تا ابد به قلم نسترن قلی زاده
پارت ششم :
هر بار اونو میدیدم، آتیش خشمم شعلهورتر میشد. نمیذاشت اون اتفاق سنگین رو فراموش کنم.
دفعه آخر که به ماشینش تکیه داده و به پنجره خونهم خیره شده بود، با خونسردی تمام با پلیس تماس گرفتم.
وقتی مأمورا برای بازداشت اومدن، شرط گذاشتم دیگه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

فرشته
0خیلی ممنونم بانو جان، رمان جذاب و دلبریه😍 خدا قوت، قلمتان جاودان و درخشان✨❤️