مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتم :
ساعتی نگذشته بود که صدای نفسهای منظم هیراد خبر از به خواب رفتنش داد. حلما همچنان بیدار بود. در تصوراتش لحظه به لحظه حرفهای امروز هیراد را با خود مرور کرد. در ذهنش برای تک تک لحظاتی که قرار بود از این پس با یکدیگر تجربه کنند، نقشه میکشید. آنقدر به این کار ادامه داد که حتی به یافتن اسامی مورد علاقهاش برای فرزندانشان هم فکر کرد.
باد سردی از پنجرهی نیمه باز به داخل اتاق میوزید. ن
لطفا صبر کنید...
عاطفه
0داستان عالیه ،ولی چرا از سامان حرفی زده نشد