لرزید و سریع پشت به او کردم و از ترسم از اتاق فرار کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا به من تعارف چای می کرد و من نمی توانستم بردارم چون دستم می لرزید. کاش به حاجی می گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی: زهرا من چایی این پسر رو بر می دارم... این هنوز خجالت می کشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی چای من را برداشت و صدای مهدی آمد که با او حال و احوال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: حاجی امشب که میریم دیدن ژیلا خانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی: مبارکه.... دست بجنبون که بعد تو بریم سر وقت هادی خان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: کی به این زن می ده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس گردنی به مهدی زدم که او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیه نطقت باز شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حاجی! این رو بذاری تا شب مدیحه سرایی می کنه.... مزاحمتون شدیم که در مورد حسینیه کسب تکلیف کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی: به نظر من تو واجب تر از حسینیه داری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی حاجی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی: ازدواج هادی خان! دیگه وقتش داره میگذره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حاجی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی: اما به نظر من الویت خواب هادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی: باز خواب دیدی هادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به زیر انداختم. دیگر نمی توانستم خاطرش را با کسی قسمت کنم. چه بگویم؟ بگویم در خواب آرزوی لمسش را دارم....آخ مهدی خوش موقع رسید و چه خوب هم رسید....برای حاجی همه چیز را تعریف کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی دستی به محاسنش کشید و با خودش فکر کرد. عجیب بود که حاجی واکنشی سریع نشان نداد که کمکش کنید و دست آخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختر بود پس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی شده بود و من نمی دانستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معصومک من چه عیبی داشت که به خواب من بیاید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی تا آخرین لحظه سکوت کرده بود و این سکوت من را ترساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب شده بود در خانه ی عمو مهدی سرگرم ژیلایش بود ولی من هنوز فکرم مشغول بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر زیبای قصه من کجای قصه بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام در سکوت خورده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم دلشوره ای بود که هر کاری می کردم حریفش نمی شدم. ضربان قلبم کند شده بود و گاهی تیر می کشید. عمو و زن عمو با میوه از ما پذیرایی کردند اما من نمی دانستم چه آشوبی بود که به جانم افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم رخت می شستند. در سرم بازار مسگری بود. ساعت ده شب که شد طاقتم طاق شد و با مهدی خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شدیم مهدی دمغ بود اما من ولوله ای درونم به پا شده بود. عجیب بود این دغدغه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب بود این دلشوره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم بهم می پیچید اما نمی دانستم حکمت آن چیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادت داشتیم تمام اتفاقات عجیب و غریب را به حکمت خدا نسبت دهیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امان از این جماعت مسلمان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش می شد آرام شوم اما تمام وجودم درد می کرد.... قلبم می کوبید و دلم به هم می پیچید. مهدی اصرار می کرد که به بیمارستان برویم اما در ترافیک مانده بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترافیکی پر از ماشین های مدل بالا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:چه ترافیکی... حالا حتما باید تو خیابون دختر سوار کنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:نمیبینی داداش؟ صف ماشینا برا اون پنج تا دختره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست می گفت چند دختر قطاری در خیابان ایستاده بودند و برخی نیز راه می رفتند. چه خبر بود؟ اینها این موقع شب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین های مدل بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوق پشت بوق

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردرد گرفته بودم و خیره ی منظره ی روبرو بودم. دستی به محاسنم کشیدم انگار چانه می زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترهایی با پوشش هایی بدن نما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از آنها با جثه ی ظریفش میان آنها بود. با بقیه فرق داشت. موهای مشکی بلندش و چشمهای معصومش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اینکه سوار ماشین شد.... و من چشمم روشن شد به قیافه ی دختری که چشمهایش را می شناختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این سر و ضع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهمیدم چه شد فقط فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی اون دختر رو سوار کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی:خوبی داداش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت می گم سوارش کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داداش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی داشبورد کوباندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بامن بحث نکن.... گوش کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی خودش را به لاین کناری کشید و بوق کشیده ای زد... دستش را از پنجره بیرون آورد و برای هر ماشینی که جلوی راهمان بود چراغ می زد. ماشینها هم به لاین کنار می رفتند. جلوی ماشینی که دختر را سوار کرده بود و هنوز صدقدم دور نشده بود پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بوق ماشین بلند شد و جیغ لاستیک ها به آن شدت بخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی از ماشینش پیاده شد. به سمت ماشین رفت. از آینه می دیدم. کارتی نشان داد و پسر را پیاده کرد. یقه اش را در دستش گرفت و پسر ترسیده عذر خواهی کنان سوار شد. دخترک ترسیده از ماشین پیاده شد و تا خواست فرار کند بازویش اسیر دست مهدی شد. دخترک را کشان کشان به سمت ماشین آورد. دخترک سر به زیر گریه کنان روسریش را جلو کشید و سوار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی... آوردمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی متعجب به او کردم و او اشاره کرد چیزی نگویم. از آن خیابان کذایی دور شدیم و صدای هق هق دخترک پیچید. معصومکم داشت گریه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسهایم را گم کرده بودم. ماشین پر از بوی عطر دخترک بود. دلم آرام گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس آشوبم برای معصومک خوابهایم بود که اینگونه عفت خود را به حراج گذاشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط خدا کند مثل خوابهایم دیر نکرده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت به دهان گرفته بودم. نگاهی به مهدی کردم و او هم اخم کرده بود. حرفی داشت و حیا می کرد و نمی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی شانه اش گذاشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گم بهت نگران نباش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این آرامش صدا از کجا آمده بود؟ من بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تسبیح در دستم بود و می گشت. ذکر پشت ذکر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هق هق دخترک که حالا موهایش دورش ریخته بود اعصابم را بهم می ریخت. یعنی دلش می خواست سوار آن ماشین شود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ خدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این چه خواب سختی بود که مبتلایم کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی به داخل پارکینگ که پیچید دخترک انگار هشیار شد و جیغ کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع برگشتم جلوی دهانش را گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خفه خون می گیری تا خودم خفه ات نکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و این همه خشونت بعید بود. مهدی ماشین را پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم اما دخترک پیاده نشد و با چشمانی وحشت زده نگاهمان می کرد. در ماشین را باز کردم و او را بیرون آوردم. ترسیده بود و صدایش در نمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طفلک بیچاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار آسانسور شدیم و او هنوز متعجب بود و ترسیده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کرد آب از سرش گذشته است و هیچ امیدی نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام فکرم در این بود که او آن موقع شب ... در آن خیابان ....با این پوشش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غیر ممکن بود... دیر نکرده بودم. می دانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط خدا کند که دیر نکرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نذر می کنم اگر دیر نکرده باشم هفت شبانه روز هر شب ده گوسفند قربانی کنم و به فقرا بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط خدایا دیر نکرده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️