رمان ویلای متروکه
- به قلم سارا ایزدی
- ⏱️۲ ساعت و ۴ دقیقه
- 70.2K 👁
- 195 ❤️
- 206 💬
ممکنه یه گربه ببینی، جن باشه! یه سگ ببینی، اون هم جن باشه..! میگن غذا نمیخورن؛ سایه میخورن..!
ريز خنديد و ادامه داد:
_خيلي داغونه!
اين قدر با مزه گفت که من هم خنديدم.. گفت:
_کمکي از دست من برمياد؟
_نه؛ خيلي ممنونم.
_مطمئنين؟ من پزشکي خوندم؛ ميتونم با...
به کيفش اشاره کرد و گفت:
_مي تونم با وسايلم معاينتون کنم.
_باعث زحمتتون ميشه..
نه عزيزم؛ چه زحمتي!_
_ممنونم؛ پس بيا اينجا بشين.
به صندلي کمک راننده اشاره کردم، سرش رو تکون داد، ماشين رو دور زد و در رو باز کرد و کنارم نشست؛ اوم.. چه بوي خوبي ميده!
يه ذره چشم هام و گوش هام رو معاينه کرد بعد با لبخند گفت:
_مشکلي نداري عزيزم؛ يکم استراحت کني خوب ميشي.
بعد خواست پياده شه که گفتم:
_لااقل بذار تا جايي برسونمت.
_نه عزيز! مزاحمت نميشم..
_مزاحم چيه؟! تو مراحمي؛ کمربندت رو ببند که بريم.
_ميخواي من بشينم؟
نه بهتر شدم.._
لبخندي زد. ولي به نظرم اخم بيشتر بهش مياد! آخه با جذبش مي کنه.. آهنگي گذاشتم، صداش رو کم کردم و گفتم:
_خب خانم دکي! کجا برم؟
خيابون افريقا.._
_جدي؟!
_اوهوم.
_واي! جالبه! من هم اونجا زندگي ميکنم.
_نه؟!
_واقعا.
_واي! پس همسايه هستيم..
_اوهوم.. از آشناييت خوشبختم؛ رها هستم.
دستم رو دراز کردم که اون هم به گرمي فشرد و گفت:
_سارا..
تا رسيدن به خونه يه دم خنديديم؛ شماره هامون رو هم به هم داديم تا هر روز بزنگيم و چون همسايه بوديم رفت و آمد آسونتر بود.
سارا اين ها تازه اسباب کشي کردن؛ دو يا سه تا خونه بيشتر فاصله باهام نداشت. دختر باحالي بود! هم خوشگل و هم پايه.. اخلاقش هم عالي بود.. آدم احساس راحتي مي کرد باهاش. به طور کلي اجتماعي بود.
اوم.. قيافش: چشم هاش آبين، بينيش قلميه و لب هاشم غنچهايه؛ پوستش سفيده و مژه هاي بلند و فري داره، مو هاش هم قهوهايه خيلي روشن هست و قشنگ معلومه که رنگ کرده..!
بعد از خداحافظي با سارا ماشين رو تو خونه بردم؛ واي نه! فردا دانشگاه دارم.. اه خدا! به دادم برس.. رفتم تو اتاقم و عين جت لباس هام رو عوض کردم و پريدم رو تخت، آخيش! با اينکه امروز خيلي خوابيدم ولي الان دارم از خستگي ميميرم..
***
زينگ زينگ...
مرگ، کوفت، زهر مار، درد!_
اوف! ساعت رو قطع کردم، واي خدا! دارم از خستگي ميميرم.. بيحوصله بلند شدم، به دستشويي رفتم و آبي به دست و صورتم زدم؛ هي! يکم حالم جا اومد.. پريدم بيرون. اوف! باز مراسم انتخاب لباس! خدايا! نميشه خودت هر روز واسم يه لباس جدا بذاري تا بپوشم؟ نه خدايا، کرمت کجاست؟!
مانتوي آبي نفتيم رو همراه با شلوار لي و مقنعهي مشکيم پوشيدم، کتاب هاي بيخودم که فقط واسه امتحان هام بازشون ميکنم رو انداختم تو کولم و پيش به سوي محل عذاب...
******
سريع وارد کلاس شدم، چشم چرخوندم تا قوم مغول رو پيدا کنم.. وا! خاک تو سرشون! حتما رفتن حمله.. آخه سر کلاس نيومدن.
نگاهي به ارغوان انداختم، با صداي بلند ميخنديد! سرش رو بالا آورد و با دست اشاره کرد که برم کنارش؛ اري يکي از بچه هاي کلاسه.. رفتم سمتش و روي صندلي کنارش نشستم.
_سلام.
_به! سلام رها خانم؛ چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد؟!
_زر نزن بابا! ديروز که پيشت بودم..
_ها! ديدم چه شاهکاري سر سيا در آوردي.
_آخيش! دلم خنک شد.
_من هم..
_حالا واسه چي ميخنديدي؟
دوباره خنديد و گفت:
_چند تا جوک خوندم، بيا براي تو هم بخونم..
_باشه؛ فقط آروم.
_اوف! باشه، ميگه:
"يه روز بابام داشت نماز ميخوند که يه پرنده محکم خورد تو پنجرمون! بابام فرياد زد: خدا! من دارم با تو حرف ميزنم، اون وقت تو داري "انگري بردز" بازي ميکني؟!"
"يه روز يه مشهدي رفت بالاي يه تپه و فرياد زد: خدا! چرا پول نميدي؟ چرا ماشين نميدي؟ چرا خونه نميدي؟! تو همين حين پاش ليز خورد و از بالاي تپه افتاد پايين! فرياد زد: نميدي که نميدي چرا هول ميدي؟!"
"يه روز جعفر پاهاش رو از هم باز کرد و جلوي بانک نشست؛ بهش گفتن: "چرا با پاهاي باز نشستي جلوي بانک؟!" گفت: همين الان راديو گفت به بازنشستگان وام ميدن!"
هانا
0دارین رمان می نویسین تروخدا دقت کنین یعنی چی داره میره دانشگاه بعد شال سرش کرده 🤣
۴ هفته پیشآوین
0رمان خیلی خوبی بود ممنون از نویسنده ی گل😆😆
۴ هفته پیشزهرا
2بشدت آبکی اگر میخایید وقتتون تلف شه بخونیدش
۴ هفته پیشآوین
1رمان خیلی قشنگی بود مخصوصا وقتی رها فهمید خانوادش کی هستند وخیلی ممنون از نویسنده ی این رمان🤩🤩
۴ هفته پیش!دورگم
0سلام نویسنده جونییی رمان خوبی بود ولی خیلی خلاصه کرده بودی جوری ک من الانم ابهاماتش توی ذهم هس و دقیق نمیدونم چیشد و با نظر اون خانومی ک خودشو النتز معرفی کرده بود موافقم ولی ب هر حال امیدوارم این حرفه رو ادامه بدی چون من احساس میکنم ب ی جایی میرسییی❤️🎀🫂
۲ ماه پیشهمون دورگه هستم
0این جا من ذهن. الناز. رو مثل این ک اشتباه تایپی شده بود گفتم بگم ک راحت تر بقیه هم متوجه بشن🫣🫡
۲ ماه پیشالی
2چرا انقد سریع مشکلات حل شد؟مگه نباید قشنگ یدور همه دهنشون سرویس میشد بعد پایان خوش میرسید؟چرا انقد خلاصههههههههههههه؟
۴ ماه پیشاشک هشتم
1خوب بود ولی تا جایی که رفتند تو ویلا یهو چرا همه چیز سریع اتفاق افتاد
۵ ماه پیشفاطیما
2رمانش عالی ترسناک و تخیلی هست پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش
۶ ماه پیشmisha
0رمان بدی نبود البته میتونست بهتر باشه دیالوگ هاش خیلی بد بودن میتونست هیجان و ترس بیشتری داشته باشه و همینطور میتونست با جزییات بیشتری نوشته بشه مثلا اگه بیشتر راجب قدرت های یه دورگه صحبت میکرد خوب بود یا اینکه مثلا چه اتفاقاتی بین اون چندتا زوج افتاد که ازدواج کردن
۷ ماه پیشسمانه
0امم خوب بود ولی آخرش زیاد خلاصه شده بود و ینی چی اینکه سی سال گذشته و اون ی دختر ی ساله داره کاش آخرش هیجانی تر بود
۷ ماه پیشنازنین
3خیلی کوتاه وخیلی جالب بود ممنون از شما نویسنده توانا❤
۸ ماه پیشالناز
1بخشی که رها تازه وارد دایره شد رو دوست داشتم از شخصیت سیاوش خوشم اومد ولی به بقیه ی خواننده ها پیشنهاد میکنم تا پارت سه بخونید و بقیه رو خودتون تو ذهنتون هر جور دوست دارین تصور کنین وگرنه افسرده میشین 😂
۸ ماه پیشالناز
1ادامه ی نظر قبلی : ۴ رها وقتی با خاله و شوهر خالش روبرو شد چه واکنشی نشون داد ؟ ۵ الان سر دورگه ها چه بلایی میاد ؟ ۶ مامان رها « ساغر » زنده بود یا نه ؟ وگرنه چجوری به دخترش کمک میکرد ؟ ۷ آدرین با اون گند اخلاقیش چجوری با سارا اوکی شد ؟
۸ ماه پیشالناز
2سیاوش و رها میتونستن خیلی بیشتر از اینا درگیری داشته باشن و رمان رو جذاب کنن ، اینجوری تموم کردن رمان یه سری سوالات مبهم توی ذهن خواننده به وجود میاره که عبارتند از : ۱ رها و سیاوش این همه در گیری داشتن چرا ازدواج کردن ؟ ۲ رویا چرا انقد ساده مرد ؟ ۳ چرا همه با هم ازدواج کردن و اوکی شدن ؟
۸ ماه پیش
Zahra
0رمان بدی بود میتونست اخرش هیجان انگیز تر باشه در هر حال ممنون از نویسنده و کسایی هم که دنبال رمان ترسناک و راز الودن ویلای وحشت رو بهشون پیشنهاد میکنم