دوست داشتی؟
رمان ویلای متروکه اثر سارا ایزدی

رمان ویلای متروکه

  • زبان فارسی
  • 71.4K 👁
  • 200 ❤️
  • 216 💬

خلاصه رمان :

ممکنه یه گربه ببینی، جن باشه! یه سگ ببینی، اون هم جن باشه..! می‌گن غذا نمی‌خورن؛ سایه می‌خورن..!

قسمتی از متن رمان ویلای متروکه

_آخه کنار خيابون پارک کردين! قيافتون هم...
ريز خنديد و ادامه داد:
_خيلي داغونه!
اين قدر با مزه گفت که من هم خنديدم.. گفت:
_کمکي از دست من برمياد؟
_نه؛ خيلي ممنونم.
_مطمئنين؟ من پزشکي خوندم؛ مي‌تونم با...
به کيفش اشاره کرد و گفت:
_مي تونم با وسايلم معاينتون کنم.
_باعث زحمتتون مي‌شه..
نه عزيزم؛ چه زحمتي!_
_ممنونم؛ پس بيا اينجا بشين.
به صندلي کمک راننده اشاره کردم، سرش رو تکون داد، ماشين رو دور زد و در رو باز کرد و کنارم نشست؛ اوم.. چه بوي خوبي ميده!
يه ذره چشم هام و گوش هام رو معاينه کرد بعد با لبخند گفت:
_مشکلي نداري عزيزم؛ يکم استراحت کني خوب مي‌شي.
بعد خواست پياده شه که گفتم:
_لااقل بذار تا جايي برسونمت.
_نه عزيز! مزاحمت نمي‌شم..
_مزاحم چيه؟! تو مراحمي؛ کمربندت رو ببند که بريم.
_مي‌خواي من بشينم؟
نه بهتر شدم.._
لبخندي زد. ولي به نظرم اخم بيشتر بهش مياد! آخه با جذبش مي کنه.. آهنگي گذاشتم، صداش رو کم کردم و گفتم:
_خب خانم دکي! کجا برم؟
خيابون افريقا.._
_جدي؟!
_اوهوم.
_واي! جالبه! من هم اونجا زندگي مي‌کنم.
_نه؟!
_واقعا.
_واي! پس همسايه‌ هستيم..
_اوهوم.. از آشناييت خوشبختم؛ رها هستم.
دستم رو دراز کردم که اون هم به گرمي فشرد و گفت:
_سارا..
تا رسيدن به خونه يه دم خنديديم؛ شماره هامون رو هم به هم داديم تا هر روز بزنگيم و چون همسايه بوديم رفت و آمد آسون‌تر بود.
سارا اين ها تازه اسباب کشي کردن؛ دو يا سه تا خونه بيشتر فاصله باهام نداشت. دختر باحالي بود! هم خوشگل و هم پايه.. اخلاقش هم عالي بود.. آدم احساس راحتي مي کرد باهاش. به طور کلي اجتماعي بود.
اوم.. قيافش: چشم هاش آبين، بينيش قلميه و لب هاشم غنچه‌ايه؛ پوستش سفيده و مژه هاي بلند و فري داره، مو هاش هم قهوه‌ايه خيلي روشن هست و قشنگ معلومه که رنگ کرده..!
بعد از خداحافظي با سارا ماشين رو تو خونه بردم؛ واي نه! فردا دانشگاه دارم.. اه خدا! به دادم برس.. رفتم تو اتاقم و عين جت لباس هام رو عوض کردم و پريدم رو تخت، آخيش! با اينکه امروز خيلي خوابيدم ولي الان دارم از خستگي مي‌ميرم..
***
زينگ زينگ...
مرگ، کوفت، زهر مار، درد!_
اوف! ساعت رو قطع کردم، واي خدا! دارم از خستگي مي‌ميرم.. بي‌حوصله بلند شدم، به دستشويي رفتم و آبي به دست و صورتم زدم؛ هي! يکم حالم جا اومد.. پريدم بيرون. اوف! باز مراسم انتخاب لباس! خدايا! نمي‌شه خودت هر روز واسم يه لباس جدا بذاري تا بپوشم؟ نه خدايا، کرمت کجاست؟!
مانتوي آبي نفتيم رو همراه با شلوار لي و مقنعه‌ي مشکيم پوشيدم، کتاب هاي بيخودم که فقط واسه امتحان هام بازشون مي‌کنم رو انداختم تو کولم و پيش به سوي محل عذاب...
******
سريع وارد کلاس شدم، چشم چرخوندم تا قوم مغول رو پيدا کنم.. وا! خاک تو سرشون! حتما رفتن حمله.. آخه سر کلاس نيومدن.
نگاهي به ارغوان انداختم، با صداي بلند مي‌خنديد! سرش رو بالا آورد و با دست اشاره کرد که برم کنارش؛ اري يکي از بچه هاي کلاسه.. رفتم سمتش و روي صندلي کنارش نشستم.
_سلام.
_به! سلام رها خانم؛ چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد؟!
_زر نزن بابا! ديروز که پيشت بودم..
_ها! ديدم چه شاهکاري سر سيا در آوردي.
_آخيش! دلم خنک شد.
_من هم..
_حالا واسه چي مي‌خنديدي؟
دوباره خنديد و گفت:
_چند تا جوک خوندم، بيا براي تو هم بخونم..
_باشه؛ فقط آروم.
_اوف! باشه، ميگه:
"يه روز بابام داشت نماز مي‌خوند که يه پرنده محکم خورد تو پنجرمون! بابام فرياد زد: خدا! من دارم با تو حرف مي‌زنم، اون وقت تو داري "انگري بردز" بازي مي‌کني؟!"
"يه روز يه مشهدي رفت بالاي يه تپه و فرياد زد: خدا! چرا پول نميدي؟ چرا ماشين نميدي؟ چرا خونه نميدي؟! تو همين حين پاش ليز خورد و از بالاي تپه افتاد پايين! فرياد زد: نميدي که نميدي چرا هول ميدي؟!"
"يه روز جعفر پاهاش رو از هم باز کرد و جلوي بانک نشست؛ بهش گفتن: "چرا با پاهاي باز نشستي جلوي بانک؟!" گفت: همين الان راديو گفت به بازنشستگان وام ميدن!"


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ویلای متروکه

  • سمیرا

    0

    رمان بدی نبود ولی زیادنپسندیدم بیشتر تخیلی بود

    ۲ هفته پیش
  • Z. N. J

    0

    زیاد هیجان انگیز نبود، به عنوان یه رمان ترسناک میتونست هیجانی تر باشه، جزیتایتش کم بود. در کل من خوشم اومد. پیشنهاد میکنم بخونید. ممنون!

    ۴ هفته پیش
  • nazanin

    0

    خیلی قشنگ بود یکی از بهترین رمان های ترسناک بود واقعا دست نویسنده درد نکنه

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    به شدت ابکی و حوصله سر بره ۱۰ دقیقه که بخونین خسته میشین و بقیشو ول میکنین

    ۲ ماه پیش
  • الفا

    0

    رمان قشنگی بود و دوسش داشتم ولی رویا حیف شد

    ۳ ماه پیش
  • آیدا

    0

    خیلییی خیلییی رمان خوبیه حتما پیشنهادش میکنم بخونید ولی خیلی زود تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • Yegan

    0

    ارزش خواندن داره بین رمانهای ترسناک جز خوبهاش هستش

    ۴ ماه پیش
  • Mahor

    2

    اصلا پیشنهاد نمیکنم به شدت قلم ضعیفی داشت و مزخرف بود

    ۵ ماه پیش
  • عاطی

    0

    به نظرم داستان قشنگی بود و ارزش خوندن داشت پیشنهاد میکنم بخونید

    ۶ ماه پیش
  • مهرسانا فن حامیم 🤍✨

    1

    ✨🤍دارم فعلا میخونمش اگه خوب بود حتما میگم🤍✨

    ۶ ماه پیش
  • Zahra

    1

    رمان بدی بود میتونست اخرش هیجان انگیز تر باشه در هر حال ممنون از نویسنده و کسایی هم که دنبال رمان ترسناک و راز الودن ویلای وحشت رو بهشون پیشنهاد میکنم

    ۸ ماه پیش
  • هانا

    8

    دارین رمان می نویسین تروخدا دقت کنین یعنی چی داره میره دانشگاه بعد شال سرش کرده 🤣

    ۸ ماه پیش
  • آوین

    0

    رمان خیلی خوبی بود ممنون از نویسنده ی گل😆😆

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    5

    بشدت آبکی اگر میخایید وقتتون تلف شه بخونیدش

    ۸ ماه پیش
  • آوین

    1

    رمان خیلی قشنگی بود مخصوصا وقتی رها فهمید خانوادش کی هستند وخیلی ممنون از نویسنده ی این رمان🤩🤩

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️