مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و نهم :
در همین حین، یکی از کارکنان تالار نزدیک آنها آمد. در گوش هیراد چیزی گفت که هیراد با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد. هیراد دست سرد حلما را در دستهای گرمش گرفت و با نگرانی گفت: «هوا که خوبه، چرا دستات سرده؟ مریض شدی؟» حلما لبخندی زد و با خجالت گفت: «نه، فقط یکم استرس دارم. برای همونه.» هیراد با شیطنت چشمکی زد و گفت: «ما که عروسی کردیم و همه چیز تموم شد و رفت. دیگه استرس چی رو داری؟» همزما
لطفا صبر کنید...