پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت سوم :
هنوز وارد محل نشده، برق درهای آهنی وخانههای آجری درچشم هایشان افتاد. کوچههایی که از تمیزی برق میزدند و مردمی که لباس هایشان گرانقیمتتر از اهالی محلهی پایین بود.
کنار در یکی ازباغ ها بالأخره ایستادند. هر دو نفس، نفس می زدند و تمام لباسهای پارچهای مجید، خیس از عرق شده بود. دایرههایی خیس هم روی لباسهای مجید خودنمایی میکرد که از آثار همان عرق تنش بود.
هر دودستهایشان را روی زانو گذاشته بودند و پره های بینیشان تند باز و بسته میشد. موهای کم پشت سه سانتی علی هم خیس از عرق شده بود و نفسش بالا نمیآمد.
- ولش کن نامرد. حسابت رو با من تسویه کن.
درست مثل آن معرکه گیرهای دم میدان حرف زده بود. برای همین احساس بزرگی میکرد. مثل آدم بزرگها!
مجید هم گویی آن معرکه را دیده بود که سینه سپر کرد، شکم بزرگش را برای چند لحظه به داخل فرستاد وگفت:
- حساب ما تا قیوم قیومت پابرجاس.
اگر کسی آنها را با آن شرایط میدید ومیدانست که سر پنج تا تیله آنطور رجز میخوانند، بی شک دو تاکشیدهی پر آب و لعاب نثارشان میکرد ومیگفت که بروند درسشان را بخوانند و بروند پیکارشان.
دیالوگ مجید به اصطلاح کوچه بازاریها، دیالوگ مشتی بود؛ اما نه مجید و نه علی نمیدانستند که پا برجا بودن یعنی چه. علی بیخیال معرکه وحرف های آدمبزرگ ها شد و با لحنی نرمتر که از او بعید بود گفت:
- مجید کبادهی پهلوون رو بده بذار برم. قول میدم تیلهها رو تا شب برات بیارم.
مجید کباده را محکمتر چسبید و چند قدم عقب رفت که شکمش مثل ژله بالا و پایین شد. بلوز سفید آهار دارش، کثیف و چروکیده شده بود.
- نه. اون موقع پنج تابود. تا دیشب شد ده تا. الان باید بیست تا بدی!
یقین داشت که خود مجید در تمام زندگیش بیست تیله را یک جا ندیده است! دهانش را با تعجب باز کرد و گفت:
- بیست تا؟ ولی من فقط همون پنج تا رو دارم.
مجید سر کچلش را خاراند وگفت:
- خب از کریم بگیر. هفت تا کریم، سه تا اصغر، دو تا مرتضی، سه تا هم مرضیه خواهرت داره!
حساب تمام تیلههای محل را هم داشت. از بزرگ گرفته تا کوچک و ریز. شاید میتوانست از کریم و مرتضی و اصغر تیلههایشان را قرض بگیرد؛ اماتیلههای مرضیه را نه. آن ها تیلههایی بودند که مادرشان به
مرضیه داده بود. قبل از آن که به رحمت خدا برود. نام پسر همسایهشان رحمت بود. وقتی کوچکتر بود و به خانه رحمت و ننهاش میرفت، اتاقش را پنهانی و مخفیانه میگشت تا مادرش را پیدا کند؛ اماهیچ وقت او را پیدا نکردهبود. آخر مادرش چطوری به رحمت خدا رفته بود؟! مگر به جز آن رحمت، رحمت دیگری هم در آن محله بود؟ مگر خدا هم پسری قد بلند و بی قواره مثل رحمتداشت؟
البته بعدها از خان جون شنید که وقتی کسی میمیرد و او را زیر خاک میگذارند، به رحمت خدامیرود؛ اما هنوز این آقا رحمت معروف را پیدا نکرده بود. بالاخره دست از رحمت گمگشته برداشت و ابرهای خیالش را با فوت محکمی به عقب فرستاد. بعد سینهاش را سپر کرد و گفت:
- اگه راست میگی بیا مردونه بجنگیم. هر کی برنده شد هر چی تیله داره بده!
مجید که در این معامله سود زیادی نمیکرد، سریع به علامت نفی سر تکان داد؛ اما قبل از آن که چیزی بگوید علی روی سر و کولش پریده بود و مشت های بیهدفش را به هر جا که دید داشت فرودمیآورد.
برای یکلحظه از مجید غافل شد و او کباده به بغل روی زمین قل خورد و نزدیک در آهنی سبز رنگ باغ انار رفت. بدون اینکه به عقب نگاه کند، در را باز کرد، سریع کباده را درون باغ انداخت و تند و چابک از درخت گردویی که همان حوالی بود بالا رفت.
خنده کنان در حالی که دستهایش را پشت گوشهایش گذاشته بود و شکلک در میآورد،گفت:
- حالا اگه میتونی برو برش دار.
علی کم مانده بود بساط آبغوره گیری معروف که خان جون میگفت را روی زمین پهن کند وآبغورهی اشکهایش را بگیرد.
اما به نظر گرفتن آبغوره از اشک کار سختی میآمد و از طرفی بابا رحمان گفته بود که گریه کار مردها نیست! پس بیخیال شد و به جای زدن زیر گریه، چند قلوه سنگ برداشت تا مجید را بزند بلکه جگرش خنک شود! اما زیاد وقت نداشت، پس آهسته در نیمه باز آهنی باغ را با صدای جیر جیر بدی باز کرد و درون آن را سرک کشید. آن قدر چشم چرخاند تا بالأخره کباده را میان بوتههای انگور له شده درحاشیه ی باغ
انار دید! دستش را بلند کرد و محکم به سر خودش زد. اگر صاحب باغ می رسید و بوتههای انار را میدید، اگر اوستا محمد او را بیرون میانداخت، اگر صاحب باغ به پدرش میگفت، اگر پهلوان رشید مردی آن فرو رفتگی روی کباده ی خانوادگیش را میدید... وای که چه قیامتی به پا میشد! سریع به سمت کباده رفت تا آن را بردارد؛ اما صدای رکابهای دوچرخهای را شنید. سریع پشت یکی ازدرخت های قطور پناه گرفت. چند دقیقهی بعد سر وکله ی مرد قد بلند و درشت اندامی، حتی بزرگتر از پهلوان رشید پیدا شد که به سمت آلونک درون باغ میرفت و دوچرخهی آبی رنگ و رورفتهای را به همراه خودش میکشید.
نفسش را در سینه حبس کرد تا دور شود و سپس غرولند کنان در حالی که به جان پوست لبش افتاده بود، زیر لب گفت:
- خدا لعنتت کنه مجید.
لطفا صبر کنید...