پارت سوم :

میشکا، خیره به چشمان بی حسِ فرمانده، گره ابروانش را کورتر کرد و نفسش را برای گذر از دودی که هنوز هم اطرافش می‌رقصید حبس سینه‌اش کرد.ناخن‌هایش را کف دستش فرو برد و بی‌آنکه ترسی از آن مرد داشته باشد،به خیره‌گی نگاهش ادامه داد تا فرمانده باشد که دست فرو برده درون جیب‌های شلوار سبز پررنگش، نیم قدمی به او نزدیک شد و گفت:
-چشات، چشات جای زبونت میگن تا چه حد ازم متنفری.
پوزخندی زد و سرش را به صورت میشکا نزدیک کرد و سهراب بود که مشتش محکم‌تر از قبل شد و میشکا بود که حتی نیم سانت عقب نکشید. این دختر هیچ ترسی از آن مرد و سربازانش نداشت، سربازانی که یکی از بین‌شان دل داده بود به آن عشق ممنوعه!عشق بین دو دشمن؟ شدنی بود؟ شاید!شایدی که در دل استیون جوانه زده و امیدوار نگهش می‌داشت برای روز وصال!
استیون که از دمی پیش چشم از آنتونی گرفته و دوباره مسیر چشمانش را سوی معشوق کشانده بود، ابروانش را قدری نزدیک یکدیگر کرد و نگران از بحثی که بین میشکا و فرمانده‌شان قصد بالا گرفتن داشت،نیم قدمی جلوتر آمد و گوش سپرد به صدای مرد.به صدای اویی که عقب کشید و چون قبل صاف ایستاد.
-جسوری!جسورتر از چیزی که نشون میدی!
جسور بود، واقعا جسور بود و این جسارت شاید سرمنشاءش می‌رسید به مردمی که پشت سرش ایستاده و چون او اخم آلود و ناراضی بودند!زن، کودک، مرد، بزرگ و کوچک، هیچ یک، از آن بیگانه‌گان دل خوشی نداشتند و تیزی برنده‌ی نگاه‌شان مقصدی جز آنان نداشت.
میشکا پوزخندی روی لب‌هایش از گفته‌ی او نشاند و نگاهش را لحظه‌ای به پشت سرِ فرمانده، درست جایی که استیون ایستاده و نگاهش می‌کرد چرخاند.لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای قهوه‌ای چشمانش به آبی دیده‌گان استیون گره خورد و بی‌خبر از عمق آن نگاه و تپش افتاده به قلب او با همان ثانیه‌ای قفل شدگی، گذر کرد تا رسید به مابقی سربازان و سپس کامیونی که بیشتر کیسه‌های انبار را درون خود جای داده بود.
چشم از کامیون گرفت و دوباره نگاه سمت فرمانده که با چشمانش جست و جوی چندی پیش او را تماشا می‌کرد،برگرداند و گره قدری باز شده‌ی ابروانش را دوباره کوک زد و گفت:
-هشدار داده بودیم بهتون که دوباره سمت انبار نیاین ولی بی‌توجه بهش بازم اومدین.
مکث کوتاهی کرد و قدری چشم ریز کرد و ادامه داد:
-این بی اعتنایی معنی جز جواب گرفتن ازمون نداره.
فرمانده لبخند کجی از تهدید او که لا به لای کلماتش مخفی شده بود زد و حینی که دستانش را از جیب‌هایش بیرون می‌آورد گفت:
-شما ایرانیا یه ضرب المثلی دارین.
نگاه از میشکا گرفت و قدری گردنش را به پایین خم کرد و خیره به زمین گل آلود زیر پایش، با لحنی متفکر ادامه داد:
-خوب یادم نیست ولی... .
سر برآورد و دوباره که نگاه به نگاه عصبی میشکا زنجیر کرد، با حفظ لبخند کجش و لهجه‌ای غلیظ و به فارسی گفت:
-سرخ زبان...سر سبز... .
مکثی کرد و چون دقیق نمی‌دانست باید کدام کلمات را کنار هم بچیند ولی منظورش به میشکا رسید. لبخند از صورت پاک کرد و ادامه داد:
-مواظب حرفایی که میزنی باش.
تهدیدوار گفت تا به میشکا بفهماند گفته‌هایش عواقب سنگینی برایش دارند ولی که را می‌ترساند؟ میشکا را؟دختری که تمام اهالی روستا چون کوه پشتش ایستاده و حتی اجازه نمی‌دادند تاری از موهایش کم شود؟تهدیدش برای هر که هم ترس‌آور بود برای میشکا هیچ بود، هیچی که شد رد پوزخندی و گوشه‌ی لب‌هایش را طرح زد.
-گفتی زبان سرخم سر سبزمو به باد میده... .
مکث کوتاهی کرد و تن صدایش را پایین آورد و جدی و دور شده از آن پوزخند ادامه داد:
-ولی نه من و نه این مردم اجازه نمی‌دیم حتی یکی از اون کیسه‌ها رو با خودتون ببرین.کیسه‌هایی که حاصل دست رنج‌مونه.
بازی تهدید بود، بازی که گاهی سمت زمین میشکا بود و گاهی سمت فرمانده.تیغ تیز کلمات‌شان سمت یکدیگر گرفته شده و با زبان تهدید سخن می‌گفتند. تهدیدی که هر کدام سعی داشتند با به بازی گرفتنش، دیگری را از میدان به در کند ولی نه فرمانده قصد عقب نشینی داشت و نه میشکا و نه مردمی که به آن سادگی قید دست رنج‌شان را نمی‌زدند.
میشکا پایش را روی زمین گل‌آلود رو به جلو سُر داد و تیز و برنده، خیره به فرمانده‌ای که منتطر بود تا جمله‌ای دیگر شنیده و به اوج کلافگی‌اش از دست آن دختر رسیده و بهانه‌اش جور شود برای جوابی در خور دادن، حکم داد به ادامه‌دار شدن جمله‌اش.
-تک‌تک اون کیسه‌های برای این مردمه نه شماهایی که به ناحق روستامونو غصب کردین.
رسید، فرمانده به اوج صبرش رسید که بی‌آنکه چشم بگیرد از نفرت چشمانِ میشکا، دست راستش را بالا گرفت و با حرکت کوتاه دستش رو به جلو، خطاب به سربازانی که ایستاده و نگاهش می‌کردند،دستورش را فهماند. فهماند تا همگی دست سمت اسلحه‌هایی که به شانه‌هایشان وصل بودند ببرند. اسلحه‌هایشان را پایین آورده و پس از مسلح کردن‌شان و حرکت دوم دست فرمانده برای پیش آمدن‌شان، نوک اسلحه‌ها را رو به جلو گرفته و آرام و با قدومی بلند، جلو بردند، البته به جز استیون که نگران و مات، خیره مانده بود به پیش رفتن سربازها.
می‌رفت؟ می‌ماند؟ چه می‌کرد؟ می‌رفت یک جور درد داشت برایش و نمی‌رفت جوری دیگر!مدیون خودش می‌شد یا دلش؟یک طرف معشوقش قرار داشت و سویی دیگر وطنش!به معشوق خیانت می‌کرد یا به وطن؟ کدام یک برایش با ارزش‌تر بود؟کدام یک را برمی‌گزید تا قلبش آن‌طور به هول و ولا نمی‌افتاد؟فرمانده‌اش دستور داده بود به اسلحه کشیدن آن هم سوی که؟ سوی معشوق!از مرام عاشقی دور بود آن‌طور مقابل دل ایستادن! از مرام سربازی‌اش دور بود پشت کردن به وطنش!استیون گیر کرده بود، وسط دوراهی که نمی‌شد یکی را برگزید و دیگری را نه!نمی‌رفت یک درد بود و می‌رفت هزار درد! دلش را داشت نوک اسلحه‌اش را سمت قلبی نشانه رود که گره خورده بود به قلبش؟ می‌توانست رخ به رخ با معشوقی بایستد که شده بود دلیلی برای گرم شدن قلبش و تپیدن‌های بی‌قرارش؟ مقابل قرار قلبش می‌ایستاد؟ که می‌تواند قدعلم کند مقابل عشق، مقابل معشوق، مقابل اویی که شده گره کوری و افتاده به قلبش؟
مانده بود، مانده بود خیره به میشکا، خیره به اویی که کوری ابروانش قصد گشوده شدن نداشتند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    دلم سوزید برا استیون .میشکا کسی رو نداره ؟💚

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مامان باباش فوت کردن

    ۴ هفته پیش
  • نسترن

    0

    استیون بین دوراهی سختی گیر کرده به کشورش پشت کنه یا به عشقش (به کشورت پشت کن داداش ) 😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قشنگ گفتی‌ دوستش داشتم😂

    ۲ ماه پیش
  • آدولفا

    0

    حسم میگه میشکا چیزی برای از دست دادن نداره برای همین اینقدر شجاعه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ذاتا دختر شجاعیه و دوست نداره غریبه‌ها توی روستاشون باشن

    ۲ ماه پیش
  • ماهورا

    0

    وایی با 3 پارت جوری ضربان قلبم برد بالا نگفتنی بود اصلا نمیدونم چی بگم معرکه بود معرکه قابل ستایش ❤️❤️❤️👌👌

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺پیامت باعث شد خیلییی ذوق کنم، ممنون بابت نظر قشنگت و مرسی که باعث ذوق و لبخندم شدی

    ۳ ماه پیش
  • ماهورا

    0

    قربونت قشنگم یه چیز واقعی بود عالی بود واقعا ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدایت خوشحالم دوستش داری

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    استیون اگه به کشورش پشت کنه من خودم میشم مدافع عشق بین میشکا و استیون ولی اگه به عشقش پشت کنه میشم دشمن خونی استیون و مدافع سفت سخت سهراب⚔️فقط با تصمیم تو 🫵استیون انتخاب کن عشقت یا وطنت🧐عالی بود معصومه جونم🥰💙💙

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    ولی خب بچم بین دو راهی گیر کرده تو زندگی همچین دوراهی هوایی هست و امیدوارم که استیون راهی رو بره که بعداً پشیمون نشه☺️💙💙

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم😂عشقش انقدر قوی هست که به همه چی پشت کنه و فقط به فکر نجات میشکا باشه

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    اصلا من همیشه طرف دار عاشقام اینم یه عاشق واقعیه طوری که جونش هم برا میشکا میده☺️💙💙

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچم🫠

    ۳ ماه پیش
  • مژگان

    0

    متوجهم عزیز شما دارین کلی گویی یه داستان عاشقانه رو روایت میکنید عالیه بیصبرانه منتظر پارتهاتون هستیم. قلمتون مانا🥰

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فداتون عزیزم ممنون همراه رمان هستین🥺

    ۵ ماه پیش
  • مژگان

    0

    میشکا چطور انگلیسی بلده؟ که باهاشون صحبت کنه؟ این داستانو شما براساس واقعیت نوشتین حالا بهش بال و پر دادین. واسم سواله چطور زبان خارجه یاد گرفته؟ حتی درآن زمان که مردم سواد خواندن و نوشتن هم نداشتن ممنون میشم راهنماییم کنید باتشکر

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم جواب این سوالتون تو خود رمان گفته میشه بعدا، نه خود داستان واقعی نیست، اول رمانم نوشتم ساختگیه، صرفا داستان تو برهه ای از تاریخ مون که ارتش انگلیس توی شمال ایران مستقر بود روایت میشه و قرار نیست هیچ کدوم از اتفاقات تاریخی اون زمان توی روند رمان آورده بشه و فقط یه داستان عاشقانه ی تاریخیه

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    انگلیسی ها از قدیم به ما زور میگفتن هنوزم میگن.ممنون بانو جان عالی بود خدا قوت ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه وضعیت سختیه... ادم بین عشقش و کشورش کدومو انتخاب کنه

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دو راهیه سختیه انصافا

    ۵ ماه پیش
  • الی

    1

    انتخاب برای استیون خیلی سخته یک طرف عشقی که تو قلبشه یک طرف عشقی که به وطنشه بین دوراهی سختی هست

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی دو راهی سختیه، بین کشورش و عشقش گیر کرده بچم

    ۵ ماه پیش
  • افسون

    0

    سلام عزیز خسته نباشی ولی به نظرم همه ی دوراهی ها ختم به بدی وتقصیر نمیشن شایدیه مصلحت کوچیکی هم توشون باشه که مابنده های کم طاقت نبینیمش میگن هر زخمی یه درمانی داره و صبربهترین درمان دردهاست وطن و عشق هردو عزیزن در جایگاهشان وقتی راهی به سوی نور ببینی حتماانتخابت نور وعشق خود نوره

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حرفتون درسته، استیون الان بین کشورش و عشقی که به میشکا داره گیر کرده و نمیدونه کدوم طرف رو بگیره، به کشورش پشت کنه یا عشقشو نادیده بگیره؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    به کشورش پشت کنه😂(من: مدافع شش دانگ میشکا)

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طرفدار عشق استیونی😂

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    صددرصد همینطوره

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    1

    دو راهی های زندگی تمومی ندارد و خدا نکند راه را اشتباه بروی.آب ریخته شده دیگر جمع نمیشود

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️