دوست داشتی؟
رمان عشق سر راهی اثر asraid70 | A.Mohammadi|

رمان عشق سر راهی

  • زبان فارسی
  • 65.7K 👁
  • 43 ❤️
  • 45 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق سر راهی

اسرا دختری از جنس صبر ... دختری که با هر ضربه از زندگی قویتر میشه و بیشتر لج میکنه با خودش ...کارن پسری از جنس غرور ... پسری که از سختی فقط اسمش رو شنیده و همیشه زندگی به کامش بوده ... بر اثر یه تصمیم عجولانه این دو مجبور به زندگی با هم میشن ... یک زندگی پر از نفرت و یا شاید کمی هم عشق ...

قسمتی از متن رمان عشق سر راهی

اوه اوه مثل اینکه نبود سیمین بهم ساخته ساعت از یازده گذشته بود که از خواب بیدار شدم و با این فکر که مثل دیشب کارن نیومده از اتاق بیرون رفتم و همونطور که با موهام کشتی میگرفتم تا کمی صاف بشن وارد آشپزخونه شدم اما با دیدن صحنه‌ی روبروم برای چند لحظه خشکم زد و بعد از اینکه به خودم اومدم فوری به اتاقم برگشتم و آب دهنم رو به سختی قورت دادم ... دوتا پسر جوون یکیشون کارن بود اما اون یکی رو نمیشناختم جلوی آینه ایستادم و ده بار خدا رو شکر کردم که منو با این سر و وضع ندیدن با کلی مکافات موهامو که بلندیشون تا روی رونم میرسید رو شونه زدم با امسال دقیقا یازده ساله که کوتاهشون نکردم فقط گاهی نوک‌گیری میکردم که موخوره نگیرن اما جلوی موهام برخلاف پشتشون تا روی ابروهام میرسیدن و همیشه هم عروسکی توی صورتم بودن که باعث میشد چشمای عسلیم یه معصومیت خاص رو پیدا کنن و صد البته قد تقریبا کوتاهم که مکملی برای چهره‌ام میشد و همیشه دو یا سه سالی کوچیکتر از سن واقعیم نشون میدادم ... بین لباسام دنبال یه لباس درست و حسابی گشتم اما دریغ از حتی یه دونه همه یا آستین کوتاه بودن یا خودشون کوتاه بودن در آخر به تاپی که باسنم رو میپوشوند و یه کت کوتاه هم روش میخورد با یه شلوار مشکی ساده قانع شدم و موهامو بافتم تا بلکه کمتر اذیتم کنن جلوشونم که توی صورتم ریخته بود یه شال روی سرم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم اگه چیزی نمیخوردم از گشنگی تلف میشدم پس به سمت آشپزخونه رفتم و زیر لبی سلام گفتم که باعث شد هر دو به سمتم برگردن کارن اول با تعجب و بعد با نفرت بهم زل زد اما اون یکی انگار براش تیتاب باز کرده بودن با یه لبخند خیلی لوس جوابم رو داد
_ سلام ... بفرمایید صبحانه
حالا اگه این تعارف نمیکرد من چیزی از گلوم پائین نمیرفت مثلا ؟! زیر لب تشکری کردم و روبروی کارن نشستم اونم خیلی بیخیال به خوردنش ادامه داد منم مثل خودش بیخیال نشستم و تا تونستم از خجالت شکمم در اومدم سرم رو که بالا گرفتم با نگاه متعجب کارن و چشمای خندون اون شخص مجهول مواجه شدم فکر کنم خودش فهمید که دلم میخواد بیشتر باهاش آشنا بشم چون پیش قدم شد و گفت
_ مثل اینکه بد نیست کمی با هم آشنا بشیم من محمد سام هستم اما دوستان بهم میگن سام مثل کارن بیست و هفت سالمه ، اوووم و دیگه ... آهان و دقیقا مثل کارن توی شرکت بابام کار میکنم حالا نوبت شماست بفرمایید ...
و با یه لبخند بهم زل زد با اینکه از نگاهش زیاد خوشم نمیاد اما چه کنیم که بدجور به دلم نشسته دیگه قید سهیل رو میزنم و سام رو میزارم توی اولویت خاستگاری ... منم مثل خودش لبخندی زدم و شروع کردم به معرفی خودم
_ منم اسرا هستم بیست سالمه ...
دیگه چیزی به ذهنم نرسید که بگم پس سکوت کردم که باز هم خودش سر صحبت رو باز کرد
_ خب اسرا خانوم درس میخونی ؟
_ نه متاسفانه
_ تا چقدر خوندی ؟
_ پیش دانشگاهی ، رشتم انسانی بود
_ خب چرا ادامه نمیدی ؟ برو دانشگاه
میخواستم بهش بگم نیازی نبود شما بگین خودم به فکرش بودم اما با یادآوری حرف فرهادی بزرگ بجاش گفتم
_ راجبش فکر نکردم
_ آها پس راجبش فکر کن خوشحال میشم بهت کمک کنم
و قبل از اینکه من چیزی بگم به ساعتش نگاه کرد و رو به کارن گفت
_ به فکر خودت نیستی به فکر من باش پاشو بریم شرکت که دیره ...
بعد هم زیر لب چیزایی گفت که من متوجه نشدم ، کارن خیلی سریع بلند شد و بعد از برداشتن سویچش از خونه خارج شد منم میخواستم برم توی اتاقم که چیزی جلوی صورتم قرار گرفت
_ این شمارمه داشته باش شاید نیازت شد
با چشمای متعجب بهش زل زدم که باز خودش گفت
_ بابا این کارن تعادل شخصیت نداره اگه اذیتت کرد بهم خبر بده نگفتم که بگیر باهام رفیق شو !!!
بدون هیچ حرفی شماره رو از دستش گرفتم و فقط سرم رو به معنای قبول تکون دادم ، همینطور که ازم دور میشد صداشو شنیدم
_ دیگه هم به هیچ پسری اونطوری زل نزن مخصوصا کارن ...
و از خونه خارج شد و منم بعد از جمع کردن وسایل آشپزخونه به سمت اتاقم رفتم و وسایلم رو طوری که دلم میخواست چیدم و در آخر لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست باید برنامه ریزی میکردم تا مواقعی که کارن خونه نیست درس بخونم ... داشتم از خستگی جون میدادم تصمیم گرفتم برم توی حیاط و کمی قدم بزنم همین که دستگیره رو با دستم تکون دادم فهمیدم که جناب کارن خان در رو قفل کردن و همین باعث شد تا یه جیغ بلند بکشم میخواستم تلویزیون نگاه کنم که هر چی گشتم نتونستم کنترل رو پیدا کنم و مطمئن بودم اینم کار کارن بود چون دیشب خودم اونو گذاشته بودم روی میز اما حالا نیستش ... با یادآوری چیزی توی ذهنم اول خیلی عصبی شدم اما بعد باعث شد تا با صدای بلند بخندم دقیقا کارن داشت کارای سیمین رو تکرار میکرد انگار هر دو فرشته‌ی عذاب من بودن حالا که آقا کارن اینطور میخوان منم با روش خودم پیش میرم ... از بس حرصش میدم که از دستم دیوونه بشه ، خودمو خیلی ناگهانی روی مبل پرت کردم و چشامو بستم دلم واسه آرشا تنگ شده کاش حداقل برای بار آخر میتونستم ببینمش اما حیف ... دیگه حسرت خوردن کافیه الان که اینجام باید به فکر آینده باشم آینده‌ای که میتونه منو به اوج برسونه و یا شاید .... گوشیمو برداشتم و همین که روشنش کردم چشام برای چندمین بار گرد شد چند تا میس کال از سیمین داشتم و در آخر یه پیام با این مضمون
_ دختره‌ی ه*ر*ز*ه بالاخره کار خودتو کردی داداشت رو بی‌آبرو کردی دیگه نبینم سمت ما بیای وگرنه من میدونم با تو
داشتم به چشمام شک میکردم که نکنه دلش برام تنگ شده اما با خوندن این پیام لبخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست میخواستم برم سمت آشپزخونه و چیزی درست کنم که گوشیم زنگ خورد باید یه فکری هم به حال این میکردم
_ الو
_ اسرا حالت خوبه ؟ داداشت بلایی سرت نیاورد ؟
_ خوبم بابا چیزی نبود که ...
_ اسرا من فکرامو کردم به یه نتیجه رسیدم
_ خب خیر باشی میشنوم ...
_ میخوام بیام خاستگاریت
حس کردم هوا کم شده نفس کشیدن برام سخت بود لیوانی رو پر از آب کردم و یه نفس سر کشیدم
_ اسرا هستی ؟
_ ببین سهیل یه چیزی رو باید بهت بگم من ....
_ اسرا نکنه از من خوشت نمیاد ؟
_ نه باور کن موضوع این نیست اما سهیل باید بدونی من ازدواج کردم
چیزی نگفت فقط صدای نفسای عصبیش به گوشم میرسید بعد از چند لحظه خندید و گفت
_ دوربین مخفیه ؟
_ کاش دوربین مخفی بود
با این حرف بغض کردم منی که الان سه ساله گریه نکردم بخاطر زندگی بغض کردم بخاطر بخت سیاهم بغض کردم
_ با کی ؟
_ سهیل ...
_ اسرا دیوونم نکن دارم میپرسم با کی ؟
_ نمیشناسیش
_ چرا با من اینکارو کردی ؟ تو میدونستی من دوست دارم لعنتی ...
داشت داد میزد منم حالم بهتر از اون نبود لرزش دستام به وضوح معلوم بود
_ سهیل دیگه بهم زنگ نزن ... نمیخوام خیانت کنم ... خدافظ
_ صبر کن اسرا ....
دیگه به حرفاش توجهی نکردم و گوشی رو یه گوشه انداختم چقدر بده بغض داشته باشی اما نتونی گریه کنی احساس میکردم قلبم داره از جاش در میاد گوشیمو برداشتم و آهنگ مورد علاقمو پلی کردم
_تو زندونم به جرم بی‌گناهی
مهم نیست که ندارم تکیه‌گاهی
مهم نیست از غم تو چی کشیدم
خدا رو شکر شنیدم رو به راهی
اسیر ترسم و دلشوره دارم
یه لحظه بی تو امنیت ندارم
تموم زندگی من تویی تو
چرا واست اهمیت ندارم
کجا رفت شونه‌های مثل کوهت


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق سر راهی
  • بها ر

    0

    میخوام بدونم نویسنده داستان چندساله؟۱۱یا۱۳ ،کپی کرده ازرمانهای دیگه،تیکه تیکه ازرمانهای دیگه برداشته بکم تغییردادن نوشته مضخرفففففف ،خدایی هرکی گفته عالی اسکله، مگه همه شدن نویسنده جمع کنید حالم بهم خود من تانصفه نخوندم حذفش کردم عقققق

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    1

    رمان عالی بود. ♥❤ اما هرکی نظر خودشو داره 😜

    ۱ سال پیش
  • paria

    1

    به نظر من عالی بود ♡

    ۱ سال پیش
  • ...

    0

    به نظرم عالی بود ♡

    ۱ سال پیش
  • ...

    1

    با عرض پوزش از نویسنده خیلللللللللی مضخرع بود

    ۱ سال پیش
  • مریم عباسی

    0

    بد نبود میتونست قلم قوی تری داشته باشه نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    1

    ببخشید ولی مزخرفففف

    ۳ سال پیش
  • سارا

    1

    کاملا سطح پایین بود

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    5

    رمان خوبی بود،اما اسرا نباید عاشق کارت می شد پسره رسما توی لجن فرو رفته اونوقت با اسرا هم ازدواج کرده باز هم بهش خیانت کرده من اگر جای اسرا بودم اصلا کارن رو قبول نمی کردم

    ۴ سال پیش
  • سوفیا

    1

    رمان خوبی بود خیلی متفاوت بود ممنون نویسنده

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    1

    رمان خوبی بود نویسنده خسته نباشی من همیشه برا رمان های که بهم حس خوب میده یا توش اشعار دل نشین داره تعریف میکنم ❤

    ۵ سال پیش
  • M

    7

    رمان خوبی بود اما خیلی زود عاشق همدیگه شدن و زود به عشق هم اعتراف کردند و خیلی زود تموم شد و جای مسخره ای تموم شد آیا انداخته بودن دنبال نویسنده؟ 😐😑🙄🤔

    ۵ سال پیش
  • دختر ناشناس

    5

    رمان خیلی خوبی بودولی اشتباه زیادداشت واخررمان جای مسخره ای تموم شد ولی کلا خوب بود ممنونم بابت رمان ازنویسنده عزیز ولی لطفا دقت کن چون انگار داری کتاب داستان برا بچه مینویسی قصد توهین نداشتم🙂 🙁💙

    ۵ سال پیش
  • مدبا

    6

    ادامهٔ حرفم همش جا نشد سوما عاقد نصف شبی از کجا اوردن تازه عاقد تا برگهٔ آزمایشو نبینه عقد نمیکنه نویسنده جون وقتی میخوای یه چیزی بنویسی اول دربارش بدون

    ۵ سال پیش
  • مدیا

    6

    خیلی افتضاح بود چون اشتباهای بزرگ همین اوله رمان داشت ولش کردم اول اینکه چرا سرگرد نزاشت دختره توضیح بده بعدشم اصن باید ازدواج میکردن بدون آزمایش؟

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!