مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت هشتم :
رفتنشان که با چرخیدن استیون به عقب، روی چشمان میشکا نقش بست، لبخند پررنگی زد و به عقب چرخید.
-رفتن.
گفت تا پشت بندش صدای همهمهی پیروزی مردم بلند شود، صدایی که به گوش فرمانده رسید و دستش را روی زانویش مشت کرد و اعصابش را مشنجتر ولی برخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سارا
0فرمانده شکار لحظه ها داشت ببینیم مخش میکشه ببینه چی شده 🤔💚