پارت صد و هفتم :

ساعتی نگذشته بود که صدای نفس‌های منظم هیراد خبر از به خواب رفتنش داد. حلما همچنان بیدار بود. در تصوراتش لحظه به لحظه حرف‌های امروز هیراد را با خود مرور کرد. در ذهنش برای تک تک لحظاتی که قرار بود از این پس با یکدیگر تجربه کنند، نقشه می‌کشید. آنقدر به این کار ادامه داد که حتی به یافتن اسامی مورد علاقه‌اش برای فرزندانشان هم فکر کرد.
باد سردی از پنجره‌ی نیمه باز به داخل اتاق می‌وزید. ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطفه

    0

    داستان عالیه ،ولی چرا از سامان حرفی زده نشد

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!