پارت یک :
فصل اول
آخر وقت بود مطب خلوت و خیابون پشتی شلوغ... روی صندلی نشسته بودم و غرق در افکارم بودم که
صدای بوق ماشین ها رشته ی افکارم رو پاره کرد... یکی ممتد و بلند، یکی کوتاه و یکی...
توی اون شلوغی صدای جیک جیک یه پرنده توجه ام رو به خودش جلب کرد.
پشت پنجره یک درخت چنار بود که اگه خوب دقت می کردی چند تا آشیانه پرنده روش خودنمایی می کرد... انگاری که این پرنده بعد از یه روز کاری واسه ی جوجه هاش غذا آورده بود.
هوا سرد بود، آسمون کبود و گرفته... پاییز داشت نم نم جایش را به عروس زمستان می داد.
از جا بلند شدم خیره شدم به پرنده ی مادر و جوجه هایش که چه عاشقانه به آنها غذا می داد.
بی اختیار یاد زندگی ام افتادم
ما زِ یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
آهی کشیدم نخواستم خاطرات را مرور کنم، نشستم پشت پنجره اتاقم و آروم رفتم تو فکر... فکر خاطرات مامان.
قصه ی زندگی مادرم همیشه برام جذاب و دلنشین بوده و با اینکه چند باری برایم تعریف کرده بود اما هر بار که می شنیدم برایم تازگی داشت... ولی این بار خودم دوست داشتم مرورش کنم.
ـ پدرت قبلاً یه بار ازدواج کرده بود و یه دختر داشت به اسم مهتا... تو یه تصادف مادر مهتا میمیره ومهتا هم پیش مادربزرگش می مونه.
مادرم یه روز اتفاقی میره خونه ی خواهر شوهرش یعنی عمه بدریِ من، مهتا رو اونجا می بینه از عمه بدری می پرسه:
ـ این بچه ی کیه؟
اونم میگه بچه ی همسایه است چند ساعتی گذاشته پیش من تا به کارهاش برسه.
مامان هم حرف خواهر شوهرش رو قبول میکنه و دیگه چیزی نمیگه، البته این طور که خودش تعریف می کرده انگار به ذهنش هم خطور نمی کرده که این دختر، دختر شوهرش باشه.
بابا و مامان توی دانشگاه هم کلاسی بودند که بابا از مامان خوشش میاد، اما هیچ وقت نتونسته اینو به زبان بیاره چون اون موقع ها ازدواج کرده بوده... به عبارتی زن داشته اما ازدواجش با عشق نبوده تو سن کم یعنی وقتی از سربازی بر می گرده مادربزرگم براش میره خواستگاری، اونم بدش نمیاد و قبول میکنه و این میشه که با مادر مهتا ازدواج میکنه.
بعد از یه سال که از ازدواجشون میگذره کنکور شرکت میکنه، رشته پرستاری قبول میشه و میره دانشگاه... مامان من سال بعد دانشگاه قبول میشه تو همون رشته پرستاری.
بابا از مامان خوشش میومد اینو خودش تعریف می کرد میگفت یه روزکه برای انتخاب واحد رفته بودم دانشگاه، یه دختری رو دیدم که توی سالن سر در گم بود معلوم بود سال اولیِ یه برگه هم دستش بود نمی دونست کجا باید بره و چیکار کنه... رفتم جلو سلام دادم و گفتم:
ـ می تونم کمکتون کنم؟
ـ سلام... بله ممنون میشم برای ثبت نام اومدم اما نمی دونم باید چیکار کنم و کجا برم؟!
ـ رشته تون چیه؟
ـ پرستاری
ـ هم رشته ایم ولی ترم سومم...
راهنماییش کردم کجا بره و چیکار کنه، این اولین برخوردمون بود... بعد از اون روز سر چند تا کلاس با هم بودیم... من از وقار و متانت مادرت خوشم میومد اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بیشتر از این در موردش فکر کنم، چون زن داشتم زندگی داشتم و باید به زندگیم مقید می بودم اما همیشه برام تحسین برانگیز بود.
دو سال که از ازدواج پدرم با مادر مهتا می گذره خدا مهتا رو بهشون میده وزندگی براشون طعم دیگه ای می گیره... اما این خوشی بیشتر از شش ماه دوام نداشته.
یه روز که مادر مهتا برای خرید میره بیرون، یه راننده خواب آلود باهاش تصادف میکنه و مادر مهتا درجا جونش رو از دست میده.
پدرم آدم تو داری بوده، دوست و رفیق صمیمی هم نداشته که بخواد از زندگی خصوصی اش براش بگه بنایراین کسی از بچه های دانشگاه از وضعیت تاهل پدرم خبر نداشت... حتی وقتی بعد از مرگ همسرش به خاطر نگهداری از مهتا مجبور میشه یه ترم مرخصی بگیره... کسی کنجکاو نمیشه که چرا مرخصی گرفته.
بعد از اتمام مرخصی تصمیم بر این میشه که مهتا پیش مادربزرگ مادریش بمونه... مادربزرگ مهتا پیر نبود حدودا چهل و پنج ساله بوده پس به راحتی از پس بچه داری بر میومده مخصوصاً اینکه مهتا یادگار تنها دخترش بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
محدثه
0دمت گرم عالیه
۱ سال پیشموناآشناب
0ازشروع رمان خیلی خوشم امد
۱ سال پیشثنا
0پارت اولش که ۳ از ۱۰
۱ سال پیشندا
0خوشم اومد فعلن که خوبه
۱ سال پیشالی
0تازه شروع شده ولی به نظرم خیلی جذابع
۱ سال پیشSaeedeh
0قشنگه خوشم اومد
۱ سال پیشدوست
0خیلی خوب هست
۱ سال پیشزینب
1عالیه منتظر ادامش هستم
۱ سال پیشمرضیه
0قشنگ بود🥺منتظرم کامل بخونم
۱ سال پیشجانا
0خیلی خفن بودش
۱ سال پیشجانا
0عالی بودش خیلی عالی
۱ سال پیشجانا
0عالی بودش خیلی عالی
۱ سال پیشمهران
0آیا پارت آخر دارد
۱ سال پیشمهسا
1عالیه رمان های بیشتری بزارین ممنونم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آقایی
0جذاب و شیرین هست