پارت سوم :

دسته کلیدی که هنوز تو دستم بود، بی‌اینکه فکر کنم، با تموم خشم و قدرتم به سمتش پرتاب کردم. به آرنجش خورد. با ناله‌ای کوتاه از جا پرید و نیمخیز شد.
چشم‌هاش رو چند بار باز و بسته کرد تا تصویر من رو تشخیص بده. گیج و منگ بود. موهاش آشفته و صورتش پف‌کرده. حالم رو به هم می‌زد.
لبخند کجی زد و گفت:
– رها؟ تویی عزیزم؟ کِی اومدی؟
«عزیزم» گفتنش مثل سیلی بود که به صورتم خورد. کیفم رو از روی شونه‌م پایین آوردم. خواستم روی میز بذارمش اما با دیدن اون وضعیت چندش‌آور، منصرف شدم و اون رو کنار پام نگه داشتم.
با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه گفتم:
– اینجا چه غلطی می‌کنی؟
چشم‌هاش گرد شد و پرسید:
– چی؟
پلک‌هام رو محکم روی هم فشردم. یه نفس عمیق کشیدم. تو دلم تا پنج شمردم. نباید فریاد می‌زدم. همسایه‌ها کم‌حوصله بودن و من توان توضیح دادن به هیچ‌کس رو نداشتم.
با صدایی آهسته‌تر اما تیزتر گفتم:
– تو خونه من چه غلطی می‌کنی؟
برای لحظه‌ای فقط نگام کرد. انگار تازه داشت موقعیت رو درک می‌کرد. دستش رو روی پیشونیش کشید و نشست.
– رها، درست صحبت کن. این چه طرز حرف زدنه؟
خنده‌ای تلخ گوشه لبم نشست.
– درست؟ با غلطی که تو کردی، این طرز حرف زدن خیلی هم محترمانه‌ست. تو چرا این‌قدر پررویی؟
ابروهاش تو هم گره خورد. خودش رو تو موضع طلبکار می‌دید.
– چی می‌گی؟ من چی کار کردم مگه؟
– این‌جا رو نگاه کن. چرا خونه منو به این روز انداختی؟ اگه می‌خواستی خوش بگذرونی، می‌رفتی خراب‌شده خودت. چرا خونه منو به گند کشیدی؟
بی‌خیال شونه بالا انداخت و گفت:
– به خاطر اینا ناراحتی؟ آروم باش رها. دیشب بچه‌ها اومده بودن. یه دورهمی ساده بود.
از روی کاناپه بلند شد و چشماش رو مالید و گفت:
– الان تمیز میکنم همه جا رو.
خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا از گلوم بیرون اومد و با تمسخر گفتم:
– نگو دورهمی بگو خلوت. خلوت دو نفره، با رویا.
اسمش رو که شنید، نگاش لرزید. فقط برای کسری از ثانیه، اما من دیدم.
سکوتی سنگین بینمون افتاد و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری بیش از حد واضح شده بود.
گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و صفحه رو مقابلش گرفتم. عکس هنوز باز بود. رنگ از صورتش پرید. لب‌هاش تکون خورد، اما صدایی بیرون نیومد؛ مثل مجرمی که ناگهان با مدرک رو‌به‌رو شده باشه.
تو اون لحظه، عجیب بود که اشک نمی‌ریختم. نه فریادی، نه هق‌هقی. فقط یه سرمای عمیق درونم می‌دوید؛ سرمایی که از قلبم شروع می‌شد و تا نوک انگشتام می‌رسید.
خونه‌م، کاناپه‌م، شبِ نبودنم، لبخندهاشون…
همه‌چیز کنار هم ایستاده بود تا حقیقت رو بی‌پرده نشونم بده.
و من، میون خشم و تحقیر و ناباوری، فقط ایستاده بودم و به مردی نگاه می‌کردم که دیگه هیچکس من نبود.
– الان فهمیدی چه غلطی کردی؟
موبایل رو روی مبل پرت کردم و گفتم:
– از کِی دارید منو دور میزنید؟
اومد تا بازوم رو بگیره. یه قدم عقب رفتم و بدون اینکه بخوام صدام بالا رفت:
– به من دست نزن عوضی!
روی کاناپه نشست و سرش رو میون دست‌هاش پنهان کرد؛ شونه‌هاش افتاده بود، انگار که تمام وزن دنیا روی استخوان‌هاش نشسته باشه.
انگشتاش تو موهای سیاه و خوش‌حالتش فرو رفت و بی‌قرار اون‌ها رو کشید؛ همون موهایی که روزی با شیطنت میونشون دست می‌بردم و می‌گفتم:
– بهت میاد وقتی این‌قدر نامرتب می‌شی.
نگاش کردم. چقدر آشنا بود این مرد و چقدر غریبه.‌
برای لحظه‌ای کوتاه، آرزو کردم کاش همه‌چیز کابوس باشه. کاش چند دقیقه دیگه از خواب بپرم و ببینم اون مثل همیشه سرش رو روی پام گذاشته، با همون لحن مهربونش قربون صدقه‌م می‌ره و من با لبخند موهاش رو نوازش می‌کنم.
کاش بتونم انگشتام رو دوباره میون همون موها بلغزونم، بدون اینکه خیانتی میون ما فاصله انداخته باشه.
اما این بیداری بود.
و بیداری، همیشه بی‌رحم‌تر از هر کابوسیه.
بغضم رو فرو دادم. آخرین چیزی که می‌خواستم، اشک ریختن مقابل مردی بود که حرمت رو شکسته بود.
گریه، برای کسی که خیانت کرده، شبیه جایزه دادنه؛ شبیه اعتراف به شکست.
تو ذهنم تصویرشون جون گرفت؛ فرهاد و رویا، شونه به شونه، با همون لبخندهای مضحک، حتما تو خلوتشون به ساده‌لوحی من خندیده بودن.
نه قرار نبود با اشکم جشن‌شون رو کامل کنم. قرار نبود بذارم خیال کنن موفق شده‌‌ن من رو خرد کنن.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    طفلی رها فرهاد نامرد ممنون عزیزم عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    بی نظیر و عالی بود این پارت😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    0

    وای خدااااا این فرهاد در برخورداول با رها چه خوب نقش بازی میکرد

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    و بیداری همیشه بی رحم تر از هر کابوسیه ، واو یعنی wow

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    😢😢

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    راست می گیدنسترن بانوبعضی خانمهاجوری خیانت میکنن که شوهرشرمگین میشه ازبابت زندگیش یاحتی ازشون باردارمیشه وبه رویش نمی آورد🙏

    ۵ ماه پیش
  • فرزانه

    2

    مردا چه راحت خیانت میکنن💔

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    درسته عزیزم، بعضی افراد به دلیل مشکلات شخصیتی، چه زن و چه مرد، به راحتی خیانت می کنن. اما این به هیچ وجه به این معنی نیست که همه ی مردها و یا زن ها این طور عمل می کنن. در واقع، مردان (و زنان) خوب زیادی در جامعه وجود دارن که به رابطه خودشون وفا دارن. ممنون که نظرت رو به اشتراک گذاشتی💕

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️