لیست کلیه پارتهای رمان مغرور و عاشق : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 101
خیلی سریع به خانه حاج رضا رسیدند. با تک بوق هیراد، درب اصلی باز شد. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود اما تمام چراغهای خانه باغ روشن بود. به محض اینکه هیراد ترمز کرد، حلما بیحرف از ماشین پیاده شد. بیاهمیت به هیراد که ساکهای خریدشان را حمل میکرد، وارد ساختمان شد. هیراد هم به دنبالش...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 102
شایان همانطور که در آغوش هیراد بود، دستهایش را به کمر زد و گفت: «من خاله حلما رو دوست دارم. دلم میخواد تا وقتی هم اندازه تو میشم اون با ما زندگی کنه. میشه خاله حلما رو بیاری پیشم؟» هیراد درب اتاق شایان را با پا باز کرد و او را روی تختش خواباند. پتوی خرسیاش را رویش کشید و به آرامی گفت: «اگر پس...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 103
مینا دستی به شالش کشید و گفت: «میدونی چیه، میدونم اعصابت نمیکشه و حوصله نداری ولی... الان بچههای حراست زنگ زدن. هیراد و داداشش اومدن هلدینگ؛ چون حراستیها میدونستن با هم نامزد کردین، جلوشون رو نگرفتن.» حلما برای آرام ماندن شقیقههایش را ماساژ داد و پرسید: «الان کجان؟» مینا که به خوبی میدانس...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 104
هیراد دستش را جلو برد تا دست حلما را بگیرد اما او در خود جمع شد و دستش را پس زد. حلما خواست از جایش بلند شود که هیراد دست حلما را گرفت و به سمت خود کشید. حلما که غافلگیر شده بود، تعادلش را از دست داد و در آغوش گرم هیراد فرو افتاد. هیراد کوتاه خندید و همانطور که حلما را روی پایش مینشاند، گفت: «د...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 105
حلما از جایش بلند شد و وسایلش را جمع کرد. در همان حال شانههایش را بالا انداخت و گفت: «خودت که شنیدی چقدر شیرین زبونی کرد.» هیراد با گامی کوتاه پشت حلما قرار گرفت و دستهایش را دور کمر او حلقه کرد. سرش را روی سرشانه استخوانی حلما گذاشت و با صدای بم مردانهاش که توانایی زیر و...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 106
برق نگاه تیرهی هیراد در آن ظلمات هم قابل تشخیص بود. هیراد انگشتهایش را میان انگشتهای ظریف حلما چفت کرد و او را به سمت انتهای راهرو برد. با خنده گفت: «عزیزم! هنوز متوجه نشدی؟ همه چیز تو دست منه، حتی مرگ و زندگیت.» حلما دستش را از دست هیراد بیرون کشید و جدی گفت: «انقدر خودخواه نباش! زندگی و ان...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 107
ساعتی نگذشته بود که صدای نفسهای منظم هیراد خبر از به خواب رفتنش داد. حلما همچنان بیدار بود. در تصوراتش لحظه به لحظه حرفهای امروز هیراد را با خود مرور کرد. در ذهنش برای تک تک لحظاتی که قرار بود از این پس با یکدیگر تجربه کنند، نقشه میکشید. آنقدر به این کار ادامه داد که حتی به یافتن اسامی مورد عل...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 108
وقتی به باغ رسیدند، فیلمبردار و عکاسها امانشان ندادند و حلما را به بخش ساکتتری از باغ بردند که زیر سایهبانهای دکور شده قرار داشت. هیراد پشت به او ایستاده بود. با اشاره فیلمبردار، حلما به آرامی از پشت سر به هیراد نزدیک شد و در چند قدمی او ایستاد. فیلمبردار دیگر روبروی هیراد قرار داشت و در حال...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 109
در همین حین، یکی از کارکنان تالار نزدیک آنها آمد. در گوش هیراد چیزی گفت که هیراد با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد. هیراد دست سرد حلما را در دستهای گرمش گرفت و با نگرانی گفت: «هوا که خوبه، چرا دستات سرده؟ مریض شدی؟» حلما لبخندی زد و با خجالت گفت: «نه، فقط یکم استرس دارم. برای همونه.» هیراد ب...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 110
مصطفی با لبخند به او نزدیک شد و گفت: «چرا انقدر طولش دادی؟ خیلی وقته که منتظرت هستم.» حلما که حسابی ترسیده بود، یک قدم عقب رفت و با تعجب گفت: «منتظر من؟ چرا باید منتظر من باشی؟» مصطفی سرش را کج کرد: «تو که دختر باهوشی بودی. نگو که تا حالا متوجه نشدی؟ حلما من دیوانه وار عاشقتم!» حلما با شنیدن جمل...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 111
هیراد مانند انبار باروتی که با یک جرقه منفجر شده باشد از کوره در رفت. آنی به سمت حلما چرخید و دستش را گرفت تا مانع فرار کردن او شود. با اخم هایی درهم و چشمهای سرخ به حلما خیره شد. یک نگاهش کافی بود تا چشمهای سیاهش، وحشت و ترس را به جان ضعیف حلما بیاندازد. با صدای دورگه شده از خشم، فریاد زد: «ف...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 112
هیراد از جا بلند شد. کنار جسم ظریف حلما که در احاطهی لباس سفید عروس بود، زانو زد. حلما آنقدر برایش خواستنی و دوست داشتنی بود که دیدنش در آن وضعیت درمانده و چشمهای اشکآلود، جگرش را به آتش میکشید. دلش میخواست عروسش را میان بازوان قدرتمندش احاطه کرده و تکتک اشکهایش را بوسه باران کند. تمام دنی...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 113
با حرص لباس عروس مزاحم را از تنش درآورد. مدتی زمان برد اما به راحتیاش میارزید. یکی از درهایی که داخل اتاق بود را باز کرد. با دیدن حمام مستر، گل از گلش شکفت. وان را پر آب کرد و درون آب گرم دراز کشید تا بدنش آرام گیرد. مدتی طولانی گذشت و از آب گرم دل کند. دوش سریعی گرفت و حوله پیچ از حمام بیرون آ...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 114
فردای آن شبی که حلما، هیراد را از پشت پنجره دیده بود، هیراد یک جوشکار آورد و چفت و بست پنجرههای اتاق را به هم جوش داد تا حلما هیچ وقت نتواند آنها را باز کند. تا مدتها وقتی کنار پنجره میرفت، قلبش از این همه نفرت هیراد به درد میآمد. هر روز با خود میگفت: «کاش راهی برای فرار داشتم و میتونستم خ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 115
مرد هیزم شکن برگشت. زیر چشمی به نگاه به حلما نگاه کرد که چشمهای حلما از فرط تعجب گرد شد: «این دیگه چه جهنمیه؟ هیراد تو اینجا چیکار میکنی؟ لعنتی چرا این بلا رو سرم میاری؟» هیراد پایش را از حصار دستهای او بیرون کشید. هیزم بزرگی را روی تخته چوبی گذاشت. تبر را بالا برد و با خشم روی هیزم کوبید که ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 116
هیراد بیاهمیت شانههایش را بالا انداخت و با اینکه واقعاً ناراحت و نگران بود اما ظاهرش را حفظ کرد و با غیظ نگاهی به خاله خانم انداخت که از لفظ «دختر مردم» برای حلما استفاده کرده بود: «اون حلما... هوففف... هیچ اتفاقی براش نمیافته، نیازی نیست الکی نگرانش نباشین.» این را گفت و یک راست به سمت اتاقش ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 117
حلما بیحال چشمهایش را باز کرد. اول با بیحالی و تعجب سپس با ترس در جایش نیمخیز شد. دستهایش را به سینه هیراد فشار داد تا از او جدا شود. هیراد او را محکم در آغوشش نگه داشت: «آروم باش دختر، چیزی نیست. قرصهاتو بخور و دوباره بخواب.» هیراد با دست آزادش سریع قرص را برداشت و به سمت دهن او برد. حلما ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 118
هیراد سرش را به چپ و راست تکان داد: «هرگز! حالا حالاها باهات کار دارم. میخوام کاری کنم نابودیت رو با چشمهای خودت ببینی.» حلما دست به سینه شد و نگاه بیفروغش را به هیراد که بیرحمانه و آگاهانه آزارش میداد، دوخت؛ از درون در حال فروپاشی بود و حال بیمارش به این موضوع دامن میزد، اما مصرانه ظاهرش ...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 119
حلما با ناباوری به سارا نگاه کرد. کارمند وفادارش تمام مدت از روز اول تا همین حالا با دلسوزی و در نهایت صداقت برایش کار میکرد. باید به جای مصطفی به سارا بهاء میداد، اما... حالا دیگر پشیمانی دیگر سودی ندارد. با خشم فلش را در دستش فشرد و گفت: «باورم نمیشه! فکر نمیکردم هیراد آنقدر کینهای و نمک ن...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 120
هیراد دستهای حلما را روی هوا قاپ زد و با دندونهای کلید شده گفت: «چرت و پرت تحویل من نده. من هیچ دخالتی توی آتشسوزی انبارها نداشتم.» نامزد هیراد، خرامان خرامان با کفشهای پاشنه بلند به سمت آن دو رفت و نفر سوم دعوای آنها شد. دستش را نوازشوار روی بازوی هیراد کشید و گفت: «هیرادم! چقدر این دختره ...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش